- یکشنبه
- 16
- آذر
- 1399
- ساعت
- 15:01
- نوشته شده توسط
- taherehsadat
در این حرم دل با ولایت آشنا شد
در این حرم دل بی قرار و مبتلا شد
با دل طوافی کرد دور مرقد عشق
در این حرم دل غرق در حس خدا شد
لطف رضابالی خدایی داد وی را
در این حرم دل آسمانی شد رها شد
زیبایی دنیا فراوان بود اما
در این حرم دل جلد این گنبد طلا شد
تا ضامن آهو ضمانت کرد دل را
در این حرم دل مست ذکر یا رضا شد
شبهای جمعه التماسش کربلا بود
در این حرم دل راهی کرببلا شد
یا حضرت سلطان بده اذن زیارت
بر گنبد و گلدسته ات دل کرده عادت...
ملامت نکنید!
برسانید نگار و سر و سامان مرا
بگذارید سر راه حرم، جان مرا
کعبه یک سنگ نشان است، خدا کم نکند
لطف پی در پی سلطان خراسان مرا
گر جدا ماندم از آن ماه، ملامت نکنید
چه کنم؟ چرخ فلک سرزده فرمان مرا
چند وقت است نخورده به ضریحش دستم
بفرستید به مشهد، غمِ تهران مرا
آی مردم همه آبرویم دست رضاست
من گنه کردم و داده همه تاوان مرا
گریه ام خنده ندارد، دل من تنگ شده
باز کن گوشه ای از خلوت ایوان مرا
حال شبهای گدا را چه کسی می داند
صبح کن جان جوادت شب هجران مرا
از همین فاصله دور، سلام آقا جان
مهربان! دست بکش موی پریشان مرا
تن بیمار مرا باز در آغوش بگیر
اینقدر طول نده مهلت درمان مرا
قبرم از شوق وصال تو به هم می ریزد
قدمی رنجه کن آن لحظه پایان مرا
نمک سفره ما چیست؟ اباعبدالله
می دهند از سر این سفره فقط نان مرا
گفت گودال برای بدنم تنگ شده
با نوک پا نشکن سنگ سلیمان مرا
ازلب خشک وترک خورده من دست بکش
با ته نیزه نزن اینهمه دندان مرا
تو به دنبال ری و ................
ای که سلطان خراسانی و در جان و دلی
آمدم پابوسی ات با هدیۂ ناقابلی
چند شعر تازه آوردم برایت، میخری؟!
میخری قطعاً اگر باشم برایت دعبلی
بیت ها را یک به یک بر پرچمت بستم دخیل
با همان شوق قدیمی، با مرام سائلی
عاصی و آواره ام! گمکرده راهم! کاشکی...
در امانتداری ات باشد برایم منزلی
در حرم حال و هوای زائرانت دیدنی ست
بالأخص آنها که آوردند با خود مشکلی
می گذارد روی سینه دستِ پینه بسته را
پیرمردی را که جز عشقت ندارد حاصلی
خسته و درمانده است از علم ناچیز خودش
عالِمی نزدیکِ بستِ شیخ حرّ عاملی
عهد می بندد جوانی با امام عصرِ خود(عج)
در هوای نابِ دارالحجّه دارد محفلی
دختری در صحن کوثر شد به عشقت چادری
گفت: آقاجان به این پوشش تو خیلی مایلی
در حریمت هر چه ناممکن مهیّا میشود
ضامن آهو تویی و من گدای کاهلی!
#ألسلام_علیک_یا_علی_بن_موسی_الرضا
#أللهم_عجل_لولیک_الفرج
#یاغریب_الغربا_دخیلک
#بطلب_دلتنگم_آقا
#مرضیه_عاطفی
از در باب الرضا وقتی که وارد میشوم
لطف بی حد تو را با چشم شاهد میشوم
تا نگاهم میخورد بر گنبد افلاکی ات
اعتکافی میشوم چون شخص عابد میشوم.
قِسمَتَم نیست اگر زائرِ مشهد بشوم
بگذارید پَری گوشه ی گُنبد بشوم
نَفَسی تازه کنم گوشه ی ایوانِ طلا
بینِ قُدس و رَضَوی باز مُردّد بشوم
کاش یک کاسهی گندم بشوم دستِ کسی
تا که از بابِ جَوادَت بشود رَد بشوم
عقل و احساسِ من اُفتاده به پایِ حرمت
تا به هَر گوشه ی این خانه مُقیّد بشوم
تا کنارِ تو به آرامشِ کامل برسم
تا ابد دست به دامانِ تو باید بشوم
میشود ضامنِ من هم بشوی آقاجان؟!
