شهادت حضرت رقیه

مرتب سازی براساس

شعر حضرت رقیه (س) (اینها کجا پدر ز سر تو حیا کنند؟) *

1566

شعر حضرت رقیه (س) (اینها کجا پدر ز سر تو حیا کنند؟) اینها کجا پدر ز سر تو حیا کنند؟
بابا چه کرده ای که چنین با تو تا کنند؟
اصلا برای چه عصبانی ست حرمله
زجر و سنان چرا به تو چپ چپ نگا کنند؟
اینها به فکر دست شکسته که نیستند
با مشت و با لگد سر من سر و صدا کنند
این شمر و زجر هی سر من داد میکشند
هی میزنند و عقده دل از تو وا کنند
باور بکن که عمه سپر شد برای من
چیزی نمانده بود سرش را جدا کنند
آقاهه تا مرا بزند خنده میکند
اینها فقط برای زدن خنده ها کنند
بابا دلم گرفته بگو تا برای من
یک روضه از سر علی اصغر به پا کنند
آنقدر موی دخترکت را کشیده که...
آمد طبیب،گفت که او زجرکش شده
شاعر : جواد دیندار

  • پنج شنبه
  • 23
  • آذر
  • 1391
  • ساعت
  • 15:24
  • نوشته شده توسط
  • سیده زینب فیض
ادامه مطلب
فروشگاه پرچم

شعر حضرت رقیه (س) ( دختر زار توام کز زندگی سیرم پدر) *

1735
2

شعر حضرت رقیه (س) (  دختر زار توام کز زندگی سیرم پدر) دختر زار توام کز زندگی سیرم پدر
عمر من آنقدر نیست اما دگر پیرم پدر
آمدی آری بیا خود را نمایان کن ببین
از زبان زخمِ زبانهاشان چه دلگیرم پدر
نیشتر می زد به قلبم دختری با طعنه گفت :
دخترک بابا ندارد ! لیک من شیرم پدر
انقلابی می کنم با گریه در شام بلا
از تمام شامیان حق تو می گیرم پدر
وقت میدان رفتنت بابا مرا یادت نبود ؟
تو نگفتی میروی من بی تو می میرم پدر ؟
راستی فهمیده ای از قافله جامانده ام ؟
راستی فهمیده ای دیگر زمین گیرم پدر ؟
شاعر: عليرضا عنصري

  • پنج شنبه
  • 23
  • آذر
  • 1391
  • ساعت
  • 15:26
  • نوشته شده توسط
  • سیده زینب فیض
ادامه مطلب

شعر حضرت رقیه (س) ( یا سواره می رسید بال و پرم را می گرفت) *

1673
0

شعر حضرت رقیه (س) ( یا سواره می رسید بال و پرم را می گرفت) یا سواره می رسید بال و پرم را می گرفت
یا پیاده می رسید دور و برم را می گرفت
سوزش موی سرم بابا طبیعی گشته است
میرسید از پشت سر موی سرم را می گرفت
از سر لج بازی اش... تا گریه ام در آورد
گاه پس میداد و گاهی - چادرم را - می گرفت
محض سوغاتی برای دخترش با یک تشر
هم النگوها و هم انگشترم را می گرفت
در نمی آورد ز گوشم گوشواره ، می کشید
آنقدر که خون تمام معجرم را می گرفت
آن لگدهایی که میزد می نشست برصورتم
قدرت بینایی چشم ترم را می گرفت
شاعر: عليرضا خاكساري

  • پنج شنبه
  • 23
  • آذر
  • 1391
  • ساعت
  • 15:28
  • نوشته شده توسط
  • سیده زینب فیض
ادامه مطلب

شعر حضرت رقیه (س) ( وقتی که پدر سه ساله اش را می دید) *

1448
4

شعر حضرت رقیه (س) ( وقتی که پدر سه ساله اش را می دید) وقتی که پدر سه ساله اش را می دید
هفتاد و دو سر به روی نی می لرزید
شلاق و شب و تاول سرخ پایش...
تنها به خدا فقط خدا می فهمید...
شاعر: اقبال نوری

