شایدكمی...كمی شاید...
دلم همچون قفس یاكه قفس چون قلب من تنگ است؟
نمی دانم ولی انقدرمیدا نم كه دلهاگویی ازسنگ است...
كه دیگر بی وفایی... نه..! نگوننگ است...
صدای گریه ام چون مویه ی چنگ است
وشایدسرخی چشمان من هم بازیه رنگ است!
نمی دانم ولی انقدرمیدا نم كه دلهاگویی ازسنگ است...
كه دراین دوره سرعت مداری مغزهم گویی كه درهنگ است!
وآخردیده شد...عزت برای كیست
وذلت هم
برای شخص سرهنگ است...
راستی آیاهنوزم كه هنوزاست سنگ مال پای لنگ است؟
نمی دانم ولی ا نقدرمیدانم كه دلهاگویی ازسنگ است...
كجارفته صفای مردمان پاك؟
به زیرخاك؟
یاافلاك؟
چه فرقی می كند
برای اوكه عمری پشت میزش بوده و آرام بادسرددرمرداد براومی خ
- چهارشنبه
- 28
- فروردین
- 1392
- ساعت
- 04:50
- نوشته شده توسط
- یحیی



