جاری ست همیشه رونق عاشورا
الطاف امام ِ بر حق عاشورا
سر دادن و سر به راه ذلت نشدن
این است پیام مطلق عاشورا
شاعر : اسماعیل شبرنگ
- سه شنبه
- 4
- آبان
- 1395
- ساعت
- 04:04
- نوشته شده توسط
- ایدافیض
جاری ست همیشه رونق عاشورا
الطاف امام ِ بر حق عاشورا
سر دادن و سر به راه ذلت نشدن
این است پیام مطلق عاشورا
شاعر : اسماعیل شبرنگ
بهار ِ تبزده قربانی ِ خزان شده است
زمین بهانهی نفرین آسمان شده است
سر مفسر قرآن به رحل نیزه نشست
چه خاکها به سر ِ خیل ِ قاریان شده است
شاعر : میلاد حسنی
روضهخوانها غالبا وقتی به منبر میرسند
با همان یک یاحسین از سر به آخر میرسند
روضهها را از پسر تحویل بابا داده و
از سر بر نیزهی بابا به دختر میرسند
گاه مابین مقاتل پا به پای بیتها
سمت سقا میروند اما به اکبر میرسند
اربن اربا روضهی سختی است اما غالبا
روضه سنگین میشود وقتی به اصغر میرسند
گوش تا گوش علی را تیر از هرسو برید
روضهخوانها در همین مقتل به حنجر میرسند
شمر میآید به گودال و به دستش خنجر است
روضهها از روی تل اینجا به خواهر میرسند
من گلی گم کردهام میجویم او را، روضهها
از میان نیزه و خنجر به پیکر میرسند
روضهای سرتاسر گودال را پر کرده است
یا بنی... نالهها از سمت ما
از شوق مرگ پیش تو، گلگون گریستم
از رودها بپرس که من چون گریستم
اول شدم شکفته ز ارسال نامه ات
آخر ز شرمساری مضمون گریستم *
گفتی: "الی الحبیب" گلی از گلم شکفت
گفتی: "من الغریب" که محزون گریستم
دیدم عطش کشیده به آتش خیام را
اندازه ی فرات، نه ! افزون گریستم
شش ماهه ی تو خشک لب و چشم من پر آب
باران شدم به پهنه ی هامون گریستم
چون زخم های بوسه ی شمشیر، بر غمت
با هر هزار دیده ی پرخون گریستم
گفتم: خیال! اشک من املا نمی شود
از طاقت خیال تو بیرون گریستم
شاعر : محمد بختیاری
به این دلیل که می زد پیامبر بوسه
گرفت تیغ از این جا شدیدتر بوسه
برای اینکه نبرّند ظهر روز دهم
گرفته است از این حنجر این قدر بوسه
همیشه بوسه نشان خوشی ست ایندفعه
از اتفاق بدی می دهد خبر بوسه
از اتفاق بدی مثل ظهر در گودال
از اتفاق بدی مثل تیغ،سر،بوسه
از اتفاق بد خیزران ،لب و دندان
که داده اند به هم بین تشت زر بوسه
به کربلاست که رویانده از لب شمشیر
به شانه های ابالفضل بال و پر بوسه
به کربلاست که حتی در اوج جنگ و گریز
گرفته است پدر از لب پسر بوسه
به کربلاست که تیر سه شعبه ثابت کرد
همیشه فاجعه ای هست پشت هر بوسه
به کربلاست که تیغ وضوگرفته به خون
تمام جسم تو را غرق کرد در بوسه
وَهر کسی که ب
دلم از غم تو بی قراره
به هوات دیگه آروم نداره
پی تو همیشه بوده آواره
زندگی بی تو برام حرومه
نفسام بدون تو تمومه
حرمت نور چشای کم سومه
دوباره به یاد کربلات اشک چشم من در اومد
منو کربلا ببر آقا جون که طاقتم سر اومد
می دونی اگه نیام زیارت دلم به غم می شینه
الهی بیاد شبی که چشمام ضریح تو ببینه
