آخر چه شده ز خانه دور افتادی
تو دور ز خواهرِ صبور افتادی
زینب به میان خیمه می سوزد و تو
ای وای بمیرم به تنور افتادی
شاعر:جواد حیدری
- دوشنبه
- 27
- آذر
- 1391
- ساعت
- 13:45
- نوشته شده توسط
- یحیی
آخر چه شده ز خانه دور افتادی
تو دور ز خواهرِ صبور افتادی
زینب به میان خیمه می سوزد و تو
ای وای بمیرم به تنور افتادی
شاعر:جواد حیدری
می سوزم و نمانده مرا راه دیگری
آری فرشته ام که ندارم دگر پری
سنگین شده عبور نفس های خسته ام
انگار بین سینه ی من رفته خنجری
من می چشم مقابل ابروی زخم تو
بی رحمی و جسارت دست ستمگری
ما را به نام خارجیان سنگ می زنن
حتّی اگر که آیه ی قرآن بیاوری
قرمز طلوع کرده ای از مشرق تنور
این جا نبوده است مگر جای بهتری؟
***
دلتنگ عطر زخمی پیراهن توام
خورشید آسمان من ای عشق مادری!
شاعر:علیرضا لک
خورشید دلم از افق نیزه بر آمد
خورشید مگو، روی نی از من جگر آمد
رو راست بگو، دوش تو مهمان که بودی؟
تا صبح دلم شور زد و اشک تر آمد
من خطبه به لب بودم و طفلی به تماشا
فریاد زنان گفت که عمه! پدر آمد
این زخم جدید است به دعوای که بودی؟
یا این که به روبوسی یارم شرر آمد
بر باد مده زلف که زینب جگرش سوخت
بس کن که دگر حوصلۀ صبر سر آمد
شاعر:محمد سهرابی
غم و درد و بلا کوچه به کوچه
تب و اشک و عزا کوچه به کوچه
میان کوفه گرداندند سر را
به روی نیزه ها کوچه به کوچه
خروش ناله در عرش است بر پا
قیامت می شود از اشک زهرا
سری را خولی آورده به کوفه
تنی مانده رها بر خاک صحرا
دلش بی تاب از آهی پر شرر سوخت
شبیه چشم هایی شعله ور سوخت
به پای حنجری آتش گرفته
تنور خولی آن شب تا سحر سوخت
شاعر:یوسف رحیمی
یک سر خونین چه می بینم خدایا در تنور
آفتابی می کنم امشب تماشا در تنور
نوح من، با نوحه ی طوفان دلم را آب کن
رگ رگ از هر چشمه ی خون است دریا در تنور
کوثر عصمت بهشت ناله دارد یا مگر
فاطمه گمگشته ی خود کرده پیدا در تنور
مصحف عشق است رگ های بریده ای عجب!
خوش تلاوت می شود قرآنِ گویا در تنور
در بساط عیش، بزم ماتم است و جبرئیل
کرده بر پا محشری از وا حسینا در تنور
شاعر:جعفر رسول زاده
به تاخت می رود و از خزان خبر دارد
به تاخت می رود انگار بارِ سر دارد
گمان کنم که ز نعش پرنده آمده است
و پای مرکب او را ببین که پر دارد
تمام شادی دنیاست در دلش انگار
میان کیسه ی خود تکّه های زر دارد
مسیر کوفه و یک خانه و تنوری داغ
تنور خانه ی او روضه اش خطر دارد
دعا کنیم که زهرا ندیده باشد و بعد
کسی بیاید و درب از تنور بر دارد
شاعر:سید محمد حسینی
آتش چقدر رنگ پریده ست در تنور
امشب مگر سپیده دمیده ست در تنور
این ردّ پای قافله ی داغ لاله هاست؟
یا خون آفتاب چکیده ست در تنور؟!