  • پنج شنبه
  • 23
  • آذر
  • 1391
  • ساعت
  • 15:31
  • نوشته شده توسط
  • سیده زینب فیض
ادامه مطلب

شعر حضرت رقیه (س) (هي نقشه مي كشند كه بلوا به پا كنند) *

1406
3

شعر حضرت رقیه (س) (هي نقشه مي كشند كه بلوا به پا كنند) هي نقشه مي كشند كه بلوا به پا كنند
من را به درد بي پدري مبتلا كنند
اينها تمام از پدرت زخم خورده اند
پس آمدند از دل خود عقده وا كنند
گفتند:-تا كه سر ببرند از تو-مي شود
از دختري سه ساله پدر را جدا كنند
تنها به كشتن تو رضايت نمي دهند
اي كاش بعد از اين بدنت را رها كنند
انگشتر تو كاش به دست رقيه بود
تا بيشتر حقارت خود بر ملا كنند
در بين كوچه باز نشد عقده هاشان
آنقدر مي زنند تنم را سيا كنند
هي مي كشند موي مرا چادر مرا
شايد كه زخم كهنه خود را دوا كنند
من كودكم ز عمه من كاش بگذرند!
وز رشته هاي چادر زينب حيا كنند
قرآن بخوان كه بين حسينيه شيعه ها
صف بسته اند تا كه به ما اقتدا كنند
شاعر : محسن ناصحی

  • پنج شنبه
  • 23
  • آذر
  • 1391
  • ساعت
  • 15:36
  • نوشته شده توسط
  • سیده زینب فیض
ادامه مطلب

شعر حضرت رقیه (س) ( جانِ رقیه جای سرت دامن من اســـــت ) *

1346
3

شعر حضرت رقیه (س) ( جانِ رقیه جای سرت دامن من اســـــت ) جانِ رقیه جای سرت دامن من اســـــت
راه وصــــــال ما طَبَق دشمن من است
بر نیزه دیده ای که چه کردند با حــــــرم
آثار دیده هـــــــای تو روی تن من است
هرگز نمی شد عاقبتت این چنین ولـــی
در معرکه کجا سپرت جوشن من است؟
کارم همان غروب! همانجا تمام بـــــــــود
ایثار خواهرت سبـــــب ماندن من است
آنقدر جای من کتک و تازیانه خـــــــــــورد
دِینَش الی الابد به خـدا گردن من است
بابا ببین سه ساله تو هفت ســــاله شد
دندان دلیل ناب سخن گفتـــن من است
دندان شیریّم به روی خــــاک و لَختـــــــۀ
سرخ لب و لثه گل افتادن مـــــــن است
دستی به روی صورتم و دست دیگــــــرم
جای نگاه تار، ره دیـــــدن مـــــــن است

  • پنج شنبه
  • 23
  • آذر
  • 1391
  • ساعت
  • 15:32
  • نوشته شده توسط
  • سیده زینب فیض
ادامه مطلب

شعر حضرت رقیه (س) ( مرهم كنون به زخم رسيده ... چه فايده ! ) *

2106
3

شعر حضرت رقیه (س) ( مرهم كنون به زخم رسيده ... چه فايده ! ) مرهم كنون به زخم رسيده ... چه فايده !
بابا سرت رسيده ... بريده ؟ چه فايده !
امشب كه آمدي به خرابه ببينمت
سويي نمانده است به ديده چه فايده
تو آمدي كه بوسه زني جاي سيلي ام
با اين لب بريده بريده چه فايده
مي خواستم به پاي تو خيزم پدر، ولي
قدم شبيه عمه خميده چه فايده
از دست هاي پر ورمم چه توقعي است
از پاي روي خار دويده چه فايده
گيرم كه گوشواره برايم خريده اي
من لاله گوش هام بريده چه فايده
گفتم كه عشوه مي كنم و ناز مي خري
حالا كه رنگ و روم پريده چه فايده
مي خواستم فقط تو كشي دست بر سرم
رفتي و دست غير كشيده چه فايده
رضا رسول زاده

  • پنج شنبه
  • 23
  • آذر
  • 1391
  • ساعت
  • 15:53
  • نوشته شده توسط
  • سیده زینب فیض
ادامه مطلب

