روز آدینه شد و تشنه ی دیدار توام
سالیانیست که سرگشته بازار توام
بوی پیراهن تو میرسد از راه کنون
یوسفا دیده به راه تو و بیمار توام
- جمعه
- 2
- فروردین
- 1392
- ساعت
- 13:44
- نوشته شده توسط
- غریب مدینه
روز آدینه شد و تشنه ی دیدار توام
سالیانیست که سرگشته بازار توام
بوی پیراهن تو میرسد از راه کنون
یوسفا دیده به راه تو و بیمار توام
یادش بخیر شور و سروری که داشتیم
یادش بخیر چشمه ی نوری که داشتیم
یادش بخیر مهدی صاحب زمانمان
در کنج قلب موسیِ طوری که داشتیم
دیشب کنار من تو بگو نانوا چه گفت:
یادش بخیر ، با تو تنوری که داشتیم
یادش بخیر ، همت و چمران و باکری
پس کو کجاست عشق و غروری که داشتیم
مرد شرور شهر، دو دست مرا گرفت....
یادش بخیر مرد شروری که داشتیم....
چشمانمان عیوب کسی را ندیده بود....
یادش بخیر ، حالت کوری که داشتیم
یک "یا حسین" قفل دلم را شکسته بود
یادش بخیر ، رمز عبوری که داشتیم....
دیگر شکیب نیست مرا با خودت ببر
یادش بخیر، قلب صبوری که داشتیم
شاعر : جعفر ابوالفتحی
آقا بیا که فاجعه از حد گذشته است
انسان ز مرز هر چه نباید گذشته است
آقا بیا ببین که چه ها در زمان ما
بر امت مسیح و محمد گذشته است
تو شاهدی خودت که در این روزگار تلخ
بر دوستان خوب خدا بد گذشته است
هر روز بی قراریمان می شود فزون
فرصت برای حوصله شاید گذشته است
فرماندهان ناب تو شاید شمارشان
از مرز شوق آور سیصد گذشته است
هر روز ترس و توطئه، هر روز مرگ و خون
آقا بیا که فاجعه از حد گذشته است
حق می شود انکار و من انگار نه انگار
منصور سر دار و من انگار نه انگار
چون زلزله بر گرده ی ادراک جوانان
باطل شده آوار و من انگار نه انگار
در چنگ هوسهای خیابانی اشباح
عشق است گرفتار و من انگار نه انگار
در قدس و هرات و حلب و موصل و کشمیر
اردو زده تاتار و من انگار نه انگار
کشتند و دریدند شکمهای زنان را
سگهای میانمار و من انگار نه انگار
فریاد از این عصر تماشاگری مرگ
خورشید سر دار و من انگار نه انگار
ای وعدۀ خدا ز چه تأخیر کرده ای؟
دیگر برای آمدنت دیر کرده ای
در اشتیاق پیرهنت سالیان سال
یعقوب چشم های مرا پیر کرده ای
خورشید اهل بیت، طلوعی دوباره کن
عمرم به آخر آمده و دیر کرده ای
قابل نبوده ام به حسابم بیاوری
ر بی تفاوتی همه گیر کرده ای
با ربنای نافله هایت، دل مرا
در روضه ها تو صاحب تأثیر کرده ای
با گریه بر مصائب مظلوم کربلا
آیات سرخ قافله تفسیر کرده ای
هر خیمه ای که روضه ی عباس خوانده شد
گریه برای دست علمگیر کرده ای
شاعر:احسان محسنی فر
شبی ای کاش چشمم فرش می شد زیر پای تو
و من قربانی چشم تو می گشتم، فدایِ تو
به مژگان می زدم جارو کف کفش تو را امّا
به جنت هم نمی دادم، کفی از خاک پای تو
برای قلب مجروحم کمی تو روضه می خواندی
میان اشک می مردم، به پای روضه های تو
دلم می خواست مثل گل شبی بودی در آغوشم
از این رو می بردم حسرت همیشه بر عبای تو
هوای چشم های من همیشه تا ابد ابری است
که دارم در دلم یاد تو و در سر هوای تو
به یاد نرگس بیمار تو یک عمر بیمارم
ندارد سینه ی زخمی شفا غیر از شفای تو
گرفته کعبه رونق بس که گردیده به گرد تو
صفا حتی صفا را وام دارد از صفای تو
الا ای آخرین منجی، امام جمعه دنیا
همین جمعه بیاید کاش از کعبه صدای تو
شاعر
گویند عید آمده ... ایام خرم است
بلبل فراز شاخه ی گل در ترنم است
گویند نغمه های قناری سرور زاست
شادی ز راه آمده، در کوچ ماتم است
گویند کام نسترن از شهد گشته پر
گویند جام لاله مصفا به شبنم است
گل گفت و سبزه گفت و صبا گفت و باغ گفت
بی باغبان بهشت زمین را صفا کم است
وقتی که یار نیست چه هنگام خرمی ست؟
وقتی بهار نیست چه جای تبسم است؟
راه تو هست و یاد تو و یادگار تو
اما تو نیستی و دلم خانه ی غم است
آه ای بشیر صبح! بهار آفرین امام !
