دلم روشن شده نزدیک شدیم به آخر ظلمت
تموم میشه فراق و غم اگر چه طول کشید غیبت
- جمعه
- 10
- بهمن
- 1399
- ساعت
- 15:34
- نوشته شده توسط
- علی صمدی
دلم روشن شده نزدیک شدیم به آخر ظلمت
تموم میشه فراق و غم اگر چه طول کشید غیبت
در آهنگ (سلطان قلبم )
ای یوسف زهرا بیا
هجران بس است مولا بیا
جان آل عبا بیا
چشم انتظارم
موسم درد و غم آمد
مولا بیا ماتم آمد
بزم دخت خاتم آمد
چشم انتظارم
ای منتقم جان زهرا کجایی
در سوریه یا که در کربلایی
کی میشود تا بیایی بیایی
چشم انتظارم
(کر)
جان و دل ما تو هستی تو هستی
دلبند طاها تو هستی تو هستی
خونخواه زهرا تو هستی تو هستی
جان به دردت گرفتار است
دلم از عشقت بیمار است
بی تو شب و روزم تار است
پس کی میایی
ای گوهر نایاب من
ای شمس من،مهتاب من
عجل فرخ ارباب من
پس کی میایی
تو صاحب العصر و صاحب زمانی
تو قبله گاه همه عاشقانی
بر فاطمه روحی و جسم و جانی
پس کی میایی
(کر)
جان و دل ما تو هستی تو هستی
دلبند طاها تو هستی تو هستی
خونخواه زهرا تو هستی تو هستی
در سبک (ای دل اگر عاشقی منتظر یاد باش )
یابن الحسن عاشق آمدنت جان ها
مدح تو گوید دلا سر به سر عنوان ها
معنی و هم حافظ و قاری قران تویی
عاشق لب های تو آیه ی قران ها
خال لبت ای نگار مهر نمازم شده
سجده گهه کبریاست آن لب و دندان ها
ما همگی محرم حج رخت گشته ایم
زبح رهت میکنیم این همه قربان ها
ای شه و میر هدا _ گشته ای از ما جدا
مدح تو گوید خدا در همه داستان ها
ای خبر سرمدم _ سر به ره تو زدم
جمعه شده آمدم _ ای مه دوران ها
دل شده غخوار تو _ در کف دیدار تو
ما همه بیمار تو _ تو همه درمان ها
قبله گهم کوی تو _ کعبه من روی تو
حبل متین موی تو_ ای شه رضوان ها
گر تو عنایت کنی _ ذره کرامت کنی
دعبل عالم شود جمله پریشان ها
میشود یابن الحسن در اوج غم یارم شوی؟
میشود همراه و غمخوار و هوادارم شوی؟
غرق غم ها میشوم هر لحظه یادت میکنم
خواهشی دارم به وقت غصه غمخوارم شوی
در قراقت روز و شب گریانم و زارم بیا
از کرامت ناظر این دیده ی زارم شوی
در شب قدری فقط بی قدر چشمان توام
یک شب قدری دلا شمع شب تارم شوی
جان زهرا خواهشی دارم ز تو ای محتشم
در شب احیا دلا ، مهمان افطارم شویی؟
من #پریشانم که عصیان کارم و غرق خطا
یابن الزهرا بین عصیان ها حصارم میشوی؟
رخسار ملیح ات شده سر سلسله ی دل
چون مُتَکِفِ حَج تو شد قافله ی دل
جانا همه خوبان جهان جمله گدایت
این سینه و این جان و دل و دیده فدایت
ای شَمس جهان گستر دل صورت ماهت
صَد چون شبِ یلدای زمان زُلف سیاهت
بر سینه زده برق نگاه تو شراره
شرمنده ی چشمان تو شد ماه و ستاره
ای پِلک تو سر نیزه و چشمان تو ساحل
لبهای تو خان کَرم و ؛ دیده چو سائل
آهو صِفت ام در صف این تیر نگاهت
سر چشمه ی چشمان زمان چشم سیاهت
بُت خانه ی ارواح فلک روح و روانت
ای طاق مُقَوَس به دل ابروی کمانت
جانا بفدای رَه تو روح پریشان
ای فُلک نجات ِ من و ای نوح پریشان
جمعه های فراق سر شد با
آه و اشک و دعا و خونجگری
سهم ما بعد این همه حسرت
