گل پژمرده ، پژمردن نداره
زپا افتاده ، پا خوردن نداره
مرا بگذار عمو برگرد خیمه
تن پاشیده که بردن نداره
محمد مهدی عادلی
- پنج شنبه
- 26
- مرداد
- 1391
- ساعت
- 11:57
- نوشته شده توسط
- علی
گل پژمرده ، پژمردن نداره
زپا افتاده ، پا خوردن نداره
مرا بگذار عمو برگرد خیمه
تن پاشیده که بردن نداره
محمد مهدی عادلی
در سرش طرح معما می کرد
با دل عمه مدارا می کرد
فکر آن بود که می شد ای کاش
رفع آزار ز آقا می کرد
به عمویش که نظر می انداخت
یاد تنهایی بابا می کرد
دم خیمه همه ی واقعه را
داشت از دور تماشا می کرد
چشم در چشم عزیز زهرا
زیر لب داشت خدایا می کرد
ناگهان دید عمو تا افتاد
هر کسی نیزه مهیا می کرد
نیزه ها بود که بالا می رفت
سینه ای بود که جا وا می کرد
کاش با نیزه زدن حل می شد
نیزه را در بدنش تا می کرد
لب گودال هجوم خنجر
داشت عضوی ز تنش وا می کرد
هر که نزدیک ترش می آمد
نیزه ای در گلویش جا می کرد
زود می آمد و می زد به حسین
هر کسی هر چه که پیدا می کرد
آن طرف هلهله بود و این سو
ناله ها ز
چشمی که بسته ای به رخم وا نمی شود
یعنی عمو برای تو بابا نمی شود
ای مهربان خیمه ، حرم را نگاه کن
عمه حریف گریه ی زنها نمی شود
تا جان نداده مادرت از جا بلند شو
زخم جگر به گریه مداوا نمی شود
باید مرا به سمت حرم با خودت بری
من خواستم که پا شوم اما نمی شود
باور نمی کنم چه به روزت رسیده است
اینقدر تکه سنگ که یکجا نمی شود
تقصیر استخوان سر راه مانده است
راه نفس گمان نکنم ، وا نمی شود
این نعل های تازه چه کردند با تنت
عضوی که از تو گمشده پیدا نمی شود
بی تو عمو اسیر تماشا شده ببین
قدت شبیه قامت سقا شده ببین
مثل دلم تمام تنت زیر و رو شده
دشتی از آه شعله زنت زیر و رو شده
پیراهنی که بر بدن
من نجه گوروم تنگ ایدوب عمو عرصهگاهی بو اشقیاسنه
بـاخ الیمـدهکی دستخطّی گور اذن ویر اولوم من فدا سنه
ای غریب دشت بلا سنه
قتلیمـه آتـام مجتبـی یـازان اَلدهکی بوفرمان اولااولا
یار و یاور آختارماقا گوزون حسرتیله باخسون صاقا صولا
باشوا دولاندور اجازه ویر سال عَماوغلوم اکبرکیمی یولا
بو طریق عشق ایچره گوستروم منده قُدرتیمجه وفا سنه
باغریمی بلا و مصیبتین چوخلوقی عمو قانه دوندورب
منلـه اوز آراسنــداکی گُل اُلفتـی آنام شاخهدن دَروب
اَل چکوبدی مندن کفن سالوب بوینوما سنه فِدیه گوندروب
ای خلیله وارث اُولام بوگون تشنهلب ذبیحِ مِنا سنه
ترک ایدن زماندان آتام حسن بوجهانی سَنلندی زحمتیم
من سنی آتا بولمو
گلمیشم گلمور سسون ای شاهزاده هارداسان
آل سسین بو بیکسون ای شاهزاده هارداسان
سسلدون بیر قالمادی قلبیمده آرامیم منیم
بیرده سسلن تا اوغول حاصل اولا کامیم منیم
یاده سالدون سن منی آخر دلآرامیم منیم
گلمیشم گلمور سسون ایشاهزاده هارداسان
سن گلن دمـدن سرّیه گوز تیکوب آخر یولا
گئج آپارسام قورخورام باشین آچوب زلفون یولا
اول یئره کیم سن دوشوبسن بو عمون قربان اولا
گلمیشم گلمور سسون ایشاهزاده هارداسان
قارداشیم اوغلی گوزوم نوری گؤگل پابستهسی
حق یولوندا باش ویرن عاشقلرین سردستهسی
جسمی خنجر مُستمندی جانی پیکان خستهسی
گلمیشم گلمور سسون ایشاهزاده هارداسان
اُولقَدَر یوخدور کنار اولدون گوزومدن سن منیم
اولگ
دیدند عاجزند ز جنگ برابرش
ریختند بی هوا همه ی خصم بر سرش
گفتند تیغ اگر که ندارید سنگ هست
باران شروع شد به سر جسم اطهرش
