قسم خوردم که دربند تو باشم
دلیل شوق و لبخند تو باشم
نیازی نیست بر تأییدِ مردم
بنا دارم خوشایند تو باشم!
- شنبه
- 12
- آبان
- 1403
- ساعت
- 11:05
- نوشته شده توسط
- ابوالفضل عابدی پور
قسم خوردم که دربند تو باشم
دلیل شوق و لبخند تو باشم
نیازی نیست بر تأییدِ مردم
بنا دارم خوشایند تو باشم!
به یادت ای گلِ نرگس شبی ناگاه میمیرم
از این دلدادگی، در زیرِ نورِ ماه میمیرم
بیا و حالِ نامیزانِ عالم را مداوا کن
که آخر از خبرهای بد و ناگاه...میمیرم
بساطِ ظلم پهن و آهِ مظلوم است دامنگیر
نیایی دیر یا زود از تبِ این آه...میمیرم
بیا گردن بزن با ذوالفقارت نسلِ صهیون را
که از داغِ فلسطین با غمی جانکاه میمیرم
میانِ ندبه ها کم گریه کن! چونکه منِ دلتنگ
از اینکه نیستم از حالِ تو آگاه میمیرم
میآیی و به شوق دیدنت تا کعبه می آیم
"بِنفسي أنت" میخوانم اگر در راه میمیرم
أناالمهدی(عج) بگو تا در رکابت جان دهم آقا
در اینصورت فقط با حالتی دلخواه میمیرم
من از مرگ جهالت* سخت بیزارم! همان مرگی
که در آغوش ظلمت عاقبت در چاه میمیرم
چراغِ معرفت را در دلم روشن کن ای خورشید
خبر داری که نشناسم تو را گمراه میمیرم
همین که باشم و گاهی تماشایت کنم کافیست
مرا از خیمه ات بیرون کنی والله میمیرم!
* دعای عصر غیبت: اللّهُمَّ عَرِّفْنِی نَفْسَک فَاِنَّک اِنْ لَمْ تُعَرِّفْنِی نَفْسَک لَمْ اَعْرِفْ رَسُولَک. اللّهُمَّ عَرِّفْنِی رَسُولَک فَاِنَّک اِنْ لَمْ تُعَرِّفْنِی رَسُولَک لَمْ اَعْرِفْ حُجَّتَک. اللّهُمَّ عَرِّفْنِی حُجَّتَک فَاِنَّک اِنْ لَمْ تُعَرِّفْنِی حُجَّتَک ضَلَلْتُ عَنْ دِینِی. اللّهُمَّ لَاتُمِتْنِی مِیتَهً جاهِلِیهً، وَلَا تُزِغْ قَلْبِی بَعْدَ اِذْ هَدَیتَنِی.
خدایا خود را به من بشناسان، اگر خود را به من نشناسانی، پیامبرت را نشناسم، خدایا پیامبرت را به من بشناسان، اگر پیامبرت را به من نشناسانی، حجّتت را نشناسم، خدایا حجّتت را به من بشناسان، اگر حجّتت را به من نشناسانی، از دینم گمراه شوم. خدایا مرا به مرگ جاهلیت نمیران و دلم را پس از اینکه هدایت نمودی، منحرف مکن.
شاخهی طبع خزاندیدهی من بار نداشت
چشم آلوده ی من فرصت دیدار نداشت
رو به مهتاب نشد روزنه ای باز کنم
قفسِ ظلمت من رخنه ی دیوار نداشت
چَنگ انداخته ام دامنِ تنهایی را
منِ بیکَسشده از بس که کس و کار نداشت
آه ! آدینه ی بی تو شده آئینه ی دِق
کاشکی جمعه تواناییِ تکرار نداشت
در بساطم چه کنم کهنهکلافی هم نیست...
یوسف گمشدهام گرمیِ بازار نداشت
آبروریزیِ من شُهرهی آفاق شده
مثل من هیچکسی وضعِ اسفبار نداشت
از سَرِ بی خِرَدی قلب تو را می شکنم
وَرنه این عاشقِ بی فکر که آزار نداشت
گریه کردم که مگر بار مرا هم بخری...