شعر حضرت رقیه (س) ( از قافله جا ماندم و تنها بودم) *

1575
1

شعر حضرت رقیه (س) (  از قافله جا ماندم و تنها بودم) از قافله جا ماندم و تنها بودم
افتادم و كل بدنم خاكي بود
دشنام و كتك ، پدر نمي دانم زجر
از چه ز من و تو و عمو شاكي بود
شاعر : مصطفي شالباف

  • پنج شنبه
  • 23
  • آذر
  • 1391
  • ساعت
  • 15:54
  • نوشته شده توسط
  • سیده زینب فیض
ادامه مطلب

شعر حضرت رقیه (س) (پیرهن را یادگار مادرش را پس بده) *

1332
1

شعر حضرت رقیه (س) (پیرهن را یادگار مادرش را پس بده) پیرهن را یادگار مادرش را پس بده
بی حیا انگشت و آن انگشترش را پس بده
این عروسک مال تو این تکه نان را هم ببر
هر چه می خواهی بزن اما سرش را پس بده
چشم و نامحرم زیاد است بر سر بازار شام
عمه ام طاقت ندارد معجرش را پس بده
آیه آیه شد علی اکبر ، و بابایم خمید
جان زهرا آیه های کوثرش را پس بده
کل امید دل بابا علی اکبر است
مصطفی و مادر و آن حیدرش را پس بده
اصغرم را من خودم دیدم که گرگی میدرید
راس او را که ربودی پیکرش را پس بده
بی قرار اصغر است و چشم او گریان رباب
پس بیا و مرحم چشم ترش را پس بده
آب ها مال شما و مشک ساقی مال تو
لا اقل دست امیر لشکرش را پس بده
هر دو چشمان عمویم مثل گوهر بوده اند
دست او را ک

  • جمعه
  • 24
  • آذر
  • 1391
  • ساعت
  • 13:23
  • نوشته شده توسط
  • سیده زینب فیض
ادامه مطلب

شعر حضرت رقیه (س) ( بابا خبرداری که من بیمار بودم ؟ ) *

2790
4

شعر حضرت رقیه (س) ( بابا خبرداری که من بیمار بودم ؟ ) بابا خبرداری که من بیمار بودم ؟
اصلاً خبرداری کمی تب دار بودم ؟
از درد بازوی شکسته هر شبم را
دور خرابه گشتم و بیدار بودم
وقتی برای چند قدم کودکانه
محتاج یاری سرِ دیوار بودم
اول که دوری از تو و دوم صبوری
از اولش از این سفر بیزار بودم
دور از تو چشم عمو عباس بابا
از صبح امروز تا غروب بازار بودم
از این همه زحمت که من دادم به عمه
دیگر خودم فهمیده ام سربار بودم
شاعر: محسن خان محمدي

  • جمعه
  • 24
  • آذر
  • 1391
  • ساعت
  • 13:24
  • نوشته شده توسط
  • سیده زینب فیض
ادامه مطلب

شعر حضرت رقیه (س) ( بابا سلام گوشه ی ویران خوش آمدی ) *

4314
4

شعر حضرت رقیه (س) ( بابا سلام گوشه ی ویران خوش آمدی ) بابا سلام گوشه ی ویران خوش آمدی
در محفل غریب یتیمان خوش آمدی
بابا سلام پس تو چرا دیر آمدی
حالا که شد سه ساله ی تو پیر آمدی
اول بیا تو رنگ تنم را نگاه کن
این پاره پاره پیرهنم را نگاه کن
قدری بکش تو ناز من نازدانه را
تا سر کنم حدیث شب و تازیانه را
قلبم ز دست فاصله ها تیر می کشد
پایم ز درد آبله ها تیر می کشد
با عمه پا به پای اسیران دویده ام
دنبال قافله به بیابان دویده ام
بر دامنم گذاشته عمه سر تو را
شد نوبتم که بوسه زنم حنجر تو را
چون صورت تو صورت من زخم خورده است
اصلا تمام قامت من زخم خورده است
چشم انتظار دختر تو شهر شام بود
دیدم که سنگ دست زنان روی بام بود
در زیر خاک و آتش شان سوخت گیسویم
یکبار

