شهادت امام حسین (ع)

مرتب سازی براساس

تکلیف شب: آب، بابا، ابالفضل *

3298
1

تکلیف شب: آب، بابا، ابالفضل کنار دل و دست و دریا، اباالفضل!
تو را دیده ام بارها، یا اباالفضل!

تو از آب می‌آمدی مشک بر دوش
و من در تو غرق تماشا، اباالفضل!

اگر دست می داد، دل می بریدم
به دست تو از هر دو دنیا، اباالفضل!

دل از کودکی، از فرات آب می خورد
و تکلیف شب: آب، بابا، اباالفضل!

تو لب تشنه پرپر شدی، شبنم اشک
به پای تو می ریزم اما، اباالفضل!

فدک مادری می کند کربلا را
غریبی تو هم مثل زهرا، اباالفضل!

تو را هر که دارد، ز غم بی نیاز است
وفا، بعد از این، نیست تنها، اباالفضل!

تو با غیرت و آب و دست بریده
قیامت به پا می کنی، یا اباالفضل!

ابوالقاسم حسینجانی

  • دوشنبه
  • 22
  • آذر
  • 1389
  • ساعت
  • 14:51
  • نوشته شده توسط
  • سعيد رضايي
ادامه مطلب
فروشگاه پرچم
 رضا تاجیک

ذکر عالم حی علی العزا شد * رضا تاجیک

6656
2

ذکر عالم حی علی العزا شد ذکر عالم حی علی العزا شد ماه اشک و آه خون خدا شد

روضه خون می خونه تو هیات دل ارباب من وارد کرببلا شد

یه قافله ماه و ستاره واویلا واویلا واویلا

تو صحراها میشن آواره واویلا واویلا واویلا

جون همه می رسه بر لب واویلا واویلا واویلا

امون ز بی کسی زینب واویلا واویلا واویلا

****

کربلاي تو عرش رو زمينه حج اصلي تموم مؤمنينه

حضرت ابراهيم مياد تماشا تا عيد قربان تو رو ببينه

رباب ميشينه جاي هاجر واویلا واویلا واویلا

اسماعيل تو علي اصغر واویلا واویلا واویلا

لب تشنه یه جرعه آبه واویلا واویلا واویلا

دریا پیش چشاش سرابه واویلا واویلا واویلا

اگر کشتند چرا آبت ندادند تو را زان دُر نايابت ندادند

اگر

  • یکشنبه
  • 14
  • آذر
  • 1389
  • ساعت
  • 22:30
  • نوشته شده توسط
  • سعيد رضايي
ادامه مطلب

بازم وقت شبای بارونه *

2752

بازم وقت شبای بارونه به همراه دانلود سبک
بازم وقت شباي بارونه خداست تو عرش كه روضه مي خونه
فلك از دامن خيسش ستاره مي ريزه
دو چشم آسمون انگار ز گريه لبريزه
***

همه عالم غمين و محزونه دل زارم تو غصه زندونه
زمستون غم و محنت رسيد و غوغا شد
تكاياي ‌سياه غم دوباره بر پا شد
***
بازم نوحه به لب شده جاري فلك گرمه به شيون و زاري
پرستوي كبود حق لباس غم پوشيد
بازم تو كوچه عطر ياس علقمه پيچيد
****
دل دنيا ميگيره رنگ خون مي ميره آب تو روضه ي بارون
بازم ابري مي شه چشماي عاشق مهتاب
رسيده ماه پر سوز شهادت ارباب
***
همه دلها ز غصه مي جوشه در و ديوار سياهي مي پوشه
هواي عاشقي داره دلاي دريايي
رسيده ماه غم، عالم شده تماشايي
***
حسين

  • چهارشنبه
  • 17
  • آذر
  • 1389
  • ساعت
  • 16:13
  • نوشته شده توسط
  • سعيد رضايي
ادامه مطلب

علمدار خوش قد و قامت من *

3060
0

علمدار خوش قد و قامت من علمدار خوش قد و قامت من- ای سپهدار قامت قیامت من
ز جا خیز و حال مرا بنگر – دست من از غمت مانده روی کمر
ای علمگیر میدان لطافت باران
به راهت ببین مانده دیده ی طفلان
یا اباالفضل ای امیدم ای علمدار رشیدم از غم تو من خمیدم
*****

سرت مثل حیدر تا دو شده است – هر دو دست تو از تن جدا شده است
پس از تو عدو بی حیا شده است – پای دشمن به هر خیمه وا شده است
کن نظاره به آهم تمام سپاهم
بدون تو سقا ببین بی پناهم
ریزد از دیده ستاره روی دستم مشک پاره شده بسته راه چاره
*****
چه کس قبل من آمده به برت – دست رحمت کشیده به زخم سرت
تنت پر شد از عطر یاس سفید – چشم زخم تو هم مادرم را دید
مه خوش روی من همه نیروی من
ز داغ

