شعر شهادت فاطمه زهرا-همه روح، خسته مادر، همه دل شکسته مادر
همه تن تکیده مادر، همه رگ گسسته مادر
- چهارشنبه
- 20
- دی
- 1391
- ساعت
- 05:19
- نوشته شده توسط
- یحیی
شعر شهادت فاطمه زهرا-همه روح، خسته مادر، همه دل شکسته مادر
همه تن تکیده مادر، همه رگ گسسته مادر
شعر شهادت فاطمه زهرا-دم رفتن است باری نظری که تا ببینی
که چگونه خانه بی تو، به عزا نشسته مادر
شعر شهادت فاطمه زهرا-مدتهاست در تمنايم در تمناي نگاهي و گاهي صدايي و حتي لحظهاي ديدن رويش در خواب و شنيدن كلامش در خيال
شعر فاطمیه-اين جا كه مي بينيد روزي با صفا بود اين خانه اين كوچه پر از بوي خدا بود
اين جا سراي باغباني مهربان بود اين جا بهشت كوچكي در اين جهان بود
اين جا هميشه بوي عطر ياس مي داد بر قلب هاي خسته اي احساس مي داد از آسمان هر روز اين جا، نور مي ريخت يك خندة گل، غصه ها را دور مي ريخت
يك روز جمعي باغبان را خسته ديدند با آتش و كين باغ را آتش كشيدند
باغ از شرار آتش دژخيم مي سوخت گلچين گلي را بر در و ديوار مي دوخت
شعر فاطمیه- به ياد غريبي دلم بهانه گرفت كه بهر يار غريبش عزا شبانه گرفت
مگو كه نيمه شبي پيكري به خاك سپرد تمام هستي او را از او زمانه گرفت
علي شهيد در آن روز شد كه جانش را ميان كوچه عدو زير تازيانه گرفت
فدايغربت آن كودك سيه پوشي كه ختم مادر خود را كنار خانه گرفت
شعر شهادت حضرت زهرا-ناگهان زمین چه سوت وکور شد!
ناگهان جهان گیج و منگ ماند!
ناگهان
پرکشیدی از کنار خاک
گریه ات تمام شد
غنچه لبت به خنده باز شد...
آه آسمان
مثل گونه ات کبود
کوه مثل پهلویت شکسته بود...1
حمیدرضا شکارسری
دگر پروانه بال و پر ندارد
نه بال و پر، که خاکستر ندارد
مفسّرها! همه با خون نویسید
که قرآن علی، کوثر ندارد2
شعر شهادت فاطمه زهرا-توای غم دل دوشینه می زد
سیاهی سایه بر آیینه می زد
دل من پابرهنه، اشک ریزان
پی تابوت زهرا سینه می زد3
محمدرضا سهرابی نژاد
آمیخته چون روح در آب و گل ماست
همواره مقیم دل ناقابل ماست
ای زایر عطر گل! کجا می گردی؟
آرامگه حضرت زهرا دل ماست4
شعر شهادت فاطمه زهرا-از گریه عرش، آسمان دریا شد
یک قطره چکید و عاشورا شد
با شال عزا مرد غریبی میگفت:
ایام عزای مادرم زهرا شد
شعر شهادت فاطمه زهرا-دل از غم فاطمه توان دارد؟ نه
و ز تربتِ او كسی نشان دارد؟ نه
آن تربتِ گمگشته به بَر ، زوّاری
جز مهدی صاحب الزمان دارد؟ نه
شعر شهادت فاطمه زهرا-اینقدر پی قبر منِ مظلومه نگردید
هر جا دلتان میشکند قبر من آنجاست
هر جا که عزا بر من مظلومه گرفتند
ساکت ننشینید، حسین و حسن آنجاست
ديده شد درياي اشک و عقده از دل وانشد
ماه گم گرديد و امشب هم اجل پيدا نشد
آنچنان کاندر جواني قامت من گشت خم
روز پيري هيچکس اينگونه قدش تا نشد
ديده شد درياي اشک و عقده از دل وانشد
ماه گم گرديد و امشب هم اجل پيدا نشد
آنچنان کاندر جواني قامت من گشت خم
روز پيري هيچکس اينگونه قدش تا نشد
