- شنبه
- 5
- بهمن
- 1398
- ساعت
- 10:05
- نوشته شده توسط
- ابوالفضل عابدی پور
یابن زهرا از محبان توام
صبح جمعه بازمهمان توام
در کنار مرقد پاک شهید
ریزه خوار خوان احسان توام
باز مهدی شامل احسان شدم
بر شهیدان خدا مهمان شدم
صبح جمعه ای عزیز فاطمه
از غم هجران تو گریان شدم
به درد هجر رویت مبتلایم
نگر بر سوز آه و گریه هایم
دوباره جمعه شد ای یوسف دل
به حق فاطمه بنما دعایم
منم مولا گدای رو سیاهت
شود جانم فدای روی ماهت
دوباره جمعه شد آقای عالم
شدم مشتاق لبخند و نگاهت
همه عالم فدای خلق و خویت
بود آرامشم نام نکویت
دوباره جمعه شد برگرد، برگرد
که پیچیده درعالم عطروبویت
من را صدا کن بلکه از غصّه نه مُردم
حاجت روا کن بلکه از غصّه نه مُردم
زخمیِ دورانم پُر از زخم و جراحت
دردم دوا کن بلکه از غصّه نه مُردم
در قلبِ من جایی نمانده بر قدومت
دل باصفا کن بلکه از غصّه نه مُردم
زندانی ام محبوس در حصرِ گناهان
از غم رها کن بلکه از غصّه نه مُردم
تا کی شوم سربارِ تو ای یوسفِ شهر ؟
محشر بپا کن بلکه از غصّه نه مُردم
بغضی شده دوریِ تو ،جانم گرفته..
این عقده وا کن بلکه از غصّه نه مُردم
تنها ظهورت التیامی بر دلِ ماست
رفعِ بلا کن بلکه از غصّه نه مُردم
شب فراق، همان صبح انتظار من است
كه انتظارسحر فیض برگوبار من است
اگرچه دوره هجران به رنگ پاییز است
خزان مقدمه فصل نوبهار من است
شكست بغض قنوتم درالتماس فرج
قرار، شرط قیام است وبیقرار من است
زعهدِ «لاناسين لِأمْرِكُمْ» * خواندم
كه من اسیر جدایی و او كنار من است
قسم به غیرت سرخ مدافعان حرم
به هركجاكه توهستی همان دیارمن است
به زیر خاك، دلم بیقرار دیدن توست
كه آرزوی تو در گوشه مزار من است
به لب رسیده دگر جانم از فراق بیا
بیا كه تیرهتر از شام، روزگار من است
عزای حضرت سجاد و ناله «الشّام»
گواه سوز دل وچشم اشكبارمن است
* امام زمان (عج) در نامه شریفشان به شیخ مفید میفرماید: «إِنّا غَيْرُ م
بهترین بنده ے خدا ...پسکِے ...
وقتِ برگشتِت از سفر میشه؟
ےهروزِ جمعه...اتفاقِ ظهور ...
تیترِاصلیِ هر خبر میشه
تا به کِے اِے طلیعه ے خورشید
از پسِ پرده ...جلوهگر باشی؟
چاردهقرن ...چشم....درراهِ
سیــصد وسیزده نفر باشی؟
میدونم که بخاطر بدیام
خیلے غمگین و خون جگر هستی
وایِ من که مے دونم ....آقاجون
ازتمومش...تو باخبر هستی
مے دونم که ..یه عمره در حقّت
جایِ خوبے ...همیشهبد کردم
با یه دنیا...گناه و نادونی
راه برگشتَنِت رو سـد کردم
اے عزیز دل همه...برگرد
پاره ے قلب فاطمه...برگرد
آقاجون این دو روزِ دنیامون
بے تو عینِ جهنمه...برگرد
این که نیستے برام غم آورده
درداے سخت و مبهم آورده
زیر بار غمت آقا قل
پیچشی افتاده در کارم،نمی آیی کمک؟
خوب می دانی که بیمارم ،نمی آیی کمک؟
از فراقِ تو فقط حسرت نصیبِ من شده
پرده را بردار ای یارم ،نمی آیی کمک ؟
زیرِ بارِ سهمگینِ غصّه ها جان می دهم
گرچه مولاجان که سربارم ،نمی آیی کمک ؟
دردسر سازم! قبول.. ای با وفایِ روزگار
بینِ دنیا بی خریدارم ،نمی آیی کمک ؟
لحظه ای رو بر مگردان از منِ بی چشم و رو
گرچه که خیلی دل آزارم ،نمی آیی کمک ؟
باز کن آقا گره.. عقده گشایی کن ز خلق
یک نظر بنما گرفتارم ،نمی آیی کمک ؟
ناز را کم کن عزیزِ فاطمه.. خیمه کجاست ؟
لطف کن در پشتِ دیوارم ،نمی آیی کمک ؟
صاحبِ عصر و زمان.. اذنِ ملاقاتی بده
مستحقِ لطفِ بسیارم ،نمی آیی کمک ؟
باری خراب دارم و حالا شکسته ام
عبدی اسیر هستم و آقا شکسته ام
دستم بگیر فاتحِ دلهایِ مضطرب..
