یه طفل شهزاده ،تو صحرا افتاده
خودش افتاده یا ،یكی حولش داده
تك و تنها،بابا بابا، می گفت بین صحرا
هرچند قدم،می نشست تا كه،درآره خار از پا
تا كه، یه دست، راهش رو بست،بیا اینم بابا
نزن تو گوش من، كه زخمیه گوش بی گوشواره
كش بدنم و رو زمین، كه صحرا پر از خاره
باشه به عموم می گم، كه تلافی شو سرت در بیاره
میام بزار نفس بگیرم، من پیاده ام تو سواره
بسه كاش فقط می زدی ،ناسزات منو كرده بیچاره
بگو چرا سُم مركبت، بوی بابا داره
امون از درد یتیمی واویلا،واویلتا
پس از باد خزون،رقیه نیمه جون
با پای ناتوون، رسید به كاروون
اومد، ولی هر دو دست و ،روی صورتش داشت
تو آغوش، هیچكی نرفت، زینبم جا گذاشت
رسید جلو، نیزه ع
- چهارشنبه
- 23
- اسفند
- 1391
- ساعت
- 06:11
- نوشته شده توسط
- یحیی