از بس که سنگ بر تن بی جوشنش زدند
سالم نبود جایی از آن بال پرپرش
این لحظه های پر تنش و اضطراب را
از بین خیمه مثل عمو دید مادرش
آن بدر کاملی که امید قبیله بود
چیزی نماند تا به نفس های آخرش
آمد عمو کنار گل پاره پاره اش
زد بوسه بر تمامی اعضای پیکرش
چشم عمو همین که به پهلوی ماه خورد
تصویر شد جوانی زهرا برابرش
حالا چه سخت می گذرد لحظه های او
بالای جسم پاک عزیز برادرش
داغ تنی که زیر سم اسب ها شکست
افزوده شد به غصّه و غم های دیگرش
وقتی که پا به زمین می کشد جوان
افتاد یاد لحظه ی پرواز
درست لحظه ی آخر در این محل افتاد
و قطره قطره ی اهلا من العسل افتاد
میان عرصه ی میدان عجیب غوغا شد
مفاصل تن قاسم یکی یکی وا شد
چقدر خون چکد از ریش ریش پیروهنت
شکست گوشه ی ابرو...شکسته شد دهنت
خمیدگی تنت کار نیزه ی خصم است
اگر چه درد کمر بین ما دگر رسم است
و ناگهان ز قفا تیغ آهنین خوردی
ز نصفه های کمر خم شدی...زمین خوردی
زتارهای گلویت مرا صدا زده ای
چقدر در وسط صحنه دست و پا زده ای...!
بگو بگو گه عزیزم تـنت گسسته چرا
درون حنجره ات استخوان شکسته چرا؟
چرا تمام تـنت را چنین بهم زده ای
مگر محله ی قصاب ها قدم زده ای
چقدر میوه ی سبزم...رسیده ای قاسم
گمان کنم که کمی قد کشیده ای قاسم
ع
کبوترانه از این خاکها رها شدهای
برای درد یتیمانهات دوا شدهای
ربوده باد ز رویت نقاب و میبینم
چه قدر شکل جوانیِ مجتبی شدهای
بیا برای مدینه دوباره گریه کنیم
رسیده مادرم و غرق در عزا شدهای
دو دست زیر تنت بردهام ولی خالیست
جدا شدی ز من از بس جدا جدا شدهای
پس از صدای نفسهای مانده در سینه
پس از صدای ترکها چه بی صدا شدهای
به قد کشیدن تو تیغها کمک کردند
گمان کنم به بلندیِ نیزهها شدهای
من از کمر شدهام تا و از تو میپرسم
سرت چه آمده از بین سینه تا شدهای؟
شاعر:حسن لطفی
باز بوی بهار آمده است
سینه ها را قرار آمده است
چشمه جاری کرامت حق
از دل کوهسار آمده است
سفره دار مدینه را امشب
پسری گلعذار آمده است
که برای کریم آل عبا
سند افتخار آمده است
مژده بر نسل نوجوان بدهید
که به آنها نگار آمده است
باز هم لطف حق عظیم آمد
پسر حضرت کریم آمد
تا که چشمان خویش وا میکرد
ملک از ذوق جان فدا میکرد
هرچه دل بود با خودش می برد
در مسیر خدا رها میکرد
حسن آن شب ز شوق تا خود صبح
به همه سائلان عطا میکرد
مادرش هم کنار گهواره
تا زمان سحر دعا میکرد
وقت خوابش برای لالایی
فقط عباس را صدا میکرد
هرکه در کوی عشق عازم شد
بخدا که گدای قاسم شد
ما تو را از همان ازل دیدیم
چش
ای عــــــــــــمو قاسم جانباز منم بعد اکبر به تـــــو همراز منم
جان من در تب و تاب است عمو حنجرم تشنـــــۀ آب است عمو
لبم از سوز عــــــــطش خشکیده جگرم غـــــــرقِ بخون گردیده
منکـــــــــه در سوختن و ساختنم تشنــــــــه ام تشنه جان باختَنم
ای عمو بــــــــــاز مَدار از راهم اذان میدان ز حضورت خواهم
آمدم تا که ترا یـــــــــــــارم شَوَم پـــــــای تا سر همه ایثار شَوم
جــــــــــــان من باد فدای تو عمو هستی ام هست بـــرای تو عمو
منکـــــــــه سر مست تولای توام ای عمو خاک کف پـــای توام
تو که از ظلــــــــم عدو مغمومی تـــــــــو که مثل پدرم مظلومی
شـــــور عشق تو بوَد در سر من سپر
روز عاشورا به صد جوش و خروش
قـــــــــــاسم آمد نزد پیر مِی فروش
گـــــفت جــــــــــــامی از می نابم بده
