شیخ طوسی قدس الله سره نقل فرموده که حسین بن محمد عبدالله از پدرش نقل نموده:
گفت در مسجد جامع مدینه نماز میخواندم مردان غریبی را دیدم که به یک طرف نشسته با هم صحبت می کردند.
یکی به دیگری می گفت هیچ می دانی که بر من چه واقع شده؟
گفت: نه
گفت: مرا مرض داخلی بود که هیچ دکتری تشخیص آن مرض را نتوانست بدهد تا دیگر نا امید شدم.
روزی پیرزنی به نام سلمه که همسایه ما بود به خانه من آمد مرا مضطرب و ناراحت دید گفت: اگر من تو را مداوا کنم چه می گویی؟
گفتم: به غیر از این آرزویی ندارم.
به خانه خود رفت پیاله ای از آب پر کرد و آورد و گفت این را بخور تا شفا یابی من آن آب را خوردم بعد از چند لحظه خود را صحیح و سا
- یکشنبه
- 31
- شهریور
- 1398
- ساعت
- 11:15
- نوشته شده توسط
- ابوالفضل عابدی پور
ادامه مطلب