ای عاشق شب نورد، پیدایم کن
ای مرد همیشه مرد، پیدایم کن
ای عابر کوچهگرد فانوس به دست
من گم شدهام، بگرد پیدایم کن
- پنج شنبه
- 19
- اردیبهشت
- 1398
- ساعت
- 17:05
- نوشته شده توسط
- ابوالفضل عابدی پور
ای عاشق شب نورد، پیدایم کن
ای مرد همیشه مرد، پیدایم کن
ای عابر کوچهگرد فانوس به دست
من گم شدهام، بگرد پیدایم کن
این جاده که بیعبور باقی مانده
راهیست که سمت نور باقی مانده
ای آینهها! چشم تماشاتان کو؟
یک پنجره تا ظهور باقی مانده
از هالۀ انتظار، خواهد آمد
بر خورشیدی سوار خواهد آمد
میآید و سرمازدگان میفهمند
با یک گل هم بهار خواهد آمد
اشک مهمان دل دل نگران است بیا
هجر در طالع عشق است امان است بیا
از حضورت دم افطار تمنا داریم
اولین جمعه ی ماه رمضان است بیا
در خون نشسته دیدۀ چشمانتظارها
خالیست جاده از تب و تاب سوارها
مردهست در میانۀ جانها، امیدها
رفتهست از تمامی دلها، قرارها...
خشکیده در گلوی نیستان، نفیرها
افتادهاند از تب خواندن، هَزارها
تا کی به باغ این همه گلهای کاغذی
از خود درآورند ادای بهارها...
در انجماد عاطفهها، شاعرانهتر
باید سرود مرثیۀ آبشارها
ما سوختیم بیتو در این دشت شعرسوز
ما باختیم قافیه را بیتو بارها
وقتی چو آفتاب، قدم میزنی به دشت
سر میکشند نام تو را سبزهزارها
غیر از تو ای مسافر شرقی، که میدمد
روح امید در دل امیدوارها
وقتی تو نیستی و نفس میکشم هنوز
میگیرد آسمان دلم را غبارها
سر میزنی و میشکند این شب سی
طاووس فتادهست به دست مگسان
کو سلیمان که نگین گیرد از این هیچکسان؟
دیوها دعوی اعجاز سلیمان دارند
مرغِ پیغامبر ما شدهاند این مگسان
روزگاریست که نان میبرم از سنگدلان
دیرگاهیست که گل میخرم از خار و خسان
کعبه دور است و دل تشنهام؛ اسماعیل است
زمزمی، زمزمهای، سوختم ای همنفسان!
مهربانا! شب ظلمانی ما را بشکن
بار الها! مهِ خورشیدی ما را برسان
وا کرده ام به روی تو چشم ضمیر را
سر در گمم چگونه بیابم مسیر را
با بالهای بسته دعا مستجاب نیست
باید به نغمه سر بدهم یا مجیر را
من آمدم که سر به دل خسته ات زنم
بیرون نکن ز خانه خود این حقیر را
دیگر به تنگ آمده ام خودخوری بس است
آزاد کن ز کنج قفس این اسیر را
چشم مسلحی که ندارم ببینمت
ابری گرفته تابش ماه منیر را
با این بهانه که پر پرواز کوچک است
با بال عشق میبرم اجر کثیر را
دیگر سکوت جایز و عزلت مجاز نیست
تکبیرها مدد برسانید امیر را
رفتهست آن حماسۀ خونین ز یادها
دارد زیاد میشود ابنزیادها
آقای عشق! پرچم سبز و مقدّست
این روزها رها شده در دست بادها
بعد از تو کفر و ظلم، زمین را گرفته است
دنیا شدهست مضحکۀ عدل و دادها
آیا زمان آن نرسیدهست در جهان
نفرین شوند باز هم این قوم عادها؟
کی می شود که طالب خونت بیاید و،
نام تو تا همیشه بماند به یادها
با اجازت و استقبال از حضرت حافظ در نبود یار سفرکرده عجل الله تعالی فرجه الشریف
رسیده بزم عشق و باده می ریزند عاقلها
((الا یا ایهاالساقی ادرکاسا و ناولها))1
جهان انگشت بر لب از جمال یوسف زهرا
((زتاب جعد مشکینش چه خون افتاد در دلها))
حرم را باز پس می گیرد از نامحرمان بی شک
((جرس فریاد می دارد که بربندید محملها))
به بانگ یالثارت الحسین آغاز خواهد کرد
((که سالک بی خبر نبود زراه و رسم منزلها))
نشسته بارهجران تو بر این پیکر لاغر
((کجا دانند حال ما سبکباران ساحلها))
تو سراللهی و مخفی است قدر ات در جهان اما
((نهان کی ماند آن رازی کزو سازند محفلها))
به عشق عطر گیسوی تو دنیا را رها کردم
((متی ما
صدای پای شما... نه، صدای بال میآید
کسی فراتر از امکان و احتمال میآید...