می دونی خسته شدم ، هر شبانه روز غرق آهم
این در اون در می زنم ، تا که بکنی یک نگاهم
آقام آقام آقام 2
واسه تو می تپه قلب زارم
غیر تو کسی و دوس ندارم
آقا جون خیلی بهت بدهکارم
از ازل عشق تو کرده جلبم
عمریه در خونت یه کلبم
ضربان میده اسمت به این قلبم
لحظه هام پُره از شور و حاله تا وقتی نوکرتم
گل نی نشینم
ای گل نی نشینم کشتة بی معینم داغ توآتشم زد
پادشه زمینم یاور بی قرینم داغ تو آتشم زد
******
ای گل سرخ بی سر یار به خون شناور نور دل پیمبر عشق منی حسینم
پیش دو چشم خواهر بی کس و یار و یاور از دم تیر و خنجر پاره تنی حسینم
گشته چو لاله پرپر خشک لبان و حنجر بر سر خاک بستر بی کفنی حسینم
در غم تو غمینم به غصه ها عجینم داغ تو آتشم زد
ای گل نی نشینم کشتة بی معینم داغ توآتشم زد
******
ای یل کار و زارم تاب و توان ندارم دل به غمت سپارم بی تو شکسته ام من
نور دو چشم تارم رفته ز تن قرارم خون ز دو دیده بارم دل به تو بسته ام من
می کُشد انتظارم این غم بی شمارم اگر فگار و زارم به غم نشسته ام من
داغ ت
زلف رها می کنی
(بر سر نی زلف رها می کنی با دل زینب چه ها می کنی؟)
شرح غم کرب و بلا می کنی با دل زینب چه ها می کنی؟
غصّه دگرباره به پا می کنی با دل زینب چه ها می کنی؟
پیش رُخ کاروان بر سر نی می روی ای گُل با اعتبار
زلف تو در دست باد می رود و می برد از دل خواهر قرار
دور و برت بر سَما بال ملائک شده بر سر تو سایه سار
(بر سر نی زلف رها می کنی با دل زینب چه ها می کنی؟)
بی تو نمانده توان در تن تبـدار من کاش بمیرم أخا
دیده وَر است سوی تو چشم ترِ دخترت وای پناه بر خدا
من چه بگویم به او گَر طلبد بوسه ای از لبِ خشک تو را
(بر سر نی زلف رها می کنی با دل زینب چه ها می کنی؟)
زلف پریشان تو کرده به پا در درون
ای برادر می روی تو سوی ميدان
پشت تو آيم برادر مو پريشان
ای حسين جان 6
بوسه ها از حنجر پاكت بگيرم
الوداع گفتی و جا دارد بميرم
ای حسين جان 6
می روی و من سراپا اشک و آهم
ديده گريان خيره سوی قتلگاهم
ای حسين جان 6
شاعر : رضا تاجیک
وای بر آن کس که در این چند روز
بی خبر از قدرت چشم تر است
چشم تر گریه کنان حسین
دادرس ما همه در محشر است
اشک مرا شور و نشاط آورد
گریه مرا رو به حیات آورد
ماتم تو طعنه به شادی زند
قبض من از بسط جهان بهتر است
کاش مرا بی سر و سامان کنی
درد دهی زار و پریشان کنی
" جام بلا بیشترش می دهند
هر که در این بزم مقرب تر است "
عقل فدای دل دریایی ات
عشق نکرده ست شناسایی ات
تا که بدانیم مقام تو را
افضل از روضه و دم ، منبر است
"قال رسول الله ، جد الحسین :
حسین منی و انا من حسین "
رسول در آینه یعنی حسین
حسین در آینه پیغمبر است
اشک اگر نیست به چشم شما
یک شب جمعه همگی کربلا
وعده ی ما روضه ی پایین پا
روضه ی جان
این قدر بر دلم شرر نزنید
داغ جانسوز بر جگر نزنید
سر بریدید از تن سروم
