هر آینه از غیب ندا می آید
از ماذنه ی فَرَج صدا می آید
ای منتظران گناه را ترک کنید
ارباب خودش پیش شما می آید
- شنبه
- 16
- دی
- 1396
- ساعت
- 21:47
- نوشته شده توسط
- سید محسن احمدزاده صفار
هر آینه از غیب ندا می آید
از ماذنه ی فَرَج صدا می آید
ای منتظران گناه را ترک کنید
ارباب خودش پیش شما می آید
ساکن کوی انتظارم من
منتظر بهر آن نگارم من
او گل نرگسست وبر این گل
گر قبولم کند چوخارم من
چو دری در صدف بود پنهان
و به هجران او دچارم من
سالها یی ست ندبه خوان در دل
بذر دیدار او بکارم من
اوبود جان جان عالمیان
بر چنین جان جان نثارم من
گرکه لایق بداندم بر او
نوکر خوار و کهنه کارم من
صاحب عصر والزمان باشد
بجز او صاحبی ندارم من
کاش باشم ظهور او بینم
باشم وجان به او سپارم من
ازین همه فراق، دل کباب شد بیا دگر
زمانه بی تو بر سرم خراب شد بیا دگر
سکینه ی زمین و آسمان، امام مهربان
زمانه، سینه اش پُر اضطراب شد بیا دگر
مرا زیاد در گناه دیدی و دلت شکست
دلم شکست و از خجالت آب شد بیا دگر
خجالت آور است گفته ام، نمایِ شهرمان
چقدر بی حیا و بد حجاب شد بیا دگر
فقیرها به زیر پای اغنیا فدا شدند
دوباره از حقیقت اجتناب شد بیا دگر
هوا بدون بودنت، جهنم است بی گمان
نفس زدن برای ما عذاب شد بیا دگر
هزار و یک طریق خواندمت بیا، نیامدی
به هر دری زدم دلم جواب شد بیا دگر
هنوز می رسد نوا، حسین زیر دست و پا...
میان خون محاسنش خضاب شد بیا دگر
السلام ای حضرت صاحب زمان
ای امام آخرین انس وجان
السلام ای بهررحمان جانشین
ای که بر قرآن شریکی بی گمان
السلام ای حجت حق در زمین
قاطع البرهان این عصر وزمان
السلام ای غایب اهل حضور
ناظر اعمال کل شیعیان
السلام ای مستغیثین را غیاث
ای امید جمله ی مستضعفان
باقی اللهی، به رحمت واسعه
ناصر دین خدایی در جهان
درد هجران تو ما را پیر کرد
سالهایی مانده بر ره دیدگان
سالها خواندیم ما عجل ظهور
رحم کن آقا براین درماندگان
درد هجرانی ما پایان بده
ای ظهورت میل کل عاشقان
پرده غیبت ز رویت پس بزن
باجمالت کن منور دیدگان
?✨شورامام زمانی✨?
#شور
#امان زمان_(عج)
#شاعروسبکساز_کربلایی میلادرهبر
═══✼???✼═══
✫┄┅═══════════┅┄✫
✫┄┅═══════════┅┄✫
دوباره بازدل مجنون
گرفته توهوای تو
چقدردوری برام سخته
شب وروزام به فکرتو۲
میدونم لایقت نیستم
میدونم خیلی بدکردم
فقط اسم شمارومن
روی دوشم یدک کردم۲
?ببخش منو?
اگه وقتایی دیدی جلوچشت گناه میکردم
?ببخش منو?
اگه بادوست ورفیقام روزاموتباه میکردم
?ببخش منو?
اگه دیدی که به نامحرم آقانگاه میکردم
الهی العفو به حق المهدی(عج)
═══✼???✼═══
بایدچشمام بباره خون
ازاین غفلت دیگه خستم
دلم روپیشت آوردم
به دل توگره بستم۲
کوله بارم چه سنگینه
پرازآه وپرازدردم
چیزی جزتونمیخوام که
توشاهی(اربابی) وم
???????????????
شورزیبای امام زمان(عج) وامام حسین علیه السلام
⚪️⚪️⚪️⚪️⚪️⚪️⚪️⚪️⚪️⚪️⚪️⚪️⚪️⚪️⚪️
۱۳۹۵/۰۹/۲
???????????????
