دلم گرفته وشعرم شبیه باران است
غزل که نه؛دوسه سطری سخن به یاران است
دلی گرفته و شعرو دو چشم بارانی
وشاعری که زکارزمانه حیران است
کدام واژه سرآغاز حرف من باشد
درون سینه ی باران سخن فراوان است
حکایت من دلخسته نقل دلتنگی ست
حکایت من از این فصل برگ ریزان است
تهی شده دل انسان زعشق حضرت عشق
وعشق های دروغین برای جبران است
کسی به فکر غم دیگران نمی افتد
یکی فسرده و غمگین؛یکی غزلخوان است
یکی تهی ز غم پول و غرق ثروت پوچ
یکی گرسنه شب وروز در پی نان است
شکستن دل مظلوم کار آسانی ست
بگیر دست ویقین دان که کار مردان است
در این زمانه که بازار عاشقی سرد است
در این زمانه که انگار قحط ایمان است
خدا کند که
- پنج شنبه
- 21
- فروردین
- 1399
- ساعت
- 21:34
- نوشته شده توسط
- محدثه محمدی


حقا جلوات احسن الحال تویی

سياهي را زِدل اي دوست بيرون ميكنم امشب
هزاران چشمِ سر بیهوده وصلت را طلب دارند
با یاد تو چشمان تر را دوست دارم
نفس بریده ازین انتظار جانفرسا