تشنــــــــــۀ آبــــــــــــم عمو آبم بده
ای مــــــــی قالوا بلی را جُرعه نوش
جرعه ای زآن باده هم بر من بنوش
طالب جـــــــــــــــــــام الـستم ای عمو
کن ز جــــــــام عشق مَستم ای عمو
آمـــــــــــــدم تــــــــا اذان میدانم دهی
افتخــــــــــــــــــــار دادن جانم دهی
آمــــــــدم کــــــــــز ناله خاموشم کنی
بهـــــــــــــر جنگیدن کفن پوشم کنی
سیزده ســـــــــــــــــــالم اندر روزگار
می کَشم بهــــــــــــر شهادت انتظار
همجــــــــــــــــــوا اکبر خود کن مرا
پیش مرگ اصغـــــ
برون آمد از خیام حرم، قاسم بن حسن چون مهی تابان
شتابان آمد به نزد عمو، تا ستاند از او رخصت میدان
عمو جانم، ای عمو جانم، ای عمو جانم، ای عمو جانم
خوشم گر سر در رهت بدهم، سر فرازم چون بر تو سربازم
به شوق جان دادن از عشقت، گاه و می سوزم گاه و می سازم
عمو جانم، ای عمو جانم، ای عمو جانم، ای عمو جانم
عمو جان من غرق در مَحنم، زادۀ حسنم جانثار توام
سر افرازم سرو این چمنم، ای گل زهرا بی قرار توام
عمو جانم، ای عمو جانم، ای عمو جانم، ای عمو جانم
عمو جانم مرگ در ره تو، چمن عَسل شیرین شد به کام من
ز مینای عشقت ای ساقی، از کرم تر کن جام کام من
عمو جانم، ای عمو جانم، ای عمو جانم، ای عمو جانم
شاعر
این جوان کیست كه گل صورت از او دزدیده است
سیزده بار زمین دور قدش گردیده است
رو به سر چشمه زیبایی و دریای وفا
ماه از اوست که این گونه به خود بالیده است
خاک پرسیدکه سر چشمه این نورکجاست
عشق انگشت نشان دادکه او تابیده است
پیش او شور شهادت ز عسل شیرینتر
آسمان میوه احساس ز چشمش چیده است
گر چه هفتاد و دو لاله همه از ایل بهار
باغ سر سبرتر از او به جهان کی دیده است؟
اسب آرام رها کرد گلی را در خاك
کربلا دید که ماهی به زمین غلتیده است
شاعر:حیدر منصوری
با آن که در ره است خطرها و بیم ها
سخت است بگذرم ز عسل ها، شمیم ها
اصلأ درست نیست بمانم در این قفس
در فصل سرخ پر زدن یا کریم ها
سخت است کار با پدر از دست داده ها
ای وای از شکستن قلب یتیم ها
یا اذن رفتنم بده یا جان من بگیر
تلخ امست حرف «نه» ز دهان کریم ها
از آن چه قاسم تو به بازوش بسته است
افتاده ای به یاد مدینه، قدیم ها
من را ببخش نام تو را داد می زنم
قصدم نبوت بشکند این جا حریم ها
اما تنم به زیر سم اسب نخ نماست
مانند فرش های قدیمی، گلیم ها
سوغات کربلا برای مدینه است
عطری که برده اند ازین تن نسیم ها
حالا به نوجوان تو چون روز روشن است
معنای سایه های «بلا»ها، «عظیم»ها
به زلفای سیاهت، ازخون حنا کشیدی
از بس که روی خاکا، تو دست و پا کشیدی
قد و بالات مثل بابات، عزیز من رشیده
اما ببین قامت من، از غم تو خمیده
تیر غم تو قاسم، تو دل من نشسته
به زیر نعل مرکب، سینه تو شکسته
كشته منو ماتم تو، مصیبتت عظیمه
دیدم به زیردست و پا، خیلی حالت وخیمه
شاعر:سراج
در سرخی غروب نشسته سپیده ات
جان بر لبم ز عمر به پایان رسیده ات
آخر دل عموی تو را پاره پاره کرد
آوای ناله های بریده بریده ات
در بین این غبار به سوی تو آمدم
از روی رد خون به صحرا چکیده ات
خون گریه می کنند چرا نعل اسبها
سخت است روضه تن در خون تپیده ات
بر بیت بیت پیکر تو خیره مانده ام
آه ای غزل! چگونه ببینم قصیده ات
«احلی من العسل» ز لبان تو می چکد
ای گل زبانزد است بیان عقیده ات
باید که می شگفت گل زخم بر تنت!
