مدهوشم از این عطر پراکندهٔ سیب
این است همان رایحهٔ روحفریب
گفتم: که شبِ فراق، طولانی شد
گفتند: بخوان «اَلَیسَ صُبحٍ بِقَریب»
- پنج شنبه
- 13
- تیر
- 1398
- ساعت
- 12:31
- نوشته شده توسط
- TzwSVsOw
مدهوشم از این عطر پراکندهٔ سیب
این است همان رایحهٔ روحفریب
گفتم: که شبِ فراق، طولانی شد
گفتند: بخوان «اَلَیسَ صُبحٍ بِقَریب»
از رفتن دل نیست خبر اهل وفا را
آن کس که تو را دید نداند سر و پا را
تا باد صبا بوی تو را در چمن آرد
برداشته هر شاخ گلی دست دعا را
باشد همه شب نام خوشت ورد زبانم
اَصبَحتُ عَلَی ذِکرِکَ سِرّاً و جَهارا...
در کوی تو دیگر به سرافرازی ما کیست؟
گر عشق کند خاک به راهت سر ما را
عمریست «حزین» را کف امید فراز است
امید که محروم نسازند گدا را
یک روز به هیأت سحر میآید
با سوز دل و دیدهٔ تر میآید
یکروز به انتقام هفتاد و دو شمس
با سیصد و سیزده قمر میآید
الشام...الشام...الشام... غربتشمار شهیدان
اندوه... اندوه... اندوه... ای شام تار شهیدان
میخواهم ای شام نیلی! آنقدر آتش بگریم
تا عاقبت گم شوم گم، گم در غبار شهیدان
میخواهم آنسان بگریم تا در تَف خون بپیچد
پژواک فریادهای دنبالهدار شهیدان
هیهات هیهات هیهات: بانگ اناالحقّ عشق است
هیهاتگو میروم من تا پای دار شهیدان
ای عشق آلوده دامن! شاید شفیع تو باشم
گر روز محشر برآرم سر از تبار شهیدان
جان بر لب آمد کجایی؟ ای خونبهای من و عشق!
الغوث الغوث الغوث ای انتظار شهیدان
زمین ز بتکدهها پُر شدهست، ابراهیم!
دوباره دور تفاخر شدهست ابراهیم
گرفته هرز تجمل حصار حوصله را
که نان سادگی آجر شدهست ابراهیم
دمیده بر ریۀ شهر، دود تلخ ریا
و روزگار تظاهر شدهست ابراهیم
مذاق اهل محبت در این زمانۀ بد
اسیر طعم تکاثر شدهست ابراهیم
چه زود گم شده در کوچههای عادت، عشق
زمین دچار تنفر شدهست ابراهیم...
تبر به دوش چرا از سفر نمیآیی؟
زمین ز بتکدهها پُر شدهست ابراهیم
امام مهدی(علیهالسلام):
«أَنَا بَقِيَّةُ اللهِ فِی أَرضِهِ وَ الْمُنتَقِمُ مِن أَعدَائِه»
من تنها بازماندۀ خدا در زمین و انتقام گیرنده از دشمنان او هستم.
? كمال الدين و تمام النعمة، ج۲، ص۳۸۴
آن مرد که با قیام برخواهد خاست
در منظر خاص و عام، برخواهد خاست
با اذن خدا برای پیروزی حق
با نیّت انتقام، برخواهد خاست
زمان چه بیهدف و ناگزیر در گذر است
زمان بدون شما یک دروغ معتبر است!