این گل خروش کیست که یک ریز و بی امان
شیپور رستخیز دمیده ست در تنور؟
چون جسم پاره پاره ی در خون تپیده اش
فریاد او بریده بریده ست در تنور
از دودمان فتنه ی خاکستری، خسی
خورشید را به شعله کشیده ست در تنور
جز آسمان ابری این شام کوفه سوز
خورشیدِ سر بریده که دیده ست در تنور
دنبال طفل گمشده انگار بارها
با آن سر بریده دویده ست در تنور!
امشب چو گل شکفته ای از هم، مگر گلی
گلبوسه از لبان تو چیده ست در تنور؟
در بوسه های خواهر تو جان نهفته است
جانی که بر لب تو رسیده ست در تنور
آن
چه شبی میگذرد در دلِ پنهانِ تنور
سر خورشید شده گرمی دُکانِ تنور
این چه نوری ست تنور از نفسش روشن شد؟!
این چه داغی ست که آتش زده بر جانِ تنور؟!
دیشبی را شهِ دین در حرمش مهمان بود
امشب ای وای سر او شده مهمانِ تنور
با سرش صاحب این خانه به نانی برسد
کیسهها دوخته و سکه شده نانِ تنور
چه بلایی سر نیزه به سرش آوردند؟!
که پناه از همه آورده به دامانِ تنور
سر شب نانی اگر پخته شده باشد، پس
نیمه شب رفته سرش در دلِ سوزانِ تنور
شأنِ «برداً و سلاما» ست نزولِ سر او
که فرود آمده از نِی به گلستانِ تنور
تا قیامت وسطِ شعله بسوزد کمِ اوست
بیش از اینهاست در این فاجعه تاوانِ تنور
شاعر:محمد رسولی
کربلا را می سرود این بار، روی نیزه ها
با دو صد ایهام معنیدار، روی نیزه ها
نینوایی شعر او از نای هفتاد و دو نی
مثل یک ترجیع شد تکرار، روی نیزه ها
چوب خشک نی به هفتاد و دو گل آذین شده ست
لالهها را سر به سر بشمار، روی نیزه ها
زخمی داغند این گلهای پر پر، ای نسیم!
پای خود آرامتر بگذار روی نیزه ها
یا بر این نیزار خون امشب متاب ای ماهتاب
یا قدم آهسته تر بردار روی نیزه ها
قافله در رجعت سرخ است و جاده فتنه جوش
چشم میر کاروان، بیدار روی نیزه ها
زنگیان آیینه میبندند بر نی، یا خدا-
پرده بر میدارد از رخسار روی نیزه ها؟
صوت قرآن است این؟ یا با خدا در گفتوگوست
رو به رو، بیپرده، در انظار روی
می برد غریبانه سر نیزه سرش را
می دید به خاكستر و خون بال و پرش را
خورشید ندیده است فلك در همه دوران
این گونه برد پشت سر خود قمرش را
شب بود و ندیدند به سجاده ی آتش
می خواند سری مست، نماز سحرش را
بی غسل و كفن مانده تن آینه بر خاك
از باد بگیرید پس از این خبرش را
با فاطمه ای كاش نگویند كه بردند
انگشتر و انگشت و ردای پسرش را
شاعر:سید محمد جوادی
این پشت بام ها که تو را سنگ می زنند
دارند روی وجه خدا سنگ می زنند
با قصد خورد کردن عکس صفات حق
سوی تمام آیینه ها سنگ می زنند
تو عین آسمانی و این شهر عین خاک
بنگر که از کجا به کجا سنگ می زنند
پس دستۀ بزرگ ابابیل ها کجاست؟
حالا که روی کعبۀ ما سنگ می زنند
از پشت بام ها نتوان گر سؤال کرد
از دست ها بپرس چرا سنگ می زنند
من خطبۀ شکسته برای تو خوانده ام