من مدّتی ست از غمِ دنیا شکسته ام
حال و هوایِ سابقم از کف به در شده
در زیرِ بارِ غصّه و غمها شکسته ام
چشمانِ خشگ و کویری نمی دهد سودی
زمزم بده به دیده که دریا!! شکسته ام
مانند یک وبال.. به گردن فتاده است
این نامه ای که مانده ز امضا... شکسته ام
بی تو هوایِ تازه ندارد دیارِ ما..
از تنگیِ نَفَس.. گلِ طاها شکسته ام
سالی گذشت پُر ز حوادث پُراز بلا
از شدّتِ بلاست که مولا شکسته ام
تیره شده زمانه ی من پس طلوع کن
عمری در انتظارِ دیدنِ فردا شکسته ام
چشمانِ نم زده ام را دمی تماشا کن
حالا میانِ روضه ی زهرا ش
یا صاحب الزمان
حاضر غایب از نظر، کی تو به ما نظر کنی
کی ز دیار غیبتت، روسوی ما سفرکنی
جمعه به جمعه بگذرد، دیده ی ما به ره بود
تا که قدم به ره نهی، سوی حضر گذر کنی
طاقت ما سرآمده، هجرنموده کام، تلخ
می شود آیی از کرم، کام همه شکر کنی
صاحب عصری وزمان، عصر و زمانه منتظر
روی مهت نمایی و، شام سیه سحر کنی
یابن حسن، امام ما، حجت آخر ین حق
کاش زلطف آیی و، فصل فراق سرکنی
شعر :اسماعیل تقوایی
تقویم، بی تو پیر شد یکسالِ دیگر هم
سَر شد زمستان و نشد نوروز، آخر هم
شد کاسهی صبرِ غزل لبریز، از گریه
از قطرههای شعرِ اشکآلود، دفتر هم
عمریست، پیش مایی و هستیم، نابینا
گفتی «اناالمظلوم»، نشنیدیم، پس کَر هم
شرمنده؛ بین ادّعاهای دعا بر لب
حتی نخواهی یافت، یک ناچیز، لشکر هم
هرچند، خوبان کمترند از ما که بدهاییم
اما ببر در لشکرت این قوم، را دَرهم
ذکرِ قیامت در رکوعِ خیسِ محراب است
پای رکابِ خطبههای توست، منبر هم
«یامنتقم» میریزد از شمشیرِ بابایت
چشمانتظارِ انتقامِ توست، مادر هم
حَک میشود یک روز، بر سنگِ مزار ما
مُردند، دور از خیمهات یک قومِِ دیگر هم
يك روز اى روح مسيحا خواهى آمد
تا جان ببخشى بر تن ما خواهى آمد
چشم انتظار جمعه موعود وصليم
گفتى كه مى آيى تو آيا خواهى آمد ؟
تا كشتى صبر و فرج ساحل بگيرد
با موجى از آنسوى دريا خواهى آمد
فيض حضورت را يقين دارم كه حتمى است
يعنى همين امروز و فردا خواهى آمد
عطر نفسهايت نسيم مهربانى است
تا باغ جان گردد شكوفا خواهى آمد
بر توسن غيرت نشسته حيدر آسا
با پرچم «انا فتحنا» خواهى آمد
خون مى چكد از سينه ی مجروح مادر
اى مرهم پهلوى زهرا خواهى آمد
جان «كميل» از دوريت بر لب رسيده است
تا وارهانى از غم او را خواهى آمد
افسوس نبودی و به آزار گذشت
انگار ز دیده هایمان خار گذشت
این حرف دل تمامی عاشق هاست
این جمعه آخری چه غم بار گذشت...