  • دوشنبه
  • 22
  • آذر
  • 1389
  • ساعت
  • 14:56
  • نوشته شده توسط
  • سعيد رضايي
ادامه مطلب

وقتی که تیر کین به گلوی تو جا گرفت *

2582
1

وقتی که تیر کین به گلوی تو جا گرفت وقتی که تیر کین به گلوی تو جا گرفت
خون تو را به عرش فشاندم، خدا گرفت

گردیـد دفـن، پیکر پاکت بـه دست من
پیش از همه تو را بـه بغل کربلا گرفت
می‌خواستم چو لاله کنم هدیه‌ات به دوست
دشمن ز من به تیر سه شعبه تو را گرفت
از بس مصیبت تـو عظیم است، بهر تو
بــاید تمــام سـال دمـادم عزا گرفت
تیر آمد و ز حلق تو بر قلب من نشست
از آن گذشت و جا به دل مصطفی گرفت
نفرین بـه حرمله که بـه تیـر سه شعبه‌ای
دار و نـدار و هستی مـا را ز مـا گرفت
عمـه بــرای مـن طلبیـد از خدای، صبر
مـادر بـه خیمـه بهر تـو دستِ دعا گرفت
یهــوده بهــر کشتن مـن صف کشیده‌اند
بــا کشتـن تـو «حرمله» جانِ مرا گرفت
مادر نداشت آب به جز اشک چشم

  • دوشنبه
  • 22
  • آذر
  • 1389
  • ساعت
  • 15:02
  • نوشته شده توسط
  • سعيد رضايي
ادامه مطلب

به همره تو رود روح من ز پیکر من *

2725

به همره تو رود روح من ز پیکر من به همره تو رود روح من ز پیکر من
سپردمت به خدا ای یگانه گوهر من

اگر که می‌روی آهسته‌تر برو پسرم
که هست پشت سر تو نگاه آخر من
دو غصه بر جگر عمه‌ات زده آتش
دهان خشک تو و اشک دیدة تر من
وضو بگیر ز اشک و برو به جانب مرگ
کـه پیشبـاز تـو آیـد ز خلد، مادر من
چگونـه تـاب بیـارم، چگونه صبر کنم؟
کـه بـر سـر تـو بریزند در برابر مـن
اگــر فتـاد عبـورت کنـار شط فرات
بیـار جـرعة آبـی بــرای اصغر مـن
بپوش زخم سرت را به دستِ غرقه به خون
اگر به دیدنت آیـد ز خیمـه خـواهر مـن
ز حلقــه‌های زره بیشتر رسـد زخمت
هزار پاره شود پیکرت چو حنجـر من
اگر چه فرق تو گردد دو تا به تیغ ستم
یکی است قبـر تـو و تـربت مطهر من
عدو

  • دوشنبه
  • 22
  • آذر
  • 1389
  • ساعت
  • 15:44
  • نوشته شده توسط
  • سعيد رضايي
ادامه مطلب

مـن کیستم ولـی خداونــد اکبرم *

3226

مـن کیستم ولـی خداونــد اکبرم مـن کیستم ولـی خداونــد اکبرم
سرتا قدم محمّد و زهرا و حیدرم

قـرآن روی سینه فـرزند فاطمه
فرزند نور و واقعه و قدر و کوثرم
در وصف خلق و منطق و خلقم نظر کنید
زیباتـرین شبیه بـه شخص پیمبرم
زهرا جمال ختم رسل دیده در رخم
لیلا کشیـده شانـه بـه زلف معطرم
جان جهانیان که حسین است بارها
مانند جان خویش گرفته است در برم
همسنگـر شهیـد علمـدار کــربلا
تا روز حشر قلب حسین است سنگرم
مـن پیـر مکتبِ «اولسنا علی الحق‌»ام
مــن شیـر کربــلا اسداللهِ دیگرم
پا تا به سر چو جانم و جان مجسمم
سر تا به پا چو روحم و روح مصورم
دانــایی امــام حسـن در تکلمـم
زيبايي امــام حسین است منظـرم
مأنوس با شهادت‌وشمشیروزخم‌وخون
ممسـو

  • دوشنبه
  • 22
  • آذر
  • 1389
  • ساعت
  • 15:31
  • نوشته شده توسط
  • سعيد رضايي
ادامه مطلب

سقّا بـه غیر خون جگر در بصر نـداشت *

2813
1

سقّا بـه غیر خون جگر در بصر نـداشت سقّا بـه غیر خون جگر در بصر نـداشت
آبی که چشم خود کند از گریه تر، نداشت