  • جمعه
  • 24
  • آذر
  • 1391
  • ساعت
  • 13:28
  • نوشته شده توسط
  • سیده زینب فیض
ادامه مطلب

شعر حضرت رقیه (س) ( نیمه ی شب ماه تابان آمده ) *

1409
3

شعر حضرت رقیه (س) ( نیمه ی شب ماه تابان آمده ) نیمه ی شب ماه تابان آمده
گوشه ی ویرانه مهمان آمده
خانه ام را آب و جارو می کنم
فرش راه یار گیسو می کنم
می نهم بر دامنم خونین سرش
می زنم بوسه به پاره حنجرش
ای پدر چون لاله ای پژمرده ام
صبح تا شب تازیانه خورده ام
کعب نی افتاده بر جانم ، ببین
ارغوانی روی رخشانم ببین
بس دویدم پشت پای قافله
پر شده پایم ز زخم آبله
وای از شام غریبان ای پدر
وای از شب در بیابان ای پدر
یک نفر موی سرم را می کشید
یک نفر هم معجرم را می کشید
یک نفر چادر ز دوش من کشید
یک نفر زیور ز دوش من کشید
آتش و گیسوی من ... یا فاطمه
ضربه و پهلوی من ... یا فاطمه
شاعر: رضا رسول زاده

  • جمعه
  • 24
  • آذر
  • 1391
  • ساعت
  • 13:56
  • نوشته شده توسط
  • سیده زینب فیض
ادامه مطلب

شعر حضرت رقیه (س) (مشغول به دلبر ی ز بالا شده ای) *

1361
2

شعر حضرت رقیه (س) (مشغول به دلبر ی ز بالا شده ای) مشغول به دلبر ی ز بالا شده ای
زهرا ، چقدر شبیه زهرا شده ای
امشب من و مادرت نگاهت کردیم
با چادر مادرم چه زیبا شده ای
با خواندن هر قنوت خود با لبخند
دختر تو عزیز دل بابا شده ای
مجنون ته صف چشم به جودت بسته
در قصه عاشقان تو لیلا شده اید
در چشم تو خیره میشوم می نگرم
با پنجه پا به سمت من پا شده ای
گفتم ز فراز نیزه ای دختر من
تو پیر زنی مگر؟ چنین تا شده ای!
دیدم که سرم میان آغوشتــ بود...
...گفتند همه ، ام ابـیها شده ای
در این شب سوم محرم بانو
تو رازق اشک هیئتی ها شده ای
شاعر : ایمان کریمی

  • جمعه
  • 24
  • آذر
  • 1391
  • ساعت
  • 14:02
  • نوشته شده توسط
  • سیده زینب فیض
ادامه مطلب

شعر حضرت رقیه (س) ( مقابل پدرت شمر بی حیا ای وای) *

2128
1

شعر حضرت رقیه (س) ( مقابل پدرت شمر بی حیا ای وای) مقابل پدرت شمر بی حیا ای وای
نشست بر کمرت شمر بی حیا ای وای
یکی دو تا ...نه ...نه ...با دوازده ضربه
بریده است سرت شمر بی حیا ای وای
دختر کوفه که به حرمله میگفت عمو
به سوی دخترکت آب دهان می انداخت
شاعر : علیرضا خاکساری

  • جمعه
  • 24
  • آذر
  • 1391
  • ساعت
  • 14:11
  • نوشته شده توسط
  • سیده زینب فیض
ادامه مطلب

رباعی حضرت رقیه (س) ( رد پاي زجر دور خيمه ها پيدا شده ) *

1847
1

رباعی حضرت رقیه (س) ( رد پاي زجر دور خيمه ها پيدا شده ) رد پاي زجر دور خيمه ها پيدا شده
دخترم او با كسي شوخي ندارد ميزند
عليرضا خاكساري

  • جمعه
  • 24
  • آذر
  • 1391
  • ساعت
  • 14:16
  • نوشته شده توسط
  • سیده زینب فیض
ادامه مطلب