نوروز بی حضور تو بر ما محرّم است
شاعر:عباس خوش عمل
تا کی برای آمدنت لحظه بشمرم
از اینکه غایبی ز نظر سخت دل پُرم
آقا دلم برای شما لک زده ولی
می دانم اینکه هیچ به دردت نمیخورم
می دانم اینکه لحظه به لحظه که زیستم
مردش نبوده ام سر حرفم بایستم
با اینکه آمدی سر قول و قرارمان
این بار هم ندیدمت و هی گریستم
آقا ببخش بیا که کمی بیخیال شیم (۱)
فارغ از این قضیه ی پر قیل و قال شیم
امشب شب تولد زهرای کربلاست
امشب بیا...بیا...که کمی بیخیال شیم
با این طریقه ای که زمین درد میکشد
دردی شبیه عاشق شبگرد میکشد
دختر قرار بوده بیاید، چرا زمین
هی انتظار دیدن یک مرد میکشد!؟
از شش جهت، جهان همه در جستجوی عشق
در کند و کاو بوی گل یاس...بوی عشق
تا اینکه ا
دنيا چه زیبا می شود وقتی بیایی
خوشحال زهرا می شود وقتی بیایی
نور تو می تابد به عالم با ظهورت
خورشید رسوا می شود وقتی بیایی
فصل خزان زندگی پایان بگیرد
هر غنچه ای وا می شود وقتی بیایی
وقت نمازت از ملازم هایت آقا
هر روز عیسی می شود وقتی بیایی
با ذوالفقاری که به دست خود بگیری
حیدر تماشا می شود وقتی بیایی
زخمی که روی سینه ی مادر نشسته
حتما مداوا می شود وقتی بیایی
گنبد بسازی در بقیع مثل خراسان
دلها مصفا می شود وقتی بیایی
در کوفه وقتی روضه ی زینب بخوانی
هر دیده دریا می شود وقتی بیایی
شب های جمعه روضه در صحن اباالفضل
هر هفته بر پا می شود وقتی بیایی
شاعر:رضا رسول زاده
پُر میكند خاك از حضورش ساغرش را
سرشار از گُل میكند پا تا سرش را
آن روز حتی آفتاب روشنیبخش
حس میكند دستان سایهگسترش را
دیگر نیازی نیست جبریل غزلها
پنهان كند در بال، پرواز پرش را
حظ میبرد جان لحظهلحظه از حضورش
حس میكند دل لحظهلحظه محضرش را
میآید و میآورد از سمت یثرب
همراه خود عطر دعای مادرش را
شاعر:حجت الاسلام جواد محمد زمانی
و ای تجلی عصمت! ظهور خواهی کرد
به جام لاله شراب طهور خواهی کرد
به یک اشارۀ ابرو، به یک کرشمۀ چشم
تو آب و آیینه را غرق نور خواهی کرد
تو قلب سوته دلان را به هم کنی نزدیک
به یک اشاره که از راه دور خواهی کرد
دلم شکیب ندارد ولی یقین دارم
تو سنگ را به نگاهی صبور خواهی کرد
صفای خیمۀ سبزت کجا؟! بهشت کجا؟
بهشت را تو سرای سرور خواهی کرد
نشسته منتظر رجعتت ستارۀ صبح
قسم به کعبه که روزی ظهور خواهی کرد
به شوق آن که بیابی تو عطر یاسین را
ز کوچه های مدینه عبور خواهی کرد
ما سائلیم و نوکریت آبروی ما
یاایهاالعزیز نظر کن به سوی ما
تا کی برای نافله های سحرگهی
با خون دل شود دل شبها وضوی ما
گر مانده ایم شکر خدا پای پرچمت
بر تار موی تو گرهی خورده موی ما
ساقی اشک بر دل ما هم سری بزن
بوی می طهور تو دارد سبوی ما
همچون نسیم دربدرم می کنی چرا؟
پس کی رسد به خیمه ی تو جستجوی ما
آیا شود که نیمه شبی بهر درد دل
بد بگذارانی و شوی همگفتگوی ما
ای شهریار عشق به نام مقدست
