امید ذکرِ تعجیلم کجایی؟!
دلیلِ حُسنِ تعلیلم کجایی؟!
بهار و عیدِ من بی تو چه سرد است
صفایِ سال-تحویلم کجایی؟!
- دوشنبه
- 5
- فروردین
- 1398
- ساعت
- 12:32
- نوشته شده توسط
- ابوالفضل عابدی پور
امید ذکرِ تعجیلم کجایی؟!
دلیلِ حُسنِ تعلیلم کجایی؟!
بهار و عیدِ من بی تو چه سرد است
صفایِ سال-تحویلم کجایی؟!
ای دلبر شیرین سخن، از من چرا دوری کنی
وی طوطی شکرشکن، از من چرا دوری کنی
هرکس ز بدو خلقتش در عشق یاری بوده است
من عاشقم، سیمین بدن، از من چرا دوری کنی
چون تشنهای در این سرا، افتان و خیزان میروم
لیلاوش زرین ذقن، از من چرا دوری کنی
ای دلربای نازنین، باشم چو بلبل من حزین
رحمی بکن بر حال من، از من چرا دوری کنی
دلبر طبیب جان بود، عاشق بود بیمار او
ای دافع جمله محن، از من چرا دوری کنی
با ذکر اسمت دلبرا، آرام گیرد هر دلی
آرامش جانی و تن، از من چرا دوری کنی
#راوی ز هجر یار خود، نالد به مثل بلبلی
ای دلبر شیرین سخن، از من چرا دوری کنی
دگر بریده ام از "من" کجاست صاحب من
کجاست تا که نگاهی کند به جانب من
فرشتهی چپم از کار مانده بیچاره
دگر دوات نمانده برای کاتب من
دلیل روی سیاه و سفیدی ورقم
برو بپرس از آموزگار غایب من
دلم به دست شیاطین تباه خواهد شد
اگر که دیر بیایی شهاب ثاقب من*
منم که فقر نگاهم شده ست طالب تو
تویی که لطف نگاهت شده است طالب من
به یاد روی تو هستم چه آرزو دیگر؟
چه خوب میگذرد لیلة الرغائب من
نهیب مالک دوزخ مرا نترساند
که هست اشک عزای حسین، حاجب من
* شیاطین با شهاب ثاقب از آسمان دور رانده میشوند. (صافات 10)
درد فراق جان مرا بر لبم رساند
دیدی دلم به عشق تو ما را کجا کشاند
وقت رسیده است که برگردی از سفر
دیگر نفس بدون تو در سینه ام نماند
چون محتضر شدم صنما از فراق تو
باد صبا گلایه ما محضرت رساند
ای دائم الحضور حضورت عیان بکن
حال بدون می همه حال دلم پراند
محتاج یک نگاه شدم زنده ام کنی
محو رخ تو گشته که درس جنون نخواند
هر غنچهی در خزان تو را میخواند
آلالهی بوستان تو را میخواند
هر سال بهار منتظر میگوید:
ای عشق بیا! جهان تو را میخواند
حمزه محمودی
دارم ز درد هجران در نای دل نوایی
فریادو آه ازاین دل داد ازغم جدایی
مست از شراب عشقت مجنون کوچه هایم
مُردم ز اشتیاقت یابن الحسن کجایی
دل بی تو وا نمیشه ای آشنای دل ها
گر من روم به گلشن از بهر دل گشایی
ای مهر آسمانی در پشت ابر تا کی
عمری به انتظارم تا تو ز در در آیی
خواند کسی چو نامت مهرت به دل نشیند
کس غیر تو نداند چون فَنّ دل ربایی
سلطان و شاه و حاکم هر مقتدر که باشد
در آستانت آید خواهد کند گدایی
قربان کنم به پایت جز جان مرا نباشد
صدجان دهم دوباره جان میدهم تو آیی
والاترین عبادت باشد چو انتظارت
صبرم دهد خدایم تو خود به کن دعایی
تعجیل در ظهورش آمال شیعیان است
«عدلی» فرج طلب کن گردی ز غم
آسمان ها با قدم هایت رفاقت میکنند
سائلان از دست هایت کسب حاجت میکنند
دشت ها سیراب از آب وضویت میشوند
نخلها از خنده ات خرما عنایت میکنند
در حقیقت با دمی از نغمهی داودی ات...
قاریان خوش صدا قرآن تلاوت میکنند
ای تمام عدل، روزی که تو باشی حاکمان
حق مظلومان عالم را رعایت میکنند...