نشده غیر درد و در به دری
یوسف فاطمی نشان قلوب
بی کلاف آمدیم تا بخری
سر بازار عشق منتظریم
دست خالی بدون سیم و زری
گم شدیم و پی تو می گردیم
زیر پا را نمی کنی نظری
میشود یک دقیقه هم که شده
جمع ما را به خیمه ات ببری
یا غلامان سینه چاکت را
از سر لطف و مرحمت بخری
شب غم را سحر نما بگرد
شده هجران تو چه درد سری
تو بیا تا بهار هم برسد
با تو دارد بهار هم ثمری
یادگار خدا به روی زمین
تا به کی از ظهور بی خبری
من آمدم به کوی تو
برای گفتگوی تو
با کوله باری از گناه
شرمنده ام ز روی تو
مرا مران مرا مران
تو ای عزیز فاطمه
تویی تویی پناه من
دوای درد و آه من
منم گدا تو شاه من
ببخش تو بر گناه من
مرا مران مرا مران
تو ای عزیز فاطمه
نمیزنم به هر دری
زهرکس آشنا تری
یبن الحسن قسم به حق
تو آبرو نمی بری
مرا مران مرا مران
توای عزیز فاطمه
سرم شود فدای تو
فدای خاک پای تو
برای دیدنت بگو
من چه کنم برای تو
مرا مران مرا مران
تو ای عزیز فاطمه
به درد خود کجا رَوَم
اگر رَوَم خطا روم
تا که توهستی به حضور
جای دگر چرا رَوَم
مرا مران مرا مرا
تو ای عزیز فاطمه
قلب مرا جلا بده
درد مرا دوا بده
برای حاجت دلم
برات کربلا بده
مرا مران مرا مران
تو ای عزیز فاطمه
قسم به جان مادرت
من که شدم در به درت
چه میشود مگر دمی
نظر کنی به نوکرت
مرا مران مرا مران
تو ای عزیز فاطمه
من به فدای نام تو
فدای آن مقام تو
درد تراب و خواهشش
مرا بخوان غلام تو
مرا مران مرا مران
تو ای عزیز فاطمه
#رضا ترابی گیلده
تَرَنُمِ ترانه تو ، ترانه در ترانه شد
هم این زمانهم آن زمانزمانه در زمانه شد
تو از خدا نشانه ای منم نشانه جویمَت
نشانهها کنار هم نشانه در نشانه شد
بَها ، بهانه میدهد ، به من بها ، نمیدهد
تویی بهانهی دلم بهانه در بهانه شد
نهان تویی عیان تویی جوانهها ز عشق تو
جوانه و جوانهتر ؛ جوانه در جوانه شد
تو باعثی مکان شده مکانی از مکان دل
که بی تودل مکان که نه مکانِ لا مکانه شد
عید قربان گشت و ای قربان چشمانت بیا
ای خلیل عشق من جانم به قربانت بیا
نفس خود را سر بُریدَم تا به راهت سَر دَهم
تا که بانک اَلعجل بر بام مکه سر دهم
عید قربان گشت و اما عیدی ما دست توست
غرق عُصیانم ولی چشم ودلم سرمست توست
یک نظر از سوی تو صد مُرده اِحیا میکند
درد هجرت را فقط رویت مُداوا میکند
غرق صدها مشکلم ای سید مشکل گشا
مُعجزه درمان دردم باشد ای مُعجز نما
ای نگارا جَذبهات را عاشقان دِل میدهد
روز عید است و شَهان عیدی به سائل میدهد
از اَزل دلها شده سرمست و شیدای شما
جان زهرا عیدیَم باشد تماشای شما
الطفاطی کن ز عشقت سینه سوزانتر شوم
من (پریشانم) نظر کن تا پریشانتر شوم
بر لبم نام شما ، آواره ، حیرانم ، ولی ...
اَلعَجل میگویم و حیران و گریانم ، ولی ...
کو به کو میگردمت ای صاحب کاشانه ها
بیحضورت غرقآهم ،سینه سوزانم ،ولی ...
از کرم دستم گرفتی ای خدایِ معرفت
رو سیاهم ، مُهر نَنگم ، گرچه دربانم ، ولی ...
تو کنارم بود و هستی ،من به غیبت بودهام
حاضر و ناظر تویی من خار و پنهانم ، ولی ...
