غـزال خـوش قـد و سیما کمال انسانــــی
نــــزول آیـه ی رحمت،صـدای ایمـانــی
شکوه هرچه بهاری،عبور هر چه سرور
به دشت سبز دل من جو مــاه می مانـــی
دوباره دست دلـم می رود بـه سوی غـزل
دوباره می شکنــم من در اوج ویرانــــی
شنیـده ام که مـی آیـد کسـی به سمت دلـم
ز کوچـه های عدالـت شبی به مهمانــــی
کسی که قاصد عشق و تمام مردی هاست
همـو که نقطــه ی پایان شـهر ظلـمانـــی
زسمـت دشـت ستــاره ز آسمـــان غــزل
به سمت لحظه ی عشق و طلوع عرفانی
بگو برای رسیدن چه قصّــــه ای داری؟
بگو که مانده نگـاهم به خـطّّ پـایـانـــــی
بیـا که با تـو نشینـم بـرای همــــــدردی
چرا که درد دلــم را فقط تـو می دانـــی
سکوت سـ
- چهارشنبه
- 19
- تیر
- 1392
- ساعت
- 07:32
- نوشته شده توسط
- یحیی