باز بر ساقه اش تبر نزنید
عمه ام آمده، عقب بروید
به سر و صورتش سپر نزنید
پدرم گیر کرده در گودال
به تنش تیر این قدر نزنید
نیزه در پیکرش فرو نکنید
به تنش زخمِ بیشتر نزنید
مادرش هم به قتلگاه آمد
آه... ای قوم خیره سر ... نزنید
شاعر : امیر عظیمی
ملُك وجود گم شده در جستجوي تو
خالي مباد محفلي از گفتگوي تو
گر رو نما دهند هر دو جهان را چه قابل است
در پيش يك نگاه خيالي به روي تو
آقا شب يازدهم شد،هر شب اومدم صدات زدم اينجا،آقاجان،امشبم توقعي ندارم كه جوابم رو بدي،چر اين حرف رو ميزنيم؟كسي كه اهل باشه،رفيق باشه،با يه صاحب عزايي،وارد مجلس ميشه،نگاه ميكنه،سرگرم عزاست،از يه راه ديگه اي ميره،ميگه اذيتش نكنم،گرفتاره،آقاجان كجايي الان ؟كنار گودالي؟ كنار خيمه هاي سوخته اي آقا؟
بي تو نظام عالم هستي خورد به هم
كل وجود بسته به يك تار موي تو
تو با هزار جلوه نمودي جمال خويش
من با كدام ديده كنم جستجوي تو
گودال قتلگاه زچشمت فُرات اشك
صحراي كربلاست پُر از ع
برای خیر من همیشه فتح باب می کنی
به رسم بنده پروری مرا خطاب می کنی
بساط خانه ی کرم همیشه فرق می کند
دعا نکرده هم مرا تو مستجاب می کنی
خداشناسی من از محرمت شروع شد
زمان گریه در وجودم انقلاب می کنی
به ارضیان و عرشیان چقدر فخر می کنم
برای نوکری مرا که انتخاب می کنی
همین که دور می شوم مرا به روضه می کِشی
زمین که می خورم به سوی من شتاب می کنی
به گردش دو دیده ات شفاعت قیامت است
در این جهان به ما کرم علی الحساب می کنی
چه خوبم و چه بد، مرا به دست دیگران مده
خودت مرا عذاب کن، اگر عذاب می کنی
دوباره خواب دیده ام پیاده سوی کربلا
روانه ام ز مرقد ابوتراب می کنی
بریز در سبوی من کمی ز جام معرفت
سبوی
گردید جدا جدا و می کرد ندا
از بهر نماز ، جانِ من گشت فدا
دانی که چرا ز پشتِ سر ذبح شده
میخواسته در سجده دهد جان به خدا
شاعر : حسین رئوفی
به شام و کوفه سرگردانی ای سر
ولی بر دل سر و سامانی ای سر
گهی در طشت زر در کاخ دشمن
گهی در گوشه ی ویرانی ای سر
گهی بر نی برایم سایبانی
گهی روی زمین غلطانی ای سر
عجب سِری است جانا سرگذشتت
گهی نِی گاه بر دامانی ای سر
رباب از شرم تو آبی ننوشید
لبت گوید هنوز عطشانی ای سر
ز روز غارت معجر ز سرها
هنوزم روی نی گریانی ای سر
تو مردم را بخود مشغول کردی
بلاگردان این طفلانی ای سر
نه تنها قاری قرآن ، به قرآن
تو خود گویاترین قرآنی ای سر
به پای کودکان دیگر رمق نیست
به جسم این اسیران جانی ای سر
برای ذاکری همچون «رئوفی»
دعایی زیر لب میخوانی ای سر؟
شاعر : حسین رئوفی
از لحظه های رو به زوالی که داشتم
هرچند سوخته پروبالی که داشتم
با اینکه نا امید ز بخشش شدم ولی
تغییر کرد فرض محالی که داشتم
جا داشت فرصتم ندهی بهر توبه ام
آخر چه کرده ام به مجالی که داشتم؟
شد آب و نان هرشب من گریه بر حسین
شکرت ز آب و نان حلالی که داشتم
شکرت که غیر غصه اولاد فاطمه
