شهادت حضرت رقیه

مرتب سازی براساس

شعر حضرت رقیه (س) (بابا بیا ببین بدنم درد می كند) *

4126
4

شعر حضرت رقیه (س) (بابا بیا ببین بدنم درد می كند) بابا بیا ببین بدنم درد می كند
از ضربه های سنگ، سَرم درد می كند
از بس زدند بر لب و دندان دخترت
باور كن ای پدر دهنم درد می كند
زخم لب تو بر لب من زخم می زند
از درد تو تمام تنم درد می كند
از داغ قتلگه همه شب گریه كرده ام
بابا ببین كه چشم تَرَم درد می كند
بابا منم همان كه جگر گوشه ی تو بود
حالا نگاه كن، جگرم درد می كند
آه از عطش سرای جگر سوز كربلا
با یاد آب، زخم لبم درد می كند
وقتی كه یاد ساقی كرب و بلا كنم
احساس می كنم كمرم درد می كند
تازه شدم شبیه همان مادری كه گفت:
زینب قبول كن نفسم درد می كند
آن قدر زخم روی تنم جا گرفته است
آن قدر كه حتّی كفنم درد می كند
شاعر:حمید رمی

  • سه شنبه
  • 21
  • آذر
  • 1391
  • ساعت
  • 08:45
  • نوشته شده توسط
  • سیده زینب فیض
ادامه مطلب
فروشگاه پرچم

شعر حضرت رقیه (س) (بخوان برای پدر ای رقیه، قرآنی) *

2135
1

شعر حضرت رقیه (س) (بخوان برای پدر ای رقیه، قرآنی) بخوان برای پدر ای رقیه، قرآنی
كه ساده بگذرد این لحظه های طولانی
رقیه جان، به خدا اصغر از تو تشنه تر است
تو حال و روز علی را كه خوب می دانی
ز من مخواه كنم التماسِ این لشگر
برای جرعۀ آبی و لقمۀ نانی
به جز خدا به كسی هرگز التماس نكن
كه این جدا بود از شیوۀ مسلمانی
فقط به یاری پروردگار دل خوش كن
كه دل خوشی به كسی جز خداست، شیطانی
و حاجت همه دست خداست و تنها
خودش ز بندۀ خود می كند نگهبانی
تو در مسیر بهشتی كمی تحمل كن
كه صبر اگر نكنی در مسیر می مانی
اگر خدای نكرده كمی كتك خوردی
بگو كه بر سر قول و قرار می مانی
دعا، دعا، نشود دخترم فراموشت
زمان هول و هراس و دم پریشانی
سفارشات پدر را به خاطرت بسپار
كه س

  • سه شنبه
  • 21
  • آذر
  • 1391
  • ساعت
  • 08:47
  • نوشته شده توسط
  • سیده زینب فیض
ادامه مطلب

شعر حضرت رقیه (س) («بر نیامد از تمنای لبش كامم هنوز») *

1261
1

شعر حضرت رقیه (س) («بر نیامد از تمنای لبش كامم هنوز») «بر نیامد از تمنای لبش كامم هنوز»
او به روی نیزه رفت و من به دنبالش هنوز
زینت دوش نبی مصطفی حقش نبود
بر زمین كربلا ماند پر و بالش هنوز
گر چه دور افتاده ام فرسنگ ها از باغ گل
می رسد بوی گلاب از جسم پا مالش هنوز
حال با غارت گری هاشان چه سازم بعد او
خنجر و انگشتری باقیست جنجالش هنوز
دخترك هم سهم خود را برد از این ماجرا
مانده جای تازیانه بر پر و بالش هنوز
دید در بازار طفلی آن چه غارت رفته بود
در حراج افتاده بود معجر و خلخالش هنوز!
شاعر: یاسر مسافر

  • سه شنبه
  • 21
  • آذر
  • 1391
  • ساعت
  • 08:52
  • نوشته شده توسط
  • سیده زینب فیض
ادامه مطلب

شعر حضرت رقیه (س) (به امیدی كه بیایی سحری در بر من) *

4309
4

شعر حضرت رقیه (س) (به امیدی كه بیایی سحری در بر من) به امیدی كه بیایی سحری در بر من
خاك ویرانه شده سرمهٔ چشم تر من
مدتی می شود از حال لبت بی خبرم
چند وقت است صدایم نزدی دختر من
من همان لاله افروختهٔ خون جگرم
كه همین لخته فقط مانده به خاكستر من
شب این شام چه سرمای عجیبی دارد
تب این سوز كجا و بدن لاغر من
دارم از درد مچ دست به خود می پیچم
ظاهراً خرد شده ساقه نیلوفر من
چادرم پاره شد از بس كه كشیدند مرا
لحظه ای وا نشد اما گره از معجر من
موی من دست نخورده است خیالت راحت
معجر سوخته چسبیده به زخم سر من
كاشكی زود بیایی و به دادم برسی
تا كه در سینه نمانَد نفس آخر من
شاعر: مصطفی متولی