نسیم شرجی و شوری که سبز و خاطرهانگیز
به باغهای عطشناک خشکسال میآید
زلال: رود، زلال: آسمان، زلال: نگاهش
هوای سبز و زلالیست، آن زلال میآید
چقدر چشم، به این آسمانِ تیره بدوزم؟
به آن امید که این عید، آن هلال میآید
کجاست پاسخ یک عمر ندبههای پیاپی؟
جواب محض سؤالیترین سؤال میآید؟
مستی نه از پیاله نه از خم شروع شد
از جادۀ سهشنبه شب قم شروع شد
آیینه خیره شد به من و من به آینه
آنقدر خیره شد که تبسّم شروع شد...
وقتی نسیم آه من از شیشهها گذشت
بیتابی مزارع گندم شروع شد
موج عذاب یا شب گرداب؟! هیچ یک
دریا دلش گرفت و تلاطم شروع شد
از فال دست خود چه بگویم؟ که ماجرا
از ربّنای رکعت دوّم شروع شد
در سجده توبه کردم و پایان گرفت کار
تا گفتم السّلامُ عَلَیکُم... شروع شد
کسی اینگونه شیدایی نکردهست
شبیه من شکیبایی نکردهست
در این چشمانتظاری، لحظهای هم
دلم احساس تنهایی نکردهست
ندارم تاب دیر و زودها را
ندارم طاقت بدرودها را
بیا، تا بعد از این مردم نگویند
رها کردهست باران، رودها را
رسیدم تا هوای جمکرانت
نشستم گوشهای از آستانت
شبیه بوریایی فرش کردم
دلم را زیر پای زائرانت
من و خورشیدی از تابیدن تو
و شوق لحظهای خندیدن تو
نگاهم را پر از آیینه کردهست
هوای جمکران و دیدن تو
دلم صاف است تا صوفی نباشد
اسیر عرف و معروفی نباشد
قسم خوردم اگر تو باز گردی
دل من ذرّهای کوفی نباشد
نشسته در غبار، آیینه بیتو
به کنج انتظار، آیینه بیتو
دلم را ذرّهای روشن نکردهست
ت
صبحی گره از زلف تو وا خواهد شد
راز شب تار، برملا خواهد شد
در راه عزیزیست که با آمدنش
هر قطبنما، قبلهنما خواهد شد
جهان در حسرت آیینه ماندهست
گرفتار غمی دیرینه ماندهست
شب تلخیست، بی تو بودنِ ما
بگو تا صبح چند آدینه ماندهست؟
تمام عمر بیلبخند؟... سخت است
به لبخند خودت سوگند، سخت است
برای دیدنت تا جمعۀ بعد
تحمّل میکنم، هرچند سخت است
فقط با بیقراری زنده ماندهست
به مشتی زخمکاری زنده ماندهست
دل من از تمام دلخوشیها
به یک چشمانتظاری زنده ماندهست
اگر چه زخمِ طاقتسوز خوردیم
غم دیروز را امروز خوردیم
ببخش ای خوب، اگر در غیبت تو
من و دل، نان به نرخ روز خوردیم
کسی در راه - یک طرح تبسّم
من و یک سینه در حال تلاطم
دلم را میبرد هر چارشنبه
هوای مسجدی آن سوتر از قم
دل من! داغ عالم را نگهدار
همین شوق فرا
یک عمر تو زخمهای ما را بستی
هر روز کشیدی به سر ما دستی
شعبان که به نیمه میرسد، آقا جان!
ما تازه به یادمان میآید هستی
نه شرم و حیا، نه عار داریم از تو
اما گله بیشمار داریم از تو
ما منتظر تو نیستیم آقا جان!
تنها همه انتظار داریم از تو
هر روز به ما اگر که سر هم بزنی...
بر ریشۀ خواب ما تبر هم بزنی...
آقا! تو که خوب میشناسی ما را
زنگ در خانه را اگر هم بزنی...
این جشنها برای من آقا نمیشود
شب با چراغ عاریه فردا نمیشود!
من بیشتر برای خودم گریه میکنم
این جشنها برای تو بر پا نمیشود!
خورشیدی و نگاه مرا میکنی سفید
میخواستم ببینمت؛ اما نمیشود
یوسف! به شهر بیهنران وجه خویش را
عرضه مکن، که هیچ تقاضا نمیشود
اینجا همه «من»اند، منِ بی خیالِ تو!