یعنی که کوفیان به صدا سنگ می زنند
شاعر:حجت الاسلام رضا جعفری
تا کرب و بلا هست زمین را عشق است
آهِ دلِ همواره غمین را عشق است
هر چند که هیچ است همه ارزش ما
ما کلب حسینیم همین را عشق است
شاعر:امیر کرمی
جهان محو تماشای حسین است
اسیر حسن زیبای حسین است
به بازار جنون بی شک خدا هم
یکی از مشتری های حسین است
هرگز دلی زغم چو دل مجتبی نسوخت
ور سوخت ز اجنبی دگر از آشنا نسوخت
هرگز برادری به عزای برادری
در روزگار چون شه گلگون قبا نسوخت
آندم که سوخت زاده ی زهرا زسوز زهر
در حیرتم که خرمن گردون چرا نسوخت
تا جسمِ سر جدای تو را دیدم ای حسین
بر خویش از فراق تو لرزیدم ای حسین
وقت جدایی از تو که با تازیانه بود
چون چشمههای زخم تو جوشیدم ای حسین
ما گام در طریق اسرات زدیم و حال
ختم رسالتی است که بگزیدم ای حسین
من زینبم که عشق تو بُردم به شهر شام
این راه را به پای تو پوییدم ای حسین
رفتم به شام بهر قیام دگر ولی
هر جا قدم نهاده خروشیدم ای حسین
نخلی که کاشتی تو به خون اندر این زمین
در شام و کوفه میوه از آن چیدم ای حسین
بودم اگر اسیر ولی مشت انتقام
بر فرق دشمنان تو کوبیدم ای حسین
دادم شکست دولت شب را که چون تو من
بنیانگر حکومت خورشیدم ای حسین
نقش از تو یافت واقعهی کربلا و من
تفسیر آن حماسهی جاویدم ای حس
ای از ازل به ماتم تو در بسیط خاک
گیسوی شام باز و گریبان صبح، چاک
ذات قدیم، بهر عزاداری تو بس
هستی پس از هلاک تو یک سر سزد هلاک
خود نام آسمان و زمین وآن چه اندرو
از نامه ی وجود چه باک ار کنند پاک؟
تا جسم چاک چاک تو عریان به روی دشت
جان جهانیان همه زیبد به زیر خاک
ارواح شاید ار همه قالب تهی کنند
تا رفت جان پاک تو از جسم تابناک
تخت زمین به جنبش اگر اوفتد چه بیم؟
رخش سپهر از حرکت ایستد چه باک؟
هم آه سِفلیان به فلک خیزد از زمین
هم اشک عِلْویان به سمک ریزد از سماک
خون تو آمده ست امان بخش خون خلق
خون را به خون که گفته نشاید نمود پاک؟
تنها مقیم بارگهت، قَلبنا لَدَیک
سرها نثار خاک رهت، روحنا فِداک
شاع
مناجات با امام حسین (ع)
کار من گر فنا شدن باشد
من فنای تو می شوم ارباب
عاقبت در غروب عاشورا
من فدای تو می شوم ارباب
تو برای تمام دل ها و
من برای تو می شوم ارباب
چون گدایی کوی تو شاهی است
من گدای تو می شوم ارباب
مثل سوز درون رگهایت
سوز نای تو می شوم ارباب
وقت هر روضه ی رقیه ببین
های های تو می شوم ارباب
شکر لله که از دعاهای
هر دعای تو می شوم ارباب
آخرش هم کبوتر جلدی
در هوای تو می شوم ارباب
سروده جعفر ابوالفتحی
همه حیرون دوست،دلا مجنون دوست
چشما گریون دوست
هر چی دارم مال اوست،همه قربون دوست
یار كربلایی ،عشقمه خدایی
چه شور و نوایی
محرمای هر سال،سالگرد آشنایی
سینه بزن سینه زن،به یاد عریان بدن
كفن نخر مسافر،ارباب نداره كفن
هر كه دارد به سرش شور و نوا بسم الله
