من با قلم اشک نوشتم که بخوانی
در هر دم و هر بازدمم در جریانی
- یکشنبه
- 7
- اردیبهشت
- 1399
- ساعت
- 10:54
- نوشته شده توسط
- ابوالفضل عابدی پور
من با قلم اشک نوشتم که بخوانی
در هر دم و هر بازدمم در جریانی
امشب ز خواب های پریشان که بگذریم
این نیمه را به نیمه ی شعبان که بگذریم
بُن بست شهر را بپریم و سپس کمی
این کوچه را به سمت خیابان که بگذریم
از کثرتی که هست فراری شویم و بعد
از جاده های خلوت ایمان که بگذریم
مجنون برای دیدن لیلا گذشت و ما
این شهر را به سمت بیابان که بگذریم
مانند ابرهای ترک خورده ی فراق
از گریه ها به مقصد باران که بگذریم
بر جانماز خشک و کویری دهیم آب
آن گاه مثل رود خروشان که بگذریم
دریا همیشه مقصد هر رودخانه نیست
پس ما شبیه موج سواران که بگذریم
با همرهی سیصد و سیزده سوار عشق
از مکّه و مدینه ی ایمان که بگذریم
زیباترین یقین خدا پیش روی ماست
با یوسفی که یک سره در آرزوی ماست
طرحی دوبار
یا صاحب الزمان (عج)
قطره ای عاشق دریاست .... اگر بگذارند ...
نوکری عاشق مولاست .... اگر بگذارند ...
صبح در حال مناجات ، و شب سینه زنی
زندگی ...آه ... چه زیباست .... اگر بگذارند ...
لحظه ی اشک فشاندن وسط هر روضه
لحظه ی مردن غمهاست .... اگر بگذارند ...
وسط کار خطایم به خودم می آیم
پس خدا مالک دلهاست .... اگر بگذارند ...
جمعه ی هفته ی بعدی بخداوند قسم
جمعه ی مهدی زهراست .... اگر بگذارند ....
سروده جعفر ابوالفتحی
Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA /* Style Definitions */ table.MsoNormalTable {mso-style-name:"Table Normal"; mso-tstyle-rowband-size:0; mso-tstyle-colband-size:0
اگر از سینه ی بیمار نگویم چه کنم
اگر از وصل تو دلدار نگویم چه کنم
از پس پرده رخت هوش و هواسم برده
اگر از وصف رخ یار نگویم چه کنم
روح عشاق تویی ، مونس و غمخوار تویی
اگر از مونس و غمخوار نگویم چه کنم
کرم از توست که من همنفس روضه شدم
اگر از یار وفادار نگویم چه کنم
صاحب تیغ دو دم جلوه ی حیدر داری
اگر از صفدر کرار نگویم چه کنم
تا قدم رنجه نمایی و بیایی آقا
اگر از مشک علمدار نگویم چه کنم
www.habibalbakin.blogfa.com
روی بنما که دلم غرق تمنا شده است
بنگر عاشق تو بی کس و تنها شده است
روی بنما و ببین عاشق زارم کردی
دل من از پی تو راهی صحرا شده است
روی بنما و ببین شیعه سراپا شاد است
غم نادیدن تو آن غم عظما شده است
روی بنما و بن تکیه به کعبه آقا
که جهانی به سویت دست تمنا شده است
روی بنما و نما رو به سوی کرببلا
مشک بر دوش عمو جانب دریا شده است
طفل بر دست رباب مثل هاجر مضطر
چشم امید سکینه سوی سقا شده است
ساقی تشنه شهید و همه گشتند اسیر
منتظر بهر ظهور حضرت زهرا شده است
شاعر : روح اله گائینی
می آیم و در سینه عطر یاس دارم
بر مادر خود غیرتی حساس دارم
هر کس ولای مادرم در سینه دارد
بهرش هزاران گوهر و الماس دارم
از مادر خود یادگاری توی خانه
یک چادر خاکی و یک دستاس دارم
در کوچه سیلی زد به روی مادر من
بد کینه ای از آن خدا نشناس دارم
تا انتقام صورت زهرا بگیرم
روی سرم سربند یا عباس دارم
دلم روشن شده نزدیک شدیم به آخر ظلمت
تموم میشه فراق و غم اگر چه طول کشید غیبت
صد بغض شکسته بی صدا برگشته
از روی دلم خوشی چرا برگشته؟؟
صبح آمد و بین ندبه خواندم آقا
خورشید دوباره بی شما برگشته
شاعر : اسماعیل شبرنگ
هر کسی با سر زلف تو قراری دارد
