چشمهايش پر از تبسم بود
چشم نه آسمان هفتم بود
آسمان نه، شکوه اين خلقت
در طلوع نگاه او گم بود
جبرئيل نگاه او هر شب
با خداوند در تکلم بود
تا سحر گونه هاي نمناکش
روي سجاده در تيمم بود
واژه هايم حکايت مردي ست
که دلش بيقرار مردم بود
نان جو خورد و سفرهی دستش
وقت اطعام دشت گندم بود
پدر مهربان اين عالم
ريزه خوارش هزارها حاتم
چشمهايي پر از سحر دارد
آسمان آسمان سفر دارد
در کنار خرابه ها هر شب
مشت خاکي به زير سر دارد
نان و خرما به روي دوشش تا
باري از دوش خلق بردارد
در ديارش غريب بي معناست
او ز حال همه خبر دارد
ديدهی روشنش گواهي داد
که به دلخسته ها نظر دارد
نگران سعادت خلق است
که چنين چشمهاي تر دارد
از ه
- یکشنبه
- 31
- فروردین
- 1393
- ساعت
- 13:26
- نوشته شده توسط
- یحیی