هر كه دارد هوس كرببلا بسم الله
جاده و اسب محیا است بیا تا برویم
كربلا منتظر ماست بیا تا برویم
می رود كاروان،جمع دیوانگان
مست و سینه زنان
پرچم ارباب به دوش،ذكر همه حسین جان
شال و پرچم علم،دلای هم قسم
مست شاه كرم
صدای چاووشیه،پیش به سمت حرم
ای دل پر ماجرا،بزن بریم كربلا
اجازه شو بگیر از،شاه خراسان رضا
هر كه دارد به سرش شور و نوا بسم الله
هر كه دارد ه
باورم نمی شه می خوام برم كربلا
قراره ببینم شیش گوشو ایوون طلا
خدا رو شكر دلا آماده و مبتلاست
بارارو بستیم و مقصد ما كربلاست
كربلا كربلا ما داریم میاییم
هركی توی روضه امشب دلش شكسته
دوتا گنبد طلا منتظرش نشسته
هركی داره به سر شور حسین بسم الله
هركی می خواد یه بین الحرمین بسم الله
كربلا كربلا ما داریم میاییم
رسیدی كربلا با لطف و بخشش و بزل
نگی اول حسین یا حرم اباالفضل
برو اول كنار ساقی ِ با شعف
بگو نوبت بده می خوام برم اونطرف
كربلا كربلا ما داریم میاییم
وقتی پیش ارباب رسیدی زانو بزن
هرچی می خوای بگو تعارف نكن رو بزن
آی جوونی كه یك نوكر سرفرازی
نری كرببلا جوونی تو می بازی
كربلا كربلا ما داریم میای
تا آشنا شدم آقا، با كربلای تو
نفس كشیده ام همیشه، تو روضه های تو
روز و شب این دل تنگم، بیاد حرم می گیره
مثل شب های محرم ،دل من رو غم می گیره
این دل دیوونه ،داره می خونه
برای كربلا می میرم، خدا می دونه
بیاد شش گوشه ی تو،آروم نداره دل
برای دیدن حرم،چه بیقراره دل
از چشای بیقرارم،شبیه یه ابر پاره
روز و شب از غم دوری، بارون گریه می باره
این سینه بی تابه،مست سردابه
اونی كه كربلا می بره،خود اربابه
این دل دیوونه ،داره می خونه
برای كربلا می میرم، خدا می دونه
زیارت كرببلا،اگر كه پا بده
می خوام خدا به عشق تو ،به من بها بده
دل زار من شب و روز، می گیره برات بهونه
آرزوش اینه كناره،ضریح آقاش بمونه
این دل دیو
گلی بود و بهاری
حسین بود و نگاری
همه مردم كوفه
زدورش متواری
همه یار یزیدن
زدین حق فراری
یكی نیست بیاید
كند حق را یاری
حسین تشنه و عطشان
هوا گرد و غباری
دلش تنگ و دلش تنگ
اسیر شر و نیرنگ
دلش پر ز زمانه
از این مردم صد رنگ
امان از دل زینب
به دنبال حسین است
یكی خواهر زاری
كند گریه و ناله
ندارد اختیاری
كه ای یاور زینب
مرا جا نگذاری
تو را بعد شهادت
نه قبری نه مزاری
دلش تنگ و دلش تنگ
اسیر شر و نیرنگ
دلش پر ز زمانه
از این مردم صد رنگ
وحی خداست در سخنش، کیست این حسین؟
ریزد شفاعت از دهنش، کیست این حسین؟
ریحانۀ پیمبر و از سوز تشنگی
آتش فتاده در چمنش کیست این حسین؟
سوزد صدایش از عطش سینه سوز و باز
جاری ست کوثر از دهنش کیست این حسین؟
در خاک و خون فتاده مناجات می کند
با ذوالجلال ذو المنن کیست این حسین؟
زخم هزار و نهصد و پنجاه تیغ و تیر
بنشسته است بر بدنش کیست این حسین؟