زمین دوباره اسیرِ خداییِ بتهاست
دوباره دست «هبل» روی شانۀ تبر است
عبور کن، و به دروازههای شهر بگو
از این به بعد در این شهر اسم شب، سحر است
بدون اذن تو که شرط پرکشیدنهاست
پرنده میپرد اما اسیر بال و پر است
تو نیستی، وَ جهان بیتو کودکیست یتیم
زمین سری، که به فکر نوازش پدر است
اندام کلامِ شعرا بی تو نحیف است
نام تو حریرانه ترین شعر لطیف است
ای سبزترین قافیه یِ شــعر و ترانه
احوالِ غزلهام...فقط با تو ردیـف است
بیا ای دل یه دَشتستون بگِرییم
بیا با چشمایِ بی جون بگرییم
شبیهِ مادرش داره میسوزه
بیا با های هایش خون بگِیرییم
نشونیِ جمالت رو بگیریم
که شاید زیرِ بالت رو بگیریم
تو این روضه نشستیم تا بیایی
که گرد و خاکِ شالت رو بگیریم
شبیه اَبر بُغضی دارم امشب
شبیهِ آسمون میبارم امشب
ببین حالم بده حالم رو خوب کن
ببین خستم ببین بیمارم امشب
چه خوبِ که به حالت مبتلا شیم
و با راهت شب و روز آشنا شیم
بیا تا ما جوونیم با تو باشیم
که پیری میادو شاید نباشیم
میشه یعنی از این غمها بمیرم
کنارِ گریهی زهرا بمیرم
خجالت میکشم از قلبِ سنگم
دعا کن ظهرِ عاشورا بمیرم
یتیم میبینی از دختر میخونی
کنارِ آب از اصغر میخونی
هزا
خودت بگو که چگونه حجاب چشمی که
اسیر هرکس و هر چیز و هر مکان شده است،
رَوَد کنار و ببیند جمالِ آن کس را
که در پِی اَش خود خورشید هم دوان شده است!؟
ماپیرودینومكتبوقرآنیم
ازروزالستباتوهمپيمانيم
كورىحسودانتوبعدازصلوات
عجللولیکالفرجمیخوانیم
کشیده بین من و تو اگر چه پرده خطایم
خوشم به این که وجودِ تو شد شفیع جزایم
شرف زِ عشقِ تو دارم که حق نموده عطایم
ارادتم به تو افزون نموده قدر و بهایم
اگر چه غرق خطایم به لب ثنای تو دارم
تویی امید و پناهم تویی همه کس و کارم
چه میشود که بیاید دگر زمان ظهورت
شبِ سیاهِ فراقت سحر شود به حضورت
نسیبِ دیده و دلها شود طلیعه ی نورت
تو چون جناب سلیمان جهانیان همه مورت
چه میشود که به موری رسد عطای سلیمان
حکومتِ تو حویدا کند کرامتِ انسان
بیا ز حوری و غلمان و انس و جن و ملک سر
یگانه حجت باقی ز نسل پاک پیمبر
ببین که بی تو خزان شد بهارِ مسجد و منبر
بریده تیغِ ریا از حسینیانِ زمان سر
و رفته راسِ دیانت به ر
جمعههای انتظار
شب هجران سحرگردد الهی
جهانی باخبر گردد الهی
بگو با یوسف زهرا که آقا
ظهورت زودتر گردد الهی
امشب شده... گر دلِ تو آگاه
با سوز دعا و نالہ و آه
در صدرِ حوائجت طلب کن؛
امر فرجِ بَقیـــــــــةَ اللہ
یلدای انتظار
دیریست ماندگار یلدای انتظاریم
در حسرت طلوع خورشید هشت وچاریم
با طلعت رخ او یلدای ما سر آید
اندر خزان دلها مشتاق آن بهاریم
او پشت ابر غیبت ما در حصار ظلمت
محتاج بر ظهور آن دُرّ شاهواریم
ازکف برفته طاقت اندر فراق رویش
عجل فرج به لبها،دست دعا برآریم
مقصود عالمین ومحبوب کردگارست
ماهم برای مولا مجنون جان نثاریم
ای کاش زنده باشیم در موسم ظهورش
تا در صف سپاهش جانانه جان سپاریم
شعر:اسماعیل تقوایی
بی تو یک روز نشد خوب به فردا برسد
یا دعا از سر سجاده به بالا برسد
زندگی سخت نفس می کشد اینجا بی تو
کی به آخر نفس این شب یلدا برسد
چشم باران زده کوچه به راه است هنوز
کاش آهنگ قدم هات به اینجا برسد
حسرت یخ زدۀ پنجره ها را دریاب
تا به گرمای دمت فصل تماشا برسد
سیزده قرن زمین چشم به راهت مانده
نکند کار دوباره به اگر ها برسد
درد دیرینه یک قوم تو را می خواند
با تو این زخم قدیمی به مداوا برسد
اگر از عمر جهان ثانیه ای باقی بود
باید آن ثانیه حرف تو به دنیا برسد
…
شجره نامه ما مثل سحر معلوم است
چون به سر سبزی سرشاخه طوبی برس
شب یلدا شد و اختر شماری می کند این شب
دل صد پاره ی ما را اناری می کند این شب
به تسبیح سحر پایان دهد عمر بلندش را
به فردای جزا آموزگاری می کند این شب
شب تاریک و طولانی خود را می برد تا صبح
تو را تشویق بر امیدواری می کند این شب
اگر عطر حضور یار را در جمع خود بیند
زمستان را به بوی او بهاری می کند این شب
همه چشم انتظار شام یلدا بوده اند اما
به وصل یار خود چشم انتظاری می کند این شب
زمان در حال رفتن هست او در حال برگشتن
به شوق روی مهدی پافشاری می کند این شب
اگر بی بهره شد از روی آن ماه جهان آرا
به یاد موی او شب زنده داری می کند این شب
ز تشبیهی که می گویند از او بر گیسوی دلبر
به شب های دگر پرو
دورهمی محفل یلدا به چه قیمت؟
وقتی تو نباشی و تماشا به چه قیمت؟
حافظ که فقط از غم این فاصله ها گفت
هی فال زدن فال زدنها به چه قیمت؟
بی تاب تر از زلزله ی بم شده کوچه
غیبت که نشان داد بلا را به چه قیمت..