بردی ز سینه هرچه ملالی که داشتم
باید ای عشق وفادارِ تو باشم عمری
نه که شرمنده و سربارِ تو باشم عمری
نفَست هست مسیحایی و تحت نظرت
هستم و کاش که بیمار تو باشم عمری
لب گشودی و پس از غربتِ «هَل مِن ناصر»
بیشتر در صددم یار تو باشم عمری
«ابر و باد و مه و خورشید و فلک در کارند»
تا که پایِ علَم و کارِ تو باشم عمری
کاش دل را بخری و بشوم نذر حرم
کنج شش گوشه گرفتار تو باشم عمری
باز هم از کرَمت قرض بگیرم باید
دوست دارم که بدهکار تو باشم عمری
معرفت داشت یقینا که علمدارت شد
می نویسم که قلمدارِ تو باشم عمری
کشتهٔ اشک شدی٬ روضه نشینم کردی
تا فدای غم ِ بسیار تو باشم عمری
شال مشکی و سپس پیرهن مشکی داد...
مادرت خواست عزادار تو باشم عمر
کینه ها چون بود مادرزاد...آمد مادرت
کردی از پهلویِ او تا یاد...آمد مادرت
غربت و تنهایی ات بر هیچکس پوشیده نیست
تا نباشی هیچ دشمن-شاد...آمد مادرت
حُرمتِ خونت حلالِ عدّه ای لقمه حرام
کشتنت چونکه نبود ایراد...آمد مادرت
ضربهٔ شمشیر کاری بود و روی پیکرت
اولین زخمی که شد ایجاد...آمد مادرت
شمر(لع) وقتی در دلِ گودال٬ محکم پا گذاشت
گفت تا که «هر چه باداباد»...آمد مادرت
عرش تا فریاد زد ای وای بر روی زمین-
زینت دوش نبی افتاد...آمد مادرت
تشنه بودی! بر گلویت رویِ خاکِ کربلا
تا به جای آب٬ خنجر داد...آمد مادرت
قتلگاهت شد شلوغ و پیکرت از حال رفت
آسمان دق کرد و زد فریاد...آمد مادرت
ای زبانم لال٬ کو پیر
در حریمت بغض های آسمان پایان گرفت
باد تا پیچید دور پرچمت٬ باران گرفت
در ضریحت کلّ حاجات جهان شد مستجاب
غیرممکن ها از اینجا رخصتِ امکان گرفت
جرعه جرعه غصه خورد و تا ابد خیری ندید
هر که غیر از دستِ تو از جای دیگر نان گرفت
آرزوی کربلایت داشت و شبهای قدر
سائل آمد با چه حالی بر سرش قرآن گرفت
هر کسی شد گوشه-گیرِ کعبهٔ شش گوشه ات
بی سر و سامان رسید از تو سر و سامان گرفت
رفته بود از حال٬ عیسیٰ لحظهٔ اذن دخول
تربتت را بو کشید و زیر ایوان جان گرفت
نوح٬ کشتیِ نجاتت را تمنّا کرد... تا؛
بادبانِ کشتی اش را حملهٔ طوفان گرفت
خضر چای روضه ات را خورد و مجنونِ تو شد
پس به عشق روضه هایت عمرِ جاویدان گرفت
کینهٔ جنگِ جمل تاب و توانت را گرفت
جرعه جرعه زهر آقاجان امانت را گرفت
در همان ثانیه های اولّ افطار بود
بد اثر کرد و تکلّم از زبانت را گرفت
حجره شد مقتل برایت! پا کشیدی بر زمین
تشت را آورد زینب(س)؛ خون٬ دهانت را گرفت
پاره پاره از جگر می ریخت و با لرزش ِ
دست هایش؛ لرزش ِ در بازوانت را گرفت
خون به خوردِ شال سبزت رفت و تار و پودِ آن
ضجّه زد! افتاد و دستِ مهربانت را گرفت
روزه بودی سهم لبهایت به جای آب شد
سوزش ِ زهری که عمقِ استخوانت را گرفت
یارِ خانه مار شد در آستینت عاقبت؛
زهرِ خود را ریخت! نورِ دیدگانت را گرفت
زهر در ظاهر! ولیکن در حقیقت سال ها
لحظه لحظه ماجرای کوچه٬ جانت را گرفت!
