پیکرت قاتل جان عمویت شد قاسم
ای یتیم حسنم
تن تو طعمۀ بغض عدویت شد قاسم
ای یتیم حسنم
- سه شنبه
- 6
- شهریور
- 1397
- ساعت
- 12:38
- نوشته شده توسط
- ابوالفضل عابدی پور
پیکرت قاتل جان عمویت شد قاسم
ای یتیم حسنم
تن تو طعمۀ بغض عدویت شد قاسم
ای یتیم حسنم
نور چشم مصطفی ،قاسم ابن مجتبی
نجل پاک مرتضا قاسم ابن مجتبی
**
ای گل گلزار عشق ،بوده ای بیمار عشق
غنچۀ باغ ولا قاسم ابن مجتبی
**
ای صفا بخش حرم من گدای این درم
گشته مهمان شما قاسم ابن مجتبی
**
تو گلی من خار توگشته ام سرشار تو
من کجا و تو کجا قاسم ابن مجتبی
**
مظهر حریّتی پای تا سر رحمتی
کعبۀ دل های ما قاسم ابن مجتبی
**
آمدم برتو پناه گرکنی من بر نگاه
میشود دردم دوا قاسم ابن مجتبی
**
چون عمویت با صفا صاحب جود و سخا
نوجوان با وفا قاسم ابن مجتبی
**
نو گل گلزار دین برعمو یار و معین
ای گل زهرا نما قاسم ابن مجتبی
**
ناامیدان را امید گشته ای تورو سپید
ای یتیم مجتبی قاسم ابن مجتبی
**
برعموی خود حسین بو
تو هدیه از سوی خدایی
قاسم یتیم مجتبایی
ای گلبن باغ ولایت
داری تو لطف بی نهایت
آقا تو بر خیل گدایت
مولاحسین آجرک الله (۳)
**
بر مجتبی نور دوعینی
پرورده بنت حسینی
خوی و خصال تو حسینی
ماه جمال تو حسینی
جاه و جلال تو حسینی
مولاحسین آجرک الله (۳)
**
آقا منم مهمانت امشب
شرمندۀ احسانت امشب
من از محبّان تو هستم
در محفلت مولا نشستم
از مرحمت بگیر تو دستم
مولاحسین آجرک الله (۳)
**
همسنگر خون خدایی
کردی تو جانت را فدایی
چون علی اکبرعزّ و جاهت
بردرگه خالق نگاهت
کرب و بلا شدقتلگاهت
مولاحسین آجرک الله (۳)
**
با تیغ بشکسته سرت شد
در خون شناورپیکرت شد
از کینه ها و ظلم عدوان
شدجسم تو پامال اسبان
رفتی تو قاسم سو
همه عالم نشسته
در عزای تو قاسم
شیعه سوزد همیشه
از برای تو قاسم
کشته شد یتیم مجتبی
سوزد و گرید خون خدا
**
گل باغ پیمبر
بود از نسل هاشم
نوه مرتضی و
پسر نجمه قاسم
کشته شد یتیم مجتبی
سوزد و گرید خون خدا
**
ماه تابان عصمت
برحسن نور عین است
یادگار برادر
همه هست حسین است
کشته شد یتیم مجتبی
سوزد و گرید خون خدا
**
گل گلزار عصمت
حامی دین و امّت
نهضت کربلا را
خون او داده عزّت
کشته شد یتیم مجتبی
سوزد و گرید خون خدا
**
آمده اذن بگیرد
تا رود سوی میدان
تا کند جان فدایی
بر ره دین و قران
کشته شد یتیم مجتبی
سوزد و گرید خون خدا
**
با شجاعت به میدان
چون علی داده جولان
گرچه او نوجوان است
کشت ز دشمن فراوان
کشته شد
شهادت حضرت قاسم بن الحسن (ع)
آن قَدَر پر زدی و راهی ِ بالا شده ای
سیزده ساله ی من وه که چه آقا شده ای!!
تازه داماد حرم شاخه ی شمشاد حسین
چقدر مثل علی اکبر لیلا شده ای!!