فصلی که گذشت و نگران ماه دی آمد
بایک چمدان شعر و سرما به چه قیمت...
شهری که نشد پنجره هایش به افق باز
گل هم که نخندید و نشد وا به چه قیمت؟
تو گریه ی پنهانی و ما غافل و بی عار
این خنده ی مصنوعی لبها به چه قیمت؟
همسایه ی یوسف نشدن درد کمی نیست
لطفا تو بگوچشم ذلیخا به چه قیمت...
دل از من برد و روی از من نهان کرد
خدا را با که این بازی توان کرد
.
شب تنهاییم در قصد جان بود
خیالش لطف های بی کران کرد
.
چرا چون لاله خونین دل نباشم
که با ما نرگس او سرگران کرد
.
که را گویم که با این درد جان سوز
طبیبم قصد جان ناتوان کرد
.
بدان سان سوخت چون شمعم که بر من
صراحی گریه و بربط فغان کرد
.
صبا گر چاره داری وقت وقت است
که درد اشتیاقم قصد جان کرد
.
میان مهربانان کی توان گفت
که یار ما چنین گفت و چنان کرد
.
عدو با جان #حافظ آن نکردی
که تیر چشم آن ابروکمان کرد
.
از روزِ ازل گرفته بودی دستم
دل از تو گرفتم؛ به ظواهر بستم
آقا گله ای از تو ندارم... وقتی؛
گم کردمت و خودم مقصّر هستم!
هرتكيه اي كه باقَدَمَت پا گرفته است
بي شك اجازه ازخودِ زهرا گرفته است
ميسوزدازغمت همهٔ تاروپودِ من
باهَرزبانه مِهرِ توبالا گرفته است
عمريست مانده درعطشِ ديدنت دلم
اما گناه، راهِ تماشا گرفته است
دوراز مَسيرِعشقِ توميگرددعاقبت
هركَس كه راهِ عشرت دنياگرفته است
هستي كه هست تشنهٔ عدل وعدالتت
ازظلمِ ظالمان دل دنيا گرفته است
بَرانتقامِ محسنِ شش ماهه،دربهشت
دستِ قنوت, اُم ابيها گرفته است
"بايدخودت براي ظهورت دعاكني"
عِصيانِ ماكه روحِ دعاراگرفته است
خوشبخت آن كَسي ست كه هنگام امتحان
ازصاحب الزّمانِ خودامضاگرفته است
یابن زهرا از محبان توام
صبح جمعه بازمهمان توام
در کنار مرقد پاک شهید
ریزه خوار خوان احسان توام
باز مهدی شامل احسان شدم
بر شهیدان خدا مهمان شدم
صبح جمعه ای عزیز فاطمه
از غم هجران تو گریان شدم
به درد هجر رویت مبتلایم
نگر بر سوز آه و گریه هایم
دوباره جمعه شد ای یوسف دل
به حق فاطمه بنما دعایم
منم مولا گدای رو سیاهت
شود جانم فدای روی ماهت
دوباره جمعه شد آقای عالم
شدم مشتاق لبخند و نگاهت
همه عالم فدای خلق و خویت
بود آرامشم نام نکویت
دوباره جمعه شد برگرد، برگرد
که پیچیده درعالم عطروبویت
شب فراق، همان صبح انتظار من است
كه انتظارسحر فیض برگوبار من است
اگرچه دوره هجران به رنگ پاییز است
خزان مقدمه فصل نوبهار من است
شكست بغض قنوتم درالتماس فرج
قرار، شرط قیام است وبیقرار من است
زعهدِ «لاناسين لِأمْرِكُمْ» * خواندم
كه من اسیر جدایی و او كنار من است
قسم به غیرت سرخ مدافعان حرم
به هركجاكه توهستی همان دیارمن است
به زیر خاك، دلم بیقرار دیدن توست
كه آرزوی تو در گوشه مزار من است
به لب رسیده دگر جانم از فراق بیا
بیا كه تیرهتر از شام، روزگار من است
عزای حضرت سجاد و ناله «الشّام»
گواه سوز دل وچشم اشكبارمن است
* امام زمان (عج) در نامه شریفشان به شیخ مفید میفرماید: «إِنّا غَيْرُ م
من را صدا کن بلکه از غصّه نه مُردم
حاجت روا کن بلکه از غصّه نه مُردم
زخمیِ دورانم پُر از زخم و جراحت
دردم دوا کن بلکه از غصّه نه مُردم
در قلبِ من جایی نمانده بر قدومت
دل باصفا کن بلکه از غصّه نه مُردم
زندانی ام محبوس در حصرِ گناهان
از غم رها کن بلکه از غصّه نه مُردم
تا کی شوم سربارِ تو ای یوسفِ شهر ؟
محشر بپا کن بلکه از غصّه نه مُردم
بغضی شده دوریِ تو ،جانم گرفته..