  • سه شنبه
  • 21
  • آذر
  • 1391
  • ساعت
  • 08:53
  • نوشته شده توسط
  • سیده زینب فیض
ادامه مطلب

شعر حضرت رقیه (س) (بین عشّاق جهان تا کی سفر باشد؟ بس است *

1279
1

شعر حضرت رقیه (س) (بین عشّاق جهان تا کی سفر باشد؟ بس است بین عشّاق جهان تا کی سفر باشد؟ بس است
تا به کی لیلا ز مجنون بی خبر باشد؟ بس است
جان لب هایی که بستی پلک هایت را مبند
سهم من از تو نگاهی هم اگر باشد بس است
نه غذا نه آب نه معجر نه مو نه پا نه کفش
گوشواره هم نمی خواهم پدر، باشد بس است
عمّه امری نیست؟ دارم رفع زحمت می کنم
بودنم تا کی برایت دردسر باشد؟ بس است
دیر شد برخیز گفتم که به عمّه گفته ام
یک نفر از رفتن من با خبر باشد بس است
شاعر: حسین رستمی

  • سه شنبه
  • 21
  • آذر
  • 1391
  • ساعت
  • 08:57
  • نوشته شده توسط
  • سیده زینب فیض
ادامه مطلب

شعر حضرت رقیه (س) ( تا آمدی خرابه نشین ات شفا گرفت) *

2245
1

شعر حضرت رقیه (س) ( تا آمدی خرابه نشین ات شفا گرفت) تا آمدی خرابه نشین ات شفا گرفت
زخم تمام پیکر خونم دوا گرفت
من نذر کرده ام که بمیرم برای تو
شکر خدا که بالاخره این دعا گرفت...
تا گوشواره را کشید دو چشم ام سیاه رفت
بابا ز دخترت به خدا اشک و آه رفت
یا اسب بود... یا یکی از دشمنان تو !!!
از روی پیکرم که زمین خورد راه رفت...
یک لحظه دید عمه مرا، اشک باره شد
داغ مدینه در دل زارش دوباره شد
نامرد سیلی اش دو هدف داشت هم زمان
هم گوشواره رفت، هم گوش پاره شد
شاعر:مهدی صفی یاری

  • سه شنبه
  • 21
  • آذر
  • 1391
  • ساعت
  • 08:59
  • نوشته شده توسط
  • سیده زینب فیض
ادامه مطلب

شعر حضرت رقیه (س) (تمام می شوم امشب در آخر قصّه) *

1232

شعر حضرت رقیه (س) (تمام می شوم امشب در آخر قصّه) تمام می شوم امشب در آخر قصّه
بخواب بانوی احساس! دختر قصّه!
یکی نبود و یکی بود و آن یکی هم رفت
یکی یکی همه رفتند از درِ قصّه
ببند چشم خودت را! فقط تجسم کن!
میان شعله ی آتش سراسر قصّه...
خیال کن که لبت تشنه است و از لب آب
بدون آب بیاید دل آورِ قصّه
بده امانت شش ماهه را به دست پدر
که پر بگیرد از این جا کبوترِ قصّه
نپرس از پدرت او هنوز هم این جاست
نپرس از تن در خون شناور قصّه
بلند شو! و بدو! پا برهنه تا خود صبح
نخواب تا برسی سمت دیگر قصّه
و گوشواره ی خود را در آر! می ترسم
پری بماند و دیو ستمگرِ قصّه
بخواب! نیمه ی شب شد، خرابه هم خوابید
بخواب کودک تنها! قلندرِ قصّه!
بگیر گوش خودت را سه ساله ی خوبم!

  • سه شنبه
  • 21
  • آذر
  • 1391
  • ساعت
  • 09:02
  • نوشته شده توسط
  • سیده زینب فیض
ادامه مطلب

شعر حضرت رقیه (س) (تنها سه سال داشت چرا پس تکیده بود) *

1223

شعر حضرت رقیه (س) (تنها سه سال داشت چرا پس تکیده بود) تنها سه سال داشت چرا پس تکیده بود
در کوره ای ز درد و بلا آب دیده بود
چین و چروک صورت او شرح حال او
یعنی به قدر کل جهان داغ دیده بود
یک لحظه فکر کن که چرا دختری صغیر
هنگام راه رفتنِ خود قد خمیده بود
فرصت نکرده خون سرش منعقد شود
زیرا که دائماً ز سرش خون چکیده بود
شیرین زبان خانه ی ارباب از چه روی
لکنت گرفته بود و زبانش بریده بود
از لحظه ای که رفت عمویش به علقمه
یک روز خوش دگر به دو عالم ندیده بود
پاره شده است پرده ی گوشش ز ضربه ها
گوشی که قصه های پدر را شنیده بود
از رعشه ای که دست نحیفش گرفته بود
معلوم بود داغ عظیمی کشیده بود
«دعبل» دگر بس است مزن شعله بر جهان
یا لال باش یا که نما خاک بر دهان
شا