باشد وصال تو همه ی آرزوی ما
روضه گرفته ایم قدم رنجه ایی کنی
شاید فتد مسیر عبورت به کوی ما
از لحظه ایی که حرمت مادر شکسته شد
بعضی نهفته مانده ز غم در گلوی ما
ای نازنین فاطمه برگزد از سفر
خیمه نشین فاطمه برگرد از سف
آقابه ماهم سربزن ماهم گدائیم
دراین بیابان گم شدیم اصلاً کجائیم؟
نوری بده دراین شب تار جهنم
تا پا برهنه،سینه زن،پیشت بیائیم
در روضه ها گرچه به دنبال تو هستیم
اما پس ازگریه فراموشت نمائیم
قطعاً اگر اینجا نمی آیی دلیلش
این است که مامثل کاهی بی بهائیم
ما را به جرم عشقبازی دست بستند!
آقا خدایی جان تومابی حیائیم؟
اصلاً کنار تو نشستن کار ما نیست
اما به راه دوستانت خاک پائیم
فردا به روی سینه های ما نوشته:
ما سینه زنهای عموجان شمائیم
آقا بگو تا زیر پای تو بیافتیم
با روسیاهی باز اما بی ریائیم
هرشب میان خواب و رؤیا با پردل
از زائران سرزمین کربلائیم
شاعر : مهدی نظری
به حریم خلوت خود شبی چه شود نهفته بخوانیَم
به کنار من بنشینی و به کنار خود بنشانیَم
من اگر چه پیرم و ناتوان تو ز آستان خودت مران
که گذشته در غمت ای جوان همه روزگار جوانیَم
منم ای برید و دو چشم تر ز فراق آن مه نوسفر
به مراد خود برسی اگر به مراد خود برسانیَم
چو برآرم از ستمش فغان گله سر کنم من خسته جان
برد از شکایت خود زبان به تفقدات زبانیَم
به هزار خنجرم ار عیان زند از دلم رود آن زمان
که نوازد آن مه مهربان به یکی نگاه نهانیَم
ز سموم سرکش این چمن همه سوخت چون بر و برگ من
چه طمع به ابر بهاری و چه زیان ز باد خزانیَم
شدهام چو «هاتف» بینوا به بلای هجر تو مبتلا
نرسد بلا به تو دلربا گر ازین بلا
بازآ قرار دل که به دلها قرار نیست
داغی به سینه سختتر از انتظار نیست
هر گلهای به صاحب خود دارد اعتبار
ما را بدون صاحب خود اعتبار نیست
در روزگارِ غیبت تو، صبح ما به چشم
غیر از غروب غربت و جز شام تار نیست
هر چند در فراق تو یک چند زندهایم
دوران انتظار به جز احتضار نیست
گیرم ولایت دو جهان را به ما دهند
ما را به جز ولای شما افتخار نیست
بیاقتدار دولت حقِّ تو شیعه را
با اقتدار ارض و سما اقتدار نیست
بر عاشقی که میکشدش درد انتظار
خوشتر ز اشک و سوز دل و حال زار نیست
از بس که بیتو تیره شده روزگار ما
فرقی میان مغرب و لیل و نهار نیست
بر بوستان وحی حکومت کند خزان
زاغان شدند مرغ هزار و هزار نیست
گیرم
نشانه رفته غزل های من به سوی کسی
به خـون کشانده دلم را خـیال روی کسی
تـمام قـافـیه ها را به خـطّ نـسـتعلیق
نوشته دست خدا لا به لای موی کسی
غـزل بهانه ی خـوبی ست تا قـدم بزنم
میان قافیه هایش به جستجوی کسی
هزار ندبه ی مبهم، هزار جمعه ی سرد
تـمام عـمر نـشـسـتم در آرزوی کسی
کسـی شــبـیـه تـو در آســمـان رویـا نیست
کسی چنان که تویی نیست رو به روی کسی
تـو عــاشـقـانـه تـریـن آیــه هـای قــرآنـی
