روزی اندر دشت مجنون می گذشت
آهوئی بگرفت صیادی به دست
بهر این کز لحم آن آهو خورد
خواست صیادش که از تن سر برد
حال آن آهو را چون مجنون بدید
در بر صیاد چون آهو دوید
خویش را در پای صیاد او فکند
دست او بگرفت و گفت آن مستمند
گر تو را بر قتل این آهوست خوش
پیش از این آهو مرا اول بکش
این بگفت و آنقدر مجنون گریست
کز غمش صیاد چون جیحون گریست
گفت صیادش که ای شوریده حال
هست مهرت از چه رو با این غزال
چون ز صیاد این سخن مجنون شنید
از جگر سوزنده آهی بر کشید
گفت آهو را ندارم از چه دوست
که شبیه چشم لیلی چشم اوست
چون محمد بود وجه ذوالجلال
وآن علی اکبر شبیهش در جمال
داشتی زین رو حسین بن علی
با
- دوشنبه
- 13
- شهریور
- 1391
- ساعت
- 17:05
- نوشته شده توسط
- علی