بگذارند پَری گوشه ی گُنبد بشوم؟
شاعر: #الهه_سلطانی
مسلمانا، مسلمانی بحرف و دم نمیگردد
که هر مسلم در این وادی،همان مسلم نمیگردد
سفیر نهضتی شد او،که میبالد به او تاریخ
که دنبال شرافت بوده،جای دِرهم نمیگردد
نه هر مردی کند احیا به لطف حق بسا مُرده
هزار عیسی اگر آید،گُل مریم نمیگردد
هزاران جان بقربابت،علی موسی الرضا مولا
که تار موی اربابم هزار عالَم نمیگردد
کجا عیسی ضمانت کرده پیش چشم صیادی
که آهو رفته باز آید، و آمد غم نمیگردد
مرا نی بر بهشت حاجت،جنانم طوس ارباب است
که جا جای همان جنّت،که یک صحن هم نمیگردد
شنیدیم آب حیوان را،که عمری بیکران بخشید
که سقاخانه مولا ز زمزم کم نمیگردد
کبوترهای زیبایش صفایی بر حرم داده
صفایی که صفا حیران،به جنت هم نمیگردد
طواف خلق بر کعبه شده شُهره ولی گویم
نگو کعبه منا دورش چرا باهم نمیگردد
همیشه دور او گردد منا و مروه و مشعر
نبیند فاش میگویم که او آدم نمیگردد
«فقیرِ خوییم» دیگر بُریدم من ز بی مهری
شها یک گوشهٔ چشمی،ز لطفت کم نمیگردد
این روضه که رشک روضه رضوان است
رضوان به در درگه او دربان است
سایند بر این زمین ملائک رخسار
چون عرش خدای، فرش این ایوان است
ایوان حریم تو خِرد دید و بگفت
گوی فلک اندر خم این چوگان است
سرِّ ملکوت است در این مخزن یا
اندر دل خاک، گنج حق پنهان است
چون نقطه ی خال توست در مرکز خاک
این چرخ بر این گرد زمین، گردان است
در طور تجلّیِ تو ای جلوه حق
ربِّ ارنی گو پسر عمران است
چون بضعه خاتم النبیین اینجاست
جبریل سراسیمه در این سامان است
توحید چون مشروط به ایمان بر اوست
این قطعه خاک مدفن عرفان است
وابسته به اوست نفی و اثبات وجود
مادون وجوب و برتر از امکان است
آنکس که به نقش پرده جان می بخشد
در پیکر هستی نَفَس الرحمان است
بر منبر شرع ساطع الانوار است
بر کرسی علم قاطع البرهان است
چون جسم تو خاک را کند خلد برین
در قدرت جان تو ، خرد حیران است
هر چند إذا زلزلت الأرض شود
خرگاه تو را خدای پشتیبان است
ای شاه ؛ وحید ار سگ کهف تو شود
نازد به جهان که از جوانمردان است
خاک پای زایر شاه خراسان میشوم
یارضا میگویم و آیینه بندان میشوم
هر کجا باشم گدای کوی این آقا منم
همچو موسی سایل دستان سلطان میشوم
باز هم از لطف این آقا که صاحب سفره است
بر سر این سفره جزء ریزه خواران میشوم
پنجره فولاد او را در بغل حس میکنم
هر زمان دلتنگ عطر و بوی باران میشوم
بعد عمری گر نصیب من شود کرببلا
تا ابد ممنون آقای خراسان میشوم
امشب به شوق جان جانان مینویسم
یعنی به جای درد، درمان مینویسم
یابن الشموس الطالعه، شمس الضحایی
خورشید را نزد تو حیران مینویسم
نامت که می آید وسط من در ادامه
بر دفترم پسوند "سلطان" می نویسم
شرط و شروط بندگی باشد ولایت
با مهر تو خود را مسلمان مینویسم
تا حق مطلب را به جا آورده باشم
مدح تو را از روی قرآن مینویسم
بعد از "یرید الله" تطهیر و طهارت
“لاتنفذون الا بسلطان” مینویسم
شاه جهانی و همیشه اشتباهی
اسم تو را شاه خراسان مینویسم
هردفعه بی نوبت جوابم را گرفتم
حاجات مشکل را چه آسان مینویسم
یک عمر پای سفره ی تو قد کشیدیم
اصلا تو را رزاق ایران می نویسم
اذن شهادت بر "هریری" را تو دادی
پس بی ریا مثل شهیدان می نویسم
در صحن کهنه، جان نو می گیرد این دل
حقا شما را جان جانان مینویسم
با اینکه میدانم میایی وقت مرگم
اما دوباره دیده گریان مینویسم:
آقا! به جان مادرت چشم انتظارم
وصل تو را شیرین تر از جان مینویسم
من آمدم تا کاظمینم را بگیرم
پس "کاظمین" بعد "خراسان" مینویسم
تا اینکه قلبت را تسلا داده باشم
با گریه ام از کنج زندان مینویسم
از ناله های غربت "خلصنی یارب"