پـوشید چشم از سـر و از دامـن حسین
تا دست داشت در بدنش، دست بر نداشت
دریـا نگـه بـه داغ لب خشـک او نکرد
آب از شــرارة جگــر او خبـر نداشت
تاریخ شاهد است که در عمر خود حسین
بعد از حسن بـرادر از او خوب‌تـر نداشت
باران تیـر دشمـن و او پیـش روی دوست
جز چشم ودست وسینه وصورت سپرنداشت
دست امـام بـود و دو دستش ز تـن فتـاد
چشم حسین بود، ولی چشم و سر نداشت
از شیـرخوارگـی دل او را حسیـن بـرد
حتی قرار بـر سرِ دستِ پــدر نـداشت
هجده ستاره داشت سر نیزه‌ها حسین
مثـل سـر بریـدة او یک قمـر نـداشت
وقتی که عکس تشنه لبان را در آب دید
از بس

  • دوشنبه
  • 22
  • آذر
  • 1389
  • ساعت
  • 15:48
  • نوشته شده توسط
  • سعيد رضايي
ادامه مطلب

ناگهان قلب حرم وا شد *

3388
3

ناگهان قلب حرم وا شد ...ناگهان قلب حرم وا شد و یک مرد جوان

مثل تیری که رها می شود از دست کمان

خسته از ماندن و آماده رفتن شده بود

بعد یک عمر رها از قفس تن شده بود

مست از کام پدر بود و لبش سوخته بود

مست می آمد و رخساره برافروخته بود

روح او از همه دل کنده ، به او دل بسته

بر تنش دست یدالله حمایل بسته

بی خود از خود ، به خدا با دل و جان می آمد

زیر شمشیر غمش رقص کنان می آمد

یاعلی گفت که بر پا بکند محشر را

آمده باز هم از جا بکند خیبر را

آمد ، آمد به تماشا بکشد دیدن را

معنی جمله در پوست نگنجیدن را

بی امان دور خدا مرد جوان می چرخید

زیرپایش همه کون و مکان می چرخید

بارها از دل شب یک تنه بیرون آمد

رفت از میسره

  • دوشنبه
  • 22
  • آذر
  • 1389
  • ساعت
  • 15:35
  • نوشته شده توسط
  • سعيد رضايي
ادامه مطلب

آن شب که بودی انتخاب ظلمت و نور *

3086

آن شب که بودی انتخاب ظلمت و نور آن شب که بودی انتخاب ظلمت و نور
قومی در آغوش خدا، قومی ز حق دور

یک سو صف حق، سوی دیگر بود باطل
قـومی پـی دلـدار و قـومی بندۀ دل
آن سو خیـامِ نـار و این سو خیمة نور
آن سو سراسر دیو و دد، این سو همه حور
خلقت میـان ایـن دو خیمـه ایستادند
قومی به آن قومی به این سو رو نهادند
ای دوست خود را در کدامین خيمه دیدی
یــار حسینی یــا طرفــدار یزیـدی؟
خود در چه قومی کرده‌ای احساس، خود را؟
بگشای چشم عبرت و بشناس خود را
آن سو زحق دل‌ها جدا بود و جدا بود
این سو خدا بود و خدا بود و خدا بود
آزاد مــردان دور ثــارالله بودنـد
از سرنوشت خویشتن آگاه بودنـد
همچون عروسان،مرگِ خون‌را طوق‌کردند
غسل شهادت در سرشک شوق کر

  • دوشنبه
  • 22
  • آذر
  • 1389
  • ساعت
  • 15:50
  • نوشته شده توسط
  • سعيد رضايي
ادامه مطلب

اینجا بهشت سرخ بدن های بی سر است *

3266

اینجا بهشت سرخ بدن های بی سر است اینجا بهشت سرخ بدن های بی سر است

اینجا نگارخانه ی گل های پرپر است

اینجا منا و مشعر و بیت الحرام ماست

اینجا حریم قرب شهیدان داور است

اینجاست قتلگاه شهیدان راه حق

اینجا مزار قاسم و عباس و اکبر است

اینجا به جای جامه ی احرام ما به تن

زخم هزار نیزه و شمشیر و خنجر است

اینجا دو طفل زینبم افتد به روی خاک

اینجا به روی سینه ی من قبر اصغر است

اینجا برای پیکر صد چاک عاشقان

گرد و غبار کرب و بلا مشک و عنبر است

اینجا چو آفتاب سرم بر فراز نی

بر کودکان در به درم سایه گستر است

اینجا تنم به زیر سم اسب، توتیا

اینجا سرم به دامن شمر ستمگر است

اینجا به جای جای گلوی بریده ام

گلبوسه های زینب و زهرای ا

  • دوشنبه
  • 22
  • آذر
  • 1389
  • ساعت
  • 16:19
  • نوشته شده توسط
  • سعيد رضايي
ادامه مطلب