دلم _این ظرف ترکخورده_ خریدار نداشت!
امـــر کن! یک نفری پای غمت می میرم
تا نگویند که فرمانده ی من یار نداشت
مثل سیّد حسنت ، گَرم بغل کن من را...
یا کریمی که عروجش غمِ آوار نداشت
لحظهی آخرم ای کاش کنارم باشی...
چه کند گر که مریض تو پرستار نداشت
شیوهی مَرگ مرا شاهِ نجف می داند
سَر تمّار به جز نخل علی ، دار نداشت
این دلِ دربهدرم تنگِ حسین است فقط
کربلا رفتن من این همه اصرار نداشت!
جان آن مادرِ افتاده دمِ در ، برگرد
آنکه با قامت خم طاقت پیکار نداشت
شیشهٔ عُمر علی با لگدی سخت شکست
لااقل کاش درِ سوخته ، مسمار نداشت
#فراق_و_وصال
#رضا_اهوازی
تو را به هیچ بدادم ولی هنوز برآنی *
که خون دل خوری اما مرا ز خویش مرانی
چه گریه ها که نکردی، شبیه حضرت یعقوب
تو در میان وطن هم به فکر گمشدگانی
نه توبهای، نه بکایی، نه حال ذکر و دعایی
چه بر سر خودم آوردهام میان جوانی ؟!
ترحمی بنما و بیا شفاعتمان کن
شما عزیز خدایی ... شما امامِ زمانی
من از تو دست کشیدم؛ ولی تو دست گرفتی
چرا تو این همه خوبی؟ چقدر فکر بَدانی
اگر که رفتم و روزی، تو آمدی به مزارم ...
خدا کند که بشینی؛ دو جمله روضه بخوانی
بخوانی از غم صحرا، زنی شکسته و تنها
نه صبر مانده برایش، نه خیمهای، نه امانی
زنی چو کوه، صبور و زنی چو سرو، مقاوم
غریب بود و پریشان ... شکسته بود و کمانی
* تلمیحی از شعر جناب سعدی
.
من ز هجران تو ای فخر زمان دلگیرم
بی گل نرگس رویت، ز دو عالم سیرم
حتم دارم که می آیی به حرم، می گویم
*شب جمعه است هوایت نکنم می میرم*
یوسف گمگشتهی کنعان عزیز مصر شد
من بمیرم یوسف زهرا غریب وبیکس است
دستم به دامانت
دستم به دامانت برایم چاره ای کن
من جز به دستانت به جایی دل نبستم
دریا به دریا میروم ساحل به ساحل
شاید که موجی نامه ات را داد دستم
اصلا خبر داری در این دوران غیبت
از دوریت یعقوب های شهر مردند
آن ندبه خوانان قدیمی بعد یک عمر
چشم انتظاری در فراقت جان سپردند
عاشق نبودم حیف، اما مطمئنم
اینجا کسانی عاشقت هستند برگرد
در این شب سرد زمستانی هنوزم
یل ها به یلدای تو دلبستند برگرد
اقا بیا تا مردم دنیا بدانند
ناموس مردم را نباید با لگد زد
سیلی بزن آن بی حیایی را که یک روز
در کوچه با سیلی به مادر حرف بد زد
بی آبروهایی که در روز دوشنبه
گل را میان کوچه ها گلبرگ کردند
در کوچه ه
چه جایِ فکر و خیالیست جایتان خالی
وَ هر دقیقه چو سالیست جایتان خالی
سکوت پنجره ها محو گشته از باران
هوای ناب شمالیست جایتان خالی
دوباره یک گرهی کور در گلو دارم
که شکل نقشه ی قالیست جایتان خالی-
نشسته رج به رجَش را سکوت می بافم
دلم دچار چه حالیست جایتان خالی
بخار چایِ غزل رخنه کرده در ذهنم
برای شعر مجالیست جایتان خالی
نه جای قهوه و تقدیر و نقش فنجان نیست
هوایِ حافظ و فالیست جایتان خالی
دوباره از غزلش فالِ نیک میگیرم
عجب تناسب عالیست جایتان خالی،
*(هزار جهد بکردم که یار من باشی
قرار بخش دل بیقرار من باشی)!