از شعله های قلب سوزان مینویسم
از دوری معصومه اش دیگر چه گویم
از درد بی درمان هجران مینویسم
از سوز دل، از ساق پا، از تیغ دشنام
از ضرب شلاق نگهبان مینویسم
بوده سه شب جسمش کنار جسر بغداد
بر روی جسمش لاله باران مینویسم
صد شکر جای یک کفن چندین کفن بود
پس چند بیت از شاه عریان مینویسم
پس مینویسم هرچه را گفتن ندارد
یوسف به خاک افتاده؛ پیراهن ندارد
تا بسته راه چاره اش را دید زینب
تا مصحف صدپاره اش را دید زینب
گفتا به آن صد پاره تن پس پیکرت کو؟
انگشترت کو؟ یادگار مادرت کو؟
تنها نه امیدی به زنده ماندنت نیست
جایی برای بوسه حتی در تنت نیست
حالا که خولی قبل ازین، برده سرت را
گفتم ببوسم پاره های حنجرت را
(بوسیدم آنجایی که پیغمبر نبوسید)
حتی بتول و ساقی کوثر نبوسید
خود بخود نام "رضا" در سینه امید آور است
سفره ی لطفت شبیه آسمان پهناور است
چشم پر اَبرم در این شیرینی تحویل سال
از سر شوق ضمانت از همه آهو تر است
مهربان هستند خیلی ها ولی احسان تو
دائم الوصفست ، اَلطاف تو جور دیگرست
آسمانی و مسیرت چون زمین بن بست نیست
پس کبوتر باشد آدم گَه گُداری بهتر است
خاکسار آستانت تازه انسان میشود
خاکخوشبوی حریم کبریای تو زَر است
آسمان دور و بر تو ریخته ، زانو زده
عرشت از مُلک سلیمان هم سلیمانی تر است
راه و رسم تو علی خُلقَا علی خَلقَا علی
خادم این آستان اَسما نباشد قنبر است
مشهدت بوی نجف دارد همیشه جمعه ها
به گمانم زائر جمعه شب تو حیدر است
آب سقا خانه ی تو بی گمان دارالشفاست
خود بخود دارد شفا هرچه بنام دلبرست
چشمه ی خورشید میجوشد میان هر رواق
حوض های صحن جامع حوض های کوثر است
سال من بوی تو میگیرد ولی دور از تواَم
اشکمیریزم برایت ، گریه کار نوکر است
ضامن این رو سیاه خسته از خود میشوی؟
حال من از آهوان زخم خورده بدتر است
مضطرالعشقی که باشد با رضا هرجا که هست
غرق هر مرداب باشد دائما نیلوفراست
مادری هستی و زائرها همه فهمیده اند
اولین دلگرمی ما هم دعای مادر است
دوست دارم دائما محتاج تو باشم رضا
مشهدت دائم برای من امید آخر است
سال تحویل است و من با شعر تو خو میکنم
نام پر آرایه ی تو گوهر اندر گوهر است
پشیمان آمدم با چشم گریان
سلامی دادم و در زیر ایوان
زدم زانو و گفتم: توبه کردم
ضمانت میکنی شاه خراسان؟!
چجوری تو گریه فریاد نزنم
کارد به استخونمه داد نزنم؟
به رفاقتت قسم دق میکنم
یه سری پنجره فولاد نزنم
*
شبا تا سحر باهات حرف میزنم
پیش مردم از نگات حرف میزنم
تا دلم میگیره میرم یکمی
میشینم با کفترات حرف میزنم
*
تو نباشی این بدا پس چه کنن؟
آقا این یه مشت گدا پس چه کنن؟
روت و برگردونی امضا نکنی
کربلا نرفته ها پس چه کنن؟
اَللهُّمَ صَلِّ عَلی مُحَّمد وَ آلِ مُحَّمد وَ عَجِّل فَرَجَهُم
اَستغفِرُاللهَ الذی لا ِالهَ اِلّا هُو، اَلحُی القیّوم اَلرحمنُ الَرحیم، ذوالجلالِ وَ اِلاکرام، بَدیعُ السَماواتِ وَ الاَرض، مِن جَمیعِ ظُلمی وَ جُرمی وَ اِسرافی عَلی ََنَفسی وَ اَتوبُ اِلیه
اللّهُمَ اِنّی اَسئَلُکَ بِاسمِکَ یا مُصَّوِرُ یا مُقَّدِر، یا مُدَبِّرُ یا مُطَهِّر، یا مُنَوِّرُ یا مُیَّسِر ، یامُبَشِّرُ یا مُنذِرُ یا مُقَدِّمُ یا مُوَخِّر ، سُبحانَک یا لااِلهَ اِلّا اَنت اَلغَوث اَلغَوث خَلِّصنا مِنَ النّارِ یا رَب
اَللّهُمَّ رَبَّ شَهرِ رَمَضانَ اَلذَّی اَنزَلتَ فیِهِ القُرآن، وَ افتَرَضتَ عَلی عِبادِکَ فیِه الِصّیام، صَلِّ عَلی مُحَّمَد وَ آلِ مُحَّمد، وَارزُقنی حَجَّ بَیتِکَ الحَرام فی عامی هذا و فی کُلِّ عام، وَاغفِرلی تِلکَ الذُنُوبَ العِظام، فَاِنَّهُ لا یَغفِرُها غَیرُکَ یا رَحمانُ یا عَلّام
الهی العَفو .. الهی العَفو ..