عاشقان منتظر در روز موعود وصال
شک ندارم جان خود را هم فدایت میکنند
به پیروان ولایت سرور بخشیدند
به شیعیان علی شوق وشور بخشیدند
به احترام شکوفائی گل توحید
به باغ سبز محبت سروربخشیدند
به باغبان گل نرگس ازخدا امشب
فرشتگان همه گلهای نور بخشیدند
به رهروان ره او زنور عشق ویقین
دلی به صاف جام بلور بخشیدند
به حُرمت وشرف باغبان عشق قسم
به لاله های شهادت غرور بخشیدند
چه جای حیرت ما داشت درشب میلاد
اگرکه ملک سلیمان به مور بخشیدند
بگو به موسی عمران زنور طلعت اوست
اگر که چشمۀ نوری به طور بخشیدند
زآخرین خُم سرشار معرفت مارا
هزار بادۀ ناب طهور بخشیدند
دعا کنید برای ظهوز او که به ما
امید روشن روز ظهور بخشیدند
اگر چه ازگنه ما ملول وغمگین است
ولی به او دل وجانی صبور ب
#سلام_علی_آل_یاسین_ص
ای گل پسرِ حضرتِ زهرا سلام
آرامشِ هر سینه ی شیدا سلام
هر لحظه نسیمِ رحمتت می آید
ای پاکترین نغمه ی دلها سلام!
#اللهم_عجل_لولیک_الفرج
#هستی_محرابی
یا صاحب الزمان(عج)
ای غایب از دیده دمی روی عیان کن
روشن ز درخشانی آن ظلمت جان کن
من آهوی هجران زده ی دشت فراقم
بازآ ومرا صید به ابروی کمان کن
دیریست که حسرت زده در کوی وصالم
لطفی تو نما زود در این کوی مکان کن
ازسوی رقیبان بسی طعنه شنیدم
فریاد رسا، فکر بر این زخم زبان کن
یعقوب دلم کور شد از هجر تو جانا
بفرست تو پیراهن واین پیر جوان کن
کی میل چمن می کنی ای سرو چمانم
ای یوسف زهرا توبیا شاد جهان کن
تو صاحب عصر ی وزمانی گل نرگس
بازآ صنما ، مفتخر این عصر وزمان کن
تو گنج نهان حجت حق روی زمینی
ظاهر شو و اقدام به اصلاح جهان کن
شمشیر علی در کف وقرآن کف دیگر
تسخیر جهانی تو کران تا به کران کن
دی
یاصاحبالزمان
ادرکنی
نغمههایت همه شب ذکر و مناجات شده
چشمهای تو به من قبلهی حاجات شده
چقدر ناله زنی روز و شب از بهر حسین
چشم پر کوکب تو مثل سماوات شده
هنوز میچکد از چشمها بهانۀ تو
بیا که سر بگذارد جهان به شانۀ تو
برای گریۀ این ابرهای سرگردان
کجاست بهتر از آغوش بیکرانۀ تو؟...
سحر سحر همه جا بادها سراسیمه
نفس نفس همه در جستوجوی خانۀ تو...
و بین باغ خزانخیز چارفصل هنوز
به انتظار تو قد میکشد جوانۀ تو
به صبح جمعه قسم! عصر، عصر دلتنگیست
بخواه تا بشوم لایق زمانۀ تو
دردت به جان مردم بیغیرت جهان!
همسایۀ همیشه فراموش مردمان!...
از بس برای خلق جهان غصه خوردهای
از بس صبور بودهای و سخت مهربان،
دیگر کسی به فکر غم و غصۀ تو نیست
دیگر نمانده نام تو حتی به یادشان
نامی که استجابت هر نذر و هر دعاست
نامی که آبروی زمین است و آسمان...
::
ای سایۀ رئوف خداوند بر زمین
ای بر سر یتیمی دنیا تو سایهبان
ای بغض عاشقانه و تلخت هوای ابر
ای گریۀ غریب تو باران ناگهان
اردیبهشت، خندۀ امّیدوار تو
اندوه بیمضایقهات رنج مهرگان...
ای آنکه دستهات ستونهای سبز عرش
ای آنکه اشکهات وفور ستارگان
ای علّت عطششکن قطرههای آب
ای برکت همیشگی سفرههای نان
ای شانههای امن تو گلدستهها
بیا به خانه که امّید با تو برگردد
هزار مرتبه خورشید با تو برگردد
بیا شکوه شکفتن که باز در نَفَسی
بهار رفته به تبعید با تو برگردد
بیا که صبح یقین با گشودن چشمی
به جای این شب تردید با تو برگردد
من و غروب و غم و اضطراب و چشمانی
به راه مانده که امّید با تو برگردد
بیا که کوچ کند ماتم از حریم دلم
و شادمانهترین عید با تو برگردد
خوب است چنان که حسرتش هم خوب است
یارب! دلم از ندیدنش آشوب است
ذکری که به تسبیح دلم مانده فقط
یا رادَّ یوسفَ علی یعقوب است
یک نکوروی ندیدم که گرفتار تو نیست
نیست در مصر، عزیزی که خریدار تو نیست...