لخته خون لبت انداخت مرا یاد حسن
تو تداعی گر آن لحظه ی بابا شده ای
مثل کندوی عسل تو چه مشبک شده ای
چشم من تار شده یا تو معما شده ای!!
دل دل إنقدر نزن آهوی لب تشنه ی من
چه بگویم به حسن!؟ناقص الاعضا شده ای!
بعد از اکبر تو عصای منِ بیکس بودی
قاتلم شد علی اکبر ، و تو حالا شده ای
دست و پا هی مزن إنقدر تورا جان عمو
من بمیرم که تو پامال قدم ها شده ای
انقدر آه مکش جان حسن جان حسین
زحمتت را بکشیدم که تو آقا شده ای
الف قامت من دا
می جوشه خون حسن تو رگهام
عمو نگاه کن غمه تو چشمام
دلم گرفته اجازه می خوام
برم به میدون به جای بابام
می شه باز منو بغل کنی
کام من رو هم عسل کنی
چی میشه شبیه مجتبی
من رو راهی جمل کنی
برس به دادم ای عمو
عموی خوبم شدم مهیا
فقط نگاه تو مونده حالا
بگی بمیرم برات می میرم
شبیه اکبر شبیه سقا
غیرتم چو غیرت حسن
دست رد به قلب من نزن
نیست کسی حریف من عمو
در نبرد و رزم تن به تن
برس به دادم ای عمو
سر مسیرت یه راه تنگه
تو آسمونش بارون سنگه
بیا عمو که سپاه کوفه
برا سر من داره می جنگه
زیر نیزه ها پرم شکست
گوشه گوشه سرم شکست
ای عمو شبیه مادرت
استخوان پیکرم شکست
برس به دادم ای عمو
وای بر من که خزان در چمنت می بینم
ای یتیم حسنم چون حسنت می بینم
قدرتی نیست که لب را به سخن باز کنی
چقدَر لخته ی خون در دهنت می بینم
زرهی قد تو پیدا نشد و میسوزم
با کفن رفتی و پاره کفنت می بینم
گرگها دور و بر پیکر تو حلقه زدند
که رد پنجه روی پیرُهنت می بینم
نیزه بیرون زده از سینه ی تو،زین ماتم
دخترم را به حرم سینه زنت می بینم
بس که از جسم تو با اسب همه رد شده اند
همچنان قامت عباس تنت می بینم
قاسمم در همه ی دشت تو تقسیم شدی
به روی نعل کمی از بدنت می بینم
*******
شائق
روضه حضرت قاسم علیه السلام
#حضرت_قاسم
?در کربلا چند جا بود که ندای استغاثه ی حضرت اباعبدالله بلند شد یک جا بعد از شهادت حضرت قاسم بود ،
قالَ الرّاوى: وَخَرَجَ غُلامٌ كَاءَنَّ وَجْهَهُ شِقَّةَ قَمَرٍ، فَجَعَلَ يُقاتِلُ،
راوى گويد: در اين هنگام جوانى بيرون خراميد كه در حُسن صورت و درخشندگى منظر به مثابه پاره ماه بود، با آن گروه بدخواه و بى دين، به كار جنگ پرداخت.
فَضَرَبَهُ ابْنُ فُضَيْلٍ الاَْزْدى عَلى رَاءْسِهِ، فَفَلَقَهُ، فَوَقَعَ الْغُلامُ لِوَجْهِهِ وَصاحَ: يا عَمّاهُ.
