برگ تاریخ ورق خورده و از سر آمد
خانه ای غرق خداوند مصور آمد
نیمه شب بنده ای انگار خدا را میخواند
لحظه ای در نظرم ندبه ی حیدر آمد
پیرمردی که چو مجنون پی لیلایش بود
با قدی خم به در خانه ی داور آمد
غرق در حس خدا بود که ناگه دستی
باز هم درصدد فتنه ی دیگر آمد
این چه سّریست که هرکس پسر زهرا شد
عاقبت نزد خداوند مکدر آمد
کوچه ها بار دگر شاهد غربت گشتند
بار دیگر به سر آل علی شر آمد
دست ناپاک کسی هیزم و آتش بود و
شعله هایی که بر دامن آن در آمد
بازهم دست کسی را به طنابی بستند
صحنه ای شد که به تکرار مکرر آمد
رهبر دین خدا را به اسارت بردند
یادم از ناله ی وا حیدر دلبر آمد
یادم از لحظه ای آمد که مادر ، تنها
- پنج شنبه
- 17
- مرداد
- 1392
- ساعت
- 12:46
- نوشته شده توسط
- یحیی