شاعر : رضا محمد صالحی
من تشنه ی یک قطره از جام وصالم
کی می دهی بر دیدن رویت مجالم؟
کم کم غروب عمر من گردد نمایان
رحمی نما که عاقبت رو به زوالم
آقا دگر با دوری تو خو گرفتم!
طی می شود بی یاد تو هر ماه و سالَم!
می خواستم تا پر کشم سوی تو، امّا
بار گناهانم شکسته هر دو بالم
دست گنه آخر مرا کرده زمین گیر
از بس که من در زندگی بی اعتدالم!
بی چشم و رویی کردم و قلبت شکستم
آقا به جان مادرت بنما حلالم
دیگر حنای توبه ام رنگی ندارد
در پیش چشمان تو ای مظلوم عالم!
با این بدی هایی که در حقّت نمودم
فهمیده ای که بهر تو وزر و وَبالم
محض رضای مادرت دستم گرفتی
با مجلس روضه نمودی اتّصالم
گفتی که این باشد غلام مادر من
دادی به من سوز دل و
دوباره جمعه ی بی تو سیاه و ظلمانی
دوباره هفته ی بی تو چقدر طولانی!
دوباره عهد و سمات استغاثه و ندبه
دوباره غصه و درد و دو چشم طوفانی
دوباره جان کویری تو را طلب کرده
تو کز سلاله ی آبی و روح بارانی
قسم به جان شما ای بزرگِ عالَم عشق
دگر نمانده قرارم خودت که می دانی
بگیر دست دلم را که لعنتی شیطان
مرا زمین زده با حقه های شیطانی
بیا که شعر و غزل پیش تو کم آورده!
تو عاشقانه ترین بیتِ شعرِ یزدانی
نه عارفی و نه صوفی نه رند و نه شیخی
تو لُبّ مطلب دینی تو اصل عرفانی
لسان لال و ملولم به لکنت افتاده
لغت کم آمده در عین این فراوانی
منِ شکسته کجا و سرودن از مهدی؟
چه خنده آور و مضحک من و غزل خوانی؟
شاعر : داو
ای دادخواه عترت و قرآن بیا بیا
وی زخم دین به تیغ تو درمان بیا بیا
از زخم هر شهید ندا میشود بلند
کای التیام زخم شهیدان! بیا بیا
تا چند شیعه نالۀ «یابنالحسن» زند؟
ای شیعه را پناه و نگهبان بیا بیا
تا کی سر حسین به دروازههای شام
بر نی کند تلاوت قرآن؟ بیا بیا
تا کی گُلان سوختۀ وحی، پایشان
خونین بوَد ز خار مغیلان؟ بیا بیا
تا کی میان مقتل خون دست و پا زند
جدّت، حسین با لب عطشان، بیا بیا
تا کی مهار ناقۀ زینب به دست شمر
با اشک چشم و موی پریشان؟ بیا بیا
تا کی ز سوز سوختن خیمههایتان
در قلب شیعه آتش سوزان؟ بیا بیا
تا کی به خاک دامن گودال قتلگاه
جسم حسین، زخمی و عریان؟ بیا بیا
درمان درد عترت و قرآن ظه
ای یادگار عترت و قرآن بیا بیا
جان ها به لب رسیده ز هجران بیا بیا
گردیده سخت گله ی بی صاحبت اسیر
در چنگ گرگ های بیابان بیا بیا
یابن الحسن بیا بیا
بشنو صدای ناله ی مولا درونِ چاه
تا چند چشم فاطمه گریان بیا بیا
تا کی سر حسین به بالای نیزه ها؟
تا کی به خاک آن تن عریان بیا بیا
یابن الحسن بیا بیا
تا کی کبود قامت زینب ز کعب نی؟
تا کی غریب عترت و قرآن بیا بیا
تا چند دست های عمویت به روی خاک
تا چند عمه هات پریشان بیا بیا
یابن الحسن بیا بیا
سقای سر بریده ی صحرای کربلا
گوید هماره با لب عطشان بیا بیا
گر بی تو صبح عید برآید به چشم ماست
دلگیر تو ز شام غریبان بیا بیا
یابن الحسن بیا بیا
روز فراق باغ و گلستان
با نگاه گرم خود آتش به جان انداختی
پرچم آه مرا تا آسمان افراختی