مرا جز یاد زلفت آبرو نیست
خمار عشقم و می در سبو نیست
به خال ناز رویت خو گرفتم
مرا جز با تو بودن آرزو نیست
چرا چشم پر از اشکم دمی با
نگاه چشم مستت روبه رو نیست
دلی دارم شکسته از فراقت
ز احوالش که تاب گفتگو نیست
به جز شرمندگی حرفی ندارم
بخواهم که بگویم بر تو رو نیست
تو را که مثل ماهی دوست دارم
بدم با روسیاهی دوست دارم...
شرمنده ایم خار دل آزارتان شدیم
با اینکهجز تو یارِ عزیزی نداشتیم
ما؛میلِخویشرابهتو ترجیحداده ایم
از بس بنا به نَفس سِتیزی نداشتیم
کاریبهقصد جلب رضایت نکردهایم
عزمی بر آنکه اَشک نَریزی نداشتیم
ما آن جماعتیم که در وقت نوکری
جز دردِسر برای تو چیزی نداشتیم
بااین همه دعات به فریاد ما رسید
آنجا که هیچ راه گُریزی نداشتیم
از اِستغاثهی به تو حرفی نمیزدیم
امروز؛اگرکه ترسِمریضی نداشتیم
اینچندقطرهاشکِحسینی اگر نبود
پیش تو قَدر ؛قَدرِ پَشیزی نداشتیم
مرا جز یاد زلفت آبرو نیست
خمار عشقم و می در سبو نیست
به خال ناز رویت خو گرفتم
مرا جز با تو بودن آرزو نیست
چرا چشم پر از اشکم دمی با
نگاه چشم مستت روبه رو نیست
دلی دارم شکسته از فراقت
ز احوالش که تاب گفتگو نیست
به جز شرمندگی حرفی ندارم
بخواهم که بگویم بر تو رو نیست
تو را که مثل ماهی دوست دارم
بدم با روسیاهی دوست دارم...
ماندیم چه بیقرار در غفلت و خواب
دل از غمتان شده ست خیلی بیتاب
یا حضرت صاحب الزمان(عج) أدرکني...
درگیرِ بلا شدیم! ما را دریاب!
ناگهان صدایی به گوش رسید
آسمان دوباره غوغا شد
اشک حلقه زد در چشم ها
مهدی فاطمه پیداشد
آن کسی که یک عمریست
دوره گرد بیابانهاست
سرورِ ما امیر ما
آخرین یوسف زهراست
جان فدای تو ای مولا
گل به یادِ تو می خنده
اَلسَّلامُ عَلَیکَ یا
حُجَّهُ اللهِ فی اَرضِه
آسمان و زمین باهم
هم صدا ، هم نفس گریه!
چشم مبهوت رخسارش
آمد آنکس که در هجرش
سالهاست که غم داریم
ماهمه نوکر اوییم
ماهمه جان به کف داریم
عاشقان خیره ی رویش
مات و مبهوت گیسویش
شیعیان فوج فوج عازم اند
همچنان سیل بر کویش
لب که بر سخن وا کرد
ناله ها مانع سَمع(شنیدن)شد
همچنان که سخن می گفت
چشم ها سیل ماتم شد
وصف و توصیف ای واقعه
بر زبانهای ما قاصر
بسماللهالرّحمنالرّحیم
خدا کند ورق روزگار برگردد
امیدِ مردمِ چشمانتظار برگردد
دعاکنیدکهبعدازهزارسالعطش
دوباره آب بهاین شورهزار برگردد
دعا کنید که این ابرها کنار روند
دوباره ماه بهشبهای تار برگردد
سرِ دوراهیِسَردَرگُمینمیمانید
اگر نشانهی پروردگار برگردد
چهارفصلِ زمینرا بهار میگیرد
اگر در اوّل نوروز ؛ یار برگردد
چهقدر مغربِهرجمعه آرزوکردیم
خوشی دوبارهبه دلهایِزار برگردد
دعا کنیم برای ظهور و نگذاریم
بهضربِتیر سرِ شیرخوار برگردد
دعا کنیم شبیه رباب شاید که