چقدرخوبی.توبه من کردی
چقدربدی.من به توکردم
چقدردستت.روسرم بوده
چقدردسته.توروردکردم
???????????????
همش غیبت وتهمت وافتراه
همش بزم لهو لعب وگناه
همش بی حیایی وهرزه نگاه
آقاغرق شدیم توی چاه گناه
بازم اشک چشماتوریختی برام
توگفتی رفیقه منه ای خدا
???????????????
خداخدامیکنم من ? دعادعامیکنم من
که ببخشی آقامن رو?پاروگناه میزارم من
???????????????
آقاحلالم کن آقاحلالم کن
???????????????
دلم ازغصه.پرآشوبه
قلب توسینم.داره میکوبه
منومهمون کن.حرمت آقا
دلم ازدوریت.داره میسوزه
?????????
یا صاحب الزمان عج
چون جلوه کنی شمس وقمر را اثری نیست
سر تر ز شما تا ابدالدهر سری نیست
ما گله بی صاحب و گرگان به کمینند
غیر از تو در این بیشه دگر شیر نری نیست
برگرد که ما را به در خانه رسانی
ما را به جهان غیر شما راهبری نیست
با زا که دگر جان به لب امد ز فراقت
بی روی شما لیله ما را سحری نیست
آتش زده بر خرمن جان غصه جانکاه
از دوریتان بر تن ما بال و پری نیست
هرچند که دوریم ز تو ای در رحمت
با ذکر شما بر رخ ما بسته دری نیست
عادتاً دم ز عشق یار نزن
بی عمل حرف انتظار نزن
سر تو گرم بازی دنیاست
لاف مجنون بی قرار نزن
زار زد از گناه تو آقا
توبه کن ازگناه زار نزن
از غریبی درش بیار!انقدر..
از غریبی او هوار نزن
تا ز هر دامنی نشستی دست
دست بر دامن نگار نزن
قول دادی بمان سر قولت
زیر این قول و این قرار نزن
هرچه را از دلت کنار زدی
عشق اورا ز دل کنار نزن
پدر ماست گرچه بد شده ایم
به دل خسته اش شرار نزن..
کربلا منتهای خوشبختی ست
پر سوی غیر این دیار نزن
تا نرفتی میان صحن حسین
حرفی از خیر روزگار نزن..
زمان آن شده امشب به پات سر بدهم
تمام هستی خود را به یک نظر بدهم
تفالی زده ام من به خواجه شیراز
بههرکلامکهگفته است سیموزر بدهم
(رواق منظر چشم من آشیانهی توست)
قدم گذار و فرود آ که بار و بر بدهم
مرا به پای تو در این زمانه بنوشتند
بهسجده برسرکویتو بال و پر بدهم
به چاه زمزم عشقت چنان فتادم که
نفس نفس به هوای تو چشم تر بدهم
یَااَیُّهاالْعَزیز
آخر کجاست جای تو یَااَیُّهاالْعَزیز
تاجان کنم فدای تو یَااَیُّهاالْعَزیز
با ذکر مَسَّنا و دَم اَهْلَنَاالضُّرَند
این دستها گدای تو یَااَیُّهاالعَزیز
ما را به این بضاعتِ مُزْجٰاه بخششی
قربان دستهای تو یَااَیُّهَاالْعَزیز
بادست خالی اَوْفِلَنَاالْکَیْل گفته ایم
امیدمان سَخای تو یَااَیُّهَاالْعَزیز
آقا بیا تصدق عَلَیْنٰا که چشم ما
مانده است برعطای تو یَااَیُّهَاالْعَزیز
خواهم حیات خویش فقط تادمی که هست