مثل خورشیدی دمیدی در کران سینه ام
این مدال مهر را بر گردنم انداختی
عشق تو این خرده عقلم را گرفت از دست من
بر من این خرده مگیری که مرا نشناختی
زحمت این خام را گردن گرفتی از ازل
تا که من پخته شوم هم سوختی هم ساختی
مهربان! از بس هوا خواه منی معلوم نیست
من به تو دلباختم یا تو به من دلباختی
باید به روی آینه آنقدر ها کنم
تا روی شیشه اشک نفس را رها کنم
گندم برای آمدنت سبز می کنم
آن لحظه ای که در لحد خویش جا کنم
اسفند دانه دانه شب و روز جمع شد
باید به مجمر دلم آتش به پا کنم
دل شد سیاه بس که طلوع تو را ندید
باید برای خویش دلی دست و پا کنم
یا اینکه باید از دم پرچین قلب خود
یک پنجره به جانب خورشید واکنم
بگذار تا ز ره برسی بعد سالها
آنگه بیا ببین که چنین و چه ها کنم
آن روز می شود حرمت کنج سینه ام
وقتی که پای تا سر خود کربلا کنم
حاج محمود کریمی
**
از سایت نای دل
شـــروع قصـــه بـــا بـــرگشتــــن تــــو
کجــــا مــــا و کجــــا بــــرگشتــــن تــــو
ولـی نــه ، مــانــده از چشــم انتظــاری
فقــط یــک نــدبــه تــا بــرگشتــن تـــو
#
تــــو کــــه دردآشنــــای اهـــــل دردی
تــو کــه دســت کســـی را رد نکـــردی
بگو حالا که دل هامان شکستـه اسـت
دلـــت مـــی آیـــد آیـــا بــــرنگــــردی؟
#
کنــــار پنجـــــره، گلـــــدان خـــــالـــــی
شکـــوه عشـــق بـــا دستـــان خـــالـــی
بیــا ، چشــم انتظـــار میهمـــان اســـت
صفـــای سفـــره ای بـــا نـــان خـــالــــی
#
بمـــان ای جلـــوه ی گُـــم بــــا دل مــــا
بـــه شـــوق یـــک تبسّـــم بـــ
گلی گم کردهام میجویم او را
به هر گل میرسم میبویم او را
گل من نی بود این و نه آنست
گل من مهدی صاحب زمان است
دلم اندر هوایش میزند پر
شرر افکنده بر جانم چو آذر
خوش آن روزی که با شم یاور او
بمانند گدایان بر در او
خوش آن روزی که من پروانه باشم
فدای آن گل یکدانه باشم
خوش آن روزی که من بر عهد دیرین
نثار او کنم این جان شیرین
الا ای گل کجایی جان فدایت
چه باشد گر که گردم خاک پایت
ز درد انتظارت جان به لب شد
تن فرسودهام در تاب و تب شد
بسی رفتند و مردند از فراقت
ندیدند در جهان آن روی ماهت
"نبوی گرگانی"
تنظیم تبیان، هدهدی
آنقدر می گویم بیا آخر بیایی
با جرعه ای از چشمه کوثر بیایی
ای منتقم ما منتظرت هستیم روزی
با ذوالفقار حضرت حیدر بیایی
هر شب به خود می گویم آقا را ندیدی
باید که فردا شب کمی بهتر بیایی
چشمم به در مانده به امید وصالت
شاید ببینم عاقبت از در بیایی
یابن الحسن اینجا عزای مادر توست
باید برای روضه مادر بیایی
منبع:سایت شعر شاعر
شده آخر زمان باید بیایی
عبث کار جهان باید بیایی
رسید از هر طرف بر نسل آدم
مصیبت ناگهان باید بیایی
شده بی حد دگر ظلم و جنایت
شده غم بی امان باید بیایی
شده خون از وفور جور و بیداد
دل مستضعفان باید بیایی
تو ای آن آخرین منجی موعود
به دوران بی گمان باید بیایی
بگو تا کی ز تو دوری و هجران
به جمع عاشقان باید بیایی
