شهادت حضرت رقیه

مرتب سازی براساس

شعر حضرت رقیه (س) (نیزه دارت به من یتیمی را، داشت از روی نی نشان می داد) *

1781
1

شعر حضرت رقیه (س) (نیزه دارت به من یتیمی را، داشت از روی نی نشان می داد) نیزه دارت به من یتیمی را، داشت از روی نی نشان می داد
زخم هرچه گرفت جان مرا، هر نگاهت به من که جان می داد

تو روی نیزه هم اگر باشی، سایه ات همچنان روی سر ماست
ای سر روی نیزه! ای خورشید! گرمیت جان به کاروان می داد
دیگر آسان نمی توان رد شد، هرگز از پیش قتلگاهی که...
به دل روضه خوان تو -که منم-، کاش قدری خدا توان می داد:
سائلی آمد و تو در سجده، «انّمایی» دوباره نازل شد
چه کسی مثل تو نگینش را، این چنین دست ساربان می داد؟
کم کم آرام می شوی آری ،سر روی پای من که بگذاری
بیشتر با تو حرف می زدم آه، درد دوری اگر امان می داد
شاعر: رضا یزدانی

  • یکشنبه
  • 19
  • آذر
  • 1391
  • ساعت
  • 08:44
  • نوشته شده توسط
  • سیده زینب فیض
ادامه مطلب
فروشگاه پرچم

شعر حضرت رقیه (س) (ای وای بر اسیری کز یاد رفته باشد) *

6783
8

شعر حضرت رقیه (س) (ای وای بر اسیری کز یاد رفته باشد) ای وای بر اسیری کز یاد رفته باشد
دنبال او شب تار صیاد رفته باشد
یک زخم بر دو گونه یک چشم نیم بسته
از زجر یادگاری یک دنده شکسته

فهمیده ام در این شهر معنای سیری ام را
از ضرب دست خوردم دندان شیری ام را
نامحرمی که با خود دیشب سر تو را داشت
وقتی به گوش من زد انگشتر تو را داشت
طفلی که خنده می زد بر این لباس پاره
او گوشوار من داشت من زخم گوشواره
من خار می کشیدم با ناخنی شکسته
او با گل سر من گیسوی خویش بسته
وقتی که شعله افتاد از بام روی معجر
نگذاشت ساربان تا بردارم آتش از سر
من باز ماندم از درد از فرط ناتوانی
او رفت و پیش پایم انداخت تکه نانی
من سخت باز کردم انگشت کوچکم را
او رفت و بین دستش دیدم عروس

  • یکشنبه
  • 19
  • آذر
  • 1391
  • ساعت
  • 07:26
  • نوشته شده توسط
  • سیده زینب فیض
ادامه مطلب

شعر حضرت رقیه (س) (به رو شانه ی مهتاب دیده بانی داشت) *

1695
2

شعر حضرت رقیه (س) (به رو شانه ی مهتاب دیده بانی داشت) به رو شانه ی مهتاب دیده بانی داشت
و زیر پای خودش فرش آسمانی داشت
نه اینکه راه زمین را اشاره می فرمود

برای رفتن تا عرش هم نشانی داشت
به روی پای پدر با زبان شیرینش
برای حضرت جبریل شعر خوانی داشت
ز خانواده ی خورشید بود این خانم
عیار آینه اش شهرتی جهانی داشت
شبیه یاس مدینه اگر چه کم سن بود
درون سینه ی خود راز جاودانی داشت
اگر چه معجر نور است روی موهایش
به روی صورت خود رنگ ارغوانی داشت
چه فصل های غریبی به چشم خود می دید
سه سال داشت ولی قامتی کمانی داشت
تمام حجم تنش درد بود و می گریید
از اینکه بر بدنش زخم خیزرانی داشت
امان نداد بگویم چگونه پیر شده
از اینکه در بدنش درد استخوانی داشت
شاعر:حمید امینی