باطناً غرق گناهم ، ظاهراً مست شما
گرچه میگویم فدایت این دل وجانم، ولی ...
تیشه بر ریشه زَنم با ریش و با بی ریشِگی
ادعا دارم که پای بندِ عهد و پیمانم ، ولی ...
غرق عصیان هستم و شیطان بُت عظمای من
هر شب جمعه به هیئتها ثنا خوانم، ولی ...
موقع درد و بلا نادِم زِ اعمالِ خودَم
چند روزی از گناهانم پشیمانم ، ولی ...
از یَم لطف شما دردَم که درمان میشود
میشوم بیگانه ، گر مدیون درمانم ، ولی...
گَه بِسان ساربانم ، گاه شاعر می شوم
مینویسم بوده مهدی دین و ایمانم ، ولی ...
طاهراً گر به تَخلص شد پریشان نامِ من
باز گویم بی شما دائم پریشانم ، ولی ...
معجزهها میکند نغمهی نام شما
دل زِ همه میبَرد نام هُمام شما
گر چه حرامم شده مستیو مِی ، کافرم
مست کند چون مرا باده و جام شما
گر چه جهانی شده نغمهی یا مرتضی
نام علی گشته چون رمز قیام شما
باعث این غیبتت زشتی اعمال ما
از بدی من شده خنده حرام شما
خاکبهسرمن کیام؟منکهغلامت نیام
عرش و زمین و زمان جمله غلام شما
نیست گلایه شها من بَد و نالایقم
لِیک امامَم تویی شیعه خُرامِ شما
طبعمن ازمعصیتوحشی و کیمیشود
طبع پریشان شود رامِ مُدام شما
ای دل مَکن تَقلا آقا نخواهد آمد
تا نیست دل مکانش ، بیجا نخواهد آمد
دلدار و یار و غمخوار در یاریِ نگار است
یاری به غیر داری ، یارا نخواهد آمد
هر ثانیه اگر چه وقت ظهور یار است
تا ما به غیبت هستیم مولا نخواهد آمد
مهدی به بیکسیها همچون علیست، اما
روزی که او بیاید تنها نخواهد آمد
تا جای مرتضی را در دل عُمر گرفته
آن نورِ دیدگانِ طاها نخواهد آمد
تا حَق فاطمیه عالی اَدا نگردد
دلبند و یادگارِ زهرا نخواهد آمد
در جستجویِ یارَم هر سوی و کوی و بَرزَن
تا رام او نَگشته دلها نخواهد آمد
کودک بجای مَشقاش بر دفترش نوشته
اینجا که سفره خالیست بابا نخواهد آمد
ای خامهی #پریشان اَندر پِیِ نگاری
بیگانه گشته تا دل با ما نخواهد آمد
در باطن و به ظاهر دَمها زدی زِ مولا
عمرات به سر رسیده گویا نخواهد آمد
ای شــاهِ قافیــه،گـویَمت غَـزَل غَزَل
چـون عـاشقِ نامَـت شـدم اَزَل اَزَل
یک تـارِ مـویِ تـو مـولا نمیـدهـم
گـر لَعـل و گـوهرها دَهند جَبَل جَبَل
ای دلـربـایِ پـردهِ نشیـنِ زمـانـه ها
دلمیدهمبهجذبهیعشقت جَمَل جَمَل
عشق تو شیرینیِ همهی تلخی هاست
سَـر میکشم زَهـر فراقت عَسَل عَسَل
بیهوده نیست که عَوالم گـدای توست
ای نـورِ تـو بـه کَـواکـب عِلَل عِلَل
مـن دَست زِ دامـن تـو بَر نمیکشـم
گر تشنـه بـه خونـم شـود مِلَل مِلَل
میگردمَت ز ِهـر گُـذری و بـه هر دلی
در جستجـوی تـو بـودم مَحَل مَحَل
لطفـی نُمـا و بیــا ای ضَمیـرعشـق
تا لاله بـر قُـدوم تـو ریـزم بَغَل بَغَل
یـوسف تـریـنِ همهی یوسُفـان بیـا
چوناِدعای یوسفیاش شد دَغَل دَغَل
تــا روز قیــامت بگـویم بیــا بیــا
فرصت دهـد بـه عمـرم اگر اَجَل اَجَل
دست چَپاول به شیعه گرفته اَجانِبان
قرآن به سـر گرفتـم و میگویم اَلعَجَل
مستانهباش و پریشان چنین نویس
مهدی بیا به حرف نیست عَمَل عَمَل
گرچه گفتم باز میگویم بصد تکرارها
با عمل باشد سخن گردد دُر گفتارها