خیل ملایک لشکرش بودند آن روز *

2547

خیل ملایک لشکرش بودند آن روز خیل ملایک لشکرش بودند آن روز
شمشیرها فرمانبرش بودند آن روز

با یک اشارت حکم او را می‌شنیدند
قـلب تمـام شمرهـا را می‌دریدنـد
او جان به کف تسلیم ذات کبریا بود
سر تـا قـدم قربانی وصل خدا بود
تن را ز هـر جانب نشان تیرها کرد
رفع عطش زآبِ دمِ شمشیرها کرد
شیرخـدا را روبهـان تسلیم دیدند
از چـار جانب بهر قتـل او دویدند
بغض درون‌و زخم دل را چاره‌ کردند
قـرآن ختـم الانبیـا را پـاره کـردند
اعضای او از هم جدا می‌شد به شمشیر
زخـم تنش را بخیـه می‌کـردند با تیر
تـا بنگـرد بی‌پـرده بر رخسار جانـان
هر زخم او چشمی شد و هر تیر،مژگان
گـرچه عـدو بـا تیـر، او را بـارها کشت
تیری که زد بر قلب او، بیرون شد از پشت
با آن

  • دوشنبه
  • 22
  • آذر
  • 1389
  • ساعت
  • 15:56
  • نوشته شده توسط
  • سعيد رضايي
ادامه مطلب

نفس بده كه نفس پای این علم بزنم *

3690
3

نفس بده كه نفس پای این علم بزنم نفس بده كه نفس پای این علم بزنم

نفس بده كه فقط از حسین دم بزنم

سرم فدای قدمهات آرزو دارم

كه سرنوشت خودم را بخون رقم بزنم

سرم هوای تو دارد دلم هوای ضریح

چه می شود كه سری گوشه ی حرم بزنم

كنار سینه زنان چه می شود ارباب

میان صحن و سرایت شبی قدم بزنم

هزار حاجتم اما رسیده ام امشب

كه چشم بر قدم صاحب علم بزنم

نفس بده كه زشب تا غروب تاسوعا

میان نوحه كنانت دوباره دم بزنم

شاعر : حسن لطفی

  • دوشنبه
  • 22
  • آذر
  • 1389
  • ساعت
  • 16:21
  • نوشته شده توسط
  • سعيد رضايي
ادامه مطلب

اینک حسین است *

2779

اینک حسین است اینک حسین است و شب راز و نیازش
روح تمــام انبیــاء محــو نمــازش

آوای قــرآنش ز قــرآن می‌بَـرد دل
بگذشته از جان و زجانان می‌بـرد دل
بی‌واسطه جایش در آغوش خـدا بود
تنها نه از خلقت که از خود هم جدا بود
می‌گفت:یارب! این من و این بود و هستم
بـود و نبــودم را گــرفتم روی دستم
در عـالم زر بـا تـو بـوده ایـن قـرارم
اینک تو هر چه دوست داری،دوست دارم
ز آن سرفرازم که سرم را دوست داری
گل زخم‌هـاي پيكـرم را دوست داري
صد لالۀ پرپر نثارت کردم ای دوست
خون علی‌اصغر نثارت کردم ای دوست
ایثـار جـان و سـر مبـارک باد بر من
داغ عـلی‌اکبر مبــارک بــاد بـر من
فریــاد یــارانم بــه از آوای بــلبل
سم ستوران خوب‌تــر

  • دوشنبه
  • 22
  • آذر
  • 1389
  • ساعت
  • 15:54
  • نوشته شده توسط
  • سعيد رضايي
ادامه مطلب

با آنکه هر عضوش ز هر عضوی جدا بود *

2858

با آنکه هر عضوش ز هر عضوی جدا بود با آنکه هر عضوش ز هر عضوی جدا بود
مقتـل بـر او آغـوش پـر مهر خـدا بود

تصویــر وجـه الله در آیینـه‌اش بـود
هر زخم او یک باغ گل بر سینه‌اش بود
هستیش بـر دست و خریـدار بـلا بود
عطـر بـهشتش هـم غبـار کربـلا بود
مهمان خود را کوفیـان حرمت گرفتند
بـر قتـل او از یک دگر سبقت گرفتند
بر روی هر زخمش‌که‌چون زخم‌جگر بود
زخمی دگر زخمی دگـر زخمی دگر بود
از بس که زخم آمد ز شمشیر عـدویش
انـدام او شـد مثـل رگ‌هـای گلویش
صیاد می‌خواهد ز زخمش خون برآرد
صیدی که گشته قطعه قطعه خون ندارد
دریـای خون و گوهر غلطان که دیده
زانـوی شمـر و سينة قـرآن که دیده
ای عون ای عباس ای جعفر کجایید؟
عبـدالله و قـاسم عـلی‌اکبر کجـایید