  • یکشنبه
  • 19
  • آذر
  • 1391
  • ساعت
  • 08:48
  • نوشته شده توسط
  • سیده زینب فیض
ادامه مطلب

شعر حضرت رقیه(س) (دخترت هم غم پدر می خورد) *

1642
4

شعر حضرت رقیه(س) (دخترت هم غم پدر می خورد) دخترت هم غم پدر می خورد

هم غم موی شعله ور می خورد

نیزه دارت همین که می خندید

به غرورم چقدر بر می خورد

وسط کوچه ی یهودی ها

سینه ام زخم بیشتر می خورد

تکه سنگی که خورد کنج لبت

خنجری شد که بر جگر می خورد

کمرم را شکست آخرِ سر

ضربه هایی که بی خبر می خورد

بدنت را که زیر و رو کردند

دست من بود که به سر می خورد

شاعر: مسعود اصلانی

  • یکشنبه
  • 19
  • آذر
  • 1391
  • ساعت
  • 07:34
  • نوشته شده توسط
  • سیده زینب فیض
ادامه مطلب

شعر حضرت رقیه (س) (در سن سه سالگی ز جان سیر شدم) *

2735
4

شعر حضرت رقیه (س) (در سن سه سالگی ز جان سیر شدم) در سن سه سالگی ز جان سیر شدم
از پای پر از آبله دلگیر شدم
از بسکه مزاحمت فراهم کردم

شرمنده ام عمه دست و پا گیر شدم
گفتی که پدر مسافرت رفته و من
صد بار دگر دوباره پیگیر شدم
من بی تو چگونه از زمین برخیزم
باید کمکم کنی٬ زمین گیر شدم
یک موی سیاه بین گیسویم نیست
سنی نگذشته از من و پیر شدم
از نَسل علی بودنِ من باعث شد
در طیِ سفر بسته به زنجیر شدم
شاعر:سعید خرازی

  • یکشنبه
  • 19
  • آذر
  • 1391
  • ساعت
  • 08:51
  • نوشته شده توسط
  • سیده زینب فیض
ادامه مطلب
 قاسم نعمتی

شعر حضرت رقیه (س) (با همان عمرِ كَمَم دست ستم بد تا كرد) * قاسم نعمتی

1862
2

شعر حضرت رقیه (س) (با همان عمرِ كَمَم دست ستم بد تا كرد) با همان عمرِ كَمَم دست ستم بد تا كرد
موقع قد كشی ام بود كه پشتم تا كرد
دورهایت زدی و نوبت ما شد امشب
چشم كم سوی مرا دیدن تو بینا كرد

لذتی دارد عجب بوسه ی دو لب تشنه
لب به لب خورد به هم زخم دو لب سر وا كرد
نوه ی فاطمه بودم سندش را دشمن
با كف پا به روی چادر من امضا كرد
همه ی صورت من قدرِ كفِ دستی نیست
دور از دیده ی تو عقده ی خود را وا كرد
عمو عباس كجا بود ببیند آن مرد
به سرم داد زد آنقدر مرا دعوا كرد
ناسزا گفت و به گریه دهنش را بستم
دشمنت را نفس فاطمی ام رسوا كرد
بی كفن دفن شدم ای پدر بی كفنم
داغ مجنون همه جا تازه غم لیلا كرد
دختر بی ادبی مسخره می كرد مرا
دو سه تا پارگی از روسری ام پیدا كرد
عمر

  • یکشنبه
  • 19
  • آذر
  • 1391
  • ساعت
  • 07:55
  • نوشته شده توسط
  • سیده زینب فیض
ادامه مطلب

شعر حضرت رقیه (س) (از بس که سکوت با دلم ور رفته) *

1670
1

شعر حضرت رقیه (س) (از بس که سکوت با دلم ور رفته) از بس که سکوت با دلم ور رفته
از دست همه حوصله ام سر رفته
او نیست ولی از جلوی چشمم، دست