همه ایام دلش حال بهاری دارد
آن که دل کنده ز دنیا و تعلق هایش
مثل تو دلبر و دلدار و نگاری دارد
بیت بیتم همه بوی تو گرفته آقا
از همین است اگر شور و شعاری دارد
حاجت این است شود فیض شما شامل من
و بگویید که این نوکر عیاری دارد
آمدم مقصدم این است که نوکر باشم
نوکر دائمی آل پیمبر باشم
هفت اقلیم وجودم شده شیدایی تو
آسمان ها و زمین محو دل آرایی تو
گر چه آن عارض یوسف کش تو پنهان است
ولی این دل شده مجذوب به زیبایی تو
منم آن سائل بیچاره و درمانده و پست
به امید آمده ام بر در آقایی تو
آتشی هست در این سینه که وصفش نتوان
و دلم مشتعل از جلوه ی طاهایی تو
گره خورده است دل دلشدگ
از غبارِ کاروان چون چشم برداریم ما؟
چون مه کنعان عزیزی در سفر داریم ما
ناله هایت می رسد تا مشقِ زینب میکنم
اشکهایت می چکد تا گریه هرشب میکنم
دستمالِ گریه ات را رویِ چشمم می کشی؟
تا ببینی چشم خود از خون لبالب میکنم
عشق هم از جانبِ لیلاست مجنون شهره شد
دوست میمیرد برایم من فقط تب میکنم
میزنی رویِ سرت تا یاد آن سَر میکنی
میزنم روی لبم تا یاد آن لب میکنم
بر کفن هِی می نویسم دوستت دارم حسین
این لباسِ عشق را غرق مُرَکَب میکنم
میرسم در روضه ها و چای میریزم فقط
گرچه بی چیزم خودم را اهلِ منصب میکنم
مجلسِ روضه گره از زندگی وا می کند
بچه هایم را در این روضه مودب میکنم
بر گلو شام غریبان دست دارد می کشد
گفت رگهای گلویت را مرتب میکنم
شاعر : حسن لطفی
وردى بخوان قرار دل بى شکیب را
اشکى ببار سنگ مزار غریب را
یک نوبهار اگر بشکوفد لبان تو
پر مى شود تمام زمین، عطر سیب را
تنها به اشتیاق سلامى گذاشتم
در پشت سر هر آنچه فراز و نشیب را
آتش گرفت روح کویرانه ام، زلال
روزى بیا و آب بزن این نهیب را
این کیست؟ این که با دل من حرف مى زند
نشنیده اید هیچ صداى عجیب را؟
آرام مى شود دل طوفانى اى عجب!
خاصیتى است آیه امن یجیب را
شاعر : آرش شفاعی بجستان
زمان لطف، صحبت از حقارتم نمی کنی
کریمی و نظاره بر لیاقتم نمی کنی
تو را ز یاد می برم زمان معصیت ولی
مرا مؤاخذه برای غفلتم نمی کنی
دلم شکسته و کسی به داد من نمی رسد
میان راه مانده ام، حمایتم نمی کنی؟!
چه نذرها نکرده ام که زیر و رو شود دلم
به هر دری که می زنم اجابتم نمی کنی
اسیر ظلمت دلم شدم عزیز فاطمه
به یک دعا مرا غریق رحمتم نمی کنی؟!
اگر بناست سهم من همیشه دوری ات شود
چرا مرا نمی کشی و راحتم نمی کنی؟!
کسی من خراب را به سوریه نمی برد
در این بساط عاشقی ضمانتم نمی کنی؟!
**
فدای عمه ای که با دل شکسته ناله زد
برادرم چرا نظر به غربتم نمی کنی؟!
بزرگ این قبیله ام... مرا نزن عقیله ام
ای دل بشارت میدهم، خوش روزگاری میرسد
یا درد و غم طی میشود، یا شهریاری میرسد
گر کارگردان جهان، باشد خدای مهربان
این کشتی طوفان زده، هم بر کناری میرسد
اندیشه از سرما مکن، سر میشود دوران دی
شب را سحر باشد ز پی، آخر بهاری میرسد
ای منتظر غمگین مشو، قدری تحمل بیشتر
گردی به پاشد در افق، گویی سواری میرسد
یار همایون منظرم، آخر در آید از درم
امید خوش میپرورم، زین نخل باری میرسد
«مفتون» منال از یار خود، گر بر تو گاهی تلخ شد
کز گل بدان لطف و صفا، گه نیش خاری میرسد
شهر ما اسیر شب، اهل کوچه ها در خواب
می رسد ولی مردی، کوله بار او مهتاب
ما کویریان: تشنه... او: اسیر پنهانی
...قطره قطره تردید است استخاره های آب
ای نوای زندانی!... نای خسته ی هابیل!...
