امشب شده... گر دلِ تو آگاه
با سوز دعا و نالہ و آه
در صدرِ حوائجت طلب کن؛
امر فرجِ بَقیـــــــــةَ اللہ
- پنج شنبه
- 28
- آذر
- 1398
- ساعت
- 17:02
- نوشته شده توسط
- ابوالفضل عابدی پور
امشب شده... گر دلِ تو آگاه
با سوز دعا و نالہ و آه
در صدرِ حوائجت طلب کن؛
امر فرجِ بَقیـــــــــةَ اللہ
یلدای انتظار
دیریست ماندگار یلدای انتظاریم
در حسرت طلوع خورشید هشت وچاریم
با طلعت رخ او یلدای ما سر آید
اندر خزان دلها مشتاق آن بهاریم
او پشت ابر غیبت ما در حصار ظلمت
محتاج بر ظهور آن دُرّ شاهواریم
ازکف برفته طاقت اندر فراق رویش
عجل فرج به لبها،دست دعا برآریم
مقصود عالمین ومحبوب کردگارست
ماهم برای مولا مجنون جان نثاریم
ای کاش زنده باشیم در موسم ظهورش
تا در صف سپاهش جانانه جان سپاریم
شعر:اسماعیل تقوایی
بی تو یک روز نشد خوب به فردا برسد
یا دعا از سر سجاده به بالا برسد
زندگی سخت نفس می کشد اینجا بی تو
کی به آخر نفس این شب یلدا برسد
چشم باران زده کوچه به راه است هنوز
کاش آهنگ قدم هات به اینجا برسد
حسرت یخ زدۀ پنجره ها را دریاب
تا به گرمای دمت فصل تماشا برسد
سیزده قرن زمین چشم به راهت مانده
نکند کار دوباره به اگر ها برسد
درد دیرینه یک قوم تو را می خواند
با تو این زخم قدیمی به مداوا برسد
اگر از عمر جهان ثانیه ای باقی بود
باید آن ثانیه حرف تو به دنیا برسد
…
شجره نامه ما مثل سحر معلوم است
چون به سر سبزی سرشاخه طوبی برس
شب یلدا شد و اختر شماری می کند این شب
دل صد پاره ی ما را اناری می کند این شب
به تسبیح سحر پایان دهد عمر بلندش را
به فردای جزا آموزگاری می کند این شب
شب تاریک و طولانی خود را می برد تا صبح
تو را تشویق بر امیدواری می کند این شب
اگر عطر حضور یار را در جمع خود بیند
زمستان را به بوی او بهاری می کند این شب
همه چشم انتظار شام یلدا بوده اند اما
به وصل یار خود چشم انتظاری می کند این شب
زمان در حال رفتن هست او در حال برگشتن
به شوق روی مهدی پافشاری می کند این شب
اگر بی بهره شد از روی آن ماه جهان آرا
به یاد موی او شب زنده داری می کند این شب
ز تشبیهی که می گویند از او بر گیسوی دلبر
به شب های دگر پرو
دورهمی محفل یلدا به چه قیمت؟
وقتی تو نباشی و تماشا به چه قیمت؟
حافظ که فقط از غم این فاصله ها گفت
هی فال زدن فال زدنها به چه قیمت؟
بی تاب تر از زلزله ی بم شده کوچه
غیبت که نشان داد بلا را به چه قیمت..
فصلی که گذشت و نگران ماه دی آمد
بایک چمدان شعر و سرما به چه قیمت...
شهری که نشد پنجره هایش به افق باز
گل هم که نخندید و نشد وا به چه قیمت؟
تو گریه ی پنهانی و ما غافل و بی عار
این خنده ی مصنوعی لبها به چه قیمت؟
همسایه ی یوسف نشدن درد کمی نیست
لطفا تو بگوچشم ذلیخا به چه قیمت...
دل از من برد و روی از من نهان کرد
خدا را با که این بازی توان کرد
.
شب تنهاییم در قصد جان بود
خیالش لطف های بی کران کرد
.
چرا چون لاله خونین دل نباشم
که با ما نرگس او سرگران کرد
.
که را گویم که با این درد جان سوز
طبیبم قصد جان ناتوان کرد
.
بدان سان سوخت چون شمعم که بر من
صراحی گریه و بربط فغان کرد
.