  • دوشنبه
  • 22
  • آذر
  • 1389
  • ساعت
  • 15:59
  • نوشته شده توسط
  • سعيد رضايي
ادامه مطلب

برای سینه زدن رخصتی بده آقا‏ *

3480

برای سینه زدن رخصتی بده آقا‏ برای سینه زدن رخصتی بده آقا‏

به دست خسته ی من قدرتی بده آقا‏

شبیه سال گذشته دوباره آمده ام

برای خوب شدن فرصتی بده آقا‏

دوباره قصد نمودم که نوکرت باشم

در این دوماه عزا همتی بده آقا‏

دعای خیر پدر بود آمدم اینجا

به سفره ی پدرم برکتی بده آقا‏

از آن قواره ی مشکی که دست فاطمه است‏

به روضه خوان خودت خلعتی بده آقا‏

زغصه های سر غرق خون تو بر نی

چگونه سرشکنم، جراتی بده آقا‏

سر مطهرتان بارها ز نی افتاد‏

میان روضه به من طاقتی بده آقا‏

شاعر : وحید قاسمی

  • دوشنبه
  • 22
  • آذر
  • 1389
  • ساعت
  • 16:23
  • نوشته شده توسط
  • سعيد رضايي
ادامه مطلب

دل‌ها سراسر آب شد *

3026

دل‌ها سراسر آب شد دل‌ها سراسر آب شد، حتی دل سنگ
بس‌کن دگر خاموش‌شو ای آتش‌جنگ!

از آل عصمت پـردة حـرمت دریدی
ریحانـة ختـم رسـل را سـر بریدی
دیگر چه می‌خواهی ز جان اهل‌بیتش
آتـش مـزن بــر آشیـان اهـل‌بیتش
ظلم سقیفـه! کشتن مـولا کمت بود؟
آتش زدن بر خانه مـولا کمت بود؟
قـرآن کجـا و لانـة آتش گـرفته
عتـرت کجـا و خانـة آتش گرفته
این شعله‌ها از لاله‌های گلشن کیست؟
دودی که بر گردون رود،از دامن کیست؟
الله اکبـر تیـغ دشمـن تیـزتر شـد
جـام بـلا در کربـلا لبریزتـر شـد
دشمن به گلزار ولایت آتش افروخت
دودش به چشم عرش رفت‌وآسمان سوخت
اطفـال را فکـر فـرار از آشیـانه
دشمن بـه استقبـالشان با تازیانه
در بین دشمن بر فلک فریادشان ر

  • دوشنبه
  • 22
  • آذر
  • 1389
  • ساعت
  • 16:02
  • نوشته شده توسط
  • سعيد رضايي
ادامه مطلب

چند بند از یک مربع ترکیب عاشورایی *

3279

چند بند از یک مربع ترکیب عاشورایی با اشک هاش دفتر خود را نمور کرد
در خود تمام مرثیه ها را مرور کرد
ذهنش ز روضه ها ی مجسم عبور کرد
شاعر بساط سینه زدن را که جور کرد

احساس کرد از همه عالم جدا شده است
در بیت هاش مجلس ماتم به پا شده است
در اوج روضه خوب دلش را که غم گرفت
وقتی که میز و دفتر و خودکار دم گرفت
وقتش رسیده بود به دستش قلم گرفت
مثل همیشه رخصتی از محتشم گرفت
باز این چه شورش است که در جان واژه ها ست
شاعر شکست خورده طوفان واژه هاست
بی اختیار شد قلمش را رها گذاشت
دستی زغیب قافیه را کربلا گذاشت
یک بیت بعد ، واژه ی لب تشنه را گذاشت
تن را جدا گذاشت و سر را جدا گذاشت
حس کرد پا به پاش جهان گریه می کند
دارد غروب فرشچیان گریه می کند

  • دوشنبه
  • 22
  • آذر
  • 1389
  • ساعت
  • 16:13
  • نوشته شده توسط
  • سعيد رضايي
ادامه مطلب

ما اشک را ز پاکی مادر گرفته ایم *

3667

ما اشک را ز پاکی مادر گرفته ایم ما اشک را ز پاکی مادر گرفته ایم
این زندگی ز چشمه ی کوثر گرفته ایم

