خنده زخم
ای گل در بهار، پرپر شده
باغ گل از نیزه و خنجر شده
میوۀ نخل دل مجروح من
پاره بدن، پارهتنِ روح من
آب وضویت، شده خون سرت
پارهتر از قلب پدر، پیکرت
داغ تو صد بار شده قاتلم
خنده زند زخم تنت بر دلم
بحر، ز فریاد تو بیتاب شد
آب، هم از شرم لبت آب شد
چشم به خون شسته ز هم باز کن
یا ابتا بگوی و پرواز کن
از لب خشکت خجلم راستی
سوختی و آب ز من خواستی
میوۀ قلبم جگرت شد کباب
پر شده از خون، دهنت جای آب
ای ز غمت، خونْ، دل شمشیرها
زخم تنت در جگر تیرها
آب فرات از عطشت خون گریست
چشم پدر را بنگر، چون گریست
دیده، بهر زخم تنت، دوختم
سوختم و سوختم و سوختم
جسم تو در هُرم عطش تاب خورد
خاک هم از خون سرت آب خو
- دوشنبه
- 22
- آذر
- 1389
- ساعت
- 15:06
- نوشته شده توسط
- مهدی نعمت نژاد