...ساقه ی نی ای مانده، در کرانه ی مرداب
لاله های سر در پیش، بیقرار باران اند
باد آشنا برخیز!... ابر مهربان! بشتاب!
زانوان من لرزان، بار دوری ات سنگین...
... دست سبز آرامش! شانه ی مرا دریاب
نماز و روزه و افطار عشق است سحر خوردن کنار یار عشق است
نه یکبار از کنار خیمه گاهش گذشتن بل هزاران بار عشق است
شنیدم هاتفی در اسمان گفت غم دل گر خورد غمخوار عشق است
بیا مهدی که بی تو روزه سخت است ضیافتخانه با دلدار عشق است
گلستان جهان همراه خار است گل نرگس بود بی خار عشق است
خدایا جان ما گردان فدایش شهادت در بر سردار عشق است
نه یک تن بل هزاران تن فدایش فداییّش به روی دار عشق است
دل و مهدی دل و دوری هجران گل زهرا ییم دیدار عشق است
دلم وصل تو جانا ارزو داشت ولی شد فاصله بسیار عشق است
بیا در ماه روزه یاریم کن کنارت مهدیا افطار عشق است
در اضطراب چه شبها که صبح شان گم شد
چـه روزهـا کــــه گـرفـتـــــار روز هـفــــتـم شد
چه قدر هفته پر از شنبه شد، به جمعه رسید
و جـمـعــــه روز تـفــــرّج بـــــرای مـــــردم شـد!
چه قــدر شنبـه و یـک شنبـه و دوشنـبه رسید
ولی همـیشه و هـر هـفـتـه جـمـعـه هـا گم شد
چه هفتهها که رسید و چه هفتهها که گذشت
شمـارشی کــه خلاصـه بـه چـنـد و چـنـدم شد
و هـفـتـهای که فـقـط ریـشه در گذشتن داشت
بـرای شعـله کـشیـدن بـه خـویـش هـیـزم شد
نـه شنـبـه و نـه بـه جـمـعـه، نـه هیـچ روز دگر
در انتــظار تـو قـلـبـی پـــر از تـلاطـــــم شد !؟
کـــدام جــمـعـه مـــوعـــود میزنـی لـبـخـنـد
بـه این جـهـان کـه
امشبم مانند هر شب دارمت ساقی سلام
گر جسارت می کنم ساقی ببخشا این غلام
بی درنگ گویم تو را یک جام می خواهم همین
نی از آن می که بود در شرع و دین حکما حرام
ده از آن می تا جگر سوزنده تر از این شود
تا که از نار دلم پخته شود هر آنچه خام
ساقیا بر من مباشد شوکران نوشی خطر
پس بکن مملو تو جامم را از آن شرب مدام
اختیارم دست تو باشد به هر شب ساقیا
کل جانم فرش راهت این تو و این هم زمام
چون که گردیده سعید اندر خم یک قطره می
تا ابد باشد غلامت وسلام ختم کلام.
شاعر : سعید مازندرانی
ساغر به جوش آمد و ساقی خبر نکرد
در جام سفالم می از آن جام زر نکرد
گفتم بر نــــظر هـــدف تـــیــر او شـوم
رویش به من نکردو ز تیرش هدر نکرد
از روی عاشقــی بشــدم فــرش راه او
ره کج نمود و بر من مسکین گذر نکرد
گفتم برای مرکبی اش تن دهـــم ولــی
ساکن به خانه گشت و دمی هم سفر نکرد
من را خمـــار خود بنمـــود و برفته است
بـــاده ز ذر بـــداده و جـــامی دگر نکرد
دریـــای اشـــک از دل غــم دیده شد پدید
قــدری به دل ســـاقی مستان اثر نکرد
ای ساقی جنان نظری برســـــعیـــد کن
او جز به وصــل تو وجــبی بال و پر نکرد
شاعر : سعید مازندرانی
دیر وقتیست که دل در خم ابروی تو دادم
و همه جان و تنم را به سر کوی تو دادم
جان مجنون شده من فارق از پهنه گیتیست
ز همان روز ازل پر به فرا سوی تو دادم
ساغرو باده و خمّار ، مکند مست سرم را
چو سرم تحفه به آن نرگس جادو ی تو دادم
قلب من در قفس سینه دگر نیست نگارا
روزگاریست دلم را گره بر موی تو دادم
در قمار غمت ای دوست رود شور جوانی
همه ایّام خوشم ، در هوس روی تو دادم
دست بر دامنت ای دوست چو فردای قیامت
همه اعمال و حسابم به ترازوی تو دادم
دل درویش سعید است به سوی حرم تو
پلک من فرش رهت جان به دم هوی تو دادم
شاعر : سعید مازندرانی
از دست فراقت، چه بگویم، چه بگویم ؟
ماندم که کجا مانده بجویم، چه بگویم؟
عمریست در میکده ات خسته نشستم
تا پر شود از عشق، سبویم، چه بگویم؟
آمار شب و روز خود از دست خودم رفت
آشفته تر از پیچش مویم، چه بگویم؟
کارم شده هر جمعه فقط ناله و گریه
اشکم که شده آب وضویم، چه بگویم؟
گفتند صبوری کنم امّا به خدایت
مُردم سرِِِِِِِ ِ این بغض گلویم، چه بگویم؟
شرمنده ام از روی شما غرق گناهم
ریزد عرق شرم ز رویم، چه بگویم؟
مبهوت جمال تو شوم گر که بیایی
آن وقت ندانم،
چه نگویم،
چه بگویم...؟!
