ای ضامن وعده ات خدای متعال
بی عشق تو عاشقی محالست محال
ایکاش بسوزم ازغمت مهدی جان
درآتش چهارشنبه ی آخرسال
- سه شنبه
- 27
- اسفند
- 1398
- ساعت
- 22:55
- نوشته شده توسط
- ابوالفضل عابدی پور
ای ضامن وعده ات خدای متعال
بی عشق تو عاشقی محالست محال
ایکاش بسوزم ازغمت مهدی جان
درآتش چهارشنبه ی آخرسال
بیا مهدی! که برپا شد عزای عمه ات زینب
بده رخصت کنم مدح و ثنای عمه ات زینب
.
بیامهدی که ماهم جامه ی ماتم به تن کردیم
گرفته رنگ غم ماتمسرای عمه ات زینب
.
بیا مهدی معطر کن فضا را باحضور خود
عزاداران شود جمله فدای عمه ات زینب
.
بیا مهدی ببین در مجلس ماتم صف اندر صف
نشسته عاشقان زیر لوای عمه ات زینب
.
من از حین طفولیت شدم شاگرد این مکتب
که سرمشقم بوَد عمری وفای عمه ات زینب
.
حسینی هستم و هرگز درِ دیگر نخواهم رفت
به شاهان می کند شاهی گدای عمه ات زینب
.
بیا مهدی دو چشم ما ز غم بارانی است امشب
بیا و خود بخوان روضه برای عمه ات زینب
.
بیا ای روز و شب گریان٬ به غمهای اسیریّ اش
خط پایان ندارد آه و وای عمه
بیا آقا دلمان برای تو تنگ شده است
بی تو عید نوروز ما دگر بی رنگ شده است
از دوریت آقا شام غریبان گرفته ایم
حبس شده ایم چون درد بی درمان گرفته ایم
در خانه زندانی شدیم ازبس گناه کرده ایم
ازبس کج رفته ایم و ازبس اشتباه کرده ایم
بیا این عید ما را به کام ما شیرین کن
بیا هفت سین ما را پُر از عطر یاسین کن
ما را به جرم گناه کردن زخود دور مکن
بیش از این چهره ی نورانی ات را مستورمکن
این جمعه دلتنگ ترین جمعه ی سال است بیا
این عید ما بهترین روز وصال است بیا
قول میدهیم اگر بیایی سر به راه شویم
اصلاً مثل روز اول پاک و بی گناه شویم
برای فرج تو ما امشب دعا می کنیم
بیا آقا ما بخدا تو را رضا می کنیم
عشق در قلب تو مهمان شود انشاالله
از دلت غصه گریزان شود انشاالله
اولین جمعه سال است دعا کن ایدوست
آخرین جمعه هجران شود انشاالله
کاشکی در ادامه یک صبح
مردی از آن سوی دعا برسد
در هوای نزول یک ندبه
صاحب جمعه های ما برسد
صاحب روزهای بارانی
صاحب فصل های رنگارنگ
بدمد از حوالی پلکش
سیصد و شصت و پنج صبح قشنگ
کاش می شد که سبزی دستش
رونق کارمان شود امسال
متحول شویم در نَفَسش
با دعای محول الاحوال
بشکفد در قنوت دستانش
دسته دسته شکوفه آمین
و به آیین آسمانی ها
روزهای زمین شود آذین
شنبه هامان شود پر از خنده
بعد از این جمعه های بی اقبال
راه را گل زنیم در قدمش
پر شویم از شُکوه استقبال
برویم از غبارها بیرون
سبزه ها را به آسمان بدهیم
از سر دوش هم سَرَک بکشیم
صورتش را به هم نشان بدهیم
برسد هی سبد سبد عیدی
تا شویم از بهار مالامال
آسم
و باز افسوس فروردین نشد اسفندها باتو
بیا تا وا شود دلهای ما از بندها با تو
زمانش میرسد جایِ غم و اندوهها داریم
فقط لبخندها لبخندها لبخندها با تو
مبارک کُن زمین را و خودت را آفتابی کُن
که در عالم بپیچد آتشِ اسپندها با تو
ببر ما را به شادیهای محض از تلخ کامیها
دلم قرص است شیرین میشود این قندها با تو
تو ما را امتحان کردی و دیدی پایِ تو ماندیم
تو ما را خواندهای محکم شود پیوندها با تو
زمین این روزها غرقِ نشانیهای موعود است
چه نزدیک است میآییم با سربندها باتو
چه دارد خاک ما ایرانیان سهم تو میگردند
و عریان میشود شمشیرِ غیرتمندها با تو
به جان چشم هایت حالِ حَوِل حالنا داریم
"بیا ت
خورده آقاجان گره بر کارِ عالم! ألعجل
عیدهایمان گرفته رنگِ ماتم! ألعجل
برنگشتی از سفر! تحویل شد امسال هم-
بی حضورت با دلی آکنده از غم! ألعجل
چشممان بر راه ماند و آه بر لب بغض کرد
عمرِ بی حاصل گذشت و رفت کم کم! ألعجل
روزها و هفته ها و ماه ها و سال ها...