  • سه شنبه
  • 21
  • آذر
  • 1391
  • ساعت
  • 09:05
  • نوشته شده توسط
  • سیده زینب فیض
ادامه مطلب

شعر حضرت رقیه (س) (چون تکان می دهد سر و رویش) *

1255

شعر حضرت رقیه (س) (چون تکان می دهد سر و رویش) چون تکان می دهد سر و رویش
پر شود صد محله از بویش
آن که بالین خواب او هر شب
دست عباس بود و بازویش
فخر جبریل و کار میکاییل
که ببوسند غباری از کویش
چه به هیبت به بر کند چادر
تا بپوشد سیاه گیسویش
بوسه گاه همیشگیِ پدر
جبهه و طاق هر دو ابرویش
هجمه ی موج پر تلاطمِ درد
چه شتابی گرفته بر سویش
روضه خوان مصیبتی است عظیم
مشت تاری که رفته از مویش
چه شد آن گوشواره ی پدری؟
چه کسی برده است النگویش؟
شاعر:شاکر

  • سه شنبه
  • 21
  • آذر
  • 1391
  • ساعت
  • 09:11
  • نوشته شده توسط
  • سیده زینب فیض
ادامه مطلب

شعر حضرت رقیه (س) ( چشم های خرابه روشن شد، با طلوع سرت قمر بابا) *

1581
1

شعر حضرت رقیه (س) ( چشم های خرابه روشن شد، با طلوع سرت قمر بابا) چشم های خرابه روشن شد، با طلوع سرت قمر بابا
می پرد پلک زخمیم از شوق، ذوق کرده است این قدر بابا
در فضای سیاه دل تنگی، چشم هایم سفید شد از داغ
سوختم، ساختم بدون تو، خشک شد چشم من به در بابا
این سفر را چگونه طی کردی؟ با شتاب آمدی تنت جا ماند
گاه با پای نیزه می رفتی، گاه گاهی به پای سر بابا
از نگاهم گدازه می ریزد، اشک نه خون تازه می ریزد
سینه آتش فشانی از داغ است، دخترت کوه خون جگر بابا
گوشه ی این قفس گرفتارم، شور پرواز در سرم دارم
تکه ای آسمان اگر باشد، قدر یک مشت بال و پر بابا
شعله ور شد کبوتر بوسه، سوخته شاخه ی لبان تو را
خیزران از لبان شیرینت، قند دزدیده یا شکر بابا؟
شام سر تا به پا همه چشمند،

  • سه شنبه
  • 21
  • آذر
  • 1391
  • ساعت
  • 09:07
  • نوشته شده توسط
  • سیده زینب فیض
ادامه مطلب

شعر حضرت رقیه (س) (چه شده این همه تو خون جگر و گریانی) *

1409

شعر حضرت رقیه (س) (چه شده این همه تو خون جگر و گریانی) چه شده این همه تو خون جگر و گریانی
که چنین با تن رنجور، مرا می خوانی
بارها از نوک نی، سوختنت را دیدم
چه شده قلب مرا این همه می سوزانی
آمدم پیش تو ای دخترک معصومم
خنده ات کو؟ چرا بی رمق و بی جانی؟
خواستم تا که تو را در بغل آرام کنم
چه کنم نیست تنی تا بکنم احسانی
کاش می بود لبی تا به لبت بوسه زنم
که نگویی ز چه رو، روی تو می پوشانی
تا که آغوش تو را دور سرم حس کردم
یادم آمد شبیه مادر من می مانی
شاعر:کمال مومنی

  • سه شنبه
  • 21
  • آذر
  • 1391
  • ساعت
  • 09:13
  • نوشته شده توسط
  • سیده زینب فیض
ادامه مطلب

شعر حضرت رقیه (س) (چشم را روشنی مختصری نیست كه نیست) *

2368
1

شعر حضرت رقیه (س) (چشم را روشنی مختصری نیست كه نیست) چشم را روشنی مختصری نیست كه نیست
و از امّید در این دل اثری نیست كه نیست
من همین اول عمری به خدا فهمیدم
آخر عشق به جز خون جگری نیست كه نیست
وقتی از ناقه بیافتی و به دادت نرسند
می شود گفت كه دیگر پدری نیست كه نیست
عمه من از عمو عباس توقّع دارم
چند وقت است از او هم خبری نیست كه نیست
جای من هر كه كتك خورد، غریبانه شكست
عمه زینب تو نباشی سپری نیست كه نیست
باید انگار بمیرم كه به بابا برسم
چه كنم راه وصال دگری نیست كه نیست
عمرم امروز بعید است به فردا برسد
بعد از امشب به گمانم سحری نیست كه نیست
شاعر:مصطفی متولی