قسم نخورده خداوند چون تو روی کسی
پر از حـرارت عـشق است سینه ام، انگار
نشانده ام به لب خود لب سبوی کسی
دلم خوش است به پایان شاهنامه ی شب
همیشه می وزد از مـاه عطر و بوی کسی
شاعر:حجت الاسلام محمد عابدینی
باز هم این دل دیوانه تو را می خواهد
دل بشکسته ز دست تو عطا می خواهد
رفته از زندگی ام روشنی و مهر و صفا
بهترین دوست همان یار قدیمی باشد
ای رفیق ازلی شیعه تو را می خواهد
شکر حق می کنم از خلقت زیبای دلم
اینکه ام نوکر این خانه خدا می خواهد
نفْس من فکر جدایی من و تو باشد
کمکی کن که مرا از تو جدا می خواهد
خسته ام از همه دنیا و گرفتارانش
کرمی کن که دلم کرب و بلا می خواهد
شاعر:جواد حیدری
خواستم تا که بیایم سر بازار، نشد
تا مرا هم بنویسند خریدار، نشد
خواستم تا که به پابوسی یوسف برسم
مثل هر خواسته ی قبل هم این بار نشد
در میان صف زوّار تو سرگردانم
آه آه نوبت این عبد گنهکار نشد؟
عاشقان یک به یک از روی تو گل می چینند
ولی افسوس که روزی من این کار نشد
همه ی ترس من این است بگویند آخر:
بخت با منتظر سوخته دل یار نشد
اگر از بخت بدم زیر لحد خوابیدم
و اگر قسمت من نوکری یار نشد
...بنویسید روی سنگ مزارم: «ناکام
بنویسید که او زائر دلدار نشد
علّتش چیست؟ چرا از تو جدا افتادم؟
علّتش چیست؟ چرا فرصت دیدار نشد
نفس امّاره و شیطان و گناه و غفلت
علّت این هاست اگر یار پدیدار نشد
گفته بودی که به دنبال م
تقدیم به صاحت امام عصر بقیه الله اعظم ارواحنا لمقدم ترابه الفدا
غم هجران
دلم گرفت خدایا از این همه جدایی
بگو که می رسد کِی دیدار آشنایی
شکستم از غمِ هجر چو مرغِ پَر شکسته
زدوریِ حبیبم غمی به دل نشسته
به راه او نشستم من با دوچشم خسته
دلم درِ امیدُ به روی خود نبسته
گذشت چو باد چو از پی، این جمعه ها پیاپی
این دوری و جدایی به انتها رسد کِی
کِی آید کاز دل ما این عقده ها شود وا
دگر ز زخم دوری اثر نباشد بر جا
امان از این جدایی خدا کند بیایی
گره زکار امت به دست خود گُشایی
نمانده دیگر اشکی که پای تو بریزم
زدرد و زخم دوری ببین که سخت مریضم
شاعر: امین بهاری زاده
عالم به غم نشسته و در آرزوی توست
دنیا در آستانۀ دیدار روی توست
کم کم ظهور دور تو نزدیک می شود
این فصل غم، بهار رسیدن به کوی توست
آقا به قبر مخفی زهرا قسم بیا
دل های خسته همدم بغض گلوی توست
دستان زینب است به سوی خدا بلند
ای چشم شیعه چشم رقیه به سوی توست
ای جان فدای حال دعا و تضرعت
بازا که شیعه در به در کو به کوی توست
این دردها که بی تو سر شیعه آمده
تنها نه از وقاحت و بغض عدوی توست
شاید که از گناه، بلا می رسد به ما
شاید همیشه نامۀ ما روبروی توست
من بارها از آبرویت خرج کرده ام
شیعه کسی ست که سبب آبروی توست
من با دل تو فاصله را کم نکرده ام
محروم تا به کی دلم از گفتگوی توست
آماده می کنم دل خود را ب
از این که دل آزار شوم، می ترسم
