مانندِ همیشه: رود ، من...دریا ، تو
سرسبز ترین فصلِ خدا، تنها تو!
گفتی که "من و بهار بر میگردیم"
امسال بهار آمده، اما تو...!
- جمعه
- 15
- فروردین
- 1399
- ساعت
- 04:25
- نوشته شده توسط
- محدثه محمدی
مانندِ همیشه: رود ، من...دریا ، تو
سرسبز ترین فصلِ خدا، تنها تو!
گفتی که "من و بهار بر میگردیم"
امسال بهار آمده، اما تو...!
بهار از راه مى آيد ،ولى دل ها بهارى
نيست
ميان سفره ها عيدى،به جز چشم انتظارى نيست
نمى خواهم شود تحويل سالى بى گل رويت
بهاران جاى خود اما مرا ليل و نهارى نيست
چه عيدى و چه تبريكى؟! بهار و فصل دلتنگى!
بدون نرگس چشمت،شكوه سبزه زارى نيست
به هر گل مى رسم آرى،نمى يابم نشان از تو
در اين باغ پر از گلشن، مگر نقش و نگارى نيست!
سلامى از سر خجلت،نثار ماه بايد كرد
كه بعد از سال ها هم سيصد و اندى،...نه! يارى نيست
گل نرگس اجابت كن،دعاى آخر خود را
چرا در كوچه باغ دل،هواى عشق جارى نيست؟
تا نيايی بهار زيبا نيست
لاله و جويبار زيبا نيست
همهی دشت سبز هم بشود
باز هم سبزهزار زيبا نيست
خستهايم از نبودن خورشيد
اينهمه انتظار زيبا نيست
کاسهی صبرمان ترک خورده
صبر از روی يار زيبا نيست
از شما اعتبار میخواهيم
غير از اين اعتبار زيبا نيست
کلاً اين نوبهار دلگير است
تا نيايی بهار زيبا نيست
تو را قرارِ دلِ بیقرار، می دانند
تو را دلیلِ شروعِ بهار، می دانند
عزیزِ حضرتِ زهرا، نگاههای به در،
تو را بهانه ی هر انتظار، می دانند
قلوبِ غم زدگان، جمعه های هر هفته،
غروبِ هجرِ تو را سرد و تار، می دانند
خوشا به اهلِ وفا که در این جهانِ سیاه،
به روی ماهِ تو خود را دچار، می دانند
یگانه صاحبِ دوران!، تمامِ منتظران،
زمانِ آمدنت را بهار، می دانند
آماج تفنگ ها و تیریم بیا
از دست زمانه خورده... سیریم بیا
روباه زیاد و گرگ و کفتار زیاد
در چنگ ،،زیادها،، اسیریم بیا
سرزنده روزگار خوش عهدی من
دلخوش به تبسم لب مهدی من...
ای امید همیشه دنیا
آفتابی برای فرداها
بی تو تکلیف عشق روشن نیست
بی تو حرفی برای گفتن نیست
ظرف صبر زمانه لبریز است
بی تو دنیا همیشه پاییز است
حرف ها در دل قلم مردند
عشق را بی تو سکه ها بردند
کوچه هامان اسیر عریانی ست
همه ی عشق ها خیابانی ست
بی تو خوب است حال خیلی ها
نیستی در خیال خیلی ها
دور از چشمتان حرام خدا...
شده حالا حلال خیلی ها
ذوق هامان اسیر نان شده است
نان آزادگی گران شده است
حق ز باطل نمیشود معلوم
برزخ آخرالزمان شده است
سقف رؤیایشان چه پوشالی ست
بی تو دیگر چه جای خوش حالی ست
وقت غربال مردمان دیدیم
نام های بزرگ توو خالی ست
دیگر آن ندبه های عاشق نیست
جمعه هامان شبیه سابق نیست
هر چه غیر
مضطرشده ، اضطراب را می فهمد
در تاب و تب التهاب را می فهمد
هرکس به بیابان غمــت افتاده
داغِ عطش و سراب را می فهمد
#منصوره_محمدی_مزینان
برکتی هم هست اگر یمن وجود یوسف است
رفت یوسف خشکسالی کل کنعان را گرفت
ما گنه کردیم و استغفار را او کرده است
گله ای کج رفتنش دامان چوپان را گرفت
غَرقِ مُحبَّت مے شَوَد دُنیا زَمانِ تو
شَمشیرِ تو یَعنے دو چَشمِ مِهـرَبانِ تو...!
ای دلِ خسته ی من همدمِ ویرانی ها
غرق شو غرقِ خودت غرقِ پریشانی ها
زَرق و برق بدلیجات اسیرت نکند
ماه را گم نکنی بینِ چراغانی ها...!
جان به لب آمد و جانانِ جهان بازنگشت
جان گرفتند ز بی جانی ما جانی ها
خسته ام خسته از این بی عملی ها خسته
خسته از حرف زدن ها و سخنرانی ها
پینه دوزی به بَرَش رفت ولی ما عمریست
غَرّه هستیم به این پینه ی پیشانی ها
ماهمه غمزده و غمزه ی چَشمَش کافیست
تا زشادی بشود پُر دلِ زندانی ها
غم مخور یوسف گمگشته میاید ای دل
این خبر را برسانید به کنعانی ها...!
