از شوری چشم حسودان ترس دارم
بی نظم میبندم سرت عمامه ات را
آه ! ای کبوتر بچه ی مشتاق ِ پرواز
محکم گرفتی توی دستت نامه ات را
میخواستم نفرستمت اما عزیزم
حکم ِ جهادت را تو از بابا گرفتی
سخت است از تو دل بریدن چاره ای نیست
از عمه شمشیر پدر, آیا گرفتی ؟
با جنگ جویان فرق داری مرد ِ کوچک
گشتم زره اندازه ات پیدا نکردم
شهد ِ شهادت از لبانت بود جاری
میخواستم بوسم لبت اما .. نکردم
مانند زهرا راه رفتن شیوه ی توست
تیغ حسن در دست و با لبخند رفتی
پشت سرت لرزید قلب ِ خیمه وقتی
خونخواهی آن اکبر ِ دلبند رفتی
"هل من مبارز ؟" میزنی فریاد در دشت
مثل عمو پیچیده میجنگی دلاور
ارزق چشیده ضربه های کاری
- پنج شنبه
- 26
- مرداد
- 1391
- ساعت
- 11:48
- نوشته شده توسط
- علی
ادامه مطلب