سايه انداختهاي از سرِ نِي بر سر من
دوست دارم ولي يك شب برسي در بر من
پيش چشم مني و دور نرفتي امّا
خوش به حالش...به برِ توست سر اصغر من
چند وقت است نوازش نشدم؟ ميداني؟
كاش ميشد بكِشي دست يتيمي سر من
بوسه و بازي و آغوش...همه پيشكشت
شد كه يك بار بپرسي چه خبر دختر من؟
شد كه يك بار بپرسي ز من و احوالم؟
اصلاً آيا خبرت هست چه شد معجر من؟
خبرت هست چه شد آن همه گيسوي بلند؟
خبرت هست چه آمد به سرِ پيكر من؟
هيچ ميداني از آن روز كه رفتي چه قَدَر
ضربهي سخت رسيده به تن لاغر من؟
وا نميگردد اگر چشم من ، از سيلي نيست
اثر شعله نشسته روي پلك تر من
عمه تا هست همين يك دو قدم ميآيم
چه كنم ، تاول پايم شده درد
- شنبه
- 25
- آذر
- 1391
- ساعت
- 06:31
- نوشته شده توسط
- سیده زینب فیض