از آن گلو نظر نیزهدار برگردد
دعا کنیم سلامت به جانب خیمه
حسین از دل گرد و غبار برگردد
سوار ناقهیع
هر که در پایِ تو افتاد سرش بالا ماند
دیده اش تر شد و از هجرِ شما دریا ماند
«یا ابالصالح اغثنی» که پُر از اندوهم
ذکرِ تو در دلِ من بوده و بر لبها ماند
وای از آن لحظه که از من نظرت برگردد
وای از آن لحظه ببینند گدا تنها ماند
با نگاهت چه شود پاک کنی دامانم؟
بعدِ درگاهِ تو بد جور شها رسوا ماند
گرچه پرونده خراب است ولی صاحبِ من
نامه ی نوکری ام باز که بی امضا ماند
منتظرها به کناری و خودت می دانی
دیده بر راهِ شما فاطمه ی زهرا ماند
دین و ایمانِ همه خورده به آفت، برگرد
از شریعت اثری سیّدِ من آیا ماند؟
چون غبارم نتکان گَردِ عبـا را لطفاً
مکش از دامنِ خود دستِ گدا را لطفاً
ناله ام را بشنو ، سینه ز غم لبریز است
بیشتر کن زغمت شور و نوا را لطفاً
نَفَسم حبس شده بینِ گناهان آقا
متحوّل بنما حال و هوا را لطفاً
چکنم تا که به دادم برسی یک لحظه
پس تو دریاب گرفتارِ خطا را لطفاً
مثلِ بیمار پریشان دلم و نالانم
با نگاهی بده هم درد و دوا را لطفاً
ای کریم ای پسرِ شیرِ خدا ، انفاقی
شب عید است بده عیدی ما را لطفاً
جلوه گر شو، بزنم بوسه به دستت مولا
بده یک تذکره ی کرببلا را لطفاً
نذرسلامتی تعجیل درظهورحضرت مهدی عج
در دست به جز ذکرِ تعجیل نمیگیرم
از حرکتِ لب هایم ترتیل نمیگیرم
قرانی و میخوانم آیاتِ حضورت را
اینگونه سراغی از إنجیل نمیگیرم
مس بود دلم؛ آن را از جنس طلا کردی
تا گوشۂ چشمت هست تبدیل نمیگیرم
موسی شده دلتنگت، گفته ست بیا منجی!
من بی تو عصایم را بر نیل نمیگیرم
تا صوت ِ أناالمهدی(عج) را نشنَوَم از کعبه
از دست قضا عیش ِ تکمیل نمیگیرم
لحظاتِ ظهورِ تو عید است و به قران که-
سالی که نباشی را تحویل نمیگیرم!
به خط اشک نوشتیم روی صفحه دل
عجب سه شنبه دلگیر و سرد و بی روحی
به کشتی تو پناهنده ایم رحمی کن
سوار کشتی یمان کن تو برتر از نوحی...
ای ضامن وعده ات خدای متعال
بی عشق تو عاشقی محالست محال
ایکاش بسوزم ازغمت مهدی جان
درآتش چهارشنبه ی آخرسال
بیا مهدی! که برپا شد عزای عمه ات زینب
بده رخصت کنم مدح و ثنای عمه ات زینب
.
بیامهدی که ماهم جامه ی ماتم به تن کردیم
گرفته رنگ غم ماتمسرای عمه ات زینب
.
بیا مهدی معطر کن فضا را باحضور خود
عزاداران شود جمله فدای عمه ات زینب
.
بیا مهدی ببین در مجلس ماتم صف اندر صف
نشسته عاشقان زیر لوای عمه ات زینب
.
من از حین طفولیت شدم شاگرد این مکتب
که سرمشقم بوَد عمری وفای عمه ات زینب
.
حسینی هستم و هرگز درِ دیگر نخواهم رفت
به شاهان می کند شاهی گدای عمه ات زینب
.
بیا مهدی دو چشم ما ز غم بارانی است امشب
بیا و خود بخوان روضه برای عمه ات زینب
.
