قصه ها دارد این قلم در سر
کربلا در روایتی دیگر
قصه شهر و کوچه هایی سرد
قصه داغ ِ در دل معبر
ختم قرآن ناطق است انگار؛
فاتحه خوانده اند به پیغمبر(ص)
آتش خشم و کینه آورده ست
لشگری را مقابل یک در
پشت در، مادری که تا دیروز؛
پا نمی گشته از دل بستر
بعد چندی که پا شده از جا؛
خنده آمد به صورت دختر
خنده اش ناگهان پریشان شد
با لگد وا شد عاقبت آن در
پیش چشمان آسمان می سوخت
آیه آیه به پشت در کوثر
راز در سینه اش چه سوزان است
میخ در هم نمی کند باور؛
مانده از درب خانه ای تنها؛
آتش و خون و گرد خاکستر
ردّ خون می رسد به پاهای؛
مرد تنهای فاتح خیبر
قل اعوذ من البلا...وقتی؛
بسته شد دست غیرت همسر
بر زمین می کشد خودش
- شنبه
- 9
- فروردین
- 1393
- ساعت
- 06:47
- نوشته شده توسط
- یحیی







