از شوری چشم حسودان ترس دارم
بی نظم می بندم سرت عمامه ات را
آه! ای کبوتر بچه ی مشتاقِ پرواز
محکم گرفتی توی دستت نامه ات را
می خواستم نفرستمت اما عزیزم
حکمِ جهادت را تو از بابا گرفتی
سخت است از تو دل بریدن چاره ای نیست
از عمه شمشیر پدر، آیا گرفتی؟
با جنگ جویان فرق داری مردِ کوچک
گشتم زره اندازه ات پیدا نکردم
شهدِ شهادت از لبانت بود جاری
می خواستم بوسم لبت اما... نکردم
مانند زهرا راه رفتن شیوه ی توست
تیغ حسن در دست و با لبخند رفتی
پشت سرت لرزید قلبِ خیمه وقتی
خون خواهی آن اکبرِ دلبند رفتی
"هل من مبارز؟ " می زنی فریاد در دشت
مثل عمو پیچیده می جنگی دلاور
ارزق چشیده ضربه های کاری اش را
ای قوم بی دین
- شنبه
- 10
- فروردین
- 1392
- ساعت
- 04:47
- نوشته شده توسط
- یحیی