قامتِ تقویم ها شد از غمت خم! ألعجل
ذکر «حوّل حالنا»مان با تو «أحسن» میشود
ای بهارِ بکر! ای بارانِ نم نم! ألعجل
ندبه خواندیم و میانِ گریه عرضه داشتیم
دردهامان مانده بی دارو و مرهم! ألعجل
حالمان آشوب شد، دربِ حرم ها بسته شد
سخت اوضاعِ جهان شد نامنظّم! ألعجل
کعبه خلوت کرده دورش را به عشقِ دیدنت
موج برمیدارد از شوقِ تو زمزم! ألعجل
آخرین فرزند
امید دل امیدوارم به کجاست
آیینۀ نورکردگارم به کجاست
ای ابربهاربامن زار بگو
نوروز رسیده ست بهارم به کجاست
آن قدر حاضری که کسی از تو دور نیست
هرچند دیده، قابل درک حضور نیست
بر پلک های خسته ی من پا نمی نهی
چون پلکان خیس، مجال عبور نیست
شد تکه تکه، آینه ی جانم از گناه
اما کدام آینه مشتاق نور نیست؟
ای ترجمان صبر خداوند بر زمین
بازآ که جان مردم دنیا صبور نیست
رو کن تو ای عزیز به ما نیز، چون ثواب
گاهی به جز زیارت اهل قبور نیست
آمیخت حق به باطل و باطل به حق، بیا
ای منتقم! که چاره به غیر از ظهور نیست
ماییم و هوایِ بغض آلود فقط
دلواپسی و غصّۂ مشهود فقط
والله که آسان شود این سختی ها
با آمدنِ حضرتِ موعود(عج) فقط!
دوباره سالنو شد، موسم عید
بنفشه رخ زد و آلاله خندید
طبیعت باروبر داده ولیحیف
به باغدل گلنرگس نرویید
گل باغ و بهارم، کیمیایی
بفشه جوکنارم، کیمیایی
بهاروعیدونورزم بهانهست
تورا چشم انتظارم، کیمیایی
ما منتظریم با صدایت برسیم
مانند کبوتر به هوایت برسیم
با نیت قربه الی الپابوسی
راضی بشوی که بر رضایت برسیم
وقتی که نماز عشق را میخوانی
ای کاش که قبل ربنایت برسیم
ما را برسان به آدمیت مولا
بی شک به دم لطف دعایت برسیم
حق گردن ما داشتی و خواهی داشت
ای کاش به سرمشق رعایت برسیم
این حرف دهان ما نبود آقا جان
هیهات اگر به گرد پایت برسیم
خواهیم به محضرت شرفیاب شویم
بر خاک قدمهای تو پرتاب شویم...