شعر شهادت فاطمه زهرا-روز روشن خانه ام را از جفا آتش زدن
اينچنين بي حرمتي با خانه اعدا نشد
بهر ذل القربا ،مودت خواست، قرآنت ولي
جز به قتل من عدا حق ذوي القربا نشد
شعر شهادت فاطمه زهرا-کشته گشتم بارها از خانه تا مسجد ولي
شادمانم سر مويي کم از مولا نشد
همسري چون من به راه شوهر خود جان نداد
کودکي چون محسنم قرباني بابا نشد
.-زنی شهید می شود،زنی به نام فاطمه
مدینه زهر می شود برای کام فاطمه
دری شکسته می شود،دو دست بسته می شود
یلی سکوت می کند، به احترام فاطمه
من بیشتر برای شما گریه می کنم
دیگر نپرس اینکه چرا گریه می کنم
آقا ، تمام فاطمه نذرِ نگاه توست
آری امیر ، داغ تُرا گریه می کنم
از دست مهربانیِ همسایه ها دگر
از این به بعد پیش خدا گریه می کنم
جانی نمانده است که ریزم به پایتان
بی جانم و بدون صدا گریه می کنم
-دلم پر خون ز غوغای زمانه
بزن قنفذ بزن با تازیانه
كه تا حیدر پرو بالم نبیند
وصیت می كنم غسل شبانه
شاعر علی امره
هر چند پهلویت شکسته، ناتوانی
ستم به دامانت، دعا کن تا بمانی
د جور آزردند قلبت را عزیزم
شرنده ام خیری ندیدی از جوانی
با چشم هایت درد دل کن با نگاهم
چون نا نداری تا بفرمایی زبانی
این روزها اصلاً به جای بغض بانو
انگار مانده در گلویم استخوانی
زینب چه معصومانه می پرسد که: مادر!
کی باز من را روی زانو می نشانی؟
با کودکانت التماسی از تو داریم
روی زمین با ما بمان ای آسمانی
شاعر-علی اصغر ذاکری
یا فاطمه فقط دل طاها تو را شناخت
آن کس که خواندت امابیها تو را شناخت
هر کس خدا شناخت، علی را شناخته است
هر کس شناخته است علی را، تو را شناخت
دنیا و روزگار برای تو کوچکند
هرگز نه روزگار نه دنیا تو را شناخت
والاترین ستارۀ فلک محمدی
تنها علی عالی اعلا تو را شناخت
آه ای تو میوۀ شجر نور احمدی!
سیمرغِ آشیانۀ طوبا تو را شناخت
خورشید بانو، آینۀ سرِّ ایزدی!
موسی به نور سینۀ سینا تو را شناخت
وقتی که در پی پدر آسمان شتافت
بر بام عرش حضرت عیسی تو را شناخت
وقتی که طعم آن رطب تازه را چشید
در آب چشمه، مریم عذرا تو را شناخت
هر کس نشانی پدر خاک را گرفت
ای مادر زلالیِ دریا! تو را شناخت
مولا! به غیرِ فاطمه آیین
با خون پاک تو کفن تو وضو گرفت
از چشمه ی طهور تن تو وضو گرفت
من کشف کرده ام که تو از آب بهتری
دیدم که آب با بدن تو وضو گرفت
روزانه پنج مرتبه سرخ و سفید و زرد
از روح آبی تو، تن تو وضو گرفت
چیزی نبود پاک تر از تو به جز خودت
یعنی که با منِ تو، منِ تو وضو گرفت
خوش باش علی که بازوی تو خون نیامده ست
عشق تو هستیِ تو زن تو وضو گرفت
شاعر-رضا جعفری
دل تنگم هوای مادر کرد
یاد آن خاطرات غم بارَش
یاد دارم که مادرم را درد
چقدر داده بود آزارش
هرگز از یاد من نخواهد رفت
آنچه را که به چشم خود دیدم
مادرم بین شعله گیر افتاد
چقدر من ز غصه ترسیدم
در هجوم زبانه آتش
یاس را زیر پا لگد کردند
خواستم پیش مادرم بروم
راه من را به شعله سد کردند