بنــد آمـــــــده زبــــــــان غــــــزلهـــا
خشکیده مـــــــاند ظرف عسلهــــــا
قرآن که سوخت ، ذائقه هم سوخت
خاکـــــسترند شـــــــــیخ اجــــــلهــا
بیـــــــــــرون زده جهــــــالت پرویــــــز
از لابـــــه لای چــــــــرک دمــلهـــــــا
تیره شــــد آســـــــــــــــمان فتـــــوّت
پس کو ؟ چه شـد قـیام بطـلهـــــا ؟
ناز تــــــــو و نیـــــاز همه ، سخـــــت
افــــــتاده در مـــــیان مـثــــلهـــــــــا
کنعان پیــــر ، چشــم به راه اســــت
ای پیرهـــــــــن بیا به بغــــلهـــــــــا
از ما فـــــــراق ، حوصله ســـر بــــرد
تا انحــــــــــنای گــــــــود اجلهـــــــا
جــــــــــدّی نگـــــــیر
الا که راز خدایی، خدا کند که بیایی
تو نور غیب نمایی، خدا کند که بیایی
شب فراق تو جانا خدا کند به سرآید
سرآید و تو برآیی، خدا کند که بیایی
دمی که بی تو سر آید خدا کند که نیاید
الا که هستی مایی، خدا کند که بیایی
فسرده غنچه گلها فتاده عقده به دلها
تو دست عقده گشایی، خدا کند که بیایی
ز چهره پرده بر افکن به ظلم شعله در افکن
تو دست عدل خدایی، خدا کند که بیایی
نظام هر دو جهانی امام عصر و زمانی
یگانه راهنمایی، خدا کند که بیایی
تو مشعری عرفاتی، تو زمزمی تو فراتی
تو رمز آب بقایی، خدا کند که بیایی
دل مدینه شکسته حرم به راه نشسته
تو مروه ای تو صفایی، خدا کند که بیایی
به سینه ها تو سروری به
عمري است كه با عشق تو در قيد حياتم
عمري است كه از دست تو خواهان براتم
عمري است كه هم چون گل ياسي به در و دشت
تو جلوه گري، من همه محو وجناتم
عمري است كه من محو تماشاي تو هستم
عمري است كه از ناز تو در شور و نشاطم
عمري است كه من وصف صفات تو نويسم
اندر خم يك كوچه ي آن شهر صفاتم
عمري است كه در ميكده و مسجد و منبر
دنبال تو هستم همه جا شاخه نباتم
عمري است كه مانده به ره ميكده هايم
من هم چو فقيري كه تلف شد به صراطم
عمري است كه در كوي شما عبد و غلامم
چون خار و خسي در ره رود بركاتم
گفتم من اگر كافرم از من تو نرنجي
من برگم و بازيچه ي باد كلماتم.
شاعر : محمد هاشم مصطفوی
چشمم به جز بروی تو بینا نمی شود
مایل به سیر و گشت و تماشا نمی شود
عالم اگر به طنز شود چون تو نیستی
لبهای من به خنده دگر وا نمی شود
خواهان حرکتیم ولی غیر ممکن است
پایی که سست گشت توانا نمی شود
با جان و دل قبول نموديم بار عشق
گفتيم پشتمان که دگر تا نمی شود !