یا بهر شما عار شوم، می ترسم
از این که خدا نکرده با اعمالم
در چشم شما خار شوم، می ترسم
***
دین همه دنیا شده...اُف بر دنیا
زشت آمده زیبا شده...اُف بر دنیا
سخت است ببینی که میان مردم
مولای تو تنها شده...اُف بر دنیا
شاعر:سید مجتبی شجاع
گر چه بر میخانه ی یارم رسیدم ای دریغ
چهره ی زیبای ساقی را ندیدم ای دریغ
در تجارت خانه ی دنیا زیان ها دیده ام
عمر خود دادم تباهی را خریدم ای دریغ
درد من این است در کنج دل آشفته ام
دیگر از درمان دردم نا امیدم ای دریغ!
کاش با یک غمزه ی آن نرگس مستانه ات
طعم عشق کربلا را می چشیدم ای دریغ!
کاش همچون کودکی با سادگی و شور و عشق
در پی خیل حسینی می دویدم ای دریغ!
من نمی دانم بهای اشک و آه و سوز دل
بس که بر دل پرده ی ظلمت کشیدم ای دریغ
ای خوش آن روزی که با تو رمز و رازی داشتم
کاش آوای تو را من می شنیدم ای دریغ!
آن زمانی که پر و بال الهی داشتم
جلد تو بودم به سویت می پریدم ای دریغ
شاعر:جواد حیدری
چقدر پنجره را بی بهار بگذاری؟
و یا نیایی و چشم انتظار بگذاری
مگر قرار نشد شیشه ای از آن می ناب
برای روز مبادا کنار بگذاری؟
بیا که روز مبادای ما رسید از راه
که گفته است که ما را خمار بگذاری؟
درین مسیر و بیابانِ بی سوار خوشا
به یادگار خطی از غبار بگذاری
گمان کنم تو هم ای گل بدت نمی آید
همیشه سر به سر روزگار بگذاری
نیایی و همه ی سر رسیدهامان را
مدام چشم به راه بهار بگذاری
جواب منتظران را بگو چه خواهی داد
همین بس است که چشم انتظار بگذاری؟
به پای بوس تو خون دانه می کنیم و رواست
که نام دیگر ما را انار بگذاری
گمان کنم وسط کوچه ی دوازدهم
قرار بود که با ما قرار بگذاری
چراغ بر کف و روشن بیا، مگر داغی
به
پروانه سوخت تا نفسی محرمت شود
بس نكته هست تا كه كسی محرمت شود
عمری گذشت و فاصله نگذاشت تا دلم
حتی به وسعت نفسی محرمت شود
جایی كه مرغ های هوایی نگشته اند
كی مرغ بی پر قفسی محرمت شود
مجرم ترین اگر تو بخواهیش محرم است
با حذف و وصل و پیش و پسی محرمت شود
هر سفره ای كه لایق همراهی تو نیست
شاید پیاله ای عدسی محرمت شود
شاعر:حامد اهور
روزگاری رفته و از یار دور افتاده ام
من از آن گل بس که هستم خوار دور افتاده ام
کاش مانند دلم ساکن به کویش میشدم
هم ز دل هم از شه دلدار دور افتاده ام
چشم بیمارش فقط منزل به بیماران دهد
من ز بیدردی ز چشم یار دور افتاده ام
بارها آغوش او میشد پذیرایم ولی
گول نعمت خوردم و هر بار دور افتاده ام
گر تواضع پیشه سازم خاک پایش میشوم
خودپرستی کرده ام بسیار دور افتاده ام
غم، دل بشکسته و چشم پر آبم میدهد
غم ندارم من از آن غمخوار دور افتاده ام
او که استغفار بهر هر گناهم میکند
وای اگر بینم از این رفتار دور افتاده ام
من جوانی را نکردم خرج مولای دلم
بر گنه کردم ز بس اصرار دور افتاده ام
شاعر:جواد حیدری