تا زمانی که منافق رخت خدمت در تن است
تا ابد او می نهد بر دوش ملت بارها
خائینین چون مار خوش خط دلربایی میکند
الحذر از نیش مخفیّ همینسان مارها
ای « فقیر» از درد هجران باز کن چندی سخن
تا نماند پشت پرده بعضی از اسرارها
ما بظاهر عاشق فرزند زهراییم و لیک
صحنه سازی میکنیم با این چنین رفتارها
نام او چون میرسد گوییم سرباز توییم
مانده تنها شاه دل با اینهمه سر بارها
روز و شب بر یوسف زهرا شده خونین جگر
اشک غم ریزد خدا داند در و دیوارها
فقر تبعیض و فساد و جور و ظلم و هلهله
تا ثریا رفته این بی عدلی اغیارها
اهل هیت جان زهرا مهدی هم تنها شده
پشت بر سلطان نموده صد اسف سردارها
یوسف زهرا مگر نه جانشین مرتضاست
پس کجا مانده کُمیل و میثم تمارها
قبل تو صدها هزاران شعر هم گفتند «فقیر»
ما خم یک کوچه ایم از اینهمه تکرارها
گر دو روز عمر مرا یک نفس بماند
در انتظار ناجی فریادرس بماند
ما دم ز آزادی و دم ز صفا زنیم
آن رهبر شکسته دل کنج قفس بماند
میدان عمل بخدا خالیست گم شویم
فارس پیاده و اینک همت فرس بماند
در انتظار یار سفر کرده سالهاست
چشمم به راه و گوش به بانگ جرس بماند
گلها صده پژمرده از جفای روزگار
گل نیست٬ دور بر خار و خس بماند
شاه جنان شده تنها بگو فقیر
هر کس نرفت سمت او زهدف پس بماند
با من بگو تا کیستی؟ مهری بگو ماهی بگو
خوابی ، خیالی، چیستی؟اشکی بگو آهی بگو
عشق تو را با جان خرم، گفتی تورا من گوهرم
ای گوهرم ای سرورم از من چه میخواهی بگو؟
غمخوار و دلخواه توأم، من ناله و آه توأم
از هجر تو جان بر لبم از دردم آگاهی؟ بگو
هرشب به رویایِ توأم، مجنون و شیدای توأم
وَلله نگویی سرزده از من چه کوتاهی بگو
یار من تنها تویی چون یوسف زهرا تویی
شاها از این زارِ فقیر تو هر چه میخواهی بگو
عصریمیز آشفته دور یا مرتضی حیدر مدد
گون ب گون طغیان ائدیر ظلم و فساد و شر و بد
گر زلیخا جرمینه یوسف نچه ایل زندان چکوب
بیزلرین اعمالینه «مهدی» اولوب حبس ابد
ای صبح فروزنده روشنگر جانی
احوال شب تار مرا با تو که گوید؟
این جمعهٔ پایان همین سال غمین است
پس حسرت دیدار مرا با تو که گوید
ای لاله گلزار علی، غنچهٔ زهرا
دامان پر از خار مرا با تو که گوید
تو همچو عمویت بخدا بحر سخایی
آشفتگی کار مرا با تو که گوید
این جمعه و آن جمعه فقط حد سخنهاست
درد و غم بسیار مرا با تو که گوید
تو شاه جنانی بخدا، منکه فقیرم
بد عهدی اسرار مرا با تو که گوید
با وجود من عجین هستی و با غمت عجینم
چشم پوشیدم از عالم که فقط تو را ببینم
دردمندم! برسان نسخه ای از گوشۂ چشمت
تویی آخرین امیدم ای طبیبِ دلنشینم
مسجد و قبله و سجاده خودِ کعبه؛ تویی تو
برده عشق تو به غارت؛ دل و هوش و عقل و دینم
فتنه بر پا شده اما به هوایت ایستادم
شبهه تأثیر ندارد به خدا که در یقینم
«یا أباصالحِ» عالم مددی! که دور از تو
نفْس ِ طغیان زده میزند پیاپی به زمینم
بدَم اما به تماشای تو محتاجم و گاهی
کاش در خیمۂ تو قدرِ نگاهی بنشینم
تا شکوفا بشود بر لب تو صد گلِ لبخند
باید از باغ ارادت گل نرگسی بچینم
شب لیلة الرغائب به تو اختصاص دارد
همه آرزوی من هستی و مشتاق ترینم!