ابن فضيل اَزْدى مَيْشوم ضربتى بر فرق آن مظلوم، زد كه فرق او راشكافت و آن جوان از مركب به صورت، روى زمين افتاد و فرياد يا
#قاسم_ابن_الحسن
?حميد بن مسلم گويد جوانى كه صورتش قرص قمر بود و شمشيرى حمايل داشت و پيراهنى پوشيده و نعلينى بپا كرده كه بند يكى از آنها گسيخته بود وارد معركه كارزار شد عمر بن سعد ازدى بمن گفت سوگند بخدا هم اكنون بر اين جوان حمله مى كنم و او را از پا درمى آورم گفتم سبحان اللَّه تعجب مى كنم از اين اراده كه كرده دست از اين كار بردار و بگذار ديگران كه بر كوچك و بزرگ حسين ع رحم نمى كنند او را به پدران نامدارش ملحق سازند پاسخ داد چنين نيست بخدا قسم سر راه بر او مى گيرم و او
را نابود مى كنم اين سخن را گفت و به قاسم ع حمله كرده شمشيرى بر سر مباركش زد سرش شكافت قاسم بروى زمين
افتاد عمويش حسين ع را بداد
گريز و روضه
روضه ى حضرت قاسم ابن الحسن عليه السلام
منبع : لهوف سيدابن طاووس ترجمه عليرضا
رجالي تهرانى ص١٥٥ الي ١٥٧
بسم الله الرحمن الرحيم
قال الراوى : جوانى از خيمه خارج شد كه گويى ((وجْهَه شِقَّه قَمَر)) صورتش پاره اى از ماه بود و شروع به جنگ كرد تا جايي كه ابن فضيل ضربه اي بر فرق مباركش زد و سر حضرت رو شكافت . حضرت باصورت رو زمين افتاد ، سيدالشهدا مانند باز شكارى خودشون رو بالاى سر حضرت قاسم عليه السلام رسوندن و با ضربه اى بر دست ابن فضيل زدند و دست او جدا شد و چنان فريادي زد كه همه لشگريان عمر سعد صداي اون رو شنيدند و حمله كردند تا اون رو نجات بدهند ، راوي مي گه اينقدر لشگريان زياد بودند ب
قاسم بن الحسن بی قراره
شوق و شور از نگاهش میباره
اذن گرفته برا پر کشیدن
لحظه ها رو داره میشماره
کربلا کربلا
گرفته بوی حضرت مجتبی
داره این پسر غیرت مجتبی
شده مایه ی عزت مجتبی
شهادت براش ، احلی من عسل
دلیر جمل ... باباشه
تو رگهاش خون ، حسن میجوشه
کفن میپوشه ... فدا شه
غریب حسن ۳ یا قاسم
بین گرگا گیر افتاد و افتاد
بر زمین ای خدا داد و بیداد
میکوبید پاشو رو خاک و میگفت
ای عمو جان برس زود به فریاد
سینه ام سینه ام
داره درد گمونم شکسته عمو
شکست استخونام به دست عدو
باید پیکرم رو کنی جست و جو
تنم نرم شده ، زیر سم اسب
نفس بند اومد ... تو سینم
به یاد درو ، غم مادرو
زخم پهلو و ... مدینم
غریب حسن ۳ یا
میدان رفتن قاسم بن الحسن
سیزده ساله ای ولی مردی
بر یلان عرب هماوردی
زره ای بر تنت نکرده ای و
در هوای شهادت وشهدی
من به قربان قد وبالا یت
ای عمو با دلم چها کردی
یکدمی را بیا در آغوشم
علی اکبر به یادم آوردی
قاسم هستی وقسمت مارا
دیدن روی مجتبی کردی
بعد اکبر عموت دلتنگ است
قاسمم قول ده که بر گردی
قول داد وروانه شد میدان
چه نبرد وعجب عملکردی
ناگهان ناله ای به گوش آمد
ادرک عما ز یک جوانمردی
عمویش آمد وولی افسوس
شد نصیبش دل پر از دردی
شاعر:اسماعیل تقوایی
ترکیب بند شهادت حضرت عبدالله بن الحسن(ع)
حالا که ز تو چند قدمی فاصله دارم
بگذار بگویم که ز دستت گله دارم
