کلیـد قفـل دلم را بگَـرد و پیـدا کن
و قفل بسته ی دل را به روی خود وا کن
بیا زبان قلم را به آیه های شبت
به ارتزاق نگاهی دوباره گویا کن
شبیه شاعر برقَع به گوشه ی چشمی
درون قـافیه «طوفـان واژه» برپا کن
قسم به نرگس مستت که یا قبولم کن
و یا که شاعر خود را خراب و رسوا کن
دعـای گربه سـیاهی دلیـل باران نیست
خودت دو دست دعا را به سوی بالا کن
گذشته از سر مان آب، بهر این اموات
سلام و فاتحه ای را بخوان و اهدا کن
اگر چه زنده ولی مُرده ایم در این شهر
مسـیح من به دمی مُرده را تو احیا کن
میان ثانیه هایی که بی تو می گذرد
بـرای دیده ی مـا گریه ای مهیّا کن
***
«چموش!ای قلم!ای جوهر!ای مرکّب من!
بیـا کـمی بـه خـدا
- دوشنبه
- 19
- فروردین
- 1392
- ساعت
- 14:35
- نوشته شده توسط
- یحیی

