پادشاه دل ِ رعیّت بود
پادشاهی كه پایتخت نداشت
عزت و شوكتش الهی بود
احتیاجی به تاج و تخت نداشت
پادشاهی كه درد مردم داشت
لحظه ای خاطری فراخ نداشت
سلطنت بنده ی مرامش شد
پادشاهی كه قصر و كاخ نداشت
هر كه آمد، اسیر زلفش شد
هركه آمد، خیال رفت نداشت
عالمی ریزه خوار فضلش بود
پادشاهی كه چاه نفت نداشت
پادشاهی كه نان جو می خورد
به غلامان نگاه رأفت داشت
پادشاهی كه پینه زد دستش
كندن چاه بسكه زحمت داشت
با اسیر و فقیر و درمانده
بهتر از دوست گفتگو می كرد
تازه با این كه قنبری هم داشت
جامه اش را خودش رفو می كرد
پادشاهی كه از شجاعت هاش
هر سپاهی عظیم می ترسید
كیسه بر دوش، نیمه شب می رفت
چون ز آه یتیم می ترسید
حرفی
- یکشنبه
- 28
- مهر
- 1392
- ساعت
- 16:32
- نوشته شده توسط
- یحیی