چه بگویم که بعد پیغمبر
قرعه غم به نام ما افتاد
روزگارم به رنج و غم سر شد
تا که راهم به کربلا افتاد
عصر روز دهم در آن صحرا
چون حسینم به قتله گاه افتاد
شعله ای باز قد عَلَم کرد و
به حرمهای بی پناه افتاد
در شرر یاد مادرم کردم
تازیانه چه آتشی دارد
شعله ای که حیا نمی فهمد
چه زبانهای سرکشی دارد
شبیه شمع چکیدن به تو نمی آید- *** و مرگ را طلبیدن به تو نمی آید
خودت بگو که مگر چند سال داری تو *** جوانِ شهر، خمیدن به تو نمی آید
هزار بار نگفتم نیا به دنبالم *** میان کوچه دویدن به تو نمی آید
فقط بلند مشو چونکه زود می افتی *** بدون بال پریدن به تو نمی آید
تلاش کن که دو چشمی مرا نگاه کنی *** چنین ندیدن و دیدن به تو نمی آید
چه خوب بود فقط گوشواره می افتاد *** چه کرده اند شنیدن به تو نمی آید
تکان نخور قفس سینه ات تکان نخورد *** نفس بلند کشیدن به تو نمی آید
چه با دو دست رئوفانه ات، چه با یک دست *** بباف پیرهنت را، حسین منتظر است
قوم ستم عیادت من را بهانه کرد*** دشمن چه ها که با دل رنجور من نکرد
حالا که وقت حیله احوال پرسی است *** بیزارم از عیادت این قوم، فرد فرد
من یا علی به عشق تو لب بسته ام ز آه *** غوغا کنم وگرنه به یک آه سرد
این خانه، خانه تو و من هم کنیز تو *** یعنی علی نکرد عدو را ز خانه طرد
عمری تو گرد روی پیمبر شدی فدا *** حالا مگو که دور سر مرتضی نگرد
یک مرد اگر به عالم امکان بُود تویی *** مانند تو به خانه نشینی کجاست مَرد
من قصد کرده ام که تلافی کنم علی *** خورشید خانه نذر تو ای ماه شب نورد
زهرا ز درد پهلوی خود شِکوِه کی کند؟ *** این غربت علی است که دارد هزار درد
دست خدا چه شد که در آن کوچه بسته شد *** یاری
این پلکهای خسته که بالا نمی رود *** دست شکسته جز به تمنا نمی رود
لحظه به لحظه فاطمه از هوش می رود *** بیرون ولی ز غصه مولا نمی رود
شهر مدینه منتظر مرگ کوثر است *** حتی کسی به دیدن زهرا نمی رود
تنها کلام فاطمه عجل وفاتی است *** آمین مستمع ز چه بالا نمی رود
هر دم می گرفت سراغ بلال را *** می گفت او به مأذنه آیا نمی رود
سخت است بین بستر خود جابجا شدن *** این دنده شکسته دگر جا نمی رود
دیگر برای شِکوِه از این مردمان پست *** سوی اُحُد حبیبه طه نمی رود
قهر است فاطمه به خدا با تمام شهر *** دیگر صدای گریه از اینجا نمی رود
گرچه نفس نفس زدنش هم به سختی است *** چادر نماز از سر زهرا نمی رود
از هوش رفته ای چه قَدَر گریه می کنی *** از لحظه ای که رفته پدر گریه می کنی
داغ پدر مگر که برای تو بس نبود *** حالا برای داغ پسر گریه میکنی
میخ گداخته جگرت را درید و سوخت *** می سوزی و به سوز جگر گریه می کنی
این چوب نیم سوخته آیینه دق است *** تا می کنی نگاه به در گریه می کنی
این استخوان در گلویم راه گریه بست *** اما تو جای هر دو نفر گریه می کنی
افتاده ام به پای تو مانند اشک تو *** من آب می شوم تو اگر گریه می کنی