شعر حضرت رقیه (س) ( تو میان طشت جا خوش کرده ای بابا - ولی ) *

2037
2

شعر حضرت رقیه (س) ( تو میان طشت جا خوش کرده ای بابا - ولی ) تو میان طشت جا خوش کرده ای بابا - ولی
من برای دیدنت بالا و پایین می پرم
من تقلا کردن ام بی فایده ست پاشو ببین
حال دیگر گشته ام مانند زهرا مادرم
یاد داری آمدم من پابه پای نیزه ات ؟؟
یاد داری تو کبودی های روی پیکرم ؟؟
هرچه من اصرار کردم تازیانه می زدند
ناگزیر از چادر عمه گرفتم بر سرم
در میان کوچه و بازار شهر شام بود
بر سرش میکرد طفلی شاد و خندان معجرم
هرچه بوده مطرب و رقاصه اینجا آمده
شادمانی میکنند در پیش چشمان ترم
در میان بزم عیش و نوش جای تو نبود
خیزران- دندان تو - هرگز نمیشد باورم
بی حیایی داد میزد با اجازه یا امیر
باخودم آن دختر شیرین زبان را می برم
شاعر: عليرضا خاكساري

  • جمعه
  • 24
  • آذر
  • 1391
  • ساعت
  • 14:19
  • نوشته شده توسط
  • سیده زینب فیض
ادامه مطلب

شعر حضرت رقیه ( سری که بر سر نی باد را تکان می داد) *

1597
1

شعر حضرت رقیه ( سری که بر سر نی باد را تکان می داد) سری که بر سر نی باد را تکان می داد
ندید دخترکی را که داشت جان می داد
ندید دختر بیچاره را که در خیمه
به عمه جسم لگد خورده را نشان می داد
و عمه گفت: «عزیزم! ندارد اشکالی»
به غیر این چه جوابی به این و آن می داد؟
و قصه لگد و کوچه را روایت کرد
که حق چگونه در آنجا به او توان می داد
گریست عمه، به خود گفت کاشکی می شد
کمی به دختر معصوم آب و نان می داد
نگاه دخترک انگار رنگ زهرا داشت
که بوی چادر بانوی بی نشان می داد
کسی سیلی اول به دست او ... ای کاش
مجال گفتن الغوث و الامان می داد
یتیم ها همه در امتحان قبول شدند
و عمه بود که آن روز امتحان می داد
به طرز بستن معجر نگاه می کردند
که عمه زینب شان داشت یادشان

  • جمعه
  • 24
  • آذر
  • 1391
  • ساعت
  • 14:42
  • نوشته شده توسط
  • سیده زینب فیض
ادامه مطلب

شعر حضرت رقیه ( پدر نداشت...برادر نداشت...ستاره نداشت) *

1693
2

شعر حضرت رقیه ( پدر نداشت...برادر نداشت...ستاره نداشت) پدر نداشت...برادر نداشت...ستاره نداشت
و گوشواره که هیچ، کاش گوش پاره نداشت
و دخترک که پر از آبله است حنجره اش
توان برای تنفسی دوباره نداشت
نفس نداشت...حس نداشت...درد...را نمیدانم
چگونه درد نکشد دختری که چاره نداشت؟
چگونه درد نکشد دختری که جز بغضش
برای شعر پدر هیچ استعاره نداشت؟
خدا کند که بمیرم پدر...همین امشب
و دخترک که نیازی به استخاره نداشت
پدر ! خلاصه شدی در سری که بر نیزه است
سر قشنگ تورا کاش آن سواره نداشت
و من خلاصه شدم در تنی سیاه و کبود
و گوش کوچک من جای گوشواره نداشت
ببین چه کم شده مویم، پر از گره شده است
و سوخت پدر چون چاره جز اشاره نداشت
نزن...نکش...سر من درد میکند نامرد
پدر دوباره

  • جمعه
  • 24
  • آذر
  • 1391
  • ساعت
  • 14:22
  • نوشته شده توسط
  • سیده زینب فیض
ادامه مطلب