در سینه ام هوای تو یَااَیُّهَاالْعَزیز
آقا بیا که حسِّ مسیحا به پا کند
در گوش من نوای تو یَااَیُّهَاالْعَزیز
در حجّ عاشقی به تمنّا نموده ام
بیتوته در منای تو یَااَ
نذر ساحت مقدس یوسف زهرا(س)
حضرت صاحب ٱلعصر وٱلزمان عج
ای که در دل هستی و با چشم ِ تر می بینمت
عاقبت یک روز با چشمانِ سر می بینمت
روبرویِ استغاثه های ناب مادرم
در دعای عهدِ هر صبحِ پدر می بینمت
چند سالی می شود اشکِ مرا می بینی و
در میان اشک هایِ شعله ور می بینمت
مطمئنم که بزودی بعدِ صبر و انتظار
میرسی! در گرگ و میش ِ یک سحر می بینمت
عطر نرگس از عبایت می وزد سمت دلم
در هوایِ بی نظیرِ دور و بر می بینمت
در کنارِ کعبه روزی از سفر می آیی و
می رسد سالِ وصال و در حضَر می بینمت
با تمام آنچه در وصف تو عمری گفته اند
سرتری و با نگاهی خوب تر می بینمت
چشم در چشم ِ تو بودن سهم آن سیصد نفر
وای بر من
هجرانش
چه رأس ها که نرفته به دار هجرانش
ولی به وصل نشد ختم، کار هجرانش
پر از غم است دلم با وجود این اصلا
غمی نمانده برایم کنار هجرانش
در این زمان که همه بی خیال آقایند
خوشا دلی که بماند دچار هجرانش
رسید صبحِ وصالش به شیخ انصاری
به ما رسید فقط شام تار هجرانش
کجاست سید بحر العلوم تا باشد
در این زمانه ی دشوار یار هجرانش
” کجاست هم نفسی تا به شرح، عَرضه دهم
که دل چه می کشد از روزگار هجـرانش” *
کجاست چشم پر آبی که یار من باشد
به اشکِ دیده شود داغدار هجرانش
به جز بهشتِ وصالش مرا مداوا نیست
چنان زده است به جانم شراره هجرانش
ز بس که دوریِ از کربلا نصیبم شد
نشسته بر سر و رویم غبار هج
ایام هجران
از یُمنِ ذکر تو ندای رب گرفتیم
از مهر روی تو چنین مذهب گرفتیم
ما ذاکر ذکر خدای آسمانیم
از لحظه ای که نام تو بر لب گرفتیم
تا سر رسد ایام هجران تو ای دوست
هر روز و شب نغمه ی یارب گرفتیم
بر لب نوای یا اِلاه و یا اِلاه است
ما محفل انس تو را هر شب گرفتیم
در شام تنهایی و روز بی کسی ها
شور تو را هر دم به تاب و تب گرفتیم
بر پادشاهان جهان برگو بیایند
ما در مقام نوکری منصب گرفتیم
حالا بیا در حلقه ی چشم انتظاران
در روضه ای که ذکر یا زینب گرفتیم
رو به سمت جمکرانت باز هم تب کرده ام
با نگاهی از کرَم سرشار٬ حالم را بپرس
خسته ام این روزها بسیار٬ حالم را بپرس
رو به سمت جمکرانت باز هم تب کرده ام
سوختم در حسرتِ دیدار٬ حالم را بپرس
کاش راهِ خیمه گاهت را بلد بودم ولی
راه را گم کرده ام انگار...حالم را بپرس
خاک پایِ مهزیارت هم نخواهم شد٬ ولی؛
در دعای عهد٬ پایِ کار٬ حالم را بپرس
در زمان غفلت و در حینِ معصیت که نه!
