خون می چکد حسن زِ لب تو، سخن مگو
گفتی به زینبت تو هر آنچه، به من مگو
من مثل تو که صبر ندارم، عزیزِ من
از خاطرات کوچه و سیلی زدن مگو
اصلاً بیا به فکر خودت باش و این کفن
اصلاً بیا و روضه از این بی کفن مگو
دیدم تن کبود تو، آتش گرفته ام
حالا تو از منی که شوم پاره تن مگو
مادر به دست خواهرمان داد امانتش
از غارت و نماندنِ آن پیرهن مگو
یک پیرمرد کور به پای تو نیزه زد
امّا تو از گلوی من و نیزه زن مگو
از غارت تنم سخنی را وسط مکش
از دسته دسته روی سرم ریختن مگو
وقتی به جای گل به تنت تیر ریختند
از زیر نعل ماندنم عریان بدن مگو
طشتِ مدینه ی تو کجا! طشتِ من کجا!
از خیزران نشستن بر این دهن مگو
یومُ الحُسین گفت
- سه شنبه
- 24
- مهر
- 1397
- ساعت
- 21:35
- نوشته شده توسط
- ابوالفضل عابدی پور