۹۹/۱/۸
صد دل به برت که دلنشینی
بر دیده ی ما چه خوش نشینی
ای شمس رخت فروغ عالم
در هر صفتی تو برترینی
دل می بردم به عرش کویت
خوش منزل و به چه سرزمینی
کو یوسف مصر تا ببیند
آن طلعت خوب و مه جبینی
گو حضرت خضر تا بجوید
جامی ز لبان شکرینی
جبریل امین بگسترد بال
تا آن که به شهپرش نشینی
صد یوسف مصریت خریدار
گر پرده ز چهره ات بچینی
خوش نور و (ضیا)به دیدگان ست
گر گام ملاطفت گزینی
بی تو عمرم می رود در قهقرایِ بیکسی
ترس دارم از غم و درد و بلایِ بیکسی
پشتِ من خالی نکن تکیه به دستت داده ام
چون نمی سازد به دل..حال و هوای ِ بیکسی
بیکسی آمیخته با نامِ زیبایِ شما
خوب می فهمی مرا ای مقتدایِ بیکسی
ای امامی که تمامِ امّتت در غفلت اند
سالها پوشیده ای آقا ردایِ بیکسی
بیکسی ات شد سبب تا از خودم غافل شوم
من کجا و صحبت از شورو نوایِ بیکسی
یوسف زهرا!غمت را با کسی تقسیم کن
ورنه می افتی ز پا ای آشنایِ بیکسی
هر کجا که می روی یادی کن از این بی وفا
در مدینه یا نجف یا کربلای بیکسی
عمری بدهکار توام یا صاحب الامر
مشتاقِ دیدار توام یا صاحب الامر
با نرگسِ مستت شکارم کرده ای و
حالا که بیمار ِ توام یا صاحب الامر
شاید شعاری باشد این تکّه کلامم
از جان خریدار ِ توام یا صاحب الامر
هرگز مران از این حوالی جایِ دیگر
در پای دیوارِ توام یا صاحب الامر
«ای آخرین حجّت..مرا هم یاوری کن»
«بنشین میانِ قلب ما و سروری کن»
ای مهربان تر از پدر از مادر من
ریشه دوانده عشق ِ تو در باور من
مثلِ پدر داری هوایِ شیعیان را
ای سایه ات پیوسته بر روی سرِ من
چنگِ توسّل می زنم بینِ حوادث
آخر تو هستی تکیه گاه و رهبرِ من
محتاجِ یک کلمه ز لبهای شمایم
آقا صدایم می زنی «یک نوکرِ من»
«این نوکری را کی دهم
اي منجي رهاييِ دين خدا بيا
جبران دردهاي دل هل اتا بيا
اي آخرين سلاله ي مظلوم اهل بيت
آقا تو را به آبروي مصطفي بيا
از چاههاي كوفه چه داري خبر ؟ بگو!
اي باخبر ز درد دل مرتضي بيا
ام الائمه النُّجَبا منتظر تُراست
اي آشناي مصحف زهرا بيا بيا
از غربت غريب مدينه بگو بما
اي باخبر ز سرّ دل مجتبي بيا
سنگين ترين مصيبت تو داغ كربلاست
اي منتقم به خامس آل کسا بيا
احياگر صحيفه ي سجاديه تويي
اي شرح حال واقعه ي نينوا بيا
بي تو دم از وصيت باقر نمي زنيم
اي ميزبان روضه ي صحن منا بيا
شيخ الائمه گفت: كه خدمتگذار توست
اي مقتداي صادق آل عبا بيا
باب الحوائجي كه دخيل تو بسته است
از چاه خواند ، يوسف زهرا تو را ب
ای چشم هایت جاری از آیات فروردین
سرشارتر از شاخه های روشنِ «والتّین»
لبخندهایت مهربان تر از نسیم صبح
پیشانی ات سرمشق سبز سوره ی یاسین
ای با تو صبح و عصر و شب «فی أحسَنِ التقویم»
ای بی تو صبح و عصر و شب دل مرده و غمگین
ای وعده ی حتمی! بگو کی می رسی از راه
کی می شکوفد شاخه های آبی آمین؟
رأس کدامین ساعت از خورشید می آیی
صبح کدامین جمعه ها با عطر فروردین؟
مانندِ همیشه: رود ، من...دریا ، تو
سرسبز ترین فصلِ خدا، تنها تو!
گفتی که "من و بهار بر میگردیم"
امسال بهار آمده، اما تو...!
بهار از راه مى آيد ،ولى دل ها بهارى
نيست
ميان سفره ها عيدى،به جز چشم انتظارى نيست
نمى خواهم شود تحويل سالى بى گل رويت
بهاران جاى خود اما مرا ليل و نهارى نيست
چه عيدى و چه تبريكى؟! بهار و فصل دلتنگى!
بدون نرگس چشمت،شكوه سبزه زارى نيست
به هر گل مى رسم آرى،نمى يابم نشان از تو
در اين باغ پر از گلشن، مگر نقش و نگارى نيست!
