کودکی بودم میان کاروان
دختری دردانه وشیرین زبان
گاه بودم روی زانوی پدر
گاه آغوش عموی مهربان
گرمی آغوش اکبرکیف داشت
بود مشتاقم همه پیر وجوان
یاد باد آن روزگار عزتم
آه وصد افسوس از جور زمان
آه از آندم که عاشورا رسید
شد مصیبتها برای من عیان
یک به یک دشمن عزیزانم گرفت
گشت فصل زندگانیم خزان
چیده شد گلهای باغ فاطمه
مانده تنها وپریشان باغبان
باغبان بابای مظلومم حسین
بی برادر بی پسر بی همرهان
عاقبت نوبت به بابایم رسید
او شهید ومن یتیمی بی نشان
شد غروت وحمله غارت شروع
در حریم بی کس وبی پاسبان
دیده گریان می دویدم هر طرف
عمه ام گریان به دنبالم دوان
گوش من شد پاره غارت گوشوار
ذکر لبهایم خداوندا
- سه شنبه
- 26
- آبان
- 1394
- ساعت
- 12:57
- نوشته شده توسط
- سید محسن احمدزاده صفار