#لیلة_الرغائب_شب_انتظار
#أللهم_عجل_لولیک_الفرج
◾️"بنداول"◾️
عاشقم،ازدلم،میخونم برایت
میکنم،جانم را،دررهت فدایت
روسیاهم،ولی،آقادوست دارم
هستیم،شمایی،ای داروندارم
بانگا،هی قلبم،راخانه ات بنما
یوسفه،فاطمه،پسره مرتضی
آقابسه،هجر و دوری،خسته ام از،این همه صبوری
دسته من گیر،حافظم باش،میدونم که،ازمن تورنجوری
?مهدی(2)آقای غریبم
* * * *◾️◾️◾️
◾️"بنددوم"◾️
باخطا،قلبت را،هرلحظه شکستم
هرموقع،که دربز،مه گنه نشستم
با زبان،با نگاه،آتش را خریدم
باعصیان،دستم راازدستت کشیدم
نکردم،دعایی،برای ظهورت
نبودم،منتظر،برای حضورت
داره میره عمرم آقا،کی می آیی مولا یابن الزهرا
جمعه هامن بیقرارم،بگو کجایی مولا یابن طاها
?مهدی(2)آقای غریبم
* * * *◾️◾️◾️
◾️"بندسوم"◾️
سینه ی فاطمه،خون ریزد،واویلا
ازچشمانه علی،اشک ریزد،واویلا
جگره،مجتبی،شدپاره ی غمها
بی سرشد،ثارالله،دردشته کربلا
غارت کرد،آتش زد،خصم دون خیمه ها
ساربان،همسفر،با زینب در صحرا
اهلبیت،بزمه می،بازاره برده ها
سه ساله،خرابه،وای از جسارتها
این مصیبات،پیشه رویت،اشک خونین،میباردازچشمت
دیدنه تو،آرزوی من،شد دعایه من،مهدیا ظهورت
?مهدی(2)آقای غریب
ای به تیر غمزه ات جان ها شکار
خاک راهت کیمیای روزگار
سایل کویت شهان تاجدار
یابن الزهرا، ای علی رایادگار
خسته ام، ازتلخی این انتظار
نذرکردم تابیایی در بهار
روزهاهم مثل شب گشته سیاه
نیست توفیری میان مهروماه
عمرهادرتیره گیها شد تباه
گشته ابنای بشر غرق گناه
بیقرارم، بیقرارم، بیقرار
نذرکردم تابیایی دربهار
عشق تودل رامسخرکرده است
سینه را نورت منورکرده است
شهرراعطرت معطر کرده است
خاک را لطفت مطهرکرده است
کوهها ازهیبتت درانکسار
نذرکردم تابیایی دربهار
کنج خانه دورازهرقیل وقال
درخفا، ازدیده ی اهل وعیال
بود ذکرم لحظه ی تحویل سال
یامحول؛ کن نظربرخسته حال
خواستم وصل تورا ازکردگار
نذرکردم تابیایی دربهار
کی نمایی روی چون مه را عیان
رخ مگیراز ما توای آرام جان
مونس روز وشبم آه وفغان
غصه دارم وسعت هفت آسمان
"ناعمم"بیگانه از ایل وتبار
نذرکردم تابیایی دربهار
محو تولای اباصالحم
واله و شیدای اباصالحم
ساکن میخانه عشقم ولی
تشنه صهبای اباصالحم
چون همه اهل کمال و ادب
خاک کف پای اباصالحم
چله نشین حرم بندگی
طالب ایمای اباصالحم
درحرم عاطفه مجنون صفت
بادیه پیمای اباصالحم
مفتخرم اینکه بدشت جنون
بیدل و رسوای اباصالحم
بازچویک زورق بشکسته ای
غرقه بدریای اباصالحم
دلخوشم آدینه دیگررسد
چونکه بدنیای اباصالحم
فاش سخنگویم وچون اهل حق
درپی معنای اباصالحم
گرچه بفتوای خرد دلخوش از
دولت فردای اباصالحم
لیک دراین برهه قبولم کند
خرم ازاین رای اباصالحم
ورنه بدنیای غزلهای خویش
موجب ایذای اباصالحم
من که بامیدکرامت ازاین
همت والای اباصالحم
(مژده)شوریده سرم خیره بر
مهرفرحزای اباصالحم