  • سه شنبه
  • 21
  • آذر
  • 1391
  • ساعت
  • 15:03
  • نوشته شده توسط
  • سیده زینب فیض
ادامه مطلب
 قاسم نعمتی

شعر حضرت رقیه (س) (دختر اگر یتیم شود پیر می شود) * قاسم نعمتی

12787
21

شعر حضرت رقیه (س) (دختر اگر یتیم شود پیر می شود) دختر اگر یتیم شود پیر می شود
از زندگی بدون پدر سیر میشود
هم سن و سال ها همه او را نشان دهند
دل نازک است دختر و دل گیر می شود
باشد شبیه مادر خود نافذ الکلام
این شهر با صدایش چه تسخیر می شود
فریادهای یا ابتایش چو فاطمه
در سرزمین کفر چو تکبیر می شود
وقتی که گیسوان سری پنجه می خورد
هر تاب آن چو حلقه زنجیر می شود
اصلاً رقیه نه، به خدا مَرد بی هوا
با یک شتاب ضربه زمین گیر می شود
هرگز کسی نگفت گلویش کبود شد
این جاست روضه صاحب تصویر می شود
دشمن به او نگاه خریدار می کند
خوب شاه زاده بوده و تحقیر می شود
فرزند خارجیست کفن احتیاج نیست
بیهوده نیست این همه تکفیر می شود
دادند جای غسل، تیمم تنش... چرا؟
خون از

  • سه شنبه
  • 21
  • آذر
  • 1391
  • ساعت
  • 15:05
  • نوشته شده توسط
  • سیده زینب فیض
ادامه مطلب

شعر حضرت رقیه (س) (در سینه ام داغی نشسته روی داغی) *

1501
1

شعر حضرت رقیه (س) (در سینه ام داغی نشسته روی داغی) در سینه ام داغی نشسته روی داغی
دارم به دل از لاله های داغ باغی
با رفتنت شادی هم از دل های ما رفت
بعد از فراقت از غم دل کو فراغی؟
خورشید نیزه! ماه این ویران سرایی
در شام جز رویت نمی بینم چراغی
ای لاله! من نیلوفرم عمه بنفشه
دنیا ندیده مثل این ویرانه باغی
خاکستری که بر سر و رویت نشسته
داغی نشانده بر دلم آن هم چه داغی!
بابا شما چیزی نپرس از گوشواره
من هم از انگشتر نمی گیرم سراغی
شاعر:سید محمد جواد شرافت

  • سه شنبه
  • 21
  • آذر
  • 1391
  • ساعت
  • 15:09
  • نوشته شده توسط
  • سیده زینب فیض
ادامه مطلب

شعر حضرت رقیه (س) (دنبال آب گشتم و سهمم سراب شد) *

2628
4

شعر حضرت رقیه (س) (دنبال آب گشتم و سهمم سراب شد) دنبال آب گشتم و سهمم سراب شد
رویای کودکانه ام این جا خراب شد
آن قدر من بهانه ی بابا گرفته ام
حتی دل خرابه برایم کباب شد
آن قدر زخم خورده ام از تازیانه ها
پیری برای زود رسیدن مجاب شد
در آزمون این تن رنگین کمانی ام
بین هزار رنگ کبود انتخاب شد
آیینه ام ولی همه جایم شکسته است
مهتاب با مشاهده ام در حجاب شد
در آن غروب غم زده یادم نمی رود
روی تو را ندیدم و چشمم به خواب شد
رفتی و سهم دخترِ باباییِ حرم
بعد از تو ترس و دلهره و اضطراب شد
از لحظه ای که چشم تو را دور دیده اند
آزار کودکان زبان بسته باب شد
یک مرد هم نبود بگوید چقدر زود
بی حرمتی به آل پیمبر ثواب شد
ای سر که روی دامن دختر نشسته ای
با من سخن بگ

  • سه شنبه
  • 21
  • آذر
  • 1391
  • ساعت
  • 15:12
  • نوشته شده توسط
  • سیده زینب فیض
ادامه مطلب