دوباره جمعه شد و کوچه ای پر از حسرت
وَ عابری که پریشان به جمکران می رفت
دوباره جمعه شد و عاشقی که تا سهله
به شوق دیدن مولای انس و جان می رفت
دوباره جمعه شد و انتظار یاری که
توقّع فرجش از دم اذان می رفت
دوباره جمعه شد و ندبه های پی در پی
که از زمین به بلندای آسمان می رفت
دوباره جمعه شد و یک مدینه از اندوه
درون سینه مولای بی نشان می رفت
دوباره جمعه شد و با کتیبه ای از غم
غزل به سوی فراقش دوان دوان می رفت
خدا کند که همین جمعه بشنود کعبه
صدای زنگ ظهورش به گوش جان می رفت
***
شاعر:محمد مهدی عبدالهی
جمعه ها را همه از بس که شمردم بی تو
بغض خود را وسط سینه فشردم بی تو
بس که هر جمعه غروب آمد و دلگیرم کرد
دل به دریای غم و غصه سپردم بی تو
تا به این جا که به درد تو نخوردم آقا
هیچ وقت از ته دل غصه نخوردم بی تو
چاره ای کن، گره افتاده به کار دل من
راهی از کار دلم پیش نبردم بی تو
سال ها می شود از خویش سؤالی دارم
من اگر منتظرم از چه نمردم بی تو
با حساب دل خود هر چه نوشتم دیدم
من از این زندگیم سود نبردم بی تو
گذری کن به مزارم به خدا محتاجم
من اگر سر به دل خاک سپردم بی تو
شاعر:محمد جواد پرچمی
بازآ که مرا بی تو نه روز است و نه سال است
ای ماه مرا هفته ی بی دوست وبال است
یک مرحله از سیر جنون نیز خموشی است
بگذار بگویند که مجنون تو لال است
غم خورد دلم را و کسی معترضش نیست
در مشرب ما خوردن میخانه حلال است
منسوخ نشد چشم تو با دیده ی مردم
این فتنه ی شب خیز ز آیات قتال است
در قال شرر نیست چه دیروز چه فردا
پروانه ی ما سوختنش بسته به حال است
با طلعت مهمان نشود طالع ما جفت
رحم است بر آن میوۀ بدبخت که کال است
باید که سر از خویش به تقصیر بگیریم
با تیغ زند هر که سر خویش حلال است
زآن چشم که حق، حافظ او باد مرا دید
آیندۀ من بسته بدین قهوۀ فال است
در جلوت عشاق می افتید که کنکاش
در خلوت مردان کرامات
رضای یار را از دست دادیم
غم دلدار را از دست دادیم
پس اندازی به جز غفلت نداریم
حضور یار را از دست دادیم
به یا مهدی اگر انسی نداریم
به لب اذکار را از دست دادیم
به سر شوق شهادت نیست دیگر
چه شد ایثار را از دست دادیم
چو سربند از سر خود باز کردیم
دل بیدار را از دست دادیم
برای حاجت از زهرا گرفتن
دگر اصرار را از دست دادیم
دگر اشک فراوان پای دردِ
در و دیوار را از دست دادیم
شاعر:جواد حیدری
بس است شور تغزّل من خیالی را
پی سراب زدم پرسه در حوالی را
چگونه اشک نریزم؟ چگونه خوش باشم؟
به سینه ام نزدم سنگ بی خیالی را
مرا به زور نشاندند بین برزخ هجر
نشد که طی نکنم عالم مثالی را
کدام جمعه می آیی و جشن می گیریم
جواب عینی این جمله ی سؤالی را
دلا به جوشِ ظهورش، کسی که مؤمن نیست
ندیده چشمه ی آبی به این زلالی را
هنوز در عجبم از خیال نازک خویش
چگونه رفته مسیر به این محالی را؟
شاعر:حجت الاسلام رضا جعفری