ناخورده لبم جام ولای تو زدم
ناگفته سخن دم به ثنای تو زدم
دستی زکَرَم به روی قلبم بگذار
کز کودکیم سینه برای تو زدم
از کثرت عصیان زدرت دور شدم
نزدیک به آشیانه ی گور شدم
مگذار به حشر آبرویم برود
زیرا به غلامی تو مشهور شدم
عطش آتش تب کرب و بلایت
فقط یک گوشه ای از ماجرایت
خدا قسمت کند آتش بگیرد
دل من هم شبیه خیمه هایت
آنگاه که در بستر خون خُفت حسین
لبیک زد و جواب نشنید حسین
بانوی خمیده قامتی را دیدم
میزد به سرو سینه و میگفت حسین
هرچند پیر و خسته دل و ناتوان شدم
هرگه نظر به سوی تو کردم جوان شدم
طاووس خیمه پیش پدر راه میروی
گفتی اذان و مست من از این اذان شدم
ای عصای پیری من میروی برو
اما به روی نعش ت
- یکشنبه
- 11
- آبان
- 1393
- ساعت
- 13:14
- نوشته شده توسط
- علی