شعر حضرت رقیه (س) (دل كباب كه دیگر شرر نمی خواهد ) *

1566
2

شعر حضرت رقیه (س) (دل كباب كه دیگر شرر نمی خواهد ) دل كباب كه دیگر شرر نمی خواهد
انیس غصه و غم چشم تر نمی خواهد
كبوتری كه قفس را مزار می داند
برای زندگی اش بال و پر نمی خواهد
یكی بپرسد از این قوم بی حیا كه مگر
سه ساله دختر تنها پدر نمی خواهد؟
اگر بهانه بابا گرفت دختركی
به غیر مرحمتی مختصر نمی خواهد
یكی به عمه بگوید به من سپر نشود
شكسته دستم و دیگر سپر نمی خواهد
بهانه جویی من مشكل خرابه شده
در این خرابه كسی درد سر نمی خواهد
شاعر:مصطفی متولی

  • سه شنبه
  • 21
  • آذر
  • 1391
  • ساعت
  • 15:17
  • نوشته شده توسط
  • سیده زینب فیض
ادامه مطلب

شعر حضرت رقیه (س) ( گفتم به خود یا که خبر از ما نداری) *

13005
41

شعر حضرت رقیه (س) ( گفتم به خود یا که خبر از ما نداری) گفتم به خود یا که خبر از ما نداری
یا که خیال دیدن ما را نداری
حالا که با سر آمدی فهمیده ام که
هر شب تو می خواهی بیایی پا نداری
دور از من و عمّه کجاها رفته ای که
یک جای سالم در سرت حتّی نداری
حتّی پر از زخم و جراحت هم که باشی
زیباترین بابای دنیا! تا نداری
بعد از تو باید سوخت در هرم یتیمی
بعد از تو باید ساخت بابا با نداری
با دختر تو دختران شام قهرند
با طعنه می گویند تو بابا نداری؟
من را به همراهت ببر تا که بفهمم
تو دوست داری دخترت را یا نداری
شاعر: :محسن عرب خالقی

  • سه شنبه
  • 21
  • آذر
  • 1391
  • ساعت
  • 16:17
  • نوشته شده توسط
  • سیده زینب فیض
ادامه مطلب

شعر حضرت رقیه (س) (اكنون‌ كه‌ بر دهان‌ تو بابا لب‌ من‌ است) *

1667

شعر حضرت رقیه (س) (اكنون‌ كه‌ بر دهان‌ تو بابا لب‌ من‌ است) اكنون‌ كه‌ بر دهان‌ تو بابا لب‌ من‌ است
‌ اوج‌ دعای‌ امشب‌ تو تا لب‌ من‌ است‌
با چوب‌ «بد حضور» یزید لعین‌ بگو
تولیت‌ حریم‌ لبت‌ با لب‌ من‌ است‌
از فرط‌ اشتیاق سرت‌ آمد از عراق
مجنون‌ كنون‌ لب‌ تو و لیلا لب‌ من‌ است‌
راهب‌ كجاست‌ تا كه‌ ببیند ز مستی‌ ام‌
احیا گر هزار مسیحا لب‌ من‌ است‌
با دست‌ خویش‌ بر دهن‌ خویش‌ می‌زنم
‌ در اقتدا به‌ لعل‌ تو تنها لب‌ من‌ است‌
شاعر :محمد سهرابی

  • سه شنبه
  • 21
  • آذر
  • 1391
  • ساعت
  • 16:20
  • نوشته شده توسط
  • سیده زینب فیض
ادامه مطلب

شعر حضرت رقیه (س) ( ای شمسه‌ی كاخ آرزوها) *

1846
1

شعر حضرت رقیه (س) ( ای شمسه‌ی كاخ آرزوها) ای شمسه‌ی كاخ آرزوها
نام تو كلید گفتگوها
ای نور شب سیاه روزان
با چهره‌ی چون مه فروزان
ای آب رُخ بهار از تو
ذوق گل و لاله ‌زار از تو
ای باخته جان به راه جانان
فرش ره تو ستبرق جان
ای برُخی جلوه‌ی تو جانم
عشق تو حقیقت روانم
ای نور چراغ عشق و عرفان
تابیده به كلبه‌ی فقیران
ای جان مرا فروغ امّید
ویرانه كجا و گنج توحید
در ظلمت شب چو مه رسیدی
بر دختر خویش سر كشیدی
دیدی كه مرا كسی نمانده
از زندگیم بسی نمانده
دیدی كه به لب رسیده جانم
دیدی كه ضعیف و ناتوانم
دیدی كه نیازمند وصلم
محو غم تست فرع و اصلم
بر داد دلم نكو رسیدی

مشتاقی من به چشم دیدی
دیدی ز غمت اسیر بندم
دیدار تو را نیازمندم
با یاد تو واپسین دم

  • سه شنبه
  • 21
  • آذر
  • 1391
  • ساعت
  • 16:24
  • نوشته شده توسط
  • سیده زینب فیض
ادامه مطلب