غافل از اینکه عارضه عشق در جهان
تنها غمی بود که مداوا نمی شود
آنگه به اشتباه خود آگه شدم که هیچ
راهی برای فیصله پیدا نمی شود
حالا نه اينکه پشت من از دوريت خميد
طوری خميده است که بالا نمی شود
يار غريب ، اين کلام تو در خاطرم پريد
حق با تو بود ، فاصله معنا نمی شود
شاعر؟؟؟
منبع : سایت شیعتی
گلی گم کردهام میجویم او را
به هر گل میرسم میبویم او را
گل من نی بود این و نه آنست
گل من مهدی صاحب زمان است
دلم اندر هوایش میزند پر
شرر افکنده بر جانم چو آذر
خوش آن روزی که با شم یاور او
بمانند گدایان بر در او
خوش آن روزی که من پروانه باشم
فدای آن گل یکدانه باشم
خوش آن روزی که من بر عهد دیرین
نثار او کنم این جان شیرین
الا ای گل کجایی جان فدایت
چه باشد گر که گردم خاک پایت
ز درد انتظارت جان به لب شد
تن فرسودهام در تاب و تب شد
بسی رفتند و مردند از فراقت
ندیدند در جهان آن روی ماهت
"نبوی گرگانی"
برای دیدن رویت چقدر لک زده ام
به حجم تنگ دلی که ... به خون شَتَک ،زده ام
دخیل بسته به نامت قنوت هر شبه را
برای صبح ظهورت،"یقین شک زده ام "
سماع می کنمت بی هراس فاصله ها
منی که طعنه به پرهای شاپرک زده ام
نقاب روی نقابم کشیده ام، افسوس!
همیشه اول قصه به خود کلک زده ام
برای از تو سرودن هنوز نا کوکم
اگرچه زخمه به " یا لیتنی معک " زده ام
تمام سهم خیالم پُر از هوای تو شد
تمام ثانیه های دلِ فلکزده ام
بیا ترنم خیس بهار را بچکان
به التماس دعای لب ترک زده ام
***
دلم عقیق یمن می شود ، یقین دارم
اگر که سنک دلم را شما محک بزنی !
سکوت جاده لبریز است از اعجازهای سرخ
وروح حادثه در حسرت پروازهای سرخ
گلوی فاجعه تصنیف های تازه می خواند
شروع سانحه پیدااست از آوازهای سرخ
زمین در انتظار مبهمی بی تاب می گردد
زمان حادثه دردست دست اندازهای سرخ
صداها در گلو خفتند از هول نهیب شب
اسیر دشنه های مرگ مانده رازهای سرخ
شکاف شانه های زخمی مردان این قریه
نشان زخمه ی مضراب ها بر سازهای سرخ
اگرچه گشت مصلوب توهّم باور این قوم
ولی انگار نزدیک است آن اعجاز های سرخ
دو چشم جاده بی تاب عبوری سبز تا بیند
شروع حادثه پایان آن آغازهای سرخ
شاعر : محمد مرتضایی
تا گل نفسی دارد این دل پیِ شیدایی ست
تا لاله کسی دارد این شهر تماشایی ست
گر اهل دلی بشنو قد قامت بلبل را
کین نغمه نه از بلبل کزعالم بالایی ست
آن کس که بهشتی را در ناز گلی بیند
در حلقه ی مژگانش یک جام اهورایی ست
جانی که جهان دارد از بوی گل یاسی ست
یاسی که نفسهایش انفاس مسیحایی ست
دیدم که به پروانه می گفت گل سرخی
کز حال تو ای مجنون گل جلوه ی شیدایی ست
هرجا که دلی مرده است گلها همه پژمرده است
دل جلوه به گل چون داد گل مظهر زیبایی ست
اباصالح(عج) اباصالح(عج) اباصالح(عج) یااباصالح(عج)
اباصالح(عج) اباصالح(عج) اباصالح(عج) یااباصالح(عج)
فضای این دل دیوانه، گرفته بوی گل نرگس
دلم نشسته چو پروانه، در آرزوی گل نرگس
سزد ز غصه بمیرم من، ز درد و غربت و تنهایی
همیشه ذکر فرج دارم، ولی چرا تو نمی آیی؟
اباصالح(عج) اباصالح(عج) اباصالح(عج) یااباصالح(عج)
اباصالح(عج) اباصالح(عج) اباصالح(عج) یااباصالح(عج)
منم که زشت و سیه چهره، تو در نهایت زیبایی
منم فقیر ِ فقیرانم ، تو در نهایت دارایی
چه می شود بشود روزی، سراغ خیمه ی سبزِ تو
که روزیم بشود روزی، طعام ِ خیمه ی سبز ِ تو
اباصالح(عج) اباصالح(عج) اباصالح(عج) یااباصالح(عج)
اباصالح(عج) ا