صبا گر چاره داری وقت وقت است
که درد اشتیاقم قصد جان کرد
.
میان مهربانان کی توان گفت
که یار ما چنین گفت و چنان کرد
.
عدو با جان #حافظ آن نکردی
که تیر چشم آن ابروکمان کرد
.
از روزِ ازل گرفته بودی دستم
دل از تو گرفتم؛ به ظواهر بستم
آقا گله ای از تو ندارم... وقتی؛
گم کردمت و خودم مقصّر هستم!
هرتكيه اي كه باقَدَمَت پا گرفته است
بي شك اجازه ازخودِ زهرا گرفته است
ميسوزدازغمت همهٔ تاروپودِ من
باهَرزبانه مِهرِ توبالا گرفته است
عمريست مانده درعطشِ ديدنت دلم
اما گناه، راهِ تماشا گرفته است
دوراز مَسيرِعشقِ توميگرددعاقبت
هركَس كه راهِ عشرت دنياگرفته است
هستي كه هست تشنهٔ عدل وعدالتت
ازظلمِ ظالمان دل دنيا گرفته است
بَرانتقامِ محسنِ شش ماهه،دربهشت
دستِ قنوت, اُم ابيها گرفته است
"بايدخودت براي ظهورت دعاكني"
عِصيانِ ماكه روحِ دعاراگرفته است
خوشبخت آن كَسي ست كه هنگام امتحان
ازصاحب الزّمانِ خودامضاگرفته است
یابن زهرا از محبان توام
صبح جمعه بازمهمان توام
در کنار مرقد پاک شهید
ریزه خوار خوان احسان توام
باز مهدی شامل احسان شدم
بر شهیدان خدا مهمان شدم
صبح جمعه ای عزیز فاطمه
از غم هجران تو گریان شدم
به درد هجر رویت مبتلایم
نگر بر سوز آه و گریه هایم
دوباره جمعه شد ای یوسف دل
به حق فاطمه بنما دعایم
منم مولا گدای رو سیاهت
شود جانم فدای روی ماهت
دوباره جمعه شد آقای عالم
شدم مشتاق لبخند و نگاهت
همه عالم فدای خلق و خویت
بود آرامشم نام نکویت
دوباره جمعه شد برگرد، برگرد
که پیچیده درعالم عطروبویت
شب فراق، همان صبح انتظار من است
كه انتظارسحر فیض برگوبار من است
اگرچه دوره هجران به رنگ پاییز است
خزان مقدمه فصل نوبهار من است
شكست بغض قنوتم درالتماس فرج
قرار، شرط قیام است وبیقرار من است
زعهدِ «لاناسين لِأمْرِكُمْ» * خواندم
كه من اسیر جدایی و او كنار من است
قسم به غیرت سرخ مدافعان حرم
به هركجاكه توهستی همان دیارمن است
به زیر خاك، دلم بیقرار دیدن توست
كه آرزوی تو در گوشه مزار من است
به لب رسیده دگر جانم از فراق بیا
بیا كه تیرهتر از شام، روزگار من است
عزای حضرت سجاد و ناله «الشّام»
گواه سوز دل وچشم اشكبارمن است
* امام زمان (عج) در نامه شریفشان به شیخ مفید میفرماید: «إِنّا غَيْرُ م
من را صدا کن بلکه از غصّه نه مُردم
حاجت روا کن بلکه از غصّه نه مُردم
زخمیِ دورانم پُر از زخم و جراحت
دردم دوا کن بلکه از غصّه نه مُردم
در قلبِ من جایی نمانده بر قدومت
دل باصفا کن بلکه از غصّه نه مُردم
زندانی ام محبوس در حصرِ گناهان
از غم رها کن بلکه از غصّه نه مُردم
تا کی شوم سربارِ تو ای یوسفِ شهر ؟
محشر بپا کن بلکه از غصّه نه مُردم
بغضی شده دوریِ تو ،جانم گرفته..
این عقده وا کن بلکه از غصّه نه مُردم
تنها ظهورت التیامی بر دلِ ماست
رفعِ بلا کن بلکه از غصّه نه مُردم
بهترین بنده ے خدا ...پسکِے ...
وقتِ برگشتِت از سفر میشه؟
ےهروزِ جمعه...اتفاقِ ظهور ...
