تا کفن بر قد و بالای رسایت کردم
سوختم وَ ز دل پُر درد دعایت کردم
آخرین توشه ام از عمر تو این بود علی
من غم انگیز نگاهی ز قفایت کردم
واویلا آه و وایلا زمین کربلا4
تو ز من آب طلب کردی و من می سوزم
که چرا تشنه لب از خویش جدایت کردم
یا رب این دشت بلا این من و این اکبر من
هر که را داشتم ای دوست فدایت کردم
***
من ناقابل اگر تشنه ی دیدار توام
از طفولیتم ارباب گرفتار توام
نیستم مسحق این همه لطف و کرمت
تا نفس می کشم ای شاه بدهکار توام
چون به دربار شما آمد و رفتی دارم
خلق گویند که من محرم اسرار توام
جان زهرا بَر کس مشت مرا باز مکن
هر چه هستم به تو وابسته ام و خار توام
تو به پیشانی من م
- سه شنبه
- 26
- آبان
- 1394
- ساعت
- 15:04
- نوشته شده توسط
- حمید