تو ای راه کمال آفرینش
بهار مردمان باید بیایی
منبع:سایت وبگاه اشعار مهدوی
حال من بی تو خراب است کجایی آقا
نقش من بی تو برآب است کجایی آقا
عمر بیهوده من بی تو چه ارزد تو بگو
زندگی بی تو سراب است کجایی آقا
دل غمگین مرا کی تو عنایت بکنی
منتظر بهر جواب است کجایی آقا
تا که از در برسی رخ بنمایی تو به من
دل من در تب و تاب است کجایی آقا
از غم دوری تو هر نفس ای راحت جان
گریه بی حد و حساب است کجایی آقا
داستان غم هجران تو ای یوسف من
قدر یک کهنه کتاب است کجایی آقا
چه شود گر نظری بر من بیچاره کنی
یک نظر بر تو صواب است کجایی آقا
منبع:وبگاه اشعار مهدوی
سلاله ی زهرا
تو وارثِ پیمبری، هر دو جهان تو سروری
تاجِ شرَف بر سرِ ما تو دلربا وُ دلبری
بر همگان تو رهبری آیه ی شمس و قمری
چشم و چراغ نرگسی میوه ی قلبِ عسگری
جانِ جهان ما تویی روح و روان ما تویی
آیت و سرِِّ اکبری، معنی حمد و کوثری
تو مقتدای عاشقان تو آشنای عاشقان
ای همه ی امیدِ ما کلیدِ هر بسته دری
تو با بهار می رسی به دستِ توست ذوالفقار
قسم به کربلای خون تو یادگارِ حیدری
در این شبِ سیاه وُ گم تویی چراغدارِ ما
به سینه ها صفا بده تو آفتابِ خاوری
دل شکسته ی مرا پُر از زلالِ نور کن
به آن خدای مهربان به ما نما یک نظری!
#هستی_محرابی
این قصّه کمی دگر به سر می آید
آن یار که رفته از سفر می آید
با پرچم سرخ و ذوالفقار حیدر
با سیصد و سیزده نفر می آید
شاعر : وحید محمدی
www.beithayesookhte.blogfa.com
ای غروب جمعه مولایم چه شد؟
یوسف گم گشته،آقایم چه شد؟
بار دیگر جمعه آمد،یار نیست
تشنه ام،سرگشته،سقّایم چه شد؟
شاعر:محمدمهدی عبدالهی
امروز آقا بی تو جور دیگری بود
حتی نگاه یاس ها نیلوفری بود
خورشید مثل پنج شنبه پا نمی شد
انگار بین رختخوابش بستری بود
بر شانه های شمع ها در اول صبح
تابوت یك پروانهی خاكستری بود
وضعیت آب و هوا مثل همیشه
مثل هوای جمعهی پشت سری بود
اینكه غروب است و كمی بارانیم، نه
از اوّلش هم روز گریه آوری بود
در چشم هایم، التماس آخرینم
ما را به سمت "چشم هایت می بری" بود
این سال هشتاد و چهار شمسی ما
آقا چه می شد سالِ خورشیدیتری بود
شاعر : استاد علی اکبر لطیفیان
عاشقی دردسری بود نمیدانستیم
حاصلش خون جگری بود نمیدانستیم
پرگرفتیم ولی باز به دام افتادیم
شرط ، بی بال و پری بود نمیدانستیم
آسمان از تو خبر داشت ولی ما از تو
سهممان بی خبری بود نمیدانستیم
آب و جاروی در خانه ما شاهد بود
از تو بر ما گذري بود نمیدانستیم
اینهمه چشم به راهی نگرانم كرده
عاشقی دردسری بود نمیدانستیم
(صابر خراساني)
حیف او که امام ما شده است
آبروبخش نام ما شده است
حیف آن نام کیمیایی که
وقت غم ها کلام ما شده است
بانی اشک های جمعه او
لقمه های حرام ما شده است
خون به قلب سفید او کردن
عادت صبح و شام ما شده است
علت واقعی غیبت او
گنه خاص و عام ما شده است
اینقدر لاف خدمتش نزنیم
لایق او کدام ما شده است؟
ماکجا و غلام او گشتن
کفتر پشت بام او گشتن...