.
باید به تو وابسته و دلداده شویم
سربازِ قسم خورده و آزاده شویم
از جادۂ انتظار می آیی اگر-
مانند زهیر و جوْن آماده شویم!
این دعاهای مرا جدی نگیر
ربناهای مرا جدی نگیر
یار از من در نمی آید برات
ادعای های مرا جدی نگیر
هرآنچه غیرِ تو، از دل تکاندهام، مهدی!
فقط به سینه غمت را نشاندهام، مهدی!
برای دیدنِ رویت، به هرکجا، هر کو،
تنِ نحیفِ خودم را کشاندهام، مهدی!
اگرچه شعر سرودم؛ به عاشقی سوگند،
به جز برای نگاهت، نخواندهام، مهدی!
به جمعِ منتظرانت همیشه و همهجا،
به صد امید، خودم را رساندهام، مهدی!
میانِ رنج و بلا، خواندهام تو را هربار،
غریب و خسته و تنها نماندهام، مهدی!
همیشه در زدهام خانهی اجابت را
و ناامید از این در نراندهام مهدی
دلم گرفته وشعرم شبیه باران است
غزل که نه؛دوسه سطری سخن به یاران است
دلی گرفته و شعرو دو چشم بارانی
وشاعری که زکارزمانه حیران است
کدام واژه سرآغاز حرف من باشد
درون سینه ی باران سخن فراوان است
حکایت من دلخسته نقل دلتنگی ست
حکایت من از این فصل برگ ریزان است
تهی شده دل انسان زعشق حضرت عشق
وعشق های دروغین برای جبران است
کسی به فکر غم دیگران نمی افتد
یکی فسرده و غمگین؛یکی غزلخوان است
یکی تهی ز غم پول و غرق ثروت پوچ
یکی گرسنه شب وروز در پی نان است
شکستن دل مظلوم کار آسانی ست
بگیر دست ویقین دان که کار مردان است
در این زمانه که بازار عاشقی سرد است
در این زمانه که انگار قحط ایمان است
خدا کند که
گر بدوم روزگار بهر نگاهی به یار
به که تمنا کنم حور و قصور از نگار
چون نتوانم به شست دامنش آرم به دست
به که سپارم سرم بهر نگارم به دار
آب حیات از خدا گر طلبم من جفا
آب حیات است مرا لعل لبی خوشگوار
سوز غم از عاشقان هجر رخ از مهوشان
من چه بگویم که آن کرده جهان بی قرار
شمس جهان روی او عارض نیکوی او
دل برود سوی او تا که بگیرد عیار
سر به طبق کرده نثارش کنیم
جان رمق رفته فدایش کنیم
ماه چو بگرفته فروغ از نگار
گر برود باز نگاهش کنیم
دل بگرفت از همه آن غمگسار
این دل غمدیده روانش کنیم
سوخت دل از دوری روی نگار
با جگری سوخته خامش کنیم
گر بخرد دوست سر از ما به کاه
کوه دعایی به قفایش کنیم
نور و (ضیا) در دوجهان چهرهاش
چهره ی خود وقف دوگامش کنیم
حقا جلوات احسن الحال تویی
خوش یمن ترین قصیده فال تویی
ما منتظر صبح ظهورت هستیم
هستی و ولی غایب هر سال تویی
ما فطرس پر شکسته معصییتیم
تا عرش خدا به روحمان بال تویی
از بس به تو فکر کرده در این فکریم
هر کس که به شانه اش بود شال تویی
ما منتظران عبد خوش اقبال توایم
وقتی که خوشی هر چه اقبال تویی
ای بانی روضه های جانسوز حسین
وی گریه کنه هر شب و ه روز حسین...
ای کاش به زودی از سفر برگردی
با یک صد و سیزده نفر برگردی...