از بس خدا شبیه حسن آفریده ات
شاعر:سید محمد جواد شرافت
شامئى را گفت ساز جنگ كن
سوى روزم این صبى آهنك كن
گفت شامى ننك باشد در نبرد
كافكند باكودكى پیكار مرد
خود تودانى كه مرا مردان كار
یك تنه همسر شمارد باهزار
دارم اینك چار فرزند دلیر
هر یكى در جنگ زاوى شیر گیر
نك روان دارم یكى بر جنگ او
با همین از چهره شویم ننك او
گفت اینان زادگان حیدرند
در شجاعت وارث آن سرورند
خردسال از بینیش خرده مگیر
كه زمادر شیر زاید زاد شیر
از طراز چرخ بودى جوشنش
گربخردى تن بر این دادى تنش
این شررها كن نژاد آتشند
خرمنى هر لحظه در آتش كشند
نسل حیدر جملگى عمر و افكنند
كه به نسبت خوشه آن خرمنند
آن كه از پستان شیرى خورد شیر
گرچه خرد آمد شجاع است و دلیر
گر نبو
عموی من عموی من بخر تو آبروی من
مباد شادمان شود ز غربتت عدوی من
به خیمه ها برای من نه تیغ مانده نه زره
کفن بپوش بر تنم روا کن آرزوی من
قسم به جان اکبوت چنان دهم به لسکوت
توان جنگیام نشان که رم کند عدوی من
به حربگاه کوفیان زنم به قلب شامیان
چنان که اهل این سپه کنند گفتگوی من
به درس عشقم اولم، به کار جنگ افضلم
ز جرات و شجاعتم بپرس از عموی من
به نوجوانی ام قسم، به خونفشانیام قسم
چنان به پات خون دهم که تر شود گلوی من
بیا که نیزهها مرا گرفته در محاصره
بیا ز شط خون خود عمو ببین وضوی من
عمو بیا که خستهام که استخوان شکستهام
به زیر مرکب عدو نما تو جستجوی من
شاعر:علی اشتری
لاله خشکی و از خون خودت تر شده ای
بی سبب نیست که این گونه معطر شده ای
دشت را از شرر داغ دلت سوزاندی
یک تنه باغی از آلاله پرپر شده ای
تنش تغ و تنت کرب و بلا را لرزاند
زخمی صاعقه خنجر و حنجر شده ای
چه کنم با غم این سینه پامال شده
به خدا آینه پهلوی مادر شده ای
سنگ بر آینه ات خورده و تکثیر شده
مثل غم های دلم چند برابر شده ای
ماه داماد کفن پوش، هلالم کردی
شاخ شمشاد عمو قد صنوبر شده ای
این جماعت همه دنبال سرت آمده اند
چشم بر هم بزنی پیکر بی سر شده ای
دست و پا می زنی و من جگرم می سوزد
خیلی امروز شبیه علی اکبر شده ای
شاعر:مصطفی متولی
لباس جنگ ندارد هنوز رزم ندیده
هنوز چشم رکابی ندیده پاش به دیده
کلاهخود به مودارد ازکلاله وکاکل
دوباره حُسن حَسن را پدید کرده پدیده
ز نوك هر مژه دارد به جان خصم خدنگی
دو ابروان خمیده دو تا كمان كشیده
به گرد سو قدش سیزده بهار گذشته
به گرد ماه رخش ماه چهارده نرسیده
ز روی خود غزل ناب آفتاب سروده
ز موی خود شب شهر است و گیسوان دو قصیده
دو چشم همچو دو نرگس دو سیب سرخ دو گونه
به باغ سبز رخش تازه خط سبز دمیده
حسین پور حسن را جدا نمی كند از خود
وداع یوسف و یعقوب دیده هر كه شنیده؟
بگو به آنكه زند ریشه نهال به تیشه
كه هیچ سنك دلی یاس را به تیشه نچیده
شاعر:علی انسانی
به دشت ماریه قاسم به راه شاه حجاز
چو خواست این که کند جان ز روی شوق نیاز
به گریه گفت که ای جان عم مدار روا
به راه عشق من از همرهان بمانم باز
