خداوندا در این دیرینه منزل
دری نشناختم غیر از در دل
ندانستم رهی جز راه عشقت
گواه من، دلِ آگاه عشقت
بر این در، حلقه کردم چشم امّید
از این در، رخ نخواهم یافت جاوید
در این ره سوده شد پای تمنّا
نه رَه پیدا بُوَد نه راهپیما...
چه آید از کف بیدست و پایی؟
ز رَه واماندۀ سرگشتهرایی
کنون دریاب، کارافتادهای را
زبون مگذار، زارافتادهای را
ز پاافتادهای از خاک بردار
دل از کف دادهای را زار مگذار...
چو شمع از پای تا سر، اشک و آهی
به راه مرحمت، عاجز نگاهی
که گردد سایهگستر نخل آمال
گشاید پر، همای اوج اقبال
به این خوش میکنم کام دل خویش
که خواهی برگرفتن، بسمل خویش
ولیکن صبر کم، دل ناشکیباست
در ا
- چهارشنبه
- 12
- تیر
- 1398
- ساعت
- 13:18
- نوشته شده توسط
- TzwSVsOw