شاعر :
فکری به حال غربت شب های تار کن
دل را بگیر و بیشتر از این دچار کن
آب از سرم گذشته! به من هم محل بده
در کشتی نجات مرا هم سوار کن
نِعمَ الامیرِ من تویی و جانِ مادرت
جانِ مرا برای خودت اختیار کن
مانند جوْن تا که شوم عاقبت بخیر
از من سری بگیر و به عشقت نثار کن
هیئت برای من سببِ توبه میشود
نفس مرا به دست بگیر و مهار کن
از تو چقدر خیر به ماها رسیده است
لطفت زیاد هست! ولی بیشمار کن
پیر ِ غمت شدن به خدا آرزوی ماست
در روضه ات بیاورم و بیقرار کن
باید که انتقام تو را زودتر گرفت
ما را فداییانِ غم ِ انتظار کن
یارت زهیر بود و مرا هم به رسم عشق
محض امام عصر خودم مهزیار کن
در روضه های شام دلت خونِ ز
کنم بر پا برایت شور ماتم
بگویم زیر لب ذکری دمادم
حسین جانم حسین جانم حسینجان
صد و ده روز مانده تا محرم
شاعر : مرتضی محمودپور
ما آب از دو دیده ی گریان گرفته ایم
از سفره ی شماست اگر نان گرفته ایم
روزی ما به دست شما میخورد رقم
پس رزق را ز دست کریمان گرفته ایم
از عشق های بی سر و سامان گذشته ایم
با عشق روضه هاست که سامان گرفته ایم
عالِم زیاد هست که کافر کند مرا
از دست روضه خوان تو ایمان گرفته ایم
ما مرده ی گناه و گناهی نداشتیم
تو آمدی و از نفست جان گرفته ایم
دردی به جز تو نیست دوایی به جز تو نیست
با درد آمدیم که درمان گرفته ایم
شرمنده ایم از غمتان جان نداده ایم
مشکل چه بود اینقدر آسان گرفته ایم
دل سنگ بوده ایم و کویری دوچشممان
همراه زخمهای تو باران گرفته ایم
با سایه ی سرت سر ما گرم شد أخا...
