من یـوسف زهــرا امــام سجـادم
آنچه که من دیدم کی رود از یادم
بابا حسین جانم بابا حسین جانم
آنها که هفتـاد و دو لالـه را کُشتن
تو شام با سیلـی سهساله رو کشتن
بابا حسین جانم بابا حسین جانم
سهساله رو دیدم که خیلی ترسیده
به کنـج ویرانــه گرفتــه خوابیـده
بابا حسین جانم بابا حسین جانم
چـون لالــه از داغ لالههـا پژمردم
اگر نبـود عمـه تو خیمـه میمُردم
بابا حسین جانم بابا حسین جانم
در علقمه دیـدم مونـده یل لشگـر
دیدم عمـویم شد از همه کوچکتـر
بابا حسین جانم بابا حسین جانم
دیدم که در گودال عمه من زینب
میگشت به دنبال بابام زیر مرکب
بابا حسین جانم بابا حسین جانم
عمـه رو تو گـودال نامحـرما دیدن
هرجازمین میخورد همه میخندیدند
بابا حسین جانم بابا حسین جانم
چشمام پر از اشک خیلی دلم تنگه
هنـوز تـو گـودال بابا پـر از سنگه
بابا حسین جانم بابا حسین جانم
- جمعه
- 10
- مرداد
- 1399
- ساعت
- 15:38
- نوشته شده توسط
- محدثه محمدی
ادامه مطلب