تا خلعت شهادت زیبای او شود
زهرا سرشته پیرهنش کیست این حسین؟
دشنه است روی دشنه و تیر است روی تیر
مرهم به زخم های تنش کیست این حسین؟
در عرضه «رضاً بقضائک » فتاده است
پامال اسب ها بدنش کیست این حسین؟
دشمن سرش به نیزه نشانده است و می چکد
آیات وحی از سخنش کیست این حسین
گذر کردی به قبرستان کم و بیش
کفن بردند دولتمند و درویش
ولی ارباب عالم بی کفن ماند
مدام این غم به قلبم می زند نیش
سپاهی را که من دیدم برادر
تو را از دست من می گیرد آخر
عزیزم ساربان نامهربان است
خودت انگشترت را در بیاور
تمام شاخه ها را تر بریدند
بدن بی جان، سر از پیکر بریدند
هنوز اما نفس می زد حسینم
گلم را زنده زنده سر بریدند
همه چیزِ مرا یک باره بردند
قرار از این دل بیچاره بردند
یتیمانی که حیدر نانشان داد
تلافی کرده و گهواره بردند
شاعر:داود رحیمی
دیدم که ناگهان نفس آسمان گرفت
یکباره شد کبود و کران تا کران گرفت
دیدم دهان گشوده و فریاد میکشد
با خود مرا به سلسلهی باد میکشد
طوفان به هر اشاره مرا پرت میکند
پا میشوم دوباره مرا پرت میکند
تا ناگهان درخت بزرگی میان باد
آغوش شد به این تن لرزان پناه داد
چشمان سرخ باد رهایم نکرده است
دارد سوی درخت میآید تبر به دست
با زوزهها برید امان درخت را
بیرون کشید ریشه جان درخت را
از هول باد لرزهای افتاد بر تنم
دیدم گرفته است به یک شاخه دامنم
آویختم به شاخه ولی باد سر رسید
در من وزید و نعرهزنان شاخه را برید
در گیر و دار باد و درخت و غبار و خار
چشمم به سوی شاخهای افتاد استوار
تا شاخه را گرفتم و آرام
مناجات با امام حسین (ع)
خود را فدای حضرت ارباب می کنم
این دیده را به عشق تو بی خواب می کنم
اسم مرا گذار فدائی زینبت
چربی دیده را ز غمش آب می کنم
با سر شکستن ای همه ی بود و هست من
مجنون شدن به کوی تو را باب می کنم
هر شب به وقت دیدن عکس حرم حسین
دل را درون عکس حرم قاب می کنم
با دیدن ضریح شما ایها العزیز
گویا نگه به چهره ی مهتاب می کنم
اصلا حسین جنس غمت جنس دیگری است
من جنس دل ز جنس غمت ناب می کنم
زیباترین بهانه ی رحمت تویی حسین
پس من چرا نگاه به ابواب می کنم
در وقت روضه ای همه ی بود و هست من
دل را به سمت داغ تو پرتاب می کنم
سروده جعفر ابوالفتحی
مگر كسی كه می كُشند، تنش برهنه می كنند
مگر سری كه می بُرند، به روی نیزه می زنند
چقدر جوهرت رقیق شده
لب تو چاك چاك تیغ شده
چقدر عمق دارد این گودال
كه تنت توی خون غریق شده
پیش از این یك خراش سطحی بود
زخم پیشانیت عمیق شده
توی گودال ظاهراً دعوا
سر انگشتر عقیق شده
لااَقل پیرهن را نبرید
جامعه اش كهنه و عتیق شده
خیمه هایت به گریه اُفتادند
دخترت طعمه ی حریق شده
یك نفر داد می زد ای شمر
ببُر از پشت وقت ذیق شده
شاعر:عباس احمدی
مناجات با سیدالشهدا (ع)
الحق حسین بی تو که پرپر نمی شویم