لالهای را نتوان یافت در این سبزْچمن
که دلش سوختۀ آتش رخسار تو نیست...
گر چه در باغ تو یک گل نشکفتهست هنوز
مژهای نیست که خار سر دیوار تو نیست...
هر که دست از تو کشیدهست چه دارد در دست؟
چه طلب میکند آنکس که طلبکار تو نیست؟
خوب کردی که رخ از آینه پنهان کردی
هر پریشاننظری قابل دیدار تو نیست.
#سلام_علی_آل_یاسین_ص
ای یادِ تو آرامشِ هر سینه ی عاشق
ای سمتِ تماشای تو لبخندِ شقایق
در کلبه ی تنهاییِ خود دل نگرانی
ای نورِ رخت جلوه ی مرآتِ حقایق!
#اللهم_عجل_لولیک_الفرج
#هستی_محرابی
لطف شما رسیده به ما از قدیمها
عمریست می وزم پی تو با نسیمها
پر میکشد به خلوت من یاد روی تو
وقت ،،سحر،، به بال وپر ،،یاکریمها ،،
روزی خور توأند گدایان و شاهها
حتی نشسته اند به خوانت کریمها
غرق گناه هستم و دلخوش به رحمتت
یعنی امید هست به لطف رحیم ها
حوا و سیب وسوسه، آدم ، گناه ، عشق
باید پناه برد به او از رجیم ها
بی تو سیاهپوش شده شهر داغدار
دستت چونیست بر سر و روی یتیمها
گمان مدار که نام تو بردن عادت ماست
نسیم یاد تو در هر سحر عبادت ماست
زمین به زیر قدمهای تو سر افراز است
سلامت تو ... به جان همه...سلامت ماست
اگر که، عمر جهان هم ،تمام گردد باز
ندارد آنچه تمامی همین ارادت ماست
کنار خانه ی چون تو کریم بی منت
دری دگر بزنم....باعث خجالت ماست
چو طفل اشک دگر راستگو نمیبینم
بیا بپرس که این شاهد صداقت ماست
قسم به ضامن آهو که زائران توایم
ظهور طلعت تو بهترین زیارت ماست
قسم به ساقی لب تشنه ای که دستانش
به دست مادر تو برگه ی شفاعت ماست
در اولین شب جمعه مرا به همراهت
ببر به کرببلایی که عین جنت ماست
ببر به کرببلا و بخوان که یا جداه
هنوز داغ لب تشنه ات مصیبت ماست
من شیشۀ دلتنگی دلهای غمینم
ای کاش که دست تو بکوبد به زمینم
یک روز به فردوسم و یک روز به دوزخ
نیمی همه از کفرم و نیمی همه دینم
یک تکّه دل خون مرا قاب گرفتهست
گلدان ترکخوردۀ ایوان گلینم
بوی تو شبی یک دم از این کوچه گذشتهست
عمریست که شب تا به سحر کوچهنشینم
تا چند در این کوچۀ بنبست بخوانم
یا چشم بچرخانم و دیوار ببینم
کی میرسی از ره که به تکرار قدومت
در راه تو صد طاقچه آیینه بچینم...
بغضها راه نفسهای مرا سد شدهاند
لحظهها بیتو پریشانی ممتد شدهاند...
دست بر دست نهادند گروهی امروز
و به یک سبحه و سجّاده مقیّد شدهاند
از روی خون شهیدان به خون خفتۀ عشق
عدهای گرچه حرام است، ولی رد شدهاند
فکر کردند که با جشن چراغانی تو
شیعه و راهرو آل محمد شدهاند...
روزها سخت به ما میگذرد، میبینی
دوستان تو اسیر غم بیحد شدهاند
کار از کار گذشتهست، مکن شکوه، «خروش»!
عدهای مرتکب آنچه نباید، شدهاند
#عصر_جمعه_دلتنگی_یار
غصه ای تلخ تر از دوریِ دیدارِ تو نیست
خوار و بیچاره هر آن دل که گرفتارِ تو نیست
جمعه هم رفت و نیامد خبرِ آمدنت
سفره ام لایقِ مهمانیِ افطارِ تو نیست؟
#اللهم_عجل_لولیک_الفرج
#هستی_محرابی
پر کن دوباره کیل مرا، ایّها العزیز!
دست من و نگاه شما، ایّها العزیز!
رو از من شکسته مگردان! که سالهاست
رو کردهام به سمت شما، ایّها العزیز!
