در خموشی نیمه شب فریاد داشت
زخم هایی در گلوی باد داشت
چاه ها آبستن او بوده اند
از نگاه اش آب می نوشیده اند
نیمه شب ها ناله هایش می شکفت
ناله هایش را فقط خود می شنفت
می دمید از چشم او آئینه گی
می چکید از دست هایش زندگی
سینۀ شب بود از آه اش کباب
غربت اش مهتاب را می کرد آب
هیچ کس نشناخت شب ها کیست او
در غریبی همچنان می زیست او
سال ها جز نانِ جو چیزی نخورد
کاسه شیری به لبریزی نخورد
پادشاهی بود اما در حجاب
بوسه می زد شب به پایش ماهتاب
زندگی در چشم او رنگی نداشت
ناله اش جز آه آهنگی نداشت
آنقدر با بی کسان خو می گرفت
عاقبت از آه شان بو می گرفت
دست هایش از نوازش می شکفت
حرفی از جنس یتیمان می شنفت
کودکی
- شنبه
- 5
- مرداد
- 1392
- ساعت
- 08:11
- نوشته شده توسط
- یحیی