شعر حضرت رقیه ( س) (کسی نشان دهدم رد پای بابا را ) *

1777
5

شعر حضرت رقیه ( س) (کسی نشان دهدم رد پای بابا را ) کسی نشان دهدم رد پای بابا را
جدا کند ز تنم تیغ و خار صحرا را
ز فرط تشنگی و ضربه های پی در پی
گمان کنم که نبینم طلوع فردا را
صدای طبل و نگاه حریص این مردم
روانه کرده به خیمه حدیث غم ها را
به روی نیزه سری می کند مرا آرام
صبور می کند این طفل زار و تنها را
دوباره می شکنم از نبودن دستی
که می برد به اشاره یتیمی ما را
نوا گرفته دلم غصه ها خورم هر شب
گذر دهد به من انگار لیل یلدا را
همیشه بوده سوالی به دشت کرب و بلا
چه کس ربوده زگوشم نگین زیبا را
کسی نشان دهدم رد پای بابا را
که می دهم به ازایش تمام دنیا را
شبانه اشک فراغم ز هجر روی پدر
زمن گرفته همی این دو چشم بینا را
رقیه بشنو سخن بی وفا تو را گوید
به

  • جمعه
  • 24
  • آذر
  • 1391
  • ساعت
  • 15:16
  • نوشته شده توسط
  • سیده زینب فیض
ادامه مطلب

شعر حضرت رقیه ( س) ( قافله رفته بود و در خوابم) *

1372
1

شعر حضرت رقیه ( س) ( قافله رفته بود و در خوابم) قافله رفته بود و در خوابم
عطر شهر مدينه پيچيده
خواب ديدم پدر ز باغ فدك
سيب سرخي براي من چيده
قافله رفته بود ومن بي جان
پشت يك بوته خار خشكيده
بر وجودم سياهي صحرا
بذر ترس و هراس پاشيده
قافله رفته بود و من تنها
مضطرب،ناتوان ز فريادي
ماه گفت:اي رقيه چيزي نيست
خواب بودي ز ناقه افتادي
قافله رفته بودودلتنگي
قلب من را دوباره رنجانده
باد در گوش ماه ديدم گفت:
طفلكي باز هم كه جامانده!
قافله رفته بودو تاول ها
مانعي در دويدنم بودند
خستگي،تشنگي،تب بالا
سد راه رسيدنم بودند
قافله رفته بودو مي ديدم
مي رسد يك غريبه ازآن دور
ديدمش-سايه اي هلالي شكل-
چهره اش محو هاله ای از نور
ازنفس هاي تندو بي وقفه
وحشت و اضطرا

  • جمعه
  • 24
  • آذر
  • 1391
  • ساعت
  • 14:40
  • نوشته شده توسط
  • سیده زینب فیض
ادامه مطلب

شعر حضرت رقیه ( س) ( در دفتـــر شعــر کربلا این خاتون) *

4138
6

شعر حضرت رقیه ( س) (  در دفتـــر شعــر کربلا این خاتون) در دفتـــر شعــر کربلا این خاتون
عمریست به ریحـانه تخلص دارد
بالای ضـریح او ملک حـک کــرده
در دادن حــاجــات تـخـصـص دارد
شاعر: سيد محمد علوي

  • شنبه
  • 25
  • آذر
  • 1391
  • ساعت
  • 07:00
  • نوشته شده توسط
  • سیده زینب فیض
ادامه مطلب

شعر حضرت رقیه ( س) ( آنروز که احرام تمتع می بست) *

1441
1

شعر حضرت رقیه ( س) (  آنروز که احرام تمتع می بست) آنروز که احرام تمتع می بست
برشانه ی عرشیه ی عباس نشست
با آنکه سه سال بیشتر جلوه نکرد
گفتند که فاطمه است دیدند که هست
شاعر : قاسم نعمتي

  • شنبه
  • 25
  • آذر
  • 1391
  • ساعت
  • 07:01
  • نوشته شده توسط
  • سیده زینب فیض
ادامه مطلب