تیترِاصلیِ هر خبر میشه
تا به کِے اِے طلیعه ے خورشید
از پسِ پرده ...جلوهگر باشی؟
چاردهقرن ...چشم....درراهِ
سیــصد وسیزده نفر باشی؟
میدونم که بخاطر بدیام
خیلے غمگین و خون جگر هستی
وایِ من که مے دونم ....آقاجون
ازتمومش...تو باخبر هستی
مے دونم که ..یه عمره در حقّت
جایِ خوبے ...همیشهبد کردم
با یه دنیا...گناه و نادونی
راه برگشتَنِت رو سـد کردم
اے عزیز دل همه...برگرد
پاره ے قلب فاطمه...برگرد
آقاجون این دو روزِ دنیامون
بے تو عینِ جهنمه...برگرد
این که نیستے برام غم آورده
درداے سخت و مبهم آورده
زیر بار غمت آقا قل
پیچشی افتاده در کارم،نمی آیی کمک؟
خوب می دانی که بیمارم ،نمی آیی کمک؟
از فراقِ تو فقط حسرت نصیبِ من شده
پرده را بردار ای یارم ،نمی آیی کمک ؟
زیرِ بارِ سهمگینِ غصّه ها جان می دهم
گرچه مولاجان که سربارم ،نمی آیی کمک ؟
دردسر سازم! قبول.. ای با وفایِ روزگار
بینِ دنیا بی خریدارم ،نمی آیی کمک ؟
لحظه ای رو بر مگردان از منِ بی چشم و رو
گرچه که خیلی دل آزارم ،نمی آیی کمک ؟
باز کن آقا گره.. عقده گشایی کن ز خلق
یک نظر بنما گرفتارم ،نمی آیی کمک ؟
ناز را کم کن عزیزِ فاطمه.. خیمه کجاست ؟
لطف کن در پشتِ دیوارم ،نمی آیی کمک ؟
صاحبِ عصر و زمان.. اذنِ ملاقاتی بده
مستحقِ لطفِ بسیارم ،نمی آیی کمک ؟
باری خراب دارم و حالا شکسته ام
عبدی اسیر هستم و آقا شکسته ام
دستم بگیر فاتحِ دلهایِ مضطرب..
من مدّتی ست از غمِ دنیا شکسته ام
حال و هوایِ سابقم از کف به در شده
در زیرِ بارِ غصّه و غمها شکسته ام
چشمانِ خشگ و کویری نمی دهد سودی
زمزم بده به دیده که دریا!! شکسته ام
مانند یک وبال.. به گردن فتاده است
این نامه ای که مانده ز امضا... شکسته ام
بی تو هوایِ تازه ندارد دیارِ ما..
از تنگیِ نَفَس.. گلِ طاها شکسته ام
سالی گذشت پُر ز حوادث پُراز بلا
از شدّتِ بلاست که مولا شکسته ام
تیره شده زمانه ی من پس طلوع کن
عمری در انتظارِ دیدنِ فردا شکسته ام
چشمانِ نم زده ام را دمی تماشا کن
حالا میانِ روضه ی زهرا ش
یا صاحب الزمان
حاضر غایب از نظر، کی تو به ما نظر کنی
کی ز دیار غیبتت، روسوی ما سفرکنی
جمعه به جمعه بگذرد، دیده ی ما به ره بود
تا که قدم به ره نهی، سوی حضر گذر کنی
طاقت ما سرآمده، هجرنموده کام، تلخ
می شود آیی از کرم، کام همه شکر کنی
صاحب عصری وزمان، عصر و زمانه منتظر
روی مهت نمایی و، شام سیه سحر کنی
یابن حسن، امام ما، حجت آخر ین حق
کاش زلطف آیی و، فصل فراق سرکنی
شعر :اسماعیل تقوایی
تقویم، بی تو پیر شد یکسالِ دیگر هم
سَر شد زمستان و نشد نوروز، آخر هم
شد کاسهی صبرِ غزل لبریز، از گریه
از قطرههای شعرِ اشکآلود، دفتر هم
عمریست، پیش مایی و هستیم، نابینا
گفتی «اناالمظلوم»، نشنیدیم، پس کَر هم
شرمنده؛ بین ادّعاهای دعا بر لب
حتی نخواهی یافت، یک ناچیز، لشکر هم
هرچند، خوبان کمترند از ما که بدهاییم