عمو شهادت من دیر گشت و نزدیک است
کند ز حسرت آن مرغ روح من پرواز
شهش گرفت چو جان عزیز در بر و گفت
که بیش از این دلم از آتش غمت مگداز
ز سوز داغ عزیزان کباب گشته دلم
کباب تر تو اش سوز داغ خویش مساز
پس آن غمین پی انجام کار خط پدر
به دست عمّ حزین داد و گریه کرد آغاز
شه از مشاهده آن رقم چو ابر بهار
بریخت از مژه اشک و بناله شد دمساز
شاعر:صغیر اصفهانی
به شکل گیسوی زینب دلی پریشان داشت
نشسته بود و سر در خم گریبان داشت
بلند مثل سپیدار ناگهان رویید
در آن دیار که رگبار تیغ و طوفان داشت
جهان ندید از این لاله تازه تر هرگز
اگر چه باغ از این لاله ها فراوان داشت
گرفت رخصت اهلی من العسل از عشق
که در حمایت آیین عشق فرمان داشت
رکاب بوسه به زحمت به پای او میداد
اگر چه پای شجاعت به فرق کیوان داشت
سوار اسب سواری که ساعتی دیگر
حسین کرب و بلا یک بغل نیستان داشت
طنین مبهم یک استغاثه می آمد
که سوز آن اثر ناله ی یتیمان داشت
به شکل گیسوی زینب دلی پریشان داشت
نشسته بود و سر در خم گریبان داشت
بلند مثل سپیدار ناگهان رویید
در آن دیار که رگبار تیغ و
این تن غرقه به خون مصحف پا مال من است
این عزیز دل زهرا و حسین و حسن است
اِرباً اربا شده مثل علی اکبر، پسرم
پیرهن از تن و تن پاره تر از پیرهن است
خونِ سر آب وضو، سنگِ عدو مهر نماز
اشک در دیده و خون جگرش در دهن است
زخم شمشیر کجا، جای سم اسب کجا؟
اسب ها از چه نگفتید که این قلب من است؟
کاش یک بار دگر اسم عمو را می برد
حیف کز خون دو لبش بسته، خموش از سخن است
اشک می ریزم و با دیده ی خود می نگرم
که گلم دستخوش باد خزان در چمن است
سیزده ساله ی من، ماه شب چاردهم
از چه دور بدنت این همه شمشیرزن است
بر تن پاک تو ای حجله نشین یم خون
پیرهن جامه ی خونین شده، خلعت کفن است
بزم دامادی تو دامن صحر
ای مرگ احلی من عسل در باور تو
بنگر عمو گریان نشسته در بر تو
ای بسمل عطشان در خون آرمیده
با من بگو اخر چه شد بال و پر تو
تو چشم تیز نیزه ها را خیره کردی
جانم فدای پهلوی افسونگر تو
دیدم عدو مویت میان پنجه دارد
با خنجر افتاده به جان حنجر تو
غارتگرانه چشم بر جسم تو دارند
همچون غنیمت گشته گنج پیکر تو
گفتم نقابت را مزن بالا که این قوم
دزدند و می دزدند رخشان گوهر تو
گویا ز جنگ سنگ بر گشتی عمو جان
این جای سنگ کیست مانده بر سر تو
این گرگهای تشنه خون یتیمان
جمعند از چه جملگی دور و بر تو
ای کاش نجمه در حرم نشنیده باشد
آوای مردم یا عموی آخر تو
شاعر:مصطفی متولی
از تن تو عجب ضریحی ساخت
مرکبی که به پیکرت می تاخت
چه به روز تن تو آوردند
عمه هم پیکر تو را نشناخت
دست مرکب به پای تو نرسید
عاقبت نیزه ای تو را انداخت
دلش از کینهی علی پر بود
آن که شمشیر سوی تو افراخت
هر کسی بغض نهروانی داشت
به گل افشانی تنت پرداخت
آیه آیه شده تمام تنت
بوی یوسف دمد ز پیرهنت
شاعر:یوسف رحیمی
نهال اهل حرم طعمه تبر شده است
تنت چقدر سزاوار بال و پر شده است
