تو آه می كشی و
گفت:هرنفسی كه بی بی می كشید ،از دهنش خون جاری می شد،
تو آه می كشی و خون چكد ز پیروهنت
تو راه می روی و سرخ می شود حسنت
تو نان نمی پزی و سفره ی شبم خالی است
نه آب می خوری و آب می شود بدنت
بیت بعدی باید حقش ادابشه،امام زمان(عج)،بچه سیدا،منو ببخشید،علی می گه،گفت: فاطمه
بگیر پرده ،ببینم چه آمده به سرت
بلندتر شده این روزها نفس زدنت
مادر مادر
چگونه در به رُخم باز كرده ای تنها
كه غرق خون شده پا در مسیر آمدنت
تو گریه می كنی و من به سینه می كوبم
برای زخم دو چشمت ،برای زخم تنت
تیرخلاصی رو بزنم،بچه سیدا،امام زمان(عج)
زگیسوان پریشان زینبم پیداست
كه مانده نقش غلافی به دست شانه زنت
مادرمادر،جو
- پنج شنبه
- 22
- فروردین
- 1392
- ساعت
- 05:01
- نوشته شده توسط
- یحیی