اما ببر در لشکرت این قوم، را دَرهم
ذکرِ قیامت در رکوعِ خیسِ محراب است
پای رکابِ خطبههای توست، منبر هم
«یامنتقم» میریزد از شمشیرِ بابایت
چشمانتظارِ انتقامِ توست، مادر هم
حَک میشود یک روز، بر سنگِ مزار ما
مُردند، دور از خیمهات یک قومِِ دیگر هم
يك روز اى روح مسيحا خواهى آمد
تا جان ببخشى بر تن ما خواهى آمد
چشم انتظار جمعه موعود وصليم
گفتى كه مى آيى تو آيا خواهى آمد ؟
تا كشتى صبر و فرج ساحل بگيرد
با موجى از آنسوى دريا خواهى آمد
فيض حضورت را يقين دارم كه حتمى است
يعنى همين امروز و فردا خواهى آمد
عطر نفسهايت نسيم مهربانى است
تا باغ جان گردد شكوفا خواهى آمد
بر توسن غيرت نشسته حيدر آسا
با پرچم «انا فتحنا» خواهى آمد
خون مى چكد از سينه ی مجروح مادر
اى مرهم پهلوى زهرا خواهى آمد
جان «كميل» از دوريت بر لب رسيده است
تا وارهانى از غم او را خواهى آمد
افسوس نبودی و به آزار گذشت
انگار ز دیده هایمان خار گذشت
این حرف دل تمامی عاشق هاست
این جمعه آخری چه غم بار گذشت...
مرا جز یاد زلفت آبرو نیست
خمار عشقم و می در سبو نیست
به خال ناز رویت خو گرفتم
مرا جز با تو بودن آرزو نیست
چرا چشم پر از اشکم دمی با
نگاه چشم مستت روبه رو نیست
دلی دارم شکسته از فراقت
ز احوالش که تاب گفتگو نیست
به جز شرمندگی حرفی ندارم
بخواهم که بگویم بر تو رو نیست
تو را که مثل ماهی دوست دارم
بدم با روسیاهی دوست دارم...
شرمنده ایم خار دل آزارتان شدیم
با اینکهجز تو یارِ عزیزی نداشتیم
ما؛میلِخویشرابهتو ترجیحداده ایم
از بس بنا به نَفس سِتیزی نداشتیم
کاریبهقصد جلب رضایت نکردهایم
عزمی بر آنکه اَشک نَریزی نداشتیم
ما آن جماعتیم که در وقت نوکری
جز دردِسر برای تو چیزی نداشتیم
بااین همه دعات به فریاد ما رسید
آنجا که هیچ راه گُریزی نداشتیم
از اِستغاثهی به تو حرفی نمیزدیم
امروز؛اگرکه ترسِمریضی نداشتیم
اینچندقطرهاشکِحسینی اگر نبود
پیش تو قَدر ؛قَدرِ پَشیزی نداشتیم
مرا جز یاد زلفت آبرو نیست
خمار عشقم و می در سبو نیست
به خال ناز رویت خو گرفتم
مرا جز با تو بودن آرزو نیست
چرا چشم پر از اشکم دمی با
نگاه چشم مستت روبه رو نیست
دلی دارم شکسته از فراقت
ز احوالش که تاب گفتگو نیست
به جز شرمندگی حرفی ندارم
بخواهم که بگویم بر تو رو نیست
تو را که مثل ماهی دوست دارم
بدم با روسیاهی دوست دارم...
ماندیم چه بیقرار در غفلت و خواب
دل از غمتان شده ست خیلی بیتاب
یا حضرت صاحب الزمان(عج) أدرکني...
درگیرِ بلا شدیم! ما را دریاب!
ناگهان صدایی به گوش رسید
آسمان دوباره غوغا شد
اشک حلقه زد در چشم ها
مهدی فاطمه پیداشد
آن کسی که یک عمریست
دوره گرد بیابانهاست
سرورِ ما امیر ما
آخرین یوسف زهراست
جان فدای تو ای مولا
گل به یادِ تو می خنده
اَلسَّلامُ عَلَیکَ یا
حُجَّهُ اللهِ فی اَرضِه
آسمان و زمین باهم
هم صدا ، هم نفس گریه!