در دست پدر چقدر دختر رفته
چادر که بپوشم عمه ام می گوید
قربان عزیزم چه به مادر رفته
من دخترم، کوچک و کوتاه و غریب
عمرم به سه تا آیه ی کوثر رفته
از گریه ی من حرامیان می لرزند
انگار علی به فتح خیبر رفته
جز زخم کف پا و تب تاول ها
باقی همه روضه ها به مادر رفته
آن قاصدکی که در بغل می چرخید
حالا سر نیزه های لشگر رفته
من...من...که نمی... نمی توانم بپرم
عمه تو بگو... چه ها بر این پر رفته
بابا به خدا بیا...بیا جان عمو
من خسته شدم حوصله ام سر رفته
شاعر:روح الله قناعتیان

  • یکشنبه
  • 19
  • آذر
  • 1391
  • ساعت
  • 08:55
  • نوشته شده توسط
  • سیده زینب فیض
ادامه مطلب
 قاسم نعمتی

شعر حضرت رقیه (س) (خواهم امشب همچو عمه راز دل افشا کنم) * قاسم نعمتی

1648
2

شعر حضرت رقیه (س) (خواهم امشب همچو عمه راز دل افشا کنم) خواهم امشب همچو عمه راز دل افشا کنم
کاف و هاء و یاء و عین و صاد را معنا کنم
کاف من کرب و بلا و کربلایم شهر شام
نیمه شب ویرانه را چون عصر عاشورا کنم

آنقدر گیسو پریشان می کنم تا عاقبت
خون پامال تو ای خون خدا احیاء کنم
گر چهل سال است اینجا سبِّ جدم می کنند
یک شبِ با ناله ام این قوم را رسوا کنم
من چو مادر، احتجاجم احتجاج گریه است
من در این ره اقتدا بر مادرم زهرا کنم
هاء من از هیئت خلقت حکایت می کند
وای بر آنکس که از او کج نگاهم را کنم
یک زنا زاده بریده گر سرت بابا حسین
یاء تفسیرم سخن از حضرت یحیی کنم
چون که دیدم نیست تفسیری به عین غیر از عطش
نذر کردم تشنه لب جانم به تو اهدا کنم
در بیان آخرین حرفم

  • یکشنبه
  • 19
  • آذر
  • 1391
  • ساعت
  • 08:04
  • نوشته شده توسط
  • سیده زینب فیض
ادامه مطلب
 علی اکبر لطیفیان

شعر حضرت رقیه (س)-(برگ و برت دست كسی، برگ و برم دست کسی) * علی اکبر لطیفیان

3435
2

شعر حضرت رقیه (س)-(برگ و برت دست كسی، برگ و برم دست کسی) برگ و برت دست كسی، برگ و برم دست كسی
بال و پرت دست كسی، بال و پرم دست كسی
خیرات كردن مال من، خیرات كردن مال تو

انگشترت دست كسی، انگشترم مال كسی
نه موی تو شانه شود، نه موی من شانه شود
موی سرت دست كسی، موی سرم دست كسی
بابا گرفتارت شدم، از دو طرف غارت شدم
آن زیورم دست كسی، این زیورم دست كسی
رختت به دست حرمله، رختم به دست حرمله
پیراهنت دست كسی و معجرم دست كسی
شاعر:علی اکبر لطیفیان

  • یکشنبه
  • 19
  • آذر
  • 1391
  • ساعت
  • 09:11
  • نوشته شده توسط
  • سیده زینب فیض
ادامه مطلب

شعر حضرت رقیه (س) (منم آن گنج الهی که به ویرانه نهانم) *

3885
2

شعر حضرت رقیه (س) (منم آن گنج الهی که به ویرانه نهانم) منم آن گنج الهی که به ویرانه نهانم
گر چه طفلم به خدا بانوی ملک دو جهانم
یم رحمت شده هر قطره ای از اشک روانم