(محمد حسين رحيميان)
منتظر مانده زمین تا که زمانش برسد
صبح همراه سحر خیز جوانش برسد
خواندنی تر شود این قصه از این نقطه به بعد
ماجرا تازه به اوج هیجانش برسد
پرده چاردهم وا شود و ماه تمام
از شبستان دو ابروي کمانش برسد
لیله القدر بیاید لب آیینهی درک
سوره فجر به تاویل و بیانش برسد
نامه داده ست ولی عادت یوسف اینست
عطر او زودتر از نامه رسانش برسد
شعر در عصر تو از حاشیه بیرون برود
عشق در عهد تو دستش به دهانش برسد
ظهر آن روز بهاري چه نمازي بشود
که تو هم آمده باشی و اذانش برسد
لطفی کن و نپرس چرا عاشقت شدیم؟
حتماً دلیل داشت که ما عاشقت شدیم
در حیرتم که عشق از آثار دیدن است
ما کورها ندیده چرا عاشقت شدیم؟
اثبات می کنیم؛ بفرما! قسم که هست
باور نمی کنی؟ به خدا! عاشقت شدیم؟!
کی عاشقت شدیم فراموشمان شده
حالا مهم که نیست کجا عاشقت شدیم
گفتند پشت ابری و ما بی حواس ها
چون کودکان سر به هوا عاشقت شدیم
دیدیم سخت بود کمی لایقت شویم
در ندبه ها به زور دعا عاشقت شدیم
بی اعتنا به میل تو و آبروی تو
گفتیم مثل شاه و گدا عاشقت شدیم
این میوه ها رسیده و یاران گرسنه اند
اینجا که کوفه نیست، بیا! عاشقت شدیم
شاعر : قاسم صرافان
در همهمه بود همصدای تو شدند
در راه ظهور پا به پای تو شدند
این بود مرام تک تک این شهدا
یک عمر ندیده آشنای تو شدند
بخوان ز چهره ام آه دل غمین مرا
به دیده بوسی پایت ببین جبین مرا
دوباره گریه ی دوری دوباره گریه ی شرم
کشیده است روی دیده آستین مرا
دلم دیار گناه است با نگاهی باز
بیا و فتح کن ای شاه سرزمین مرا
تو نیستی و غمت مونس دلم شده است
بگیر از منِ غمدیده همنشین مرا
به جز نگاه تو که بارها امانم داد
که دفع کرده بلاهای در کمین مرا
مرا به کرب و بلا بردی اربعین اما
بیا و پای پیاده ببر مدینه مرا
شاعر : محمد علی بیابانی
ای آخرین ستاره ی چشم انتظارها
حلقه زدند دورِ نگاهت، مدارها
خورشیدی و تبلورِ نور زلالِ تو
سرسبز کرده وسعتِ آیینه زارها
ما شبنمیم و مِهرِ تو، مُهرِ قبول ماست
یک جرعه نور ریز به گوشه کنارها
تا شعله شعله عشق تو عیوق مان کند
ما ذره ذره دور تو گردیم بارها
ما را عصای دستِ کلیمانه ات ببین
تا بشکند طلسم همه شبهِ مارها
یک جمعه در طراوت باران ظهور کن
یک جمعه محو کن همه گرد و غبارها
از این بعد، خیمه ی آرامِ چشمتان
باشد قرارگاهِ دلِ بی قرارها
باید همه به سمت نگاهت سفر کنند
باید یکی شوند خطوط ِ قطارها
شاعر:عارفه دهقانی