آقای من، اجازه بده دیده ترکنم
خون جگر، به گریه روان ازبصرکنم
آقا؛ شنیده ام که غریبید و منتظر
آقاببخش؛ حال چه خاکی بسر کنم؟
شرمنده ام، امام خود از یادبرده ام
حالا چگونه از سرکویت گذرکنم؟؟؟
باید برای آنکه شما رارضاکنم
ازجمله ی علایق دنیا حذرکنم
وقتش رسیده بهرتمنای وصلتان
جان را برای زخم زبانها سپر کنم
گرچه نمیخرند مرا خلق روزگار
باید تمام اهل وطن راخبرکنم
باهم برای آمدن تو دعا کنیم
باسوزناله جان جهان در شررکنم
آقا کلاف نیست به دستم، دل است، دل
بازارعشق توست، چه غم گر ضررکنم
"ناعم"نداردازغم هجرانتان قرار
آقای من؛ اجازه بده دیده ترکنم
جمعه های انتظار
روز و شب باجمعه هاچشم انتظارمهدییم
در همه اوقات عمرم بیقرار مهدییم
ندبه خوان جمعه ها درهرسحرباصد امید
قول دادم من به دل پای قرار مهدییم
این روزها محو شلوغیهای عیدیم
حالا نیا !؛ سرگرمِ دید و بازدیدیم
بازارمان سکهست، درگیر حراجیم
یوسف نیا که سخت مشغول خریدیم !
ما پاسخ «هَل مِن مُعینت» را ندادیم
خود را به نشنیدن زدیم؛ اما شنیدیم
ما را بهشتی کرد، استغفارهایت
اما دوباره تا جهنم صف کشیدیم
تا سوی ما از راه دلسوزی دویدی ...
دنبال هر راهِ فرار از تو دویدیم
خود را شبیه کفتر جلد تو کردیم
اما به بام دشمنانت هم پریدیم
راه تو را دیدیم و از بیراهه رفتیم
حاجی شدیم؛ اما به کفرستان رسیدیم
بییاریات را جای یاری گریه کردیم
بر شورهزار خویش، بیهوده چکیدیم
بی خیرتر از ما نخواهی دید؛ هر چند ...
جز خیر، از دستان تو چیزی ندیدیم
گفتند، از دل میرود هر کس که رفته
با اینکه بین مایی از تو دل بریدیم !
من گرفتار شبم در پی ماه آمده ام
ازهمه رانده شدم نزد تو شاه آمده ام
تو مرانم دگر از کوی خود ای مهدی جان
چونکه در کوی تو من بهر پناه آمده ام
#اللﮩـم_عجـل_لولیـڪ_الفـرجــــ
یا صاحب الزمان
آخرین ماه هشت وچار، بیا
بهر انسانیت بهار، بیا
طعنه ها دشمنان به ما بزنند
حجت خوب کردگار، بیا
دور غیبت بسر بر ای جانا
ختم زیبای انتظار، بیا
عالمی شوق دیدنت دارند
پرده از رخ بزن کنار، بیا
ای تو صیاد چیره دست قلوب
زودتر بهر این شکار، بیا
جان ما شیعیان به قربانت
همه هستیم بیقرار، بیا
با ظهورت جهان نما روشن
صاحب عصر و روزگار، بیا
دل مستضعفین پراز دردست
ای شفابخش قلب زار، بیا
قاصم ظالمین وجبارین
بهر مظلومها تو یار، بیا
تو همان وعده ی خداوندی
مهدی ای برهمه نگار بیا
شعر:اسماعیل تقوایی
هر که از تو سرود حسّ می کرد
آینه بود و منعکس می کرد
گریه با چشم ملتمس می کرد
نفس امّاره هم طلسمی کرد
که نفس می کشم تباه شوم
عمر لبریز از اشتباه شوم
من زمستانم و بهارم نیست
جان این که نفس برآرم نیست
حال و روزی به روزگارم نیست
انتظاری از انتظارم نیست
جمعه ها گر چه با تو می جوشم
صبح شنبه شدی فراموشم
اختیاراً به دام جبر افتاد
تا به یاد جهان قبر افتاد