اذن ورود ما به بهشت خداست اشک

ما از بهشت هدیه فراتر گرفته ایم

اشک غم حسین بود خود بهشت ساز

ما بعد روضه زندگی از سر گرفته ایم

آنکه شنید نام حسین و نریخت اشک

دوری از او به امر پیمبر گرفته ایم

ما در کفن ز تربت او نور می بریم

رزق سفر ز خاک همین در گرفته ایم

ما بی حسین پست ترین خلایقیم

با نام اوست رتبه ی بر تر گرفته ایم

ما در میان روضه ی او تحت قبه ایم

حاجات خود به روضه مکرر گرفته ایم

تا آب می خوریم صدا می زنیم حسین

این امر از سکینه ی اطهر گرفته ایم

سروده جواد حیدری

  • دوشنبه
  • 22
  • آذر
  • 1389
  • ساعت
  • 23:08
  • نوشته شده توسط
  • سعيد رضايي
ادامه مطلب

آقا بیا كه ما ز غمت گریه می كنیم ‏ *

3084

آقا بیا كه ما ز غمت گریه می كنیم ‏ آقا بیا كه ما ز غمت گریه می كنیم ‏
ماه عزاست بر حرمت گریه می كنیم ‏

شكر خدا كه دل به عزا خانه بار یافت ‏

ماه بكاست ما به غمت گریه می كنیم ‏

دل ها برای روز تو آماده می شوند ‏

ما بهر دیدن علمت گریه می كنیم ‏

ای خون ما حلال قدومت در این عزا ‏

خون جای اشك بر قدمت گریه می كنیم ‏

تا كی غلاف صبر، كند منع ذوالفقار ‏

هر دم به حسرت دو دمت گریه می كنیم ‏

می آیی و بدون ملاقات می روی ‏

آقا به این عبور كمت گریه می كنیم ‏

خوردی قسم به مادر پهلو شكسته ات

تا حشر هم به این قسمت گریه می كنیم ‏

ای رازدار فاطمه برگرد چاره كن ‏

ما از غم غدیر خمت گریه می كنیم ‏

دشمن به آل تو چه ستمها روا نمود ‏

با تو

  • دوشنبه
  • 22
  • آذر
  • 1389
  • ساعت
  • 16:28
  • نوشته شده توسط
  • سعيد رضايي
ادامه مطلب

عبــاسم، فــرزند عـلی مرتضایم *

4107
7

عبــاسم، فــرزند عـلی مرتضایم عبــاسم، فــرزند عـلی مرتضایم
سـردارم، سقـایم، حافظ خيمه‌هايم
من یار ثاراللّهم فرماندۀ سپاهم
****

سردارم، سردارم سردار انصارالله
ثــارالله فــرزند، بــرادر ثارالله
من یار ثاراللّهم فرماندۀ سپاهم
****
این دستم، این چشمم، این فرق نازنینم
عــاشقم، عــاشق عمــود آهنینـم
من یار ثاراللّهم فرماندۀ سپاهم
****
شمشیر حیدر و شیر ام‌البنینم
حســینِ دوم امیــرالمؤمنینم
من یار ثاراللّهم فرماندۀ سپاهم
****
به یاد ایثار و جانبازی و شهادت
بوسیده دستم را علی روز ولادت
من یار ثاراللّهم فرماندۀ سپاهم
****
جان نثار کوی امام عالمینم
سیدالشهدای ارتش حسینم
من یار ثاراللّهم فرماندۀ سپاهم
****
خجـل از گـل‌های باغ مدین

  • دوشنبه
  • 22
  • آذر
  • 1389
  • ساعت
  • 16:31
  • نوشته شده توسط
  • سعيد رضايي
ادامه مطلب

نفس بده که نفس پای این علم بزنم *

10514
19

نفس بده که نفس پای این علم بزنم نفس بده که نفس پای این علم بزنم
نفس بده که فقط از حسین دم بزنم
سرم فدای قدمهات آرزو دارم
که سرنوشت خودم را بخون رقم بزنم

سرم هوای تو دارد دلم هوای ضریح

چه می شود که سری گوشه ی حرم بزنم

کنار سینه زنان چه می شود ارباب

میان صحن و سرایت شبی قدم بزنم

هزار حاجتم اما رسیده ام امشب

که چشم بر قدم صاحب علم بزنم

نفس بده که زشب تا غروب تاسوعا

میان نوحه کنانت دوباره دم بزنم

سروده حسن لطفی

  • چهارشنبه
  • 24
  • آذر
  • 1389
  • ساعت
  • 11:55
  • نوشته شده توسط
  • سعيد رضايي
ادامه مطلب

ای خــدا اکبـرم را فدا کردم *

4601
4

ای خــدا اکبـرم را فدا کردم ای خــدا اکبـرم را فدا کردم
با لب تشنه از خود جدا کردم
لالۀ پرپر ای علی‌اکبر شبه پیغمبر ای علی‌اکبر
****