بی تو عزیز ساقی کوثر نمی شویم
با ما شبیه حضرت حر تا بکن عزیز
ما که شبیه حضرت اکبر نمی شویم
باشد حسین عکس حرم روبروی ماست
ما زائران و نوکر اصغر نمی شویم
باشد حسین تو طرف خواب ما میا
بی خواب روی ماه تو نوکر نمی شویم
پستی ما فدای بلندی مرقدت
یعنی همین که با تو برابر نمی شویم
بیچاره گنبدت که شده باب این دلم
این دل سیاه، ما که مکدر نمی شویم
باشد حسین از حرمت دور می شوم
هستم کلاغ ، حضرت کفتر نمی شویم
ما کافر تمامی باطل شدیم پس
الحق که مسلمیم ، وَ کافر نمی شویم
آقا درست... گریه کن روضه ی توایم
اما شبیه حضرت مادر نمی شویم
آنان
وقتی غمت همیشه به عالم مقدس است
هر ماه مثل ماه محرم مقدس است
هم در مرام عشق و هم در مسلک شعور
این غم به صد ادله محکم مقدس است
در بارگاه قدس که جای ملال نیست
تنها به عشق کرب وبلا غم مقدس است
سینه زنی و گریه بماند به جای خود
پیراهن عزای شما هم مقدس است
تا آیه های اشک غمت هست غصه چیست
این قصه مثل سوره مریم مقدس است
معراج کربلا به خدا هیئت است و بس
این روضه های فاطمه ای بس مقدس است
چون که فقط برای شما گریه می کنم
چشمم شبیه چشمه زمزم مقدس است
این دوره هم نشستن ما پای روضه ها
از عصر قبل دوره آدم مقدس است
عبد خدا شدم من اگر هیئتی شدم
با مهر کربلاست نمازم مقدس است
پایین پای بیرق تو هیئت خداست
پس مرگ ز
آقا شروع من تویی به نام اسمت
مولا تموم آدما غلام اسمت
وقتی کشیدی دستتو رو سرم
شدم گدای دور حرم
تو میدونی که من یه روسیاهم
عشقم، همه ی دل خوشیم همینه
یه روز چشام اینو ببینه، عزیز فاطمه دادی پناهم
بمیرم آقا کفن نداری، چرا تو سر در بدن نداری
تو زینت اهل آسمونی، حالا چرا پیراهن نداری
من از تو دل نمیکنم، آقام اگه قابل بدونی
اگه میون عاشقات، این دل مارو دل بدونی
من از تو دل نمیکنم، مگه میشه از تو جدا شد؟
مگه میشه دل به تو داد، و بی خیال کربلا شد؟
تموم زندگیمو من مدیون دستای تو هستم
نمیدونم چجوری شد، ندیده من دل به تو بستم
ولی بدون هرجا باشم، نشون نوکری باهامه
تموم عالم بدونه هرجا باشم، حسین آقا
بمیر
هر جا که می روم ز غمت دیده پر نم است
هر ماه من ز داغ تو ماه محرم است
یک لحظه بی محبت تو کی کشم نفس
دنیای بی حسین برایم جهنم است
عمری گریستم که موظف به گریه ام
گر نه فلک بگریه شود باز هم کم است
در مکتب تو بحث سیاه و سفید نیست
نام تو افتخار خداوند عالم است
شرح غلام ترک تو متن کتاب هاست
یک موی به قیمت صد جام و صد جم است
مریم که در کتاب خدا ذکر نام اوست
یک زینب تو اسوه و استاد مریم است
انگشتری که هست در انگشت مصطفی
بی شهد نام نامی تو نقش خاتم است
یک کشتی نجات به امت دهد نجات
فرمایش نبی است حدیث مسلم است
سنی هم اعتراف نموده به آن حدیث
حکم تو یا حسین ز هر حکم محکم است
در روز حشر عفو تو عفو عمومی است