یک شبی در حالِ استغفار٬ حالم را بپرس
از تو دارم انتظار و داری از من انتظار
گرچه هستم مایهٔ آزار٬ حالم را بپرس
یوسفِ گمگشتهٔ من! یارِ غایب از نظر
سخت از عشقت شدم بیمار٬ حالم را بپرس
پُر توقّع نیستم اما اگر مقدور بود
سمتِ
دلبسته یِ عشق تو شدم
عمریست که بیـچاره و حیران تو هستم
سرگشته یِ تو بی سر ُو سامان تو هستم
هر چـند که آلوده یِ عصیان و گناهم
دلباخـته یِ رأفت و احسان تو هستم
سرمایه به جز مِـهر و وِلای تو ندارم
من جیره خور دائمیِ خوان تو هستم
با عهد و دعای فـرج و ندبه اَنیـسم
آهنـگ پریشانی هجران تو هستم
تو دار و ندار من بی تاب و غریبی
من جمعه به جمعه نَمِ باران تو هستم
دلبسته یِ عشق تو شدم یوسف زهرا
در حلقه یِ عشّاق و غریبان تو هستم
با وجودی که یقینأ ما بدهکار توایم
مانده ام دیگر چرا دائم طلبکار توایم
نه نشد باشیم ما زینت برای اهلبیت
شرمسارم اکثر اوقات را عار توایم
باری از دوشت نه تنها کم نشد با دست ما
بلکه باید گفت یک عمر است سربار توایم
مهزیاری که بسوزد محض یارش نیستم
پس نباید گفت عاشق یا گرفتار توایم
خوش به حال آنکه دارد در بساط خود کلاف
من ندارم آن،چه میگویم خریدار توایم
هیچ چیز ما شبیه منتظرها نیست،نه
تازه با افعال خود مشغول آزار توایم
آب میریزیم ما در آسیاب غیبتت
نان به نرخ روز خوردیم و طلبکار توایم
دوباره حرف دل عاشق تو بین دهان است
چنان گُدازه ی آتش فشان که در فوران است
چه پاسخی ز سلام تو بشنویم شب و روز
که جمع های جهان هرچه هست جمع کران است
سوال آمدنت را کسی جواب نداده
بگو که آدرس دفترت کجای جهان است
سلام من به قیام و رکوع و حین سجودت
بر آن نماز که چشم انتظار صوت اذان است
در انتظارِ تو قدِّ نهال من شده چون سرو
در انتظار تو قدِّ پدر بزرگ کمان است
فشار قلب پدر شد فشار قبر برایش
بیا که نام تو مانند قرص زیر زبان است
اگر که عمر شود بی تو آه مَرتع شیطان
چه سود ماحصل عمر سود نیست، زیان است
برای این که بفهمیمم و روزگار بفهمد
غم تو گرچه عیان است حاجتش به بیان است
«نمیرد آن که دل
چشم انتظار آمدنت چشمه سارها
دلواپس رسیدن تو غصه دار ها
هر جمعه از نبودنتان درد می کشیم
رحمی بکن به حال دلِ بی قرارها
نام تو تا به روی لبم سبز می شود
گل می دهند آب و گل شوره زارها
روزی مسیر خیمه ی مهر تو می شود
ایستگاه آخرین تمام قطارها
هر لحظه از نیامدنت ناله می زنند
داغ نبودنت به دل سوگوارها
سرهای عاشقان همگی سر به راه توست
برگرد ای امید دل سر به دارها
مشهد...مدینه...قم...حرم کربلا چقدر
ناله زدم که سر برسد انتظارها
هر اربعین که کرببلا می روی عزیز
همپای توست جمعیت جان نثارها
چشمان خیس من قَدِ دریاچه می شود
ما را ببر حرم مگر آقا چه می شود...
احساس غربت
وقتی میان روضه ها باگریه خلوت میکنم
آقا شبیهِ تو کمی ، احساس غربت میکنم!
وقتِ خطا ، الاّ شما ، بوده حواسم بر همه
از اینکه هستی شاهدم . همواره غفلت میکنم
وقتی برای تو نشد ، سودی ندارد ندبه ها
با اسم تو از عشق تو _ من کسب شهرت میکنم !
تنهاترین مردِ زمان ، در جمعه های بی کسی...
حاضر شما هستی و من ، هر هفته غیبت میکنم !!
از معصیت تنها شدم ، آلوده ی دنیا شدم
دارم برای لذّتِ یک روزه همّت میکنم !!
حبّ علی ُ آل او ، خیرالنعم باشد ولی...
من باگناه و معصیت کُفرانِ نعمت میکنم !
حالا نشسته غصّه ی ، عالم به روی ِ سینه ام
از دست نَفسِ سرکشم ، اینجا شکایت میکنم !
یاد شهیدان حرم ، خی
در محضرت
در محضرت همیشه گرفتار میرسم
با دست خالی و دلِ بیمار میرسم
آقا بدون لطف تو افسرده می شوم
درشعرخود دوباره به تکرار میرسم
بالی نمانده است و میان خیال خود
پر میزنم به خیمه ی دلدار میرسم!