اینجا کسی برای شما «ما» نمیشود...
باور مکن تو را به هوای تو خواستم
با این قدی که پیش شما تا نمیشود
میپرسم ازخودم غزلیگفتهای ولی
با این همهردیف، چرا با«نمیشود»؟!
بیتابتر از جانِ پریشان در تب
بیخوابتر از گردش هذیان بر لب
بیرؤیت روی او بلاتکلیفم
مثل گل آفتابگردان در شب
آن جانِ جهانِ جود برمیگردد
ـ بر اجدادش درود ـ برمیگردد
مردی که شنیدهاید غیبت دارد
با آنکه نرفته بود برمیگردد
سرم را میزنم از بیکسی گاهی به درگاهی
نه با خود زاد راهی بردم از دنیا، نه همراهی
اگر زاد رهی دارم، همین اندوه و فریاد است
«نه بر مژگان من اشکی، نه بر لبهای من آهی»
غروبی را تداعی میکنم با شوق دیدارش
تماشا میکنم عطر تنش را هر سحرگاهی...
هلال نیمۀ شعبان رسید و داغ دل نو شد
دعای «آل یاسین» خواندهام با شعر کوتاهی
اگر عصریست، یا صبحی، تو آن عصری، تو آن صبحی
اگر مهریست، یا ماهی، تو آن مهری، تو آن ماهی
دل مصر و یمن خون شد ز مکر نابرادرها
یقین دارم که تو آن یوسف افتاده در چاهی
فردا اکبر مؤذن میدان است
فردا روز ولادت باران است
فردا سر شمر میرود بر نیزه
فردا جشن رهایی انسان است
فردا همه گویند سپهدار آمد
سقای حرم، سید و سالار آمد
در دشت خروش و ولوله میافتد
گویند اباالفضل علمدار آمد
فردا دریای خون به پا خواهد شد
هر جای جهان کرببلا خواهد شد
تیری به گلوی حرمله خواهد خورد
سر از تن شمر هم جدا خواهد شد
هوا بهاری شوقت، هوا بهاری توست
خروش چلچله لبریز بیقراری توست
چه ساقهها که سلوکش به صبح صادق توست
چه باغها که شکوهش به آبیاری توست
تویی که در همه ذرّات جلوهگر شدهای
هنوز آینه، مبهوت بیشماری توست
بگو کدام غزل شرح ماجرای تو گفت؟!
بگو کدام چکامه به استواری توست؟!
بیا بیا که در این کوچهباغ دلتنگی
دلِ شکستۀ هر عاشقی، قناری توست
بیا که چشم به راه تو بعثت است و غدیر
حَرا هر آینه در انتظار یاری توست
مرا امید ظهور تو زنده میدارد
و آنکه شوکت باران به همجواری توست
بهار، همنفس باغهای خرّم توست
بهار، همسفر چشمههای جاری توست
چشمها پرسش بیپاسخ حیرانیها
دستها تشنهٔ تقسیم فراوانیها
با گل زخم، سر راه تو آذین بستیم
داغهای دل ما جای چراغانیها
حالیا دست كریم تو برای دل ما
سرپناهیست در این بیسر و سامانیها
وقت آن شد كه به گل حكم شكفتن بدهی
ای سرانگشت تو آغاز گلافشانیها
فصل تقسیم گل و گندم و لبخند رسید
فصل تقسیم غزلها و غزلخوانیها
سایهٔ امن كسای تو مرا بر سر، بس
تا پناهم دهد از وحشت عریانیها
چشم تو لایحهٔ روشن آغاز بهار
طرح لبخند تو پایان پریشانیها
به شیوۀ غزل، اما سپید میآید
صدای جوشش شعری جدید میآید
چه آتشی غم عشق تو زیرِ سر دارد
که باغ شعر تر از آن پدید میآید
نَفَس نفس به امید تو عمر میگذرد
امید میرود آری، امید میآید
برای درد و دل تو مفید نیست کسی
وگرنه نامه برای مفید میآید
مُردّدم که تو با عید میرسی از راه
و یا به یُمن قدوم تو عید میآید؟
کلیدداری کعبه نشانۀ حق نیست
کسیست حق که در آن بیکلید میآید
و حاجیان همه یک روز صبح میگویند:
چقدر بر تن کعبه سفید میآید!
این سنگخدایان که تبر میشکنند
روزی که بیایی از کمر میشکنند
بردار تبر را و بزن، ابراهیم!
