شب ششم
(حضرت قاسم ابن الحسن سلام الله علیه)
عشق را در بر کشید
از جگر آهی برای غربت دلبر کشید
از کف پای عمو
سرمه ای برداشت و بر روی چشم تر کشید
گفت احلی من عسل
شربت عشق حسین ابن علی را سر کشید
روضه ام آغاز شد
بر زمین هی پا کشید و قد کشید و پر کشید
مرکبی با نعل خود
قد او را چون عمو عباس آب آور کشید
داغ فرزند حسن
دست مقتل را گرفت و تا به پشت در کشید
قصه را از سر گرفت
پهلوی قاسم شکست و روضه ی مادر گرفت
قلب پیغمبر شکست
عاقبت از ساقه ی خود غنچه ای پرپر شکست
بار شیشه داشت و
سنگی آمد حیف بار شیشه اش آخر شکست
چادرش آتش گرفت
مادر افتاد و در افتاد و دل حیدر شکست
روضه کم کم باز شد
م
- سه شنبه
- 3
- آذر
- 1394
- ساعت
- 15:52
- نوشته شده توسط
- حمید