از تیر و کمانت دل بی حوصله دارم
دانی دل خونی ز تو ای حرمله دارم؟
منفورترین ظالم و مغضوب جهانی
بی رحم تر از خولی و شمری و سنانی
یک بار زدی اصغر خونین دهنم رفت
یک بار زدی تیر سه شعبه بدنم رفت
دیدی که رمق از همه ی جسم و تنم رفت
این بار زدی جانِ یتیم حسنم رفت
در مقتل من خنده کنان، هلهله داری
تو کینه ی دیرینه از این سلسله داری
من دور و برم گریه و نجواست ندیدی
جانم، حسنم، آمده اینجاست ندیدی
این زمزمه ی زینب کبراست ندیدی
در گوشه ی مقتل خودِ زهراست ندیدی
تو کافری و صوم و صلات تو حرام است
با تیر تو
بزن فریاد تا فهمم کجایی
به چشم تار خونینم نیایی
من تنها و یک لشکر شقاوت
تو در زیر کدامین دست و پایی
تو که نزد عمویت نازنینی
به پیشم این چنین نقش زمینی
خدا داند که در بین جوانان
چو بابايت حسن زیباترینی
عمه را گریه کنان و نگران آوردند
قاسمم پشت سرت اشک روان آوردند
هر چه گشتم زره اندازه ي تو يافت نشد
آن طرف را بنگر تيغ و سنان آوردند
من كه خود غرق به خون تشنه لب و پاره تنم
چون پدر خون جگرم ميوه ي باغِ حسنم
زيرِ سمّ همه اسبان چو به خود مي پيچم
زره ام پاره شده گشته برايم كفنم
پيش چشم همگان دشمن بي شرم و حيا
مي زند از همه جا ضربه ي خود بر بدنم
زخم هاي تنِ من بسكه فراوان شده است
شده بر من زره و هم كه بُوَد پيرهنم
اين عمويم چو غريب است در اين كرب و بلا
آن كه ياور شده و يارِ عمو مانده منم
مرغ بي بال و پرم، پر بزنم پيش عمو
كنج آغوش عمو بستر سبزِ چمنم
پدر منتظرم طشت به دست آمده است
همچو آهوي گرفتار به يادِ ختنم
باده ها سرمست چشم می فروش او شدند
موج ها غرق تلاطم از خروش او شدند
مجتبی زاده سکوت قبل رزمش محشر است
رعدها سرباز لبهای خموش او شدند
زهر نوشاندند براو جعده های نیزه دار
نیزه ها گریان جسم سبز پوش او شدند
قد و بالایش شبیه ساقی این دشت شد
تیغ های تشنه یعنی جرعه نوش او شدند
سخت جان داد و دل دلسنگها را آب کرد
سنگها گریه کنان سخت کوش او شدند
شعر لایوم کیومک خواند باپهلوی زخم
کوچه ها وصل به گودال از سروش اوشدند
روی نی ماه عسل می رفت داماد حسین
در کنارش عون و اکبر ساقدوش او شدند
روی زمین ز بس که شده جا به جا تنت
پاشیده شد به وسعت کرب و بلا تنت
بوی گلاب می رسد اما تو نیستی
پرپر شده عزیز دل من، کجا تنت؟
بیرون کشیدم از وسط معرکه تو را
دیدم که قطعه قطعه شده زیر پا تنت
هم سطح با زمین شده ای لاله ی حسن
کوبیده شد به زیر سم اسب ها تنت
بند مفاصل تو چگونه گسیخته!؟
این نعل های داغ چه کرده است با تنت!؟
از سینه ی شکسته و پهلوت روشن است
خورده هزار نیزه، ولی بی هوا! تنت
این جسم را رساندن تا خیمه مشکل است
عشق پدرت ریشه در من ز ازل دارد
در دفتر شاعر ها شه بیت غزل دارد
از کشته ی او باید پرسند ز بد مستی
شمشیر حسن انگار شیشه به بغل دارد
از بغض علی سر ریز اصحاب جمل آن سو
این سو پدرت تیغی سرریز اجل دارد
جولان ندهد شیطان با پیروهن عثمان؟
آن پیرزن فاسد لات است و هبل دارد