جان را گرفتهام به سرِ دست و آمدم
از کورهراههای بلا، ایّها العزیز!
وادی به وادی آمدهام، از درت مران
وا کن دری به روی گدا، ایّها العزیز!
چیزی که از بزرگی تو کم نمیشود
این کاسه را...فَاَوفِ لنا، ایّها العزیز!
ما، جان و مالباختگان را رها مکن
بگذار بگذرد شب ما، ایّها العزیز!
خالیتر از دو دست من این چشمِ خالی است
محتاج یک نگاه شما، ایّها العزیز!
این جشنها برای من آقا نمیشود
شب با چراغ عاریه فردا نمیشود!
من بیشتر برای خودم گریه میکنم
این جشنها برای تو بر پا نمیشود!
خورشیدی و نگاه مرا میکنی سفید
میخواستم ببینمت؛ اما نمیشود
یوسف! به شهر بیهنران وجه خویش را
عرضه مکن، که هیچ تقاضا نمیشود
اینجا همه «من»اند، منِ بی خیالِ تو!
اینجا کسی برای شما «ما» نمیشود...
باور مکن تو را به هوای تو خواستم
با این قدی که پیش شما تا نمیشود
میپرسم ازخودم غزلیگفتهای ولی
با این همهردیف، چرا با«نمیشود»؟!
بدی از من!بدی از من !بدی از من بوده...
تویی و این همه خوبی! منم و اقرارم!
روزه اش را تو گرفتی و به من مزد رسید
زحمتش را تو کشیدی که تقرب دارم
نیست بیداری دراین خواب زمستانی ما
چه مکافاتی شده شبهای هجرانی ما!
رودها از درد ناشکری به خشکی میرسند
خشک شد از معصیت چشمان بارانی ما
نیست گرچه بین ما یاد پریشانی او
هست آقا دم به دم یاد پریشانی ما
یوسف آمد سمت مصر و شد عزیز مردمش
کور شد از دوری اش یعقوب کنعانی ما
خانه ی مارا چه بهتر بیت الاحزانش کنند
میزبان وقتی نمی آید به مهمانی ما
مثل قرآن قرن ها تنهای تنها مانده است
ای مسلمانان چه شد موعود قرآنی ما
در پی اش تا کربلا رفتیم و زیر سایه اش
از حسین آغاز شد این سیر عرفانی ما
با سر برنیزه اش هم دستگیری میکند
عالم امکان ندارد مثل قربانی ما
تسبیح به دست با سرانگشت ریا
شد ذکر لب تمام این شهر، بیا
کافی است غم حسین پس جان حسین
دنیا شده مثل کوفه،برگرد ، نیا
من نام کسی نخواندهام الا تو
با هیچکسی نماندهام الا تو
عید آمد و من خانهتکانی کردم
از دل همه را تکاندهام الا تو
امسال بهار بی تو آغاز نشد
هی جمعه گذشت و باز اعجاز نشد
کی سین سلام بر لبت میشکفد؟
عید آمد و سفرۀ دلم باز نشد
ما را نه غم دربهدری خواهد کشت
نه غصۀ بی بال و پری خواهد کشت
او آمده است و ما همه بیخبریم
ما را غم این بیخبری خواهد کشت
آئینه بی جمال تو زیبا نمیشود
دلهای مابدون توشیدا نمیشود
یک عده ازتوفاصله هاراگرفته اند
دلهایشان کنارتوپیدانمیشود
پیچیده بوی عطرغریبی ز کوچه ها
دروازه های بسته ی غم وا نمیشود
آقابیاکه مسئله ها قد کشیده اند
اندازه ای که در سر ما جا نمیشود
ایکاش میشد از ته دل داد میزدیم
امروز ما بدون تو فردا نمیشود
یا صاحب الزمان
بیا ای دردهای شیعیان را مرهم ودرمان
بیا ای مصلح دنیا و ای ناجی مظلومان
گرفته ظلم عالم را و وقت آنست باز آیی
بیا ای آخرین ماه ولایت،حجت پنهان
بیا وباوران بر دشمنان،ما صاحبی داریم
بیا ای صاحب عصر وزمان، موعود در قرآن
مبادا حسرت دیدار رویت بر دلم ماند
بیا تا زنده ام جان را کنم در راه تو قربان
اماما عالمی مشتاق تا گردند مأمومت
خوشا پشت سرت خواندن نماز جمعه را ای جان
بیا ای یوسف زهرا عیان کن قبر مادر را
بیا ای تیر پایانی حق بر پیکر شیطان
امام منتظر،ما منتظر های تو می باشیم
بیا تادرد هجر عاشقانت را دهی پایان
شعر :اسماعیل تقوایی