شعر حضرت رقیه (س) (نیمه شب بود که درهای اجابت وا شد) *

3764
4

شعر حضرت رقیه (س) (نیمه شب بود که درهای اجابت وا شد) نیمه شب بود که درهای اجابت وا شد
یوسف گمشده دخترکی پیدا شد
آن که همراه سخن هاش همه لکنت بود
چون که چشمش به پدر خورد زبانش وا شد
چون که عطر پدرش را به خرابه حس کرد
یا علی گفت و به صد رنج ز جایش پا شد
هاتفی داد ندا چشم تو روشن خانم!
آن که می گفت نداری تو پدر رسوا شد
رفت و تا روز جزا بهر تسلای یتیم
شام بدنام ترین نقطه این دنیا شد
سوره کوثر این قافله را دق دادند
باز هم زینب غمدیدهٔ ما تنها شد
شاعر :مجمد حسین رحیمیان

  • سه شنبه
  • 21
  • آذر
  • 1391
  • ساعت
  • 16:39
  • نوشته شده توسط
  • سیده زینب فیض
ادامه مطلب

شعر حضرت رقیه (س) (ای سر که امشب این جا ماهِ خرابه هستی) *

2187
3

شعر حضرت رقیه (س) (ای سر که امشب این جا ماهِ خرابه هستی) ای سر که امشب این جا ماهِ خرابه هستی
در طشت خون گرفته پیش سه ساله هستی
قاری روی نیزه جا در تنور کردی
از زیر بارش سنگ با من عبور کردی
زردی دود داری بوی تنور ای سر
داری هوای من را از راه دور ای سر
بر دست کوچکم تا بند اسیری افتاد
از دست "زجر" نامرد دندان شیری افتاد
دست ضمخت را که با لاله نسبتی نیست
من را ببر عزیزم دیگر که فرصتی نیست
بابا ببین چه کردند با شبهِ مادر تو
از دست رفته حالا چشمان دختر تو
موی مرا کشید و با چکمه او لگد زد
بر مادر تو بابا بسیار حرف بد زد
هر چند بی تو عمه هر جا مرا سپر شد
این پهلوی شکسته بابا شکسته تر شد
هر کس که دید روزم هی گریه کرد من را
دیدی تو لاله های در زیر پیرهن را؟؟

  • سه شنبه
  • 21
  • آذر
  • 1391
  • ساعت
  • 16:31
  • نوشته شده توسط
  • سیده زینب فیض
ادامه مطلب

شعر حضرت رقیه (س) (نامی شدی، روی لب اینیّ و آنی) *

1438

شعر حضرت رقیه (س) (نامی شدی، روی لب اینیّ و آنی) نامی شدی، روی لب اینیّ و آنی
یا شایدم بابای از ما بهترانی
بد جور سیلی خورده ام این چند روزه
خوردم، ولی حتی دریغ از تکّه نانی
من که توان راه رفتن هم ندارم
حالا سوال من، تو آیا می توانی؟
ای وای یادم رفت، تو که پا نداری
یک سر، نه دستیّ و نه حتی استخوانی
جای تو خیلی بهتر از این جاست بابا
با اکبرت در انتهای آسمانی
یا با عمو پیش امیرالمومنینی
یا پیش زهرا در بهشت بی کرانی
بابا سلامت را به عمّه می رسانم
بابا سلامم را به مادر می رسانی؟
من مانده ام با روزگار سرد تقدیر
با این همه نامردمی، نامهربانی
شاید نیاوردی به جا این دخترت را
یا شایدم بابای از ما بهترانی
شاعر :حمید رمی

  • سه شنبه
  • 21
  • آذر
  • 1391
  • ساعت
  • 16:42
  • نوشته شده توسط
  • سیده زینب فیض
ادامه مطلب

شعر حضرت رقیه (س) (گوش طفل مرا ز جا کندی) *

1536

شعر حضرت رقیه (س) (گوش طفل مرا ز جا کندی) گوش طفل مرا ز جا کندی
بی مروّت حیا کن از سر من
دختر تو چگونه راضی شد
که شود پاره گوش دختر من؟
مثل این گوشواره، ای نامرد!
بین بازارها فراوان است
تو به انگشت من قناعت کن
قیمت گوشواره ارزان است
چِه قَدَر باید التماس کند
چادر دختر مرا بدهید
دست خود را کشیده تا نیزه
به یتیمم سر مرا بدهید
چه قَدَر تازیانه و سیلی
مگر از غصّه هاش بی خبرید
پای او کوچک است و کم طاقت
لاأقل روی ناقه اش ببرید
بس که از تازیانه ها خورده
سیر گشته، غذا نمی خواهد
وعده تشت را به او ندهید
جز پدر از شما نمی خواهد
وسط شهر هر چه می خواهید
دائماً سنگ بر سرم بزنید
چوبتان را به لب خریدارم
ولی از این سه ساله در گذرید
این که در خود خزیده

