آمدم باز به دربار تو با حالِ خراب
ڪاش می شدکه شوم یارِ تو با حالِ خراب
ذرّه ای نیست لیاقت که شوم نوکرتان
نشدم آه خریدارِ تو با حالِ خراب
نظرِ لطف بفرما که اسیرم شب و روز
شده ام گرچه که سربارِ تو با حالِ خراب
چکنم چاره ندارم بجز از زار شدن
پس رضایت نده آقا تو به این خوار شدن
سالها رنج کشیدم به کمالات رسم
زیرِ دستانِ تو بر فیضِ عنایات رسم
سالها رنج کشیدم که شبی یا سحری
رخصتی داده و بر رزقِ ملاقات رسم
کی سرم را به سرِ شانه نهم صاحبِ عشق
فرصتی کی شود حاصل،به زیارات رسم
چکنم چاره ندارم بجز از ناله زدن
لااقل حرف بزن مُهر سکوتت بشکن
چاره کارِ مرا کاش دوایی بڪنی
محضرِ خویش مرا کاش صدایی بکنی
خسته
- سه شنبه
- 9
- اردیبهشت
- 1399
- ساعت
- 10:37
- نوشته شده توسط
- ابوالفضل عابدی پور
ادامه مطلب