بتهای بزرگ زودتر میشکنند
بیتو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بیخورشیدند
از همان لحظه که از چشم یقین افتادند
چشمهای نگران آینۀ تردیدند
نشد از سایۀ خود هم بگریزند دمی
هر چه بیهوده به گرد خودشان چرخیدند
چون به جز سایه ندیدند کسی در پی خود
همه از دیدن تنهایی خود ترسیدند
غرق دریای تو بودند ولی ماهیوار
باز هم نام و نشان تو ز هم پرسیدند
در پی دوست همه جای جهان را گشتند
کس ندیدند در آیینه به خود خندیدند
سیر تقویم جلالی به جمال تو خوش است
فصلها را همه با فاصلهات سنجیدند
تو بیایی، همۀ ثانیهها، ساعتها
از همین روز، همین لحظه، همین دم، عیدند
و کاش مرد غزلخوان شهر برگردد
به زیر بارش باران شهر برگردد
کسی شبیه خدا نیست، هیچ کس، ای کاش
کمال مطلق انسان شهر برگردد
چه خوب میشد اگر مرد آسمانیِ ما
به جمع خاکی خوبان شهر برگردد
خدا کند برکت ـ این خیال دور از ذهن ـ
شبی به سفرۀ بینان شهر برگردد
شبیه خانۀ ارواح ساکت و سردیم
خدای خوب! بگو جان شهر برگردد
هنوز منتظرم یک نفر خبر بدهد
که باز یوسف کنعان شهر برگردد
این روزها که میگذرد، هر روز
احساس میکنم که کسی در باد
فریاد میزند
احساس میکنم که مرا
از عمق جادههای مه آلود
یک آشنای دور صدا میزند
آهنگ آشنای صدای او
مثل عبور نور
مثل عبور نوروز
مثل صدای آمدن روز است
آن روز ناگزیر که میآید
روزی که عابران خمیده
یک لحظه وقت داشته باشند
تا سربلند باشند
و آفتاب را
در آسمان ببینند
روزی که این قطار قدیمی
در بستر موازی تکرار
یک لحظه بیبهانه توقف کند
تا چشمهای خستۀ خواب آلود
از پشت پنجره
تصویر ابرها را در قاب
و طرح واژگونه جنگل را
در آب بنگرند
آن روز
پرواز دستهای صمیمی
در جستجوی دوست
آغاز میشود
روزی که روز تازۀ پرواز
روزی که نامهها همه باز است
روزی که جای
خبر دارم که در فردای فرداها
بهارِ بهترینی هست
دری را میگشایی:
پشت آن، درهای دیگر هم
خبر دارم
گشوده میشود آن آخرین در هم
بهاری پشت آن در
لحظهها را میشمارد باز
و هر قفلی
کلیدی تازه دارد باز
من از دیروزهایِ رفته دانستم
که در امروزِ ما تقدیرِ فردا آفرینی هست
خبر دارم
بهار بهترینی هست!
به باران فکر کن... باران نیاز این بیابان است
ترکهای لب این جاده از قحطی باران است
به باران فکر کن آری که در دستان این صحرا
هزاران برکه خشکیده، هزاران ماه بیجان است
تو شاید نه! ولی بیشک به باران فکر خواهد کرد
گلی که تشنه و بیحال روی دست گلدان است
چه لطفی دارد اینکه شاخه را محکم بگیرد برگ
درست آن لحظه که شاخه خودش در دام توفان است
بیا تا شهر، شهر آب و هوای دیگری دارد
میان برجها انگار کل شهر زندان است
صدای خش خش برگ است زیر پای عابرها
ولی نه! این صدای خِس خِس حلقوم تهران است
به هر میدان صدایش میزنند آری... ولی افسوس
ولیّ عصر در تهران فقط نام خیابان است
کجا باید بگردم؟ صبحدم کو؟ روشن
صبحی دگر میآید ای شب زندهداران
از قلههای پر غبار روزگاران
از بیکران سبز اقیانوس غیبت
میآید او تا ساحل چشم انتظاران
آید به گوش از آسمان: این است مهدی!
خیزد خروش از تشنگان: این است باران!
با تیغ آتش میدرد آن وارث نور
در انتهای شب گلوی نابکاران
از بیشهزار عطرهای تازه آید
چون سرخ گل بر اسب رهوار بهاران
آهنگ میدان تا کند او، باز ماند
در گرد راهش مرکب چابک سواران
آیینۀ آیین حق، ای صبح موعود!
ماییم سیمای تو را آیینهداران
دیگر قرار بیتو ماندن نیست در دل
کی میشود روشن به رویت چشم یاران؟...