۹۹/۱/۲۲
تا كه در شعر و غزل حرف از ملاحت ميشود
کار شاعر در بيان شعر راحت ميشود
ذره اي گويم اگر از مدح بي پايان او
دور خوبان جهان يكباره خلوت ميشود
گيسواني چون شب يلدا،جمالي بي مثال
گر نقاب از چهره اش افتد قيامت ميشود
خال روي گونه اش مشك است و قامت تا خدا
قسمت يوسف در اين وادي خجالت ميشود
رايت پيغمبر خاتم گرفته روي دست
بر كمر هم ذوالفقار از دور رويت ميشود
رحمت الله است،كشتي نجات،آب حيات
هر چه او خواهد همان لحظه اجابت ميشود
عقل ما را با نگاه خويش كامل ميكند
عدل مطلق با حضور او رعايت ميشود
دارد او يكجا صفات خوب كل انبيا
با ظهورش حق فقط تنها عبادت ميشود
آبروئي تازه ميبخشد به دين با مقدمش
شيعه در كل
بر سینه ما قرار برمیگردد
حال خوش روزگار برمیگردد
از خواب زمستانی خود برخیزیم
با آمدنش بهار برمیگردد
شمع جمع محفل ما مهدی زهرا بود
حاصل این درد و دلها مهدی زهرا بود
ما کویر تشنه ایم و کار نیک ما سراب
بارش رحمت به دنیا مهدی زهرا بود
غفلت از ما بوده که دوریم از آقایمان
آن که غافل نیست از ما مهدی زهرا بود
دشمنان دین هزاران فتنه بر پا کرده اند
حافظ دین تا به عقبی مهدی زهرا بود
من دما دم میزنم دم از ولای مرتضی
ذکر مولایم به مولا مهدی زهرا بود
دوست آن باشد که هر جایی بگیرد دست دوست
دستگیر کل دنیا مهدی زهرا بود
میتپد این دل برای شاه مظلومان حسین
روضه خوان هر شب ما مهدی زهرا بود
اگر بساط ظهور گلی به پا بشود
تمام عالم امکان پر از صفا بشود
چه گنبدی چه ضریحی به روی قبر حسن
به دست حضرت مهدی حرم بنا بشود
از آن به بعد حریمش شود پر از زائر
حوائجانِ نگفته همه روا بشود
شفا دهد به مریضان به دست با کرمش
میان صحن و سرایش سر و صدا بشود
محال ممکن و باور نکردنی باشد
به محضرش برسد سائل و گدا بشود
عجب ندارد اگر قبله هم کند تغییر
از این به بعد سوی گنبد طلا بشود
خلاصه منتظرانیم پای خوش عهدی
تمام حاجت ما را روا کند مهدی...
۹۹/۱/۲۵
"سرمان گرم عطش بود، که باران آمد
نام دریا به لب خشک بیابان آمد"
محشری کرد به پا هیبتِ قَدْ قامت او
جلوه کرد و به تن مرده ی ما جان آمد
دلمان گرم شد از بارش نورش وقتی
دست گرمش به سر سوز زمستان امد
فصل ویرانگی ام طی شد و نرگس گل داد
نو بهارانِ دلِ بی سر و سامان آمد
دفتر دوره ی دلواپسی ام بسته شد و
صبح آرامش شبهای پریشان آمد
همه ی شهر زلیخا شده وقتی که شنید
یوسف فاطمه از جانب کنعان آمد
یازده آیه تطهیر رسید و پس از آن
وقت تفسیر شد و سوره ی انسان امد
باده ای بود که در خمره ی حق می جوشید
ساغری بود که با خیر فراوان آمد
رد شد از خاطره ی سیزده آیینه ی نور
ماه کامل شد و در نیمه شعبان آمد
جمعه هم رفت،ولی از تو خبر نیست چرا؟
ردّ پایت به خیابان وگذر نیست چرا؟
نه که یک جمعه،که عمرم به تمنای تو رفت
چهارده قرن،به این باغ ،ثمرنیست چرا؟
من ازهجرِتوهمچون شمع،سوسوميكنم مولا
براي دردِ دل گفتن به تو روميكنم مولا
اگرميشدبدانم خيمه گاهت دركجابرپاست
به جاي قبله رويم رابه آنسوميكنم مولا
بردشيريني يادت زِدل تلخيِ هجران را
رسدتاشورِديدارت به غم خوميكنم مولا
نگاه خويش مهمان كن به قلبم تاصفاگيرد
وَمن هم صحن دل راآب وجاروميكنم مولا
بُوداميدِمن تاچشمِ دل بيناشودوقتي
كه دارم دربغل پيراهنت بوميكنم مولا
بگويم بهرشكرانه خدايامن هزاران بار
سروجان رافداي ديدن اوميكنم مولا
به وصلت درجوارقبرزهراگرشوم نائل
فدايت جان كنارِروضه اوميكنم مولا
اگرچه عاصی ام امابه عشقت يااباصالح
همه عالم پُر ازگُلبانگ ياهوميكنم مولا
سياهي را زِدل اي دوست بيرون ميكنم امشب
به يادِرويِ تودل راپرازخون ميكنم امشب
بيابنماتماشاعاشقِ دل خستهٔ خودرا
كه عالم رازِآهِ خويش،مجنون ميكنم امشب
هزاران چشمِ سر بیهوده وصلت را طلب دارند
به چشمِ دل مهیا میشود دیدارت ای مولا
با یاد تو چشمان تر را دوست دارم
در آسمانت بال و پر را دوست دارم
با اشک های جاری خود می نویسم
این اشک های شعله ور را دوست دارم
با یک گل نرگس سر کویت نشستم
از چشمهایت یک نظر را دوست دارم
چشم انتظاری بهترین سیر و سلوکم
این خوردن خونِ جگر را دوست دارم
مثل یتیمم که پدر گم کرده باشد
با حسرت آغوش پدر را دوست دارم
باید بیایی تا به آغوشت بگیرم
از شوق بی حد بین آغوشت بمیرم...
ای ماه چه خوش دوباره بر می گشتی
با لشکری از ستاره بر می گشتی
با سیصد و سیزده نفر کوکب نور
با عطر گل بهاره بر می گشتی
من با قلم اشک نوشتم که بخوانی
در هر دم و هر بازدمم در جریانی