ای یوسف زمانه برای خریدنت
مسکین تر از بقیه به بازار میرسم!
جامانده ام من از شهدای مدافعان...
پس کی به قافله ، من ِ بی عار میرسم؟
هستم الی الابد که بدهکارِ مادرت...
اما چرا همیشه طلبکار میرسم؟!!
بنویس بهرِ من سفر کربلا، نجف
بنویس تا حرم صد وده بار میرسم!!
با سر به خانه ی پدری میزنم سری
وقتی به صحنِ حیدر کرار میرسم!
آهم بجان خسته من شعله میزند
وقتی به واژه در و دیوار میرسم ...
بازهم جمعه ودلگیر غروبی دیگر
باز از دلبر در غیبت ما نیست خبر
باز هم چشم به ره جمعه ی دیگر آید
شاید آن جمعه شود چشم براهی آخر
ای خوشا جمعه وصلی که بیاید مهدی
او که بر گنج ولا هست نهایی گوهر
چشمها ریخته در هجر رخش اشک فراق
ای خوش آندم که به هر دیده نماید منظر
ای خوشا بودن در لشکر او وقت ظهور
ای خوشا جان بدر آید به رهش از پیکر
کاش باشیم و ببینیم که مولا آید
گیرد اندر کف خود تیغ دودم از حیدر
یارب آن یار سفر کرده به ما بازرسان
تا شود کام همه منتظران پر زشکر
ای که غایب گشته ای از دیدگان
ای زمین وآسمان را روح وجان
ای خدا را باقی ی روی زمین
آخرین والی حق در این جهان
ای عدالت را سرانجامی نکو
اي امید جمله ی مستضعفان
ای که می بینی ولی نادیده ای
ای امام پرده پوش مهربان
شیعیانت سالهایی منتظر
چشمهاشان مانده بر ره خونفشان
جمعه ها بگذشته پی در پی مدام
بی نشانی از تو ای در نهان
هر جوانی پیر وهر پیری برفت
آرزویش دیدن رویت عیان
یوسف زهرا دگر هجران بس است
ای بهاران، ده تو پایان این خزان
آفتاب زندگی بر ما بتاب
گرم کن هر خانه وهر آشیان
ای طلوعت بهر هر ظالم غروب
مطلع شعر عدالت در زمان
گر که بینم روی زببای ترا
در رهت قربان کنم جانانه جان
العجل
مهدیا! بوی ظهورت بر دل و جان می رسد
انتظارِ سینه سوزت کی به پایان می رسد؟
کوچه های شهر را با اشک می شویم هنوز
چشم در راهم، که آن جانانه جانان می رسد
کوچه های شهرِ ما بوی غریبی می دهد
کی گلِ زیبای نرگس از گلستان می رسد
گر چه می سوزد صدایم در شرارِ بی کسی
بر شب دلگیر ما آن نور تابان می رسد
گر چه ماییم و غبارِ سال و ماهِ انتظار
بر کویر سینه ی ما بوی باران می رسد
سینه ای داریم از سوزِ فراقش سوخته
آن چراغ آرزو ماهِ شبستان می رسد
می رسد آن کو دلش آینه ی رازِ خداست
با لبی سرشار از آواز قرآن می رسد
صبرِ ما آخر رسد یا حُجَت اِبنِ العَسکری
انتظارت در کدامین جمعه پایان می رسد؟
"الّلهُمَّ
چشمها مانده به ره تا که بیایی آقا
ازدل منتظران عقده گشایی آقا
خبری باز نشد زآمدنت این جمعه
جمعه ی وصل کجا وتو کجایی آقا
هرچه بگذشت زمان وگذرد هرچه زمان
باز من منتظرم رخ بنمایی آقا
کاش یک لحظه که ماندست مرا ازعمرم
بهرتسکین دلم چهره گشایی آقا
درد هجران تو آخر بکشد عشاقت
شود آیا زپس پرده درآیی آقا
آخرین حجت حق روی زمینی مولا
آخرین گل زگلستان ولایی آقا
عرشیان همره ما نغمه عجل گویند
به ظهورت همه را ده تو عطایی آقا