باز هم در به در شب شدم ای نور سلام
باز هم زائرتان نیستم از دور سلام
با زبانی که به ذکرت شده مانوس سلام
به سلیمان برسد از طرفِ مور سلام
*کارمون به کجا رسیده ها ، هر موقع اراده می کردیم تا شب حرمش بودیم*
کاش سمت حرمت باز شود پنجره ها
باز از دوریت افتاده به کارم گره ها
ننوشته است گنه کار نیاید به حرم
پس بیاییم اگر خوب و اگر بد به حرم
برسد خواهش و نالۀ ممتد به حرم
زود ما را برسانید به مشهد به حرم
مَست از آنیم که از باده به خُم آمده ایم
ما سفارش شده ایم از رهِ قم آمده ایم
*خدا لعنت کنه اونایی که با اعتقاداتِ مردم بازی کردند تو هر لباسی و هر پُستی*
چه خبر در حرم ضامن آهو شده است
صحن ها بیشتر از پیش چه خوشبو شده است
طرفِ پنجره فولاد هیاهو شده است
باز یک چشمه از آن لطف و کرم رو شده است
مادری گریه کنان ذکر رضا می گیرد
دست و پایِ فلجی باز شفا می گیرد
*یه عده این شبا تو بیمارستان رو تخت می شینن مناجات گوش میدَن، به حق اون آقایی که تو تب می سوخت عمه ش پریشان وارد خیمه شد خدا همه شونُ شفا بده ..*
تو خودت خواسته ای دار وندارم باشی
کاش لطفی کنی و آخرِ کارم باشی
مردِ سلمانیِ تو باشم و یارم باشی
لحظه یِ مرگ بیایی و کنارم باشی
قول دادی به همه پس به خدا می آیی
هر که یک بار بیاید تو سه جا می آیی
روضه بخوانم صدا زد پسر برادرم همه جا تیره و تار شده .. انگار خدا می خواد عذاب نازل کنه فرمود : نه عمه جان
پردۀ خیمه رو کنار بزن ، زینب پرده رو کنار زد فرمود عمه جان، اون سری که بالای نیزه هاست قرآن می خوانه ...
یابنَ شَبیب قصۀ معجر نگفتنی ست
جریان حنجر و دمِ خنجر شِنُفتنی ست
یابن الشّبیب! جرم یتیم سه ساله چیست
دیگر پس از امام کُشی آه و ناله چیست؟
یابن شَبیب غارت خیمه عجیب بود
در شعله ها سه سالۀحیدر غریب بود
یابن شَبیب دختر ترسیده دیده ای
در زیر خار طفلک خوابیده دیده ای
یابن شبیب جّدِ مرا سر بریده اند
پیش نگاه عمۀَ ما سر بریده اند
آرام میگیرد دلم در بارگاهت
ای مشهد تو جان پناه اهل عالم
میراث تو نور است در دلهای عاشق
ای وارث عیسی و ابراهیم و آدم
میآیم به سوی تو قدم، قدم
میبارم در آسمانی حرم
دلتنگم به اسم تو قسم
دلتنگم به شوق تو هواییام
میدانم که با شما خداییام
میدانی امام رضاییام
هربار سویت پرکشیدم از سر شوق
اذن دخولم را میان راه خواندم
تکرار میکرد، آسمان همراه با من
کنج حرم، وقتی امینالله خواندم
آرامش عشقی، امید عاشقانی
شمسالشموسی، آسمان قلب مایی
آقای من هرکس در این دنیا غریب است
هرگز ندارد بهتر از تو آشنایی
در صحن آزادی رهایم کردی از خود
در صحن گوهرشاد خود را یافتم باز
دستم دخیل پنجره فولاد بودُ
دل با کبوترهای گنبد گرم پرواز
میآیم به سوی تو قدم، قدم
میبارم در آسمانی حرم
دلتنگم به اسم تو قسم
دلتنگم به شوق تو هواییام
میدانم که با شما خداییام
میدانی امام رضاییام
گفتند که در بلا رضا را بطلب
آن صحن و سرای باصفا را بطلب
لایق نشدیم اگر به پابوسیِ تو
ای حضرت مهربان تو ما را بطلب...
از شهر می روند شتابان قطارها
تبریز را به سمت خراسان قطارها
#ابراهیم_قبله_آرباطان
دست قنوت مادرم و جانماز سبز
در ایستگاه، بارش باران، قطارها...