از فرط درد خنده و گریه یکی شده *** لبخند می زنی به نظر گریه می کنی
تنها سلاح دست تو این اشک چشم توست *** با چادری که هست سپر گریه می کنی
هر کس بیاید از پی احوال پرسی ات *** پُرسد چه حال
خدایا آن همه تجلیل پس کو
تبسم های میکائیل پس کو
ذوالقربای پیغمبر غریبند
خدایا حرمت فامیل پس کو
امید من به این عجل وفاتی است
رسیده وقتش عزرائیل پس کو
سراپای خلیل آتش گرفته
گلستان تو جبرائیل پس کو
و موسی غرق شد فرعون زنده است
واعجاز خدای نیل پس کو
میان کوچه ها محشر به پا شد
صدای صوراسرافیل پس کو
دریغ از یک سلام خشک و خالی
خدایا آن همه تجلیل پس کو
شاعر-مهدی پور پاک
در روز سخت یار علی بود فاطمه
پیوسته در کنار علی بود فاطمه
دشمن شعار زشت به لب داشت، در عوض
زیباترین شعار علی بود فاطمه
یزدان به افتخار علی در گشوده بود
بنگر که افتخار علی بود فاطمه
دست خداست دست علی دست از او مدار
الحق که دستیار علی بود فاطمه
دنیا به پیش چشم علی ارزشی نداشت
دنیای انحصار علی بود فاطمه
هر جا جهاد بود علی بود و ذوالفقار
گریان در انتظار علی بود فاطمه
پائیز بود و سینهٔ پر درد و برگ زرد
اندر خزان، بهار علی بود فاطمه
آری دیار یار دیاری غریبه بود
آشفتۀ دیار علی بود فاطمه
آری علی امام ولایت مدار بود
چون زهره در مدار علی بود فاطمه
با این که زندگی همه آلام و رنج بود
آرامش و قرار علی بود
گیرم که خانه هم نه، فقط آشیانه بود
آتش زدن به آن به کدامین بهانه بود
با زور ریختند گروهی به خانه مان
جایی که رفت و آمد آن محرمانه بود
چشمان میخ در آن دود کور شد
گم کرده راه رو به وجودم روانه بود
بعد از عذاب آتش و دیوار میخ در
وقت قلاف و مرحله ی تازیانه بود
گفتم خدا کند که نبیند چه می کشم
افسوس دید، دخترم آنروز خانه بود
در دل شب پر شكسته بلبلي
برده بهر باغبان خونين گلي
گل مگو پامال گشته لاله ای
برگ برگش را صداي ناله ای
خاك،گِل مي شد زاشك جاري اش
تاكند دستي زرحمت ياري اش
ناگهان از آن بهشت بي نشان
گشت بيرون دستهاي باغبان
كاي شكسته بال و پر بلبل بيا
وي به قلبت مانده داغ گل بيا
باغبانم هست و بودم را بده
يا علي ياس كبودم را بده
ازچه ياسم اين چنين پرپر شده
لاله ی من باغ نيلوفر شده
اي بيابان گِل زاشك جاري ات
آفرين بر اين امانت داري ات
باغبان تا ياس پرپر را گرفت
اشك خجلت چشم حيدررا گرفت
يا محمد از رخت شرمنده ام
فاطمه جان داده و من زنده ام
شاخه ياست اگر بشكسته بود
دستهاي باغبانت بسته بود
غصه هارا در دل صد پاره ريخت
بر
ای بال و پر شکسته! مرا بال و پر مبند
بردار بارم از دل و بار سفر مبند
پای فراق را تو در این خانه وا مکن
دستی که بسته بود، تو بار دگر مبند
چشمت بهشت باشد و مژگان، درِ بهشت
بگشا مژه، ز باغ بهشتم تو در مبند
ای قبلۀ علی! ز چه رو، رو به قبله ای؟
راه امید را به من، ای محتضر مبند
جانم بگیر از من دل خسته رو مگیر
راه نگاه را به رخ چون قمر مبند
شاعر-سید محسن حسینی