تا کوفه روی
از آن نَفَس که دلم مَبتلایتان شده است
دو دیده منتظرِ خاکِ پایتان شده است
من آفریده شدم تا که بر تو گریه کنم
که سمتِ قبلهی من کربلایتان شده است
مسیح سینه زنِ خیمهی عزایِ تو است
که زنده از نَفَسِ کیمیایتان شده است
فضایِ روضهیتان زنده میکند ما را
چه گرم خیمهی دارالشفایتان شده است
به سنگِ تربت ما حَک کنید بعد از ما
که این قتیلِ غم روضههایتان شده است
مرا به کنج خرابه چه میشود ببرید
دلم هوایی بزمِ عزایتان شده است
شاعر : حسن لطفی
من زرق شکستهی در کنج ساحلم
من از برای دیدن روی تو مایلم
دیوانگی به ورطهی خون و بلا رواست
کذب است هر که گفته به عشق تو عاقلم
(هرگز گمان مبر، ز خیال تو غافلم
من مانده ام خموش، خدا داند و دلم)
بیچاره عاشقی که دمادم هوایی است
شبهای جمعه این دل من کربلایی است
دست خودم نبود که من عاشقت شدم
از کودکی طریقهی من آشنایی است
(هرگز کمان مبر، ز خیال تو غافلم
من ماندهام خموش، خدا داند و دلم)
همچون اویس منکه ندیدم جمال تو
هر لحظه زنده مانده به یاد وخیال تو
پربستهام اسیر کمند شما شدم
پرواز میکنم به سما من به بال تو
(هرگز گمان مبر، ز خیال تو غافلم
من مانده ام خموش، خدا داند و دلم)
پیغام میرسد به من
تنى به روى زمين زير دست و پاها بود
براى كشتن او حرمله مهيا بود
نگاه خولى ناكس به سمت او خيره
نگاه خسته ى مولا به آسمان وا بود
ميان لشكر دشمن چقدر بلوا شد
لباس كهنه ى او ماجراى دعوا بود
براى ذبح سرش استخاره مى كردند
و حرف شمر و سنان هم به هم بفرما بود
خدا كند كه روايت دروغ باشد چون
شنيده ام كه همان لحظه مادر آنجا بود
زنى خميده به بالاى پيكرش اى واى
صداى ناله ى زهرا و خواهرش..اى واى
شاعر : آرمان صائمی
باز هم لشكريان نيت غارت كردند
با تبرها همگى نيت بيعت كردند
بين خولى و سنان جنگ شده..مى بينى؟
سرِ ذبح سرِ ارباب قيامت كردند...
نيزه ها رحم ندارند...خدا رحم كند
به تنِ درهم ارباب جسارت كردند
مادرش ديد كه پيراهن او را بردند
نيمه جان بود و أز او فتح غنيمت كردند
خاك عالم به سرم...شعر كجا ها رفته؟
بابته بغض على كسب غرامت كردند
شاعر : آرمان صائمی
تنى افتاده زمين تا كه لگد مال شود
شمر آماده شده راهى گودال شود
اينهمه أسب سوار آمده تا له بشود
آمده تا الف قامت او دال شود
خولىِ خير نديده سر گودالى تو؟
منتظر مانده اى تا زخمى و بى حال شود؟
حرمله!خير نميبينى به والله...برو
برو تا قسمت تو معجر و خلخال شود
پيرُهن كهنه ى او ارثيه ى مادر اوست
دست بردار سنان..تا به همين چال شود
شاعر : آرمان صائمی
اگر حسين تنش زيرِ دست و پاها بود
براى ذبح سر او اگر كه دعوا بود
و حرف شمر ها به هم بفرما بود..
چقدر كرب و بلا در نگات زيبا بود
تو چنگ بر رخ خود مى كشيدى با فرياد
رسيد مادر تو پاى پيكرش...اى داد
شاعر : آرمان صائمی
خانه غرق های و هو شد ای دریغا ای دریغ
بغض در سینه فرو شد ای دریغا ای دریغ
در عزای نوگل باغ رسول
اشک و حسرت در سبو شد ای دریغا ای دریغ
آتش و خاکستر و دیوار و در
مهد قرآن زیر و رو شد ای دریغا ای دریغ
ضارب کوچه بیامد پشت در
باز با او روبه رو شد ای دریغا ای دریغ
بعد تنها نه بهار از زندگانی با علی
موسم هجران او شد ای دریغا ای دریغ
گلستانی که در آن یاس علی پامال شد
خالی از آن عطر و بو شد ای دریغا ای دریغ
طایر روحش دگر از جسم او پرواز کرد
خانه بی یاری نکو شد ای دریغا ای دریغ
اشک غربت ریخت حیدر در کنار فاطمه
نطق او بی گفت و گو شد ای دریغا ای دریغ
بهر تشییع تنی رنجور؛ تنها هفت تن
نیمه شب حاضر بر او شد