بیا ای روز و شب گریان٬ به غمهای اسیریّ اش
خط پایان ندارد آه و وای عمه
بیا آقا دلمان برای تو تنگ شده است
بی تو عید نوروز ما دگر بی رنگ شده است
از دوریت آقا شام غریبان گرفته ایم
حبس شده ایم چون درد بی درمان گرفته ایم
در خانه زندانی شدیم ازبس گناه کرده ایم
ازبس کج رفته ایم و ازبس اشتباه کرده ایم
بیا این عید ما را به کام ما شیرین کن
بیا هفت سین ما را پُر از عطر یاسین کن
ما را به جرم گناه کردن زخود دور مکن
بیش از این چهره ی نورانی ات را مستورمکن
این جمعه دلتنگ ترین جمعه ی سال است بیا
این عید ما بهترین روز وصال است بیا
قول میدهیم اگر بیایی سر به راه شویم
اصلاً مثل روز اول پاک و بی گناه شویم
برای فرج تو ما امشب دعا می کنیم
بیا آقا ما بخدا تو را رضا می کنیم
عشق در قلب تو مهمان شود انشاالله
از دلت غصه گریزان شود انشاالله
اولین جمعه سال است دعا کن ایدوست
آخرین جمعه هجران شود انشاالله
کاشکی در ادامه یک صبح
مردی از آن سوی دعا برسد
در هوای نزول یک ندبه
صاحب جمعه های ما برسد
صاحب روزهای بارانی
صاحب فصل های رنگارنگ
بدمد از حوالی پلکش
سیصد و شصت و پنج صبح قشنگ
کاش می شد که سبزی دستش
رونق کارمان شود امسال
متحول شویم در نَفَسش
با دعای محول الاحوال
بشکفد در قنوت دستانش
دسته دسته شکوفه آمین
و به آیین آسمانی ها
روزهای زمین شود آذین
شنبه هامان شود پر از خنده
بعد از این جمعه های بی اقبال
راه را گل زنیم در قدمش
پر شویم از شُکوه استقبال
برویم از غبارها بیرون
سبزه ها را به آسمان بدهیم
از سر دوش هم سَرَک بکشیم
صورتش را به هم نشان بدهیم
برسد هی سبد سبد عیدی
تا شویم از بهار مالامال
آسم
و باز افسوس فروردین نشد اسفندها باتو
بیا تا وا شود دلهای ما از بندها با تو
زمانش میرسد جایِ غم و اندوهها داریم
فقط لبخندها لبخندها لبخندها با تو
مبارک کُن زمین را و خودت را آفتابی کُن
که در عالم بپیچد آتشِ اسپندها با تو
ببر ما را به شادیهای محض از تلخ کامیها
دلم قرص است شیرین میشود این قندها با تو
تو ما را امتحان کردی و دیدی پایِ تو ماندیم
تو ما را خواندهای محکم شود پیوندها با تو
زمین این روزها غرقِ نشانیهای موعود است
چه نزدیک است میآییم با سربندها باتو
چه دارد خاک ما ایرانیان سهم تو میگردند
و عریان میشود شمشیرِ غیرتمندها با تو
به جان چشم هایت حالِ حَوِل حالنا داریم
"بیا ت
خورده آقاجان گره بر کارِ عالم! ألعجل
عیدهایمان گرفته رنگِ ماتم! ألعجل
برنگشتی از سفر! تحویل شد امسال هم-
بی حضورت با دلی آکنده از غم! ألعجل
چشممان بر راه ماند و آه بر لب بغض کرد
عمرِ بی حاصل گذشت و رفت کم کم! ألعجل
روزها و هفته ها و ماه ها و سال ها...
قامتِ تقویم ها شد از غمت خم! ألعجل
ذکر «حوّل حالنا»مان با تو «أحسن» میشود
ای بهارِ بکر! ای بارانِ نم نم! ألعجل
ندبه خواندیم و میانِ گریه عرضه داشتیم
دردهامان مانده بی دارو و مرهم! ألعجل
حالمان آشوب شد، دربِ حرم ها بسته شد
سخت اوضاعِ جهان شد نامنظّم! ألعجل
کعبه خلوت کرده دورش را به عشقِ دیدنت
موج برمیدارد از شوقِ تو زمزم! ألعجل
آخرین فرزند
امید دل امیدوارم به کجاست
آیینۀ نورکردگارم به کجاست
ای ابربهاربامن زار بگو
نوروز رسیده ست بهارم به کجاست