نالــه پیـوسته در قتلگـه کـردم
تو زدي دست و پا و من نگه کردم
لالۀ پرپر ای علی‌اکبر شبه پیغمبر ای علی‌اکبر
****
ای خــدا اکبـرم اِرباً اِربا شد
قطعه قطعه پیش چشم بابا شد
لالۀ پرپر ای علی‌اکبر شبه پیغمبر ای علی‌اکبر
****
اکبرم کشته در پیش چشمم شد
مثـل تسبیح پـاشیده از هم شد
لالۀ پرپر ای علی‌اکبر شبه پیغمبر ای علی‌اکبر
****
تو شدی کشته در بین دشمن‌ها
من شـدم بعد تو، بی‌کس و تنها
لالۀ پرپر ای علی‌اکبر شبه پیغمبر ای علی‌اکبر
****
عمّـه‌ات آمــده از حــرم بیـرون
تا بشوید به اشک از عُذارت خون
لال

  • دوشنبه
  • 22
  • آذر
  • 1389
  • ساعت
  • 16:54
  • نوشته شده توسط
  • سعيد رضايي
ادامه مطلب

افتاده ای روی زمین و سر نداری *

4073

افتاده ای روی زمین و سر نداری افتاده ای روی زمین و سر نداری
در این بیابان یک نفر یاور نداری
از بس جراحت بر تنت جا خوش نموده
یک جای سالم در همه پیکر نداری

بگذار تا که جان دهم پیش تن تو

اصلا تصور کن دگر خواهر نداری

در خیمه ها هر کودکی چشم انتظار است

خیزو بگو عباس آب آور نداری

در خیمه ها هر کودکی چشم انتظار است

خیز و بگو عباس آب آور نداری

با من بگو پیراهن و عمامه ات کو؟

بگذر از این انگشت و انگشتر نداری

سروده حسن بیاتی

  • چهارشنبه
  • 24
  • آذر
  • 1389
  • ساعت
  • 11:55
  • نوشته شده توسط
  • سعيد رضايي
ادامه مطلب

ما مصیبت زده ی کرب وبلاییم حسین *

3419
1

ما مصیبت زده ی کرب وبلاییم حسین ما مصیبت زده ی کرب وبلاییم حسین
بال وپر سوخته ی آل عباییم حسین

بسکه خون دل از این دیده ز غمهای تو رفت

همنشین لب دریای بکاییم حسین

عمر دنیا نرسد چون به عزاداری تو

تا قیامت ز غمت عقده گشاییم حسین

روز محشر که همان یوم یفر المرءست

ما سراسیمه به سوی تو بیاییم حسین

چون که احداث شود منبر منصور ملک

باز پا منبری یار تو ماییم حسین

هر که در حشر تو محشور شود با اهلش

ما به اذن تو ز طیف شهداییم حسین

همه آبادی دل از کرم مادر توست

ورنه ویرانه دل از شام بلاییم حسین

ما خجالت زده ی غافله سالار غمیم

که سر افکنده ی (نحن اسراءیم )حسین

چادر و معجر و عمامه اگر سوخته شد

ما به جای مانده از آن سوخته هایی

  • دوشنبه
  • 22
  • آذر
  • 1389
  • ساعت
  • 23:07
  • نوشته شده توسط
  • سعيد رضايي
ادامه مطلب

یک نفس آمده ام تا که عمو را نزنی *

2812
3

یک نفس آمده ام تا که عمو را نزنی یک نفس آمده ام تا که عمو را نزنی
که به این سینهی مجروح تو با پا نزنی
ذکر لا حول ولا از دو لبش می بارد
با چنین نیزه ی سر سخت به لبها نزنی

عمه نزدیک شده بر سر گودال ای تیغ

می شود پر به سوی حنجره حالا نزنی؟

نیزه ات را که زدی باز کشیدی بیرون

می زنی باز دوباره نشد آیا نزنی؟

نیزه ات را که زدی باز!!نمی شد حالا

ساقه ی نیزه خونین شده را تا نزنی؟

من از این وادی خون زنده نباید بروم

شک نکن اینکه پرم را بزنی یا نزنی

دست و دل باز شو ای دست بیا کاری کن

فرصت خوب پریدن شده! در جا نزنی

سروده علیرضا لک

  • چهارشنبه
  • 24
  • آذر
  • 1389
  • ساعت
  • 11:55
  • نوشته شده توسط
  • سعيد رضايي
ادامه مطلب

به روی نیزه مثل آفتابی *

2739
2

به روی نیزه مثل آفتابی به روی نیزه مثل آفتابی
نمی شد باورم دیگر نتابی
نمی دانم چرا از روز اول
به روی نیزه ها در اضطرابی