#وحید_سلطان_زاده
در من هزار حسرت، در من هزار شوق
در من سکوت، در من حرمان، قطارها
#وحید_سلطان_زاده
بوو ایلده مشهدین آقاجان قسمت اولمادی
این جمله را شنیده فراوان قطارها
#ابراهیم_قبله_آرباطان
نیسگیل بوغار منی بو سفر قسمت اولماسا
منسیز چیخارمی مشهده بوردان قطارها
#وحید_سلطان_زاده
هی کوپه کوپه می رود اما دل مرا
پیوند می دهد به رضاجان؛ قطارها
#ابراهیم_قبله_آرباطان
هر ریل مأمنی که به دل نور می برد
ماییم و دردهای چراغان، قطارها
#فائزه_حسین_زاده
بیر آرباطان یازیر سیزه نیسگیل؛ و بیر وحید
شاید ردیفه توشموری آسان؛(قطارها)
#ابراهیم_فبله_آرباطان
باران شوق بر لب سجاده ام نشست
گویا ز شوق من شده گریان قطارها
#شعله_نوبری
شاعر!برای عرض ارادت مدد بخواه
شاید شوند سلسله جنبان قطارها
#ابراهیم_قبله_آرباطان
ای آرزوی خیس کجا میکشی مرا
کی میرسد به دوست صدامان، قطارها
#نیر_افخمی
سرشار از دعا و مناجات زائران
درهای رحمتند به قرآن، قطارها
#مینا_قلی_پور
وقتی که ما به گریه شبی روز میکنیم
در ریل های سوی تو خندان قطار ها
#فائزه_حسین_زاده
مجنون رفتنم متوسل به زینبم
سقای عشقم و همه عطشان قطارها
#شعله_نوبری
وصله یاخین وصاله اوزاقسیز حییف سیزه
یوخدور الیز ضریحه چاتا، جان، قطارها
#وحید_سلطان_زاده
پر می زند دلم به هوای زیارتت
آن سان که می روند شتابان قطارها
#محمد_رائف
ما را به جرم عشق گریبان دریده اند
در ایستگاه بدرقه، نالان قطار ها
#شعله_نوبری
ایللر دی گلممیشسم اگر گلمیشم آقا
باخ گور نه تز گلیب دی اوزاقدان قطارها
#نیر_افخمی
تنها نه عشق کار جنون من و شماست
مشتاق تر ز خیل غریبان قطارها
#نیر_افخمی
این ریلها دو مصرع طولانی از سکوت
مدّ کشیده روی دوتاشان قطارها
#وحید_سلطان_زاده
تای سیز حرم دی یا که بهشت برین دی بو؟
صبریم بیتیب،الوب منه زندان،قطارها
#نیر_افخمی
برحال زائران حرم غبطه میخورند
هر روز و هر شبند پریشان، قطارها
#مینا_قلی_پور
هر گوشه از حریم تو خاکی مقدس است
هر کنج کوپه اش پر از ایمان، قطارها
#مینا_قلی_پور
شرح فراق یار کماکان، دو بغض تلخ
پیک دو بغض تلخ کماکان قطارها
#ابراهیم_قبله_آرباطان
با سوت هر قطار دلم ناله می کند
گویا که میروند خراسان قطارها
#محمد_موسی_نژاد
از کفتران صحن شما مستحق ترند
این زائران خسته بی جان، قطارها
#نیر_افخمی
فریاد شوق میکشد از جان پل ورسک
چون میرسد به بانگِ رضاجان، قطارها
#وحید_سلطان_زاده
مانند رودها که به دریا روانه اند
ازهر کرانه آمده اینسان، قطارها
#مینا_قلی_پور
دل هایشان به عشق شما تند می زند
مانند آهوان بیابان قطارها
#عارف_ساسانی
این زخمهای دیر دهان باز میکنند
چون پای میکشند خرامان قطارها
#وحید_سلطان_زاده
یک تکه آهناست ولی گرم عشق توست
چون طعنه میزنند به انسان قطارها
#وحید_سلطان_زاده
دیوانه گی است عشق ولی کار کار توست
که میروند سمت خراسان قطارها
#وحید_سلطان_زاده
چون پیرمرد سوزنبان در کنار ریل
از دوری حرم شده گریان قطار ها
#محمد_موسی_نژاد
هرگز قرار عاشقی از یادشان نرفت
هستند تا ابد سر پیمان، قطارها
#مینا_قلی_پور
وقتی به سمت شهر خودم باز میروم
احساس میکنم شده زندان قطارها
#علی_بهاری
قطار می رود و بُغضی...
در آستانه ی طغیان است
سرم به دامن تبریز و ...
دلم به راه خراسان است
غمِ نوشته به دیوارم
شب گرفته و سنگینی
سرِ نهاده به صحرای
شبیه آهوی غمگینی
سلام داده تو را هر صبح
هر آنچه بوته، هر آنچه سنگ
هر آنچه نور؛ هر آنچه خوب
هر آنچه باغچهی دلتنگ
من از تو دورم و باران ها
مسافران نگاه من
کجاست چتر نفس هایت !
پناه شهر و پناه من
کبوتری ست که می خواند
کنار پنجره ام غمگین
به شیشه چنگ می اندازد
شب گرفته ، شب سنگین
کبوتر از شب من پر زد
کشید سینه به راهی که...
کشید سینه به شهری که...
طواف حضرت ماهی که...
طلوع می کنی و دریا ...
ز خنده تو صدف باران
طلوع می کنی و نامت ...