شاعر تو به پای صبر افتاد
خواب دیدم حریر ابر افتاد
چشم ها خیره سوی خورشید است
کعبه هم محو روی خورشید است
قوّت جان نیمه جانم کو؟
خسته ام ، زخمی ام ، توانم کو؟
مَردُم آقای مهربانم کو؟
مهدی صاحب الزمانم کو؟
کوهی از غصه ها شدن سخت است
دوری از تو برای من سخت است
به شب تیره ام سحر برگرد
مرهم چشم های تر برگرد
زخم جا مانده بر جگر برگرد
در سفر مانده از سفر برگرد
التماس دعای هر شب من
العجل های مانده بر لب من
می رسی تا تمام شب برود
صف اهریمنان عقب برود
پرچم فتح تا حلب برود
تا اروپا وجب وجب برود
می رسی با سپاه ایرانی
با سپاهی پر از سلیمانی
بر لب خسته ی همه آهی
با دل ما همیشه همراهی
با خروش بقیة اللهی
می رسی در هوای خونخواهی
وارث ذوالفقار مولا ، تو
غرّش انتقام زهرا ، تو
می شود انتخابتان باشم؟
دعوت مستجابتان باشم؟
خادم انقلابتان باشم
جمعه ای پارکابتان باشم
آه مظلوم مانده و ظالم
مصلح کلّ ؛ قیام کن قائم
ای آشنا غریب دیار غریب ها
ای برده آرزوی تو صبر از شکیب ها
ای آنکه بی حضورتو رنجی همیشگی ست
ابلیس ها و آدم و حوا و ... سیب ها
ای غایبی که حاضر و ناظر تر از تو نیست
وی راز سر گشوده به شرح عجیب ها
زیباترین روایت درد محبت است
از هجر تو، هر آنچه نوشتند ادیب ها
ای لیله الرقایب دنیای عاشقی
با اشک های ذکر سمیع الرقیب ها
آه است داد مرغ سحر ، بی نگاه تو
داد است آه بزم شب عندلیب ها
وقتی غزل به شکل دعا گفته میشود
آید ردیف و قافیه ... امن یجیب ها
دنیا چه کودکانه بشر را فریب داد
ماندست قصه های غمت با حبیب ها
ای مه زپشت پرده ی غیبت ظهور کن
رفتند پشت نام تو ، مردم فریب ها
انجیل اگر. برادر قرآن اعظم است
خنجر چرا کشیده به منبر صلیب ها؟
باید برای غربت تو گریه ها کنم
با وعظ واعظان و خطاب خطیب ها
جنت اگر به وعده نصیب امانی است
رحمت به روح مردم دور ازنصیب ها
ماییم وروزهای غم افزای غیبتت
دردآوراست غربت شبهای غیبتت
ازهجرت ای سفیرعدالت همیشه هست
درسینه غصه ای به درازای غیبتت
آواره ایم هنوز چوگمگشتگان راه
درطول و عرض پهنه ی صحرای غیبتت
مارا چوشیشه میشکند سنگ دردها
سرمی کنیم باهمه...، منهای غیبتت
خودخسته ای زحال بد دوستان خود
ما خوش نشسته ایم ولی پای غیبتت
نقدجوانی ازکفمان رفت ای دریغ
بازنده ایم در ره سودای غیبتت
مثل همیشه بیخبر از گریه های تو
ما سرخوشیم در "شب یلدای"غیبتت
چیست یلدا این همه چشم انتظار
انتظارش میکشد لیل و نهار
فرق امشب با دِگر شبها کجاست؟
یک شبی مانند شبهای خداست
اینهمه آمادگی از بَهر چیست
پاسخ این یک سوالم نیست ،نیست
چشم یک انسان کامل در رَه است
بر زمین و آسمان شاهنشه است
ذرّه ای از اینهمه شوق و شعف
کاش میشد خرج آن کان شرف
چند یلدا آمد و ما بیکسیم
محضر پاکش خدا،کی میرسیم
کاش میشد (بیکَسا)آدم شوی
لحظه ای با صاحبت همدم شوی