سالها باشد که نالم روز وشب
العجل یا حجت بن العسکری
ندبه خوانی می کنم هر جمعه را
تا که بینم روی چون تو دلبری
یوسف زهرایی وصاحب زمان
یوسف کنعانیان را سروری
ای امید عاشقان منتظر
کی تو هجرانت به پایان می بری
کی میایی بر سر بازار عشق
کی مرا بخشی مدال نوکری
دیدنت کار دلم سامان دهد
رخ نما ای ماهروی خاوری
سالها دیده براهت دوختم
تا که بیایی وبرمن بگذری
سالها بگذشت ومن پیرت شدم
از می وصلت نخوردم ساغری
تا نمرده این غلام منتظر
باز کن بهر ظهورت معبری
بفرمائید
یک جرعه غزل ناب
لیله القدر من آن زلف چلیپایی توست
مطلعالفجرمنآن دیده شهلایی توست
هجر روی تو مرا هست عذابی لشدید
جنت من همه در غمزهی لیلایی توست
با نگاهی تو مرا میکشی و زنده کنی
میکِشمهرچهمن،ازطلعتزیباییتوست
کاش میشد که به یکباره صدایم بزنی
نای نی از شکرستان اهورایی توست
همهیعشقمنایناستکهیارمباشی
درخیالات، دلم گرم پذیرایی توست
سیر باغات نموده به تحیر دیدم
چشمهاخیرهبهآنقامترعناییتوست
عصرجمعه به تمنای وصالت گشتم
دیدمهرگوشهاینملک زپیداییتوست
مرتضی محمودپور
پسر ختم رسل ختم امامت باشی
بر خدا روی زمین مظهر وآیت باشی
خلق وخلق تو بود همچو پیمبر مولا
جد خود را به یقین اوج شباهت باشی
غایبی از نظر وما ز خدا می خواهیم
هر کجایی تو اماما بسلامت باشی
ناظری بر همه ی منتظرانت آقا
شیعه را در همه دم فکر حمایت باشی
راه تو راه رهایی ز برای بشر است
رهبر رهروی خود سوی سعادت باشی
ای خوشا وقت ظهورت که بیایی، همه را
مجری حکم خدا بهر عدالت باشی
کاش باشیم ببینم رخ چون ماهت
ای که مقصود همه بهر زیارت باشی
غروب جمعه دلگیر است بی تو
دل شیعه زمین گیر است بی تو
غروب جمعه شادی درغروب است
وغم در حال تکثیر است بی تو
غروب جمعه یعنی باز غیبت
دوباره هجر تقدیر است بی تو
غروب جمعه قلب عاشقانت
اسیر آه شبگیر است بی تو
بیا یوسف که رویای ظهورت
بدون صدق وتعبیر است بی تو
دگر ما را نباشد طاقت هجر
بیا شیعه زجان سیر است بی تو
السّلام و عَلَیکَ یا اَباصالح المهدی عج
دل، دلِ من مست و گرفتارِ توست
یکسره در حسرتِ دیدارِ توست
شب که به یادِ تو سحر می کنم
با غمِ هجرانِ تو سر می کنم
خلوتِ سجاده ببینم تو را
دست گشودی به قنوت و دعا
بر لبِ ما ندبه ی جانسوزها
تا بشود امرِ ظهورت روا
من به فدای لبِ شیرینِ تو
منتظرم بشنوم آمینِ تو
سفره ے قلبم ترکِ ساحل است
پرده ای بینِ منو تو حائل است
کی شود این پرده ز رخ بر کنی؟
دیده ی ما را تو منّور کُنی
مُردم از این فاصله و انتظار
کی شود ای ماه! رخت آشکار
این من و این خلوتِ تنهائیم
نیست دگر تابِ شکیبائیم
ای گلِ نرگس نظرے کن به ما
این همه چشمیم به راهت بیا!
الّلهمَ عَجِل لِوَلیکَ ال
پس کجا ماند طلوعی که پس از تاریکیست؟
ای کاش شهودِ نظر مَه باشیم
از دردِ دلِ غربتش آگه باشیم
ای کاش به هنگامِ ظهورش ما هم
یک یار از آن سیصد و سیزده باشیم!
#هستی_محرابی