سلامى از سر خجلت،نثار ماه بايد كرد
كه بعد از سال ها هم سيصد و اندى،...نه! يارى نيست
گل نرگس اجابت كن،دعاى آخر خود را
چرا در كوچه باغ دل،هواى عشق جارى نيست؟
تا نيايی بهار زيبا نيست
لاله و جويبار زيبا نيست
همهی دشت سبز هم بشود
باز هم سبزهزار زيبا نيست
خستهايم از نبودن خورشيد
اينهمه انتظار زيبا نيست
کاسهی صبرمان ترک خورده
صبر از روی يار زيبا نيست
از شما اعتبار میخواهيم
غير از اين اعتبار زيبا نيست
کلاً اين نوبهار دلگير است
تا نيايی بهار زيبا نيست
تو را قرارِ دلِ بیقرار، می دانند
تو را دلیلِ شروعِ بهار، می دانند
عزیزِ حضرتِ زهرا، نگاههای به در،
تو را بهانه ی هر انتظار، می دانند
قلوبِ غم زدگان، جمعه های هر هفته،
غروبِ هجرِ تو را سرد و تار، می دانند
خوشا به اهلِ وفا که در این جهانِ سیاه،
به روی ماهِ تو خود را دچار، می دانند
یگانه صاحبِ دوران!، تمامِ منتظران،
زمانِ آمدنت را بهار، می دانند
آماج تفنگ ها و تیریم بیا
از دست زمانه خورده... سیریم بیا
روباه زیاد و گرگ و کفتار زیاد
در چنگ ،،زیادها،، اسیریم بیا
سرزنده روزگار خوش عهدی من
دلخوش به تبسم لب مهدی من...
ای امید همیشه دنیا
آفتابی برای فرداها
بی تو تکلیف عشق روشن نیست
بی تو حرفی برای گفتن نیست
ظرف صبر زمانه لبریز است
بی تو دنیا همیشه پاییز است
حرف ها در دل قلم مردند
عشق را بی تو سکه ها بردند
کوچه هامان اسیر عریانی ست
همه ی عشق ها خیابانی ست
بی تو خوب است حال خیلی ها
نیستی در خیال خیلی ها
دور از چشمتان حرام خدا...
شده حالا حلال خیلی ها
ذوق هامان اسیر نان شده است
نان آزادگی گران شده است
حق ز باطل نمیشود معلوم
برزخ آخرالزمان شده است
سقف رؤیایشان چه پوشالی ست
بی تو دیگر چه جای خوش حالی ست
وقت غربال مردمان دیدیم
نام های بزرگ توو خالی ست
دیگر آن ندبه های عاشق نیست
جمعه هامان شبیه سابق نیست
هر چه غیر
مضطرشده ، اضطراب را می فهمد
در تاب و تب التهاب را می فهمد
هرکس به بیابان غمــت افتاده
داغِ عطش و سراب را می فهمد
#منصوره_محمدی_مزینان
برکتی هم هست اگر یمن وجود یوسف است
رفت یوسف خشکسالی کل کنعان را گرفت
ما گنه کردیم و استغفار را او کرده است
گله ای کج رفتنش دامان چوپان را گرفت
غَرقِ مُحبَّت مے شَوَد دُنیا زَمانِ تو
شَمشیرِ تو یَعنے دو چَشمِ مِهـرَبانِ تو...!
ای دلِ خسته ی من همدمِ ویرانی ها
غرق شو غرقِ خودت غرقِ پریشانی ها
زَرق و برق بدلیجات اسیرت نکند
ماه را گم نکنی بینِ چراغانی ها...!
جان به لب آمد و جانانِ جهان بازنگشت
جان گرفتند ز بی جانی ما جانی ها
خسته ام خسته از این بی عملی ها خسته
خسته از حرف زدن ها و سخنرانی ها
پینه دوزی به بَرَش رفت ولی ما عمریست
غَرّه هستیم به این پینه ی پیشانی ها
ماهمه غمزده و غمزه ی چَشمَش کافیست
تا زشادی بشود پُر دلِ زندانی ها
غم مخور یوسف گمگشته میاید ای دل
این خبر را برسانید به کنعانی ها...!
.
باید به تو وابسته و دلداده شویم
سربازِ قسم خورده و آزاده شویم
از جادۂ انتظار می آیی اگر-
مانند زهیر و جوْن آماده شویم!
این دعاهای مرا جدی نگیر
ربناهای مرا جدی نگیر
یار از من در نمی آید برات
ادعای های مرا جدی نگیر