  • سه شنبه
  • 21
  • آذر
  • 1391
  • ساعت
  • 16:46
  • نوشته شده توسط
  • سیده زینب فیض
ادامه مطلب

شعر حضرت رقیه (س) (قافله را بی تو رها می کنم) *

2204
2

شعر حضرت رقیه (س) (قافله را بی تو رها می کنم) قافله را بی تو رها می کنم
در دل شب شور و نوا می کنم
در دل تاریکی شب ها پدر
تو را ز عمق جان صدا می کنم
درد فراق و غم هجر تو را
به اشک دیده ام دوا می کنم
در پی تو دوان دوان می روم
به هر طرف سعی و خطا می کنم
در هوس گرمی آغوش تو
زمزمه و ناله به پا می کنم
دور ز چشمان عمو شکوه ام
با تو و با باد صبا می کنم
کرد چنان دست عدو با رخم
که من ز گفتنش ابا می کنم
یا ابتا ببین که چون مادرت
تکیه به دیوار و عصا می کنم
ببین که در شیوه ره رفتنم
به مادر تو اقتدا می کنم
شاعر :مجید رجبی

  • سه شنبه
  • 21
  • آذر
  • 1391
  • ساعت
  • 16:51
  • نوشته شده توسط
  • سیده زینب فیض
ادامه مطلب

شعر حضرت رقیه (س) ( دردها هست، ولی فرصت گفتاری نیست) *

1737
4

شعر حضرت رقیه (س) ( دردها هست، ولی فرصت گفتاری نیست) دردها هست، ولی فرصت گفتاری نیست
عازمم قافله را قافله سالاری نیست
بگذارید بمانم به برش یک امشب
تا نگویند بر این کشته عزاداری نیست
پای یک طفل نبینی که پر از خون نشده
دیده بگشا که به باغت گل بی خاری نیست
بر تو هر زخم تنت گریه کند گریۀ خون
کس نگوید زغمت دیدۀ خونباری نیست
غم اطفال فراری به بیابان چه خوری
عمه با ماست نگویی که مددکاری نیست
آفتاب و عطش و داغ، همه سوزان لیک
غیر تَب بر سر بیمار، پرستاری نیست
شاعر :علی انسانی

  • چهارشنبه
  • 22
  • آذر
  • 1391
  • ساعت
  • 07:57
  • نوشته شده توسط
  • سیده زینب فیض
ادامه مطلب

شعر حضرت رقیه (س) ( رویِ نِی مویِ تو در باد رها افتاده) *

1479
0

شعر حضرت رقیه (س) ( رویِ نِی مویِ تو در باد رها افتاده) رویِ نِی مویِ تو در باد رها افتاده
در فضا رایحه‌ای روح‌فزا افتاده
سر تو می‌رود و پیکر تو می‌ماند
از هم آیاتِ وجودِ تو جدا افتاده
آتش آن نیست که در خرمن پروانه زدند
آتش آن است که در خیمۀ ما افتاده
دم گودال دلم ریخت که انگشتت کو؟
حق بده خواهرت اینگونه ز پا افتاده
عاقبت دید رباب آنچه نباید می‌دید
آنقدر زار زده تا ز صدا افتاده
من به میل خود از اینجا نروم، میبَرَدَم
تازیانه که به جانِ تن ما افتاده
می شمارم همه طفلان حرم را دائم
وای که دخترکت باز کجا افتاده؟
زجر رفته ست سراغش که بیارد او را
آمد اما به رویش پنجه به جا افتاده
هق هقش پاسخ من شد که از او پرسیدم
دو سه دندانِ تو ای عمه چرا افتاده؟
شاعر :

  • چهارشنبه
  • 22
  • آذر
  • 1391
  • ساعت
  • 07:59
  • نوشته شده توسط
  • سیده زینب فیض
ادامه مطلب

شعر حضرت رقیه (س) ( شب میان دفترم بابای بی سر می كشم ) *

1380
2

شعر حضرت رقیه (س) ( شب میان دفترم بابای بی سر می كشم ) شب میان دفترم بابای بی سر می كشم
جای این سر را میان دست دختر می كشم
قاری قرآن خود را در شب تاریك شام
با نوای سوره ی والفجر و كوثر می كشم
ماجرای قتلگه بابا به گوش من رسید
آه، حالا خنجری را روی حنجر می كشم
یاد آن شام غریبان می كنم با اشك خود
بر فراز نیزه ها یك ماه احمر می كشم
بین نقّاشی خود یادی ز سقّا می كنم
من عموی خویش را مانند حیدر می كشم
كودكم امّا شبیه مادرم تا گشته ام
خویش را در صورت زهرای اطهر می كشم
تا كنم تفسیر حرفم را برای عمّه ام
عدّه ای نامرد و یك زن پشت یك در می كشم
حیف باشد درد خود را من نگویم ای پدر
راز پنهان دلم را خطِّ آخر می كشم
شاعر :حمید رمی

