اشکی چکید و چشم همه را بهار کرد
نوری رسید و دیده ی ما بی قرار کرد
از روزنی دمید و دل ما را شکار کرد
ما را اسیر پنجره های نگار کرد
یک پنجره گشا و دلم پر بهانه کن
سیبی روانه کن دل من را نشانه کن
هر کس دمیده هر نفسی که مسیح نیست
غیر از کلام حق به مدیحت فصیح نیست
عشقی شبیه عشق تو آقا صریح نیست
هر پنجره که پنجره های ضریح نیست
باید دخیل حضرت خورشید ها شویم
باید که سائل در امیدها شویم
این مرغ جان ز سینه چو آزاد می شود
دل رهسپار پنجره فولاد می شود
تا که کسی دلش پی امداد می شود
راهی به سوی صحن گوهرشاد می شود
سوگند می خورم به خدا جبرئیل بود
آن سائلی که بر حرم تو دخیل بود
فخری نداری این که ملک زائر
- پنج شنبه
- 11
- مهر
- 1398
- ساعت
- 18:56
- نوشته شده توسط
- TzwSVsOw