این عقده وا کن بلکه از غصّه نه مُردم
تنها ظهورت التیامی بر دلِ ماست
رفعِ بلا کن بلکه از غصّه نه مُردم
بهترین بنده ے خدا ...پسکِے ...
وقتِ برگشتِت از سفر میشه؟
ےهروزِ جمعه...اتفاقِ ظهور ...
تیترِاصلیِ هر خبر میشه
تا به کِے اِے طلیعه ے خورشید
از پسِ پرده ...جلوهگر باشی؟
چاردهقرن ...چشم....درراهِ
سیــصد وسیزده نفر باشی؟
میدونم که بخاطر بدیام
خیلے غمگین و خون جگر هستی
وایِ من که مے دونم ....آقاجون
ازتمومش...تو باخبر هستی
مے دونم که ..یه عمره در حقّت
جایِ خوبے ...همیشهبد کردم
با یه دنیا...گناه و نادونی
راه برگشتَنِت رو سـد کردم
اے عزیز دل همه...برگرد
پاره ے قلب فاطمه...برگرد
آقاجون این دو روزِ دنیامون
بے تو عینِ جهنمه...برگرد
این که نیستے برام غم آورده
درداے سخت و مبهم آورده
زیر بار غمت آقا قل
پیچشی افتاده در کارم،نمی آیی کمک؟
خوب می دانی که بیمارم ،نمی آیی کمک؟
از فراقِ تو فقط حسرت نصیبِ من شده
پرده را بردار ای یارم ،نمی آیی کمک ؟
زیرِ بارِ سهمگینِ غصّه ها جان می دهم
گرچه مولاجان که سربارم ،نمی آیی کمک ؟
دردسر سازم! قبول.. ای با وفایِ روزگار
بینِ دنیا بی خریدارم ،نمی آیی کمک ؟
لحظه ای رو بر مگردان از منِ بی چشم و رو
گرچه که خیلی دل آزارم ،نمی آیی کمک ؟
باز کن آقا گره.. عقده گشایی کن ز خلق
یک نظر بنما گرفتارم ،نمی آیی کمک ؟
ناز را کم کن عزیزِ فاطمه.. خیمه کجاست ؟
لطف کن در پشتِ دیوارم ،نمی آیی کمک ؟
صاحبِ عصر و زمان.. اذنِ ملاقاتی بده
مستحقِ لطفِ بسیارم ،نمی آیی کمک ؟
باری خراب دارم و حالا شکسته ام
عبدی اسیر هستم و آقا شکسته ام
دستم بگیر فاتحِ دلهایِ مضطرب..
من مدّتی ست از غمِ دنیا شکسته ام
حال و هوایِ سابقم از کف به در شده
در زیرِ بارِ غصّه و غمها شکسته ام
چشمانِ خشگ و کویری نمی دهد سودی
زمزم بده به دیده که دریا!! شکسته ام
مانند یک وبال.. به گردن فتاده است
این نامه ای که مانده ز امضا... شکسته ام
بی تو هوایِ تازه ندارد دیارِ ما..
از تنگیِ نَفَس.. گلِ طاها شکسته ام
سالی گذشت پُر ز حوادث پُراز بلا
از شدّتِ بلاست که مولا شکسته ام
تیره شده زمانه ی من پس طلوع کن
عمری در انتظارِ دیدنِ فردا شکسته ام
چشمانِ نم زده ام را دمی تماشا کن
حالا میانِ روضه ی زهرا ش
یا صاحب الزمان
حاضر غایب از نظر، کی تو به ما نظر کنی
کی ز دیار غیبتت، روسوی ما سفرکنی
جمعه به جمعه بگذرد، دیده ی ما به ره بود
تا که قدم به ره نهی، سوی حضر گذر کنی
طاقت ما سرآمده، هجرنموده کام، تلخ
می شود آیی از کرم، کام همه شکر کنی
صاحب عصری وزمان، عصر و زمانه منتظر
روی مهت نمایی و، شام سیه سحر کنی
یابن حسن، امام ما، حجت آخر ین حق
کاش زلطف آیی و، فصل فراق سرکنی
شعر :اسماعیل تقوایی