عظمت، فتح، ظفر سایه ای از قد کمانم
ابر سیلی است نقاب رخ همچون قمر من
چادر عصمت زهراست همانا به سر من
زده از پنجۀ دل دخت علی شانه به مویم
جای گلبوسۀ زهرا و حسین است به رویم
مهر را مُهر نماز آمده خاک سر کویم
گه در آغوش پدر، گاه سر دوش عمویم
پای تا سر همه آیینۀ زهراست وجودم
شاهدم این قد خم گشته و این روی کبودم
اشک من خون شده و در رگ دین گشته روانه
گل داغم زده در باغ دل عمه جوانه
همه جا گشته عزا خانۀ من خانه به خانه
شده از اجر رسالت بدنم غرق نشانه
خارها بود که می رفت فرو بر جگر من
پدرم از س

  • یکشنبه
  • 19
  • آذر
  • 1391
  • ساعت
  • 09:01
  • نوشته شده توسط
  • سیده زینب فیض
ادامه مطلب

شعر حضرت رقیه (س) (السلام علیک یا عطشان!) *

2653
3

شعر حضرت رقیه (س) (السلام علیک یا عطشان!) السلام علیک یا عطشان!
چه بلایی سر لبت آمد!؟
تا من و تو به وصل هم برسیم

جان به لب های زینبت آمد
زینت شانه های پیغمبر
السلام علیک یا مظلوم!
چقدر چهره ات شکسته شده !
السلام علیک یا مغموم
با تو قهرم! پدر کجا بودی؟
بی من و خواهرت کجا رفتی!؟
دل خورم از تو، عصر عاشورا
ای خداحافظی چرا رفتی؟
سر عباس تا سر نی رفت
خیمه ها گُر گرفت، بلوا شد
تا که دیدند بی علمداریم
سر یک گوشواره دعوا شد
من غرورم جریحه دار شده
شاکی از دست ساربان هستم
کعب نی ها مدام می گویند
دست و پا گیر کاروان هستم
سر بازار دیدنی بودیم !
دید زلفت که ما پریشانیم
عمه ام داد می زد ای مردم!
به پیمبر قسم مسلمانیم
معجرم را سر کسی دیدم
چادرم را س

  • یکشنبه
  • 19
  • آذر
  • 1391
  • ساعت
  • 09:12
  • نوشته شده توسط
  • سیده زینب فیض
ادامه مطلب

شعر حضرت رقیه (س) (دل خوری نیست در این قافله از هیچ کسی) *

1461
2

شعر حضرت رقیه (س) (دل خوری نیست در این قافله از هیچ کسی) دل خوری نیست در این قافله از هیچ کسی
به خدا من که ندارم گله از هیچ کسی
خواب بودم اگر از پشت شتر افتادم

طلبی نیست در این مسئله از هیچ کسی
بعد از آن نیمه شب و گم شدن و تنهایی
نگرفتم نفسی فاصله از هیچ کسی
من نمی ترسم اگر عمه کنارم باشد
غیر از این زجر و از این حرمله از هیچ کسی
خواستم، گر چه نشد غیر تو نامی ببرم
در قنوت دل هر نافله از هیچ کسی
زخم زنجیر مرا کشت الهی دیگر
تاب و طاقت نَبَرد سلسله از هیچ کسی
گریه نگذاشت که پوشیده بماند بابا
مشکل پای من و آبله از هیچ کسی
جز تو و خواهر تو بر نمی آید به خدا
خطبه خواندن وسط هلهله از هیچ کسی
کاشکی در بغل فاطمه دق می کردم
تا دگر سر نبرم حوصله از هیچ کسی
شاع

  • یکشنبه
  • 19
  • آذر
  • 1391
  • ساعت
  • 09:19
  • نوشته شده توسط
  • سیده زینب فیض
ادامه مطلب

شعر حضرت رقیه (س) (عمّه در چشم تو پیداست وَ من) *

5105
7

شعر حضرت رقیه (س) (عمّه در چشم تو پیداست وَ من) عمّه در چشم تو پیداست وَ من
خواب در چشم تو زیباست وَ من
در میان همه چون مادر تو
خواهرت امّ ابیهاست وَ من
اشبه النّاس به زهرای بتول
عمّه ام زینب کبراست وَ من