شعر حضرت رقیه (همه امید بچه ها ...عمه ) *

4277
9

شعر حضرت رقیه (همه امید بچه ها ...عمه ) همه امید بچه ها ...عمه
نشد از ما دمی جدا عمه
تا عمو در کنار علقمه ماند
شد ابلفضل خیمه ها عمه
پدرم روی خاک و نیمه ی شب
از پی بچه ها دوتا عمه
هر طرف ناله در بیابان بود
شد همه دشت یک صدا: عمه!
عمه از خیمه تا به مقتل رفت
گفتم عمه نرو ... کجا عمه؟
شبی از ناقه تا که افتادم
ناله کردم بیا بیــــا عمه ....
مانده ام بانویی که آن شب بود
مادرم فاطمه است یا عمه؟
هر کجا تازیانه بالا رفت
زود تر گشت جان فدا عمه
شهر تا ازدهام شد طفلی
داد زد زیر دست و پا عمه
کاش عمو بود تا که در نورش
بکشد خار پای ما عمه
تا نبینیم گریه ی هم را
من جدا گریه و جدا عمه
دیشبی را دلم به دریا زد
شکوه آغاز کرد با عمه
که مگر نیست احترام

  • جمعه
  • 24
  • آذر
  • 1391
  • ساعت
  • 14:57
  • نوشته شده توسط
  • سیده زینب فیض
ادامه مطلب

شعر حضرت رقیه ( س) ( مست شدم رقیه مذهب شدم ) *

10222
69

شعر حضرت رقیه ( س) ( مست شدم رقیه مذهب شدم ) مست شدم رقیه مذهب شدم
باده خور از ساغر زینب شدم
شکر که قلاده زدندم ز لطف
تا سگ این بیت ملقّب شدم
شاعر: توحيد شالچيان ناظر

  • شنبه
  • 25
  • آذر
  • 1391
  • ساعت
  • 07:28
  • نوشته شده توسط
  • سیده زینب فیض
ادامه مطلب

شعر حضرت رقیه ( س) ( ساده و بی کنایه می گویم) *

2134
4

شعر حضرت رقیه ( س) (  ساده و بی کنایه می گویم) ساده و بی کنایه می گویم
مثل ترتیل آیه می گویم
تا در این سینه ام نفس باقیست
" أنا کلب الرّقیه " می گویم
شاعر: توحيد شالچيان ناظر

  • شنبه
  • 25
  • آذر
  • 1391
  • ساعت
  • 07:30
  • نوشته شده توسط
  • سیده زینب فیض
ادامه مطلب

شعر حضرت رقیه ( س) (از فرط ضعف، دست به دیوار برده ام ) *

2186
2

شعر حضرت رقیه ( س) (از فرط ضعف، دست به دیوار برده ام ) از فرط ضعف، دست به دیوار برده ام
در کودکی شیبه زنی سالخورده ام
چشمان کوچکم دگر تار می روند
از بسکه زخمهای تنم را شمرده ام
بابا تن سه ساله ی تو درد میکند
و من به پیش عمه شکایت نبرده ام
دندانهای شیری من را شکسته اند
آن لحظه ای که دل به صدایت سپرده ام
هی درد من کشیدم و از ترس دشمنان
با ترس زانوان خودم را فشرده ام
بابا ببخش که نیمه رمق حرف میزنم
چند روز میشود که چیزی نخورده ام
هی غم کنار راس تو تکثیر میشود
هی دخترت کنار سرت پیر میشود
هی حرمله به چشم ترم آب می دهد
گهواره را جلوی رباب... تاب می دهد
بابا بیا که کل تنم درد می کند
گوشم ، لبم ، سرم ، دهنم درد می کند
بابا کبودیهای تنم را تو دیده ای؟!
لکن

  • جمعه
  • 24
  • آذر
  • 1391
  • ساعت
  • 15:10
  • نوشته شده توسط
  • سیده زینب فیض
ادامه مطلب

شعر حضرت رقیه ( س) ( ای وای از طنین دعاهای آخرت: ) *

1379
1

شعر حضرت رقیه ( س) ( ای وای از طنین دعاهای آخرت: ) ای وای از طنین دعاهای آخرت:
بابا بیا ، بیا پدرم ... مرد دخترت
بابا بیا ، بیا که ببینی چه شد سرم
یا لااقل بیا که ببینم چه شد سرت ؟! ...
از آن شبی که از روی ناقه چنان پری ...
از آن شبی که دیو سیه بود با پرت-
حتی خدای عز و جل گریه می کند
با روضه های اشک فشان مکررت
در آن شب سیاه به جز تو کسی نبود
نه عمه ، نه پدر ، نه عمو ، نه برادرت
حالا نیاز نیست به آغوش عمه جان
با تازیانه انس گرفته است پیکرت ...
سنگ خرابه بالش زیر سرت شده
گرد و غبار و خار و خس و تیغ بسترت
آنقدر گریه کن که :... پدرجان مرا زدند !!!
آنقدر ناله کن که بیاید برابرت
وقتی رسید ، " چادر " خود را بگو ولی
حرفی نزن دگر ز مصیبات معجرت ...
ای