چشم مبهوت رخسارش
آمد آنکس که در هجرش
سالهاست که غم داریم
ماهمه نوکر اوییم
ماهمه جان به کف داریم
عاشقان خیره ی رویش
مات و مبهوت گیسویش
شیعیان فوج فوج عازم اند
همچنان سیل بر کویش
لب که بر سخن وا کرد
ناله ها مانع سَمع(شنیدن)شد
همچنان که سخن می گفت
چشم ها سیل ماتم شد
وصف و توصیف ای واقعه
بر زبانهای ما قاصر
بسماللهالرّحمنالرّحیم
خدا کند ورق روزگار برگردد
امیدِ مردمِ چشمانتظار برگردد
دعاکنیدکهبعدازهزارسالعطش
دوباره آب بهاین شورهزار برگردد
دعا کنید که این ابرها کنار روند
دوباره ماه بهشبهای تار برگردد
سرِ دوراهیِسَردَرگُمینمیمانید
اگر نشانهی پروردگار برگردد
چهارفصلِ زمینرا بهار میگیرد
اگر در اوّل نوروز ؛ یار برگردد
چهقدر مغربِهرجمعه آرزوکردیم
خوشی دوبارهبه دلهایِزار برگردد
دعا کنیم برای ظهور و نگذاریم
بهضربِتیر سرِ شیرخوار برگردد
دعا کنیم شبیه رباب شاید که
از آن گلو نظر نیزهدار برگردد
دعا کنیم سلامت به جانب خیمه
حسین از دل گرد و غبار برگردد
سوار ناقهیع
هر که در پایِ تو افتاد سرش بالا ماند
دیده اش تر شد و از هجرِ شما دریا ماند
«یا ابالصالح اغثنی» که پُر از اندوهم
ذکرِ تو در دلِ من بوده و بر لبها ماند
وای از آن لحظه که از من نظرت برگردد
وای از آن لحظه ببینند گدا تنها ماند
با نگاهت چه شود پاک کنی دامانم؟
بعدِ درگاهِ تو بد جور شها رسوا ماند
گرچه پرونده خراب است ولی صاحبِ من
نامه ی نوکری ام باز که بی امضا ماند
منتظرها به کناری و خودت می دانی
دیده بر راهِ شما فاطمه ی زهرا ماند
دین و ایمانِ همه خورده به آفت، برگرد
از شریعت اثری سیّدِ من آیا ماند؟
چون غبارم نتکان گَردِ عبـا را لطفاً
مکش از دامنِ خود دستِ گدا را لطفاً
ناله ام را بشنو ، سینه ز غم لبریز است
بیشتر کن زغمت شور و نوا را لطفاً
نَفَسم حبس شده بینِ گناهان آقا
متحوّل بنما حال و هوا را لطفاً
چکنم تا که به دادم برسی یک لحظه
پس تو دریاب گرفتارِ خطا را لطفاً
مثلِ بیمار پریشان دلم و نالانم
با نگاهی بده هم درد و دوا را لطفاً
ای کریم ای پسرِ شیرِ خدا ، انفاقی
شب عید است بده عیدی ما را لطفاً
جلوه گر شو، بزنم بوسه به دستت مولا
بده یک تذکره ی کرببلا را لطفاً
نذرسلامتی تعجیل درظهورحضرت مهدی عج
در دست به جز ذکرِ تعجیل نمیگیرم
از حرکتِ لب هایم ترتیل نمیگیرم
قرانی و میخوانم آیاتِ حضورت را
اینگونه سراغی از إنجیل نمیگیرم
مس بود دلم؛ آن را از جنس طلا کردی
تا گوشۂ چشمت هست تبدیل نمیگیرم
موسی شده دلتنگت، گفته ست بیا منجی!
من بی تو عصایم را بر نیل نمیگیرم
تا صوت ِ أناالمهدی(عج) را نشنَوَم از کعبه
از دست قضا عیش ِ تکمیل نمیگیرم
لحظاتِ ظهورِ تو عید است و به قران که-
سالی که نباشی را تحویل نمیگیرم!
به خط اشک نوشتیم روی صفحه دل
عجب سه شنبه دلگیر و سرد و بی روحی
به کشتی تو پناهنده ایم رحمی کن
سوار کشتی یمان کن تو برتر از نوحی...