از خشم تو می ترسد از داد تو می لرزد
هر کس که به یاد خود غوغای جمل دارد
فخر سر قتلت را قومی به غنیمت برد
در جنگ سر شیران همواره جدل دارد
فهمید سر نیزه معنای حلاوت را
صد رخنه شده جسمت از بس که عسل دارد
◾دو دمههای ابناءالمجتبی
◾بنداول
من یتیم مجتبایم سرفرازی میکنم
عشق بازی میکنم
◾بنددوم
زاده بدر و حنینم یکه تازی میکنم
سرفرازی میکنم
◾بندسوم
جام در دستم شرابش هست احلی من عسل
مست رویت از ازل
◾بندچهارم
یادگار مجتیایم فاتح جنگ جمل
مست رویت از ازل
احلی من العسل شده ای زیر سنگ ها
در خاک سرخ حل شده ای زیر سنگ ها
جسم تو مبتلای بلای عظیم شد
از زخم بی بدل شده ای زیر سنگ ها
نازک تن تو را چه شده سینه سرخ من؟
مشتاق بر اجل شده ای زیر سنگ ها
بالا بلند قامت تو چون قصیده بود
حالا غزل غزل شده ای زیر سنگ ها
نسل سقیفه خیمه زده دور پیکرت
از کینه ی جمل شده ای زیر سنگ ها
باشد به جای من پدرت را صدا بزن
با من چه بی محل شده ای زیر سنگ ها
عمو دلم به خدا میل پر زدن دارد
دلم به باغ جنان میل سر زدن دارد
مگو مرو که شهادت برایم آمال است
شهادت ره تو بهترینِ اقبال است
عمو ببین که پدر داده اذن میدانم
به گفته ی پدرم من هم از شهیدانم
فدایی تو شدن از عسل بود بهتر
خدا کند که شوم مثل لاله ای پر پر
منم که مملو از عشق و شور و احساسم
به وقت جنگ و نبرد من مثال عباسم
به جای رخت عروسی کفن به بر دارم
به سینه شوق وصال روی پدر دارم
روم به یاد پدر یک جمل بسازم من
روم ز خون شهادت عسل بسازم من
وحید زحمت کش شهری
السلام_علیک_یا_قاسم_ابن_الحسن_ع
تویی که از همه خوبان جدایی
چرا- چون نخلِ باغِ مجتبایی
پدر را گر کنارِ خود ندیدی
ولی دامانِ نجمه پروریدی
فدای سایه ی لطفِ عمویت
چو نوری بعدِ بابا بوده رویت
تو داری محرمی چون عمه زینب
به سینه مهرِ تو دارد لبالب
تو جویی از عسل داری به کامت
خوش آن صهبای عشق افتاده نامت
بوَد پشتِ عمو گرم از وجودت
سرِ ماه و ستاره در سجودت
خرامان می روی ای ماهِ پاره
به وجد آمد جهان از این نظاره
صفِ کرببلا جانا چه کردی؟
که ثابت کرده ای آن شیر مردی
در آن لحظه که تو افتادی بر خاک
شده سیلِ خلایق جامه در چاک
بهارِ عمرِ تو غم بود و کوتاه
سرت بر دامنِ دشتی پُر از آه
نگنجد شعر تو در
پر شده صحرا از شمیمی
که آمده همچو نسیمی
امام حسن آمده از راه
بالا سرِ طفل یتیمی
خوش آمدی داداشم به کربلا
زینبتو می بینی با این بلا
برادرم بده صبرتون خدا
حسن حسن جان ٣
یادت میاد خشکیه کوفه
تو و بابامون و حسینم
با دعاتون چه بارونی شد
آسمون اینجا نور عینم
حالا ببین قاسمت خشکه لباش
مثل عموش از عطش تاره نگاش
ز قحط آب ربابو خدا خداش
حسن حسن جان ٣
قاسمتو شکسته سینه
دیدی و باز رفتی مدینه
مادرت اونجا به زمین خورد
اینجا پسر نقش زمینه
این همه غم همه در راه خدا
سهم ما شد ز جهان گذرا
زهر جفا یا که شمشیر جفا
حسن حسن جان ٣
برای بال و پرت هفت آسمان داری
کشیده ای به حسین از حسن نشان داری
به روی چشم ِعموهای خود مکان داری