سرود خفته ی نیزاران
کبوتر از حرمت برگشت
ولی هزار برابر شد
کنار پنجره چیزی خواند
تمام شهر کبوتر شد
نقل گردیده ز آذربایجان
سوی مشهد کاروانی شد روان
پا در این ره ، با یقین بگذاشتند
جملگی شوق زیارت داشتند
در میانِ قافله یک کور بود
کز ولا چشمِ دلش پُر نور بود
اُلفتی دیرینه بودش با رضا
داشت در هر گام ، ذکر یا رضا
اندک اندک گشت طی ، آن فاصله
کرد منزل در خراسان ، قافله
غسل کرده ، سوی روضه آمدند
در حریمِ روحِ حج ، مُحرِم شدند
در طواف مرقدِ موسی الرضا
حاجت خود خواستند از کبریا
چند روزی در خراسانِ رضا
از شرف بودند مهمانِ رضا
پس خریدند آن گروهِ مهر کیش
چند سوغاتی ، برایِ اهلِ خویش
بینِ آن سوغاتهایِ یادگار
برگه هایی بود خوش نقش و نگار
بود نقّاشیّ روی برگه ها
صحن و ایوانِ علی موسی الرضا
عاقبت گردید راهی کاروان
از خراسان ، سوی آذربایجان
چون دو فرسخ از مسیرش طی نمود
کاروان در منزلی آمد فرود
هر که از آن برگه ها همراه داشت
باز کرد و پیشِ رویِ خود گذاشت
با نظر کردن به تصویرِ حرم
شاد می گشتند و آسوده ز غم
چونکه می کردند یاد از ارضِ طوس
از حریمِ حضرت شمس الشموس
مردِ نابینا که چشمش تار بود
تا صدایِ برگه بگشودن ، شنود
گفت : این شوق و شعف ها از کجاست ؟!
چیست این برگه که در دست شماست ؟!
کز نظر بر آن چنین خُرّم شدید
فارغ از هر محنت و هر غم شدید
از رهِ شوخی ، به نابینا یکی
گفت : ای بر مهرِ مولا مُتّکی
این امان از آتشِ خشمِ خداست
که به امضایِ علی موسی الرضاست
این ضمانت نامه ها را در حرم
می دهد بر زائرین ، آن محترم
سرخطِ عفوِ گنه بر ما همه
داده از رحمت ، عزیز فاطمه
این عنایت از امامِ ثامن است
کز برای ما جنان را ضامن است
مرد نابینا که خود از ابتدا
بی خبر می بود از این برگه ها
کرد گفتارِ رفیقان را قبول
خاطرش افسرده شد ، قلبش ملول
شوخیِ زوّار را پنداشت راست
از امامِ خود ، ضمانت نامه خواست
گفت : ای روشن ز نورت غرب و شرق
بینِ زوّار از چه بنهادی تو فرق ؟
گر چه تن رنجور و چشمش کور بود
قلبِ من لبریزِ شوق و شور بود
ای که کردی چشم داران ، کامیاب
سائلِ روشن دلت ، منما جواب
پس به یاران گفت : من بار دگر
سوی مشهد می روم با چشمِ تر
در حرم آنقدر نالم کز وفا
یک امان نامه مرا بخشد رضا
نیمه شب با یک جهان آه و فسوس
گشت راهی ، اشک ریزان ، سوی طوس
هر چه گفتندش که شوخی کرده ایم
یادگار این برگه ها آورده ایم
روی آن تصویرِ ایوانِ طلاست
نقشی از صحنِ مصفّای رضاست
همرهِ ما باش و با این کاروان
نِه قدم در راهِ آذربایجان
دیگر او گفتارشان ، باور نکرد
فکرِ مشهد را برون از سر نکرد
در مسیرِ طوس بنهاد او قدم
مستقیم از راه آمد در حرم
آن ضریحِ پاک را در بر گرفت
شکوه های خویش را از سر گرفت
گفت : با پایی ز ره ، پر آبله
آمدم از دست تو ، گیرم صله
دِه امانم ز آتشِ خشمِ خدا
حقّ زهرا ، یا علی موسی الرضا
ور نه دست از این ضریحِ تابناک
برنخواهم داشت ، تا گردم هلاک
آنچنان بگریست در پایِ ضریح
شُست با اشکش همه جایِ ضریح
ناگهان از رأفتِ مولای او
گشت بینا ، چشمِ نابینای او
دید پاره کاغذی دارد به دست
با خطِ سبزی بر آن بنوشته است
ز آتشِ دوزخ ، فلان بنِ فلان
هست فردایِ قیامت ، در امان
شکرِ نعمت کرد و از آن بارگاه
سوی یاران ، باشتاب افتاد راه
آمد و بر قافله ، خود را رساند
همرهان را در کنارِ خویش خواند
جملگی دیدند او بینا شده است
در کفِ او برگه ای امضا شده است
هست متنِ نامه ، سرخطّ امان
ز آتشِ خشمِ خدای لامکان
خیلِ یاران ، آگه از این راز کرد
شرحِ آن اعجاز را ابراز کرد
گفت : کز الطافِ مولای غریب
این ضمانت نامه بر من شد نصیب