میان نیزه و شمشیر و خون حلالم کن
برات عشق من این قدر درد سر شده است
دوباره داغ دلم تازه شد که می بینم
تن تو از تن بابات زخم تر شده است
به عمه ات چه بگویم اگر تو را پرسید
قدش خمیده ببین دست بر کمر شده است
صدای مادرت از خیمه ها بلند شده
ز آن چه بر سرمان آمده خبر شده است
در این دقایق کوتاه قد بلند شدی
چه کرده اند قدت این قدر شده است
عمو چه خوب نبودی نظر کنی به تنم
برای تاخت اسبانشان گذر شده است
شاعر:یوسف رحیمی
نامه ای دارد ز بابا خوش به حالش کرده است
این همه چشم انتظاری بی مجالش کرده است
پا به میدان می گذارد زاده ی شیر جمل
لشگری را خیره ی ماه جمالش کرده است
در خیال خام، آخر می دهد سر را به باد
هر که از غفلت نگه بر سن و سالش کرده است
کیست با این نوجوان قصد هم آوردی کند
لحظه ای کافیست ... خونش را حلالش کرده است!
درس پیکاری که از ماه بنی هاشم گرفت
مرد جنگیدن در این قحط الرجالش کرده است
می وزد از هر طرف چشمان شور تیر ها
از نفس افتاده و... آزرده حالش کرده است
هر کسی آیینه باشد، سنگ باران می شود
بی مجالی عاقبت بی برگ و بالش کرده است
از تمام عضو عضوش می چکد شهد عسل!
دشت را لبریز از خون زلالش
عمو حسین ،عازم میدونم حلالم کن
عمو حسین، نیگا به شوق و شور و حالم کن
عمو حسین، دعای خیرتو دنبالم کن
چنگ و دندون گرگای کوفه برا تنم تیزن
سرِ جنگِ با من دعوا میکنن و گلاویزن
پا قدمیم به میدون نُقل سنگی سرم میریزن
عمو حسین، ثارالله ثارالله ثارالله
عمو حسین، حس میکنم وقت پروازمه
عمو حسین، اشک حسرتت سوز و سازمه
عمو حسین، عسل عسل زخمای تازمه
اومدم تا که مردی بشم یه روزه برا خودم
بیا ببین قد کشیدم و هم قد اکبر شدم
مادرت زهرا اومده برای رفتن آمادم
عمو حسین، ثارالله ثارالله ثارالله
عمو حسین، وقتشه بابام اومد استقبال
عمو حسین، زیر دست و پاها شدم پامال
عمو حسین، از بس پا کشیدم کندم گودال
نفسم میگیره استخ
قاسم ای، شاخ شمشاد، لرزه بر تنم افتاد
با دیدن تو
اومدم، ولی دیره، جای صد تیغ و تیره
روی تن تو ؛ روی تن تو
جسم تو، خونی رنگه، وای چقدر جای سنگه
به پیکر تو
زخمیه استخونت، اومده عمو جونت
بالا سر تو بالا سر تو
چی بدم؛ جواب داداشمو
زدی آتیش قلبمو؛ عمو عمو عمو
قاسمم، وای چقدر رعنا شدی
شبیه سقا شدی، عمو عمو عمو
عمو داغ رو دلم گذاشتی
عمو بوی حسن رو داشتی
وای تنت، چه ناجوره، جای سم ستوره
هر جای جسمت
اومدم، بیقرارم، مرهمم رو ببارم
کجای جسمت
این حال، بیقرارت، این تن زخم و زارت
در پای جسمت؛ منو سوزونده
میگیری، دیگه حاجت، قاسمم تا شهادت
چیزی نمونده؛ چیزی نمونده
وای؛ که سر و روت زخمیه
تا لاله گون شود کفنم بیشتر زدند
از قَصد روی زخم تنم بیشتر زدند
قبل از شروع ذکر رَجَز مشکلی نبود
گفتم که بچه ی حسنم بیشتر زدند
این ضربه ها تلافی بدر و حنین بود
گفتم علی و بر دهنم بیشتر زدند
می خواستند از نظر عُمق زخمها
پهلو به فاطمه بزنم بیشتر زدند