  • شنبه
  • 25
  • آذر
  • 1391
  • ساعت
  • 07:32
  • نوشته شده توسط
  • سیده زینب فیض
ادامه مطلب

شعر حضرت رقیه ( س) ( گفتی الله اکبری هم هست) *

1419
1

شعر حضرت رقیه ( س) (  گفتی الله اکبری هم هست) گفتی الله اکبری هم هست
چون خداوند برتری هم هست
پیرو نفس خود شدم وقتی
که روش های بهتری هم هست
دست و دل بازتر شده قلبم
غیر تو فکر دیگری هم هست
علم دارم ولی بدون یقین
گفتم ای عقل ٬ باوری هم هست
غرق دنیا و منجلاب گناه
غافل از اینکه محشری هم هست
باب حاجات ٬ باب لطف خداست
غیر از این در ٬ اگر دری هم هست
لطف٬ از ذاتیات حتمی توست
عادتت ذره پروری هم هست
روز محشر امید دارم چون
فاطمه هست٬ حیدری هم هست
همه ی هستی ام فدای حسین
خرج ارباب ٬ نوکری هم هست
از کرامات روضه فهمیدم
ناله ی شعله ورتری هم هست
ناله ی دختری که نیمه ی شب
دید بین طبق٬ سری هم هست
گفت : ای تکسوار نیزه نشین
تو نگفتی که دختری هم هست؟
کربلا تا

  • جمعه
  • 24
  • آذر
  • 1391
  • ساعت
  • 15:21
  • نوشته شده توسط
  • سیده زینب فیض
ادامه مطلب

شعر حضرت رقیه ( س) ( در راه جنون تو دلم محکوم است) *

2682
11

شعر حضرت رقیه ( س) (  در راه جنون تو دلم محکوم است) در راه جنون تو دلم محکوم است
در وادی ما لطمه زنی مرسوم است
در راه تو ارزشی ندارد جانم
از جای شکاف قمه ام معلوم است

  • شنبه
  • 25
  • آذر
  • 1391
  • ساعت
  • 07:35
  • نوشته شده توسط
  • سیده زینب فیض
ادامه مطلب

شعر حضرت رقیه ( س) ( ما شیعه حیدریم و سرافرازیم) *

1848
2

شعر حضرت رقیه ( س) (  ما شیعه حیدریم و سرافرازیم) ما شیعه حیدریم و سرافرازیم
دل به عشق آل فاطمه میبازیم
فرمانده لشکری ما عباس است
در ارتش او تا به ابد سربازیم
تا کور شود هر آنکه نتواند دید
ما به بارگاه اهلبیت می نازیم
از صحن رقیه تا حریم زینب
بین الحرمین دیگری میسازیم
شاعر: مرتضي كربلايي

  • شنبه
  • 25
  • آذر
  • 1391
  • ساعت
  • 07:39
  • نوشته شده توسط
  • سیده زینب فیض
ادامه مطلب
راهنمای علائم موجود در فهرست:
عدد کنار این علامت نشانگر تعداد کاربرانی ست که این مطلب را پسندیده و به دفترچه شعر خود افزوده اند
عدد کنار این علائم نشانگر میزان محبوبیت شعر یا سبک از نظر کاربران می باشد
اشعار ویژه در سایت برای کاربران قابل دسترس نیست و فقط از طریق خرید اپلیکیشن مورد نظر این اشعار در داخل اپلیکیشن اندرویدی قابل رویت خواهند بود
این علامت نشانگر تعداد کلیک یا بازدید این مطلب توسط کاربران در سایت یا اپلیکیشن می باشد