  • چهارشنبه
  • 22
  • آذر
  • 1391
  • ساعت
  • 14:02
  • نوشته شده توسط
  • سیده زینب فیض
ادامه مطلب

شعر حضرت رقیه (س) ( ساحل زخم گلویت دل دریای من است) *

6732
1

شعر حضرت رقیه (س) ( ساحل زخم گلویت دل دریای من است) ساحل زخم گلویت دل دریای من است
موی تو سوخته اما شب یلدای من است
آمدی داغ دل تنگ مرا تازه كنی
یا دلت سوخته از در به دری های من است
خواب دیدم بغلم كرده ای و می بوسی
سر تو در بغلم معنی رویای من است
وای بابا چه بلایی به سرت آمده است؟
لبت انگار ترك خورده تر از پای من است
بس كه زخمی شده ای چهره تو برگشته است
باورم نیست كه این سر سر بابای من است
من به عشق تو سر سوخته را شانه زدم
دیده وا كن به خدا وقت تماشای من است
عمه از دست زمین خوردن من پیر شده
نیمی از خم شدن قامت او پای من است
دست بر بال ملائك زدن از دوش عمو
ماجرای سحر روشن فردای من است
شاعر : مصطفی متولی

  • چهارشنبه
  • 22
  • آذر
  • 1391
  • ساعت
  • 14:12
  • نوشته شده توسط
  • سیده زینب فیض
ادامه مطلب
 وحید محمدی

شعر حضرت رقیه (س) -( زندگی بی تو در این شهر نفس گیر شده) * وحید محمدی

1880

شعر حضرت رقیه (س) -( زندگی بی تو در این شهر نفس گیر شده) زندگی بی تو در این شهر نفس گیر شده
باورت نیست ولی دختر تو پیر شده
چه بیایی چه نیایی به خدا می میرم
پس قدم رنجه نما که به خدا دیر شده
در کتاب قَدَر دختر دردانه تو
رنج و محنت همه جا رشته تحریر شده
خواب دیدم که شبی مهر به دامان دارم
آمدی خواب من غم زده تعبیر شده
آن قدر بر غم هجران تو اشک افشاندم
ژاله بر برگ گل یاس تو تبخیر شده
سرگذشت من هجران زده در طول سفر
بر رخ کودک معصوم تو تصویر شده
کاش می مردم و با چشم نمی دیدم که
چهره ات دست خوش این همه تغییر شده
با تو سر بسته بگوید غم دل واپسی اش
دختری که هدف طعنه و تحقیر شده
من و انگشت نمایی من و بازار کجا؟!
به خدا دخترت از زندگی اش سیر شده
حاجت سلسله بر

  • چهارشنبه
  • 22
  • آذر
  • 1391
  • ساعت
  • 16:10
  • نوشته شده توسط
  • سیده زینب فیض
ادامه مطلب

شعر حضرت رقیه (س) ( کیست امشب در دل طوفانی او جا کند ) *

2332

شعر حضرت رقیه (س) ( کیست امشب در دل طوفانی او جا کند ) کیست امشب در دل طوفانی او جا کند
قطره های تاولش را راهی دریا کند
گرد و خاکی گشته بود اما هنوز آئینه بود
صفحه آئینه را فردای محشر وا کند
مشتی از خاکستر پروانه نیت کرده است
کنج این ویران سرا میخانه ای برپا کند
تار و پودی از لباس مندرس گردیده اش
می تواند دیده یعقوب را بینا کند
او که دارد پنجه ای مشکل گشا قادر نبود
چشمهای بسته بابای خودرا وا کند
گیسویش را زیر پای میهمانش پهن کرد
آنقدر فرصت نشد تا بوریا پیدا کند
خشت های این خرابه سنگ غسلش می شود
یک نفر باید دوباره غسل یک زهرا کند
شاعر : علی اکبر لطیفیان

  • چهارشنبه
  • 22
  • آذر
  • 1391
  • ساعت
  • 16:27
  • نوشته شده توسط
  • سیده زینب فیض
ادامه مطلب
راهنمای علائم موجود در فهرست:
عدد کنار این علامت نشانگر تعداد کاربرانی ست که این مطلب را پسندیده و به دفترچه شعر خود افزوده اند
عدد کنار این علائم نشانگر میزان محبوبیت شعر یا سبک از نظر کاربران می باشد
اشعار ویژه در سایت برای کاربران قابل دسترس نیست و فقط از طریق خرید اپلیکیشن مورد نظر این اشعار در داخل اپلیکیشن اندرویدی قابل رویت خواهند بود
این علامت نشانگر تعداد کلیک یا بازدید این مطلب توسط کاربران در سایت یا اپلیکیشن می باشد