اگرچه مصحف بی رنگ و رویی

بخوان از نی، که خود قرآن نابی

میان مجلس قوم ستمگر

سرت را دیدم و ظرف شرابی

برای خلوت طفل یتیمت

تو تفسیر دعای مستجابی

خجالت می کشد وقتی رقیه

تو را خواند ولی ناید جوابی

الهی کاش در کنج خرابه

سرت پوشیده آید با نقابی

سروده کمال مومنی

  • چهارشنبه
  • 24
  • آذر
  • 1389
  • ساعت
  • 11:55
  • نوشته شده توسط
  • سعيد رضايي
ادامه مطلب
 علی اکبر لطیفیان

باورت می شد ببینی خواهرت را یک زمان * علی اکبر لطیفیان

3370
1

باورت می شد ببینی خواهرت را یک زمان باورت می شد ببینی خواهرت را یک زمان
دست بسته، مو پریشان، مو کنان، مویه کنان
باورت می شد ببینی دختر خورشید را
کوچه کوچه در کنار سایهی نامحرمان

نه لبی مانده برای تو نه جای سالمی

من که گفتم این همه بالای نی قرآن نخوان

چه عجب!طشتی برای این سرت آورده اند

ای سر منزل به منزل ای سر یحیی نشان

تا همین که چشم تو افتاده بر چشمان ما

چشم ما افتاده بر لبهای زیر خیزران

ای تمامی غرور من فدای غیرتت

لطف کن این مرد شامی را از این مجلس بران

این قدر قرآن مخوان این چوب ها نامحرمند

شب بیا ویرانه هرچه خواستی قرآن بخوان

سروده علی اکبر لطیفیان

  • چهارشنبه
  • 24
  • آذر
  • 1389
  • ساعت
  • 11:56
  • نوشته شده توسط
  • سعيد رضايي
ادامه مطلب

یا ابالفضل تویی تاج سر ام بنین *

4227
10

یا ابالفضل تویی تاج سر ام بنین یا ابالفضل تویی تاج سر ام بنین
پسر فاطمه هستی پسر ام بنین
تو علمدارترین صاحب پرچم هستی
تو به اسرار دل فاطمه محرم هستی

تا تو بودی نگرانی به دل خیمه نبود

تا تو رفتی همه ی خیمه شده رنگ کبود

گر چه گفتی تو غلامی به من اما عباس

تو شدی آبروی حضرت زهرا عباس

من زینب چه کنم بی تو در این دشت بلا

من و یک خیمه ی پر کودک و زن در صحرا

دست تو قطع شد و دست مرا می بندند

چشم تو پاره و بر گریه ی من می خندند

جگر من شده چون چشم تو پاره پاره

دختر شیر خدا بعد تو شد آواره

از شکافی که به فرق سر تو افتاده

معجر از روی سر خواهر تو افتاده

به همان محکمی ضربت نامرد عمود

خورده ام سیلی و رخساره ی من گشته کبود

تو

  • چهارشنبه
  • 24
  • آذر
  • 1389
  • ساعت
  • 11:56
  • نوشته شده توسط
  • سعيد رضايي
ادامه مطلب

باز اين چه آتش است كه بر جان عالم است ؟ *

2765

باز اين چه آتش است كه بر جان عالم است ؟ باز اين چه آتش است كه بر جان عالم است ؟
باز اين چه شعله غم و اندوه ماتم است ؟

باز اين حديث حادثه جانگذار چيست؟
باز اين چه قصه ايست كه با غصه توام است؟
اين آه جانگزاست كه در ملك دل به پاست‏
يا لشكر عزاست كه در كشور غم است
آفاق پر ز شعله برق و خروش رعد
يا ناله پياپى و آه دمادم است؟
چون چشمه چشم مادر گيتى ز طفل اشك‏
روى جهان چو موى پدر كشته درهم است
زين قصه سر به چاك گريبان كروبيان‏
در زير بار غصه قد قدسيان خم است
‏گلزار دهر گشته خزان از سموم قهر
گويا ربيع ماتم و ماه محرم است
‏ماه تجلى مه خوبان بود به عشق
روز بروز جذبه جانباز عالم است
‏مشكوة نور و كوكب درى نشأتين
مصباح سالكان طريق وفا حسين

  • پنج شنبه
  • 25
  • آذر
  • 1389
  • ساعت
  • 13:34
  • نوشته شده توسط
  • سعيد رضايي
ادامه مطلب
راهنمای علائم موجود در فهرست:
عدد کنار این علامت نشانگر تعداد کاربرانی ست که این مطلب را پسندیده و به دفترچه شعر خود افزوده اند
عدد کنار این علائم نشانگر میزان محبوبیت شعر یا سبک از نظر کاربران می باشد
اشعار ویژه در سایت برای کاربران قابل دسترس نیست و فقط از طریق خرید اپلیکیشن مورد نظر این اشعار در داخل اپلیکیشن اندرویدی قابل رویت خواهند بود
این علامت نشانگر تعداد کلیک یا بازدید این مطلب توسط کاربران در سایت یا اپلیکیشن می باشد