چشم هایِ من ، که عمری بود کور
از عنایاتِ رضا بگرفت نور
ای خوش آن چشمی که روشن از رضاست
آبرو و هستیِ من از رضاست (1)
(( ایزدیّا )) ز آن امامِ مهربان
کن طلب بهرِ عزیزانت امان
دردِ خود آور که درمانت دهد
نور ، بر اشعار و دیوانت دهد
1 ـ شیخ علی اکبر مروّج الاسلام ؛ کرامات الرضویّه ؛ ج1 ؛ فصل4 ؛ کرامت20 ؛ ص227 به نقل از محدّث قمی ؛ تحفه الرضویّه به نقل از شمس الدین محمد ؛ وسیله الرضوان
همین که ضامن آهو شدی؛ شد بخت یارِ من
ضمانت کردی و هستی همیشه در کنارِ من
به دوشَت میکشی بارِ گناهم را ببخش آقا
که سنگین میشود هر روز حجم کوله بارِ من
چه میشد زائرت باشم؟ چه میشد زیر ایوانت-
طلا باران شود، روشن شود شب های تارِ من
دگرگون کرده حالم را هوای پنجره فولاد
بخوان دلتنگی ام را از نگاه اشکبارِ من
برای آن «أمین الله» خواندن ها چه دلتنگم
برای هر فرازش؛ ای پناه قلب زارِ من
برات کربلایم را گرفتم سال ها از آن
اگر باب الجوادت شد همه دار و ندارِ من
تمام عمر تنها تو به رویم باز کردی «در»
تمام عمر با تو بسته شد قول و قرارِ من
تعهد داده ام دورت بگردم تا نفس دارم
به دور گنبدت تنظیم شد دورِ مدارِ من
پَرم را چیده ای تا که فقط جَلد حرم باشم
همین پرپر زدن ها در حرم شد افتخارِ من
امام هشتمی و هفت پشتم شد بدهکارت
رساندی آب و نان بر سفرۂ ایل و تبارِ من
تو خیلی مهربانی! ذکر خیرت در توانم نیست
بگو دعبل بیاید! وصف شأنت نیست کارِ من!
بی کلید و با توکل هر که در زد باز شد
قفل ها تا بر زبان نام تو آمد باز شد
من شنیدم راه دارد دل به دل با این حساب
دل هوائی شد وَ راه رفت و آمد باز شد
دست شستم دیگر از هر هشت جنت با یقین
پای من از آن زمانی که به مشهد باز شد
مدتی میشد به هر در میزدم در بسته بود
با جوادت گفتم و درها مجدد باز شد
چشم پوشی کردم از هر حاجتی که داشتم
چشمم از وقتی که در اطراف مرقد باز شد
بر کف صحن ات زبانم را کشیدم یک سحر
بعد از آن رزقم در این میخانه بی حد باز شد
روز اول من کبوتر باز بودم در حرم
روز آخر این دل دیوانه گنبد باز شد
قطعه های غزلم سوی حرم افتاده ست
مثنوی در پی ارباب کرم افتاده ست
بیت در بیت غزل پای علم افتاده ست
مطلع شعر به دستان قلم افتاده ست
بنویسم "دو بیتی" که دل آباد شود
بعد از آن محرم این پنجره فولاد شود
در دو بیتی بنویسید دلم تنگ شده ست
و کمیت غزلم در حرمت لنگ شده ست
بیت در بیت غزل پاره ای از سنگ شده ست
باز بین غزل و قافیه ها جنگ شده ست
در حریمت همه ی قافیه ها پر بارند
«ابر و باد و مه و خورشید و فلک در کارند»
در حریمت همه قافیه ها هوهو شد
عالمی مست تماشای خم ابرو شد
کار من درهم آن تاب و تب گیسو شد
حرمت با مژه های غزلم جارو شد
گرد و خاک حرمت سرمه چشمانم باد
به فدای سرو جانت همه ی جانم باد
يا لايق زيارت تان اين غلام نيست
يا گم شده ارادت من در ميان ليست
در ايستگاه آرزويم ايستاده ام
دست دعا گرفته ام اما بليط نيست
اين بار هم قطار زيارت بدون من
رفت و دلم دوباره پی اش بی صدا گريست
ما را ببر به دامنه گنبد طلا
آنجا كه كوهپايه آن اوج عاشقيست
اين كوه ها به عشق شما هشت می شوند
هشت مقدسی كه بود آرزوی بيست
ای هشتمين مسير رسيدن به آسمان
ما را به خاكبوسی آن آستان بخوان
قطره ای نا قابل امشب وصف دریا می کند
ذّره ای خورشید را گویا تماشا میکند
من کجا ومدح خورشید جهان آرا کجا
چشم نابینا چسان تعریف زیبا میکند
بس غلط گفتم بر او خورشید چون خورشید هم
آستان بوسی زباب آن دل آرا می کند
من چسان مدحش کنم اورا که حی لایزال
سوره سوره آیه آیه مدح او را می کند
کی توانم وصف باب الله و وجه الله را
وصف زیبنده بر او آن حق یکتا می کند