به شانه ی شرف و شور آشیان داری
به بام ِ کرببلا پرچم وزان داری
تو در قبیله خود با حیا ترین هستی
به جانماز ِ خودت با خداترین هستی
به حسن و خلق و ادب مجتبی ترین هستی
به رسم صلح و صفا آشناترین هستی
که تربیت ز پر ِ شال باغبان داری
تو در نماز صف ِ اول جماعاتی
همیشه پشت عمو در صف ِ عباداتی
همیشه مورد الطافی و عنایاتی
تو صاحب ِ علم و بیرق کراماتی
به نام کرببلا نام جاودان داری
تو صاحب علم ِ صاحب جمل هستی
میان شهر جگردارها مثل هستی
تو در ستایش من سیزده غزل هستی
خودت برای خود احلی من العسل هستی
تو در سفینه خو
#امام_حسن_مجتبی_علیه_السلام
#شب_ششم_محرم
#قاسم_ابن_الحسن_ع
زخمی که تو در سینه ات جا داده ای کم نیست
دردِ تو آقا! کمتر از دردِ محرم نیست
جز تو ندارد کس توانِ این همه غم را
با خود به هر جا برده ای این کوهِ ماتم را
بی طاقتی در مذهب توحید تو جهل است
صبر و رضا بهرِ خدا در پیشِ تو سهل است
با زهر اگر سازد تنت چون شیره ی شهدت
عهدی که با حق بسته ای ماندی سرِ عهدت
قرآنِ ناطق مظهرِ وصفِ کمالِ توست
قاسم همان عطرِ نسیمی از جمالِ توست
شد آسمان نیلی قبا گو در عزای او
خون گشته قلبِ مصطفی امشب برای او!
ای مایه ی فخرِ خدا ای حضرت خورشید
خوش می درخشد نامتان در گلشنِ توحید!
#هستی_محرابی
شکن در شکن
شده یاس گیسوی من یاسمن
به تفسیر نور
منم شمع، نه! ماه این انجمن
برای حسین
منم تحت امر دوتا شیرزن
شبیه علی
به جز رزم استاد فن سخن
دوتا حیدرم
انابن الحسین و انابن الحسن
امیری حسین -
- و نعم الامیری مرا پیرهن
بیا تیغ تیز!
برایت زره ساختم از بدن
به ازرق بگو
پسرهاش را کشته ام تن به تن
حسن زاده ام
جمل را به هم ریخت بابای من
عمو کن حلال
که پوشیده ام پیش چشمت کفن
سم اسب ها
عسل خیز شد تاخت چون بر بدن
ياس ها لذت زيبا شدنم را بردند
همه جا عطر خوش ياسمنم را بردند
جگرم سوخت به عشق جگر ثارالله
تا مدينه خبر سوختنم را بردند
سنگ ها بر همه جاي بدنم بوسه زدند
عده ا ي مست ثواب زدنم را بردند
لشگر كوفه خبر دار شده دامادم
به تبرك همگي پيرهنم را بردند
كفنم بود همان پيرهن داماديم
عده اي بي خبر از حق كفنم را بردند
اسب ها با سم خود جسم مرا كوبيدند
به همه دشت تمام بدنم را بردند
نيزه ها پشت سر هم همگي صف بستند
عسل ناب ميان دهنم را بردند
عمويم در بغل پيكر من خم شده بود
داد ميزد كه عزيز حسنم را بردند
آغاز كرده است غزل را به راحتي
لبيك هاي صبح ازل را به راحتي
تيغ اش به هر طرف كه رها شد بدون شك
احضار كرده است اجل را به راحتي
بر خاك و خون كشيده به يك ضربه ي خودش
بسيار مثل ازرق يل را به راحتي
با شيوه ي مبارزه اش زنده كرده است
در ذهن خلق ياد جمل را به راحتي
با يك گل از حسن همه جا ميشود بهار
تغيير داده است مثل را به راحتي
پيغمبرانه در وسط لشگري خبيث
آمد شكست لات و هبل را به راحتي
در زير سم مركب چندين سوار مست
بي واهمه گشوده بغل را به راحتي
با سختي تمام قد او كشيده شد
ديدم شباهت اش به عسل را به راحتي