در گهش خالی نباشد هرگز ازافتادگان
صدگره را با نگاهی یار ما وا می کند
من چه گویم از طبیبی که هزاران درد را
با نگاه لطف خود یکجا مداوا می کند
من چه گویم از کریمی که ز فرط لطف خویش
هرچه خواهد سائلش نا گفته اعطا می کند
یوسف زیبا کجا و زادهء زهرا کجا
حوری زیبا جمالش را تمنّا می کند
هر زبانی ناتوان از مدح اولاد علیست
هر یکی اعجاز صد همچون مسیحا می کند
سوره ی قدر است تنها گوشه ای از قدرشان
سوره ی کوثر سخن از آل طاها می کند
هشتمین ماه ولایت وی علی موسی الرضا ست
پادشاهی که حکومت بر دل ما می کند
هر که آید باصداقت بر در آن پادشاه
هر چه می خواهد در آن درگاه پیدا می کند
بر ولایی گو اگر دارد هوای کربلا
شه جواز کربلا را نیز امضا می کند
جرعه ای از آب دریا را چو نوشیدی بدان
در میان کوزه ای دریا چسان جا می کند
تویی امام من و من غلام بی سر وپا
عزیز هر دو جهانی تو زادة زهرا
چه خواهم از تو که جز دیدنت نمی خواهم
تویی بهشت من وهستی ام امام رضا
همیشه راه دلم بر تو میشود مختوم
دروغ وصدق کلامم تو را بود معلوم
فدای لطف مدام تو ای امام رئوف
مکن ز لطف و ز دیدار خود مرا محروم
فدای ماه جمال تو من امام رضا
فدای حسن خصال تو من امام رضا
جداشدن زتو یک لحظه نیز ناممکن
همیشه مست وصال تو من امام رضا
یا ثامن الحجج
با اینکه غریب الغربایی
اما به غریب ها پناهی
می بینی ومی رسی به فریاد
هرکس که کشد زسینه آهی
درگاه تو درگهیست والا
ما رعیت وتو همیشه شاهی
نور تو به ظلمت ار بتابد
یک ذره نماند از سیاهی
بیمار که سخت ولاعلاج است
درمان شود ار کنی نگاهی
نامت علی ولقب رضاشد
ای حجت هشتم الهی
دلتنگ زیارتیم ارباب
ما را بطلب تو گاه گاهی
ما تکیه به غیر تو نداریم
ازبعد خدا تو تکیه گاهی
شعر:اسماعیل تقوایی
ای شمس پُر فروغ شُموس بَقا رضا
وی هشتمین بَرات حق کبریا رضا
درسی به وسعِ واژهءبخشندگی گرفت
از مِهر بیکران تو ، مِهر سَما رضا
آهو ز قید گشته رها از مَراحِمت
صیّاد اسیر مِهر تو شد در اِزا رضا
سر بر دَرت نهاده ملائک هزار هزار
وِرد زبانشان شده هر دَم رضا رضا
هردردمندِ خسته که کویت فِتاده است
دارد امید آنکه بگیرد شفا رضا
سجده بروی گنبد پاکَت کند قَمر
تا اِکتساب نور شود از تو یا رضا
در شَان تو قَصیده،غزل یا که نَظم ونَثر
هر گز مَباد در خور صاحب ثَنا رضا
حاشا که (نادرا) بتوان شَان او سرود
تااینکه خود کند به قریحه عطا رضا
دور از حرم افتادم و غم مطلق شد
حسرت به دلِ سائلِ مستحق شد
جا مانده ام ازِ زیارت مخصوصه
این داغ به داغِ اربعین ملحق شد!
قلبش به تو رو کرده و جان میگیرد
با عرض ِ سلامی ضربان میگیرد
سائل به تو مایل شده؛ در ساعت هشت
از دست تو یک لقمۂ نان میگیرد!
باز تنگه این دل من غصــــه دارم یارضا
تاب وتب دارد دل مــــن اشکبارم یارضا
ای امام مهربان ای قبلــــه ی هر دوجهان
بهر دیــدار مــــزارت بـــی قرارم یا رضا
می شمارم روز هارا من به شوق مشهدت
بارگاهت جنتِ پـــــروردگـــارم یارضا
می کُشد دلــــواپسی آیـا قبولم میکنی؟
گرچه می دانم لیاقت مــن ندارم یا رضا
من گنهکارم ولــــی مــیدانی آقا عاشقم
لحضه ها را تا وصالت می شمارم یا رضا
تو رئوفی ، با سخایی ، رهبر ِ بخشنده ای
من گدایم، عـــاجزم، بـین دیده زارم یا رضا
فکر آن گلدسته هایت می کند دیـوانه ام
تا وصال مشهــــدت در انتــــظارم یا رضا
شور دارد این دلم شمس الشموس عالمین
یا علی موسی الرضـا ، باشد شعارم یا رضا
طاقت دوری نـــدارم جــان زهرا مادرت
دعوتم کـــن در عزایت سوگوارم یا رضا
(پوریایم ) مادحم ، لطــفی نما بر نوکرت
تا ببینم من در ایــــن رَه پـــایدارم یا رضا