لب من خشک چو صحراست وَ تو
تشنه ی کام تو دریاست وَ من
دیدم آن شب که ز ره جا ماندم
مادرم فاطمه تنهاست وَ من
خواب رفتم به روی دامن او
خواب دیدم سر باباست وَ من
وقتی از خواب پردیم دیدم
سیلی و دشمن و صحراست وَ من
بعد از آن شب همه جا تاریک است
شب و روزم شب یلداست وَ من
چون عمو روی پر از خون دارم
ماه پر خون تو سقّاست وَ من
چشم خود باز نگه دار پدر
عمّه در چشم تو پیداست وَ من
به تنم بال و پری بود که نیست
به تنت برگ و بری بود که نیست
هر که پرسید کج

  • یکشنبه
  • 19
  • آذر
  • 1391
  • ساعت
  • 09:33
  • نوشته شده توسط
  • سیده زینب فیض
ادامه مطلب

شعر حضرت رقیه (س) (دوباره پلك خستۀ تری به خواب می رود) *

1407
2

شعر حضرت رقیه (س) (دوباره پلك خستۀ تری به خواب می رود) دوباره پلك خستۀ تری به خواب می رود
توان ندارد او ولی چه با شتاب می رود
نگاه كن به فاطمی ترین اسیر قافله
كه مثل عكس سوخته میان قاب می رود
آبله پشت آبله نمی رسد به قافله
ز نیزه بوسه ای رسد پا به ركاب می رود

لباس های كوچكش دگر به او نمی خورد
كه ثانیه به ثانیه چو شمع آب می شود
گل بنفش را ببین به صورت بنفشه ای
كه زیر بار چشم ها از او گلاب می رود
شام سیاه شام را به شامیان سیاه كرد
همین كه هفت پشت او به آفتاب می رود
دفتر قصه ی غمش چه زود بسته می شود
ببین فقط سه صفحه از متن كتاب می رود
شاعر:محسن عرب خالقی

  • یکشنبه
  • 19
  • آذر
  • 1391
  • ساعت
  • 09:35
  • نوشته شده توسط
  • سیده زینب فیض
ادامه مطلب

شعر حضرت رقیه (س) (از پشت بام بر سرمان سنگ مي زنند ) *

1924
2

شعر حضرت رقیه (س) (از پشت بام بر سرمان سنگ مي زنند ) از پشت بام بر سرمان سنگ مي زنند
بر زخم كهنه ي پرمان سنگ مي زنند
وقت نزولِ سوره ي توحيد بر لبت
ابليس ها به باورمان سنگ مي زنند
وقتي كه سنگشان به سر ني نمي رسد
سمت سكينه خواهرمان سنگ مي زنند
ازپاي نيزه فاطمه را دور كن پدر!
اين كورها به مادرمان سنگ مي زنند
بغض علي بهانه ي خوبي برايشان
حتي به سوي اصغرمان سنگ مي زنند
آن دختري كه با پدرش رفت و دور شد...
در كربلا جهيزيه اش جفت و جور شد
گفتم : كه كاخ مستي تان پايدار نيست
مردم لباس خاكي ما خنده دار نيست
مردان ما به نيزه و در كوچه هاي شهر
گرداندن زنان حرم افتخار نيست
اي بزدلان! ز بام به ما سنگ مي زنيد
در دستهاي بسته ي ما ذوالفقار نيست
در سختي و بلا به خ

  • پنج شنبه
  • 23
  • آذر
  • 1391
  • ساعت
  • 15:14
  • نوشته شده توسط
  • سیده زینب فیض
ادامه مطلب

شعر حضرت رقیه (س) (زود می پیچد به هر سو بوی موی سوخته) *

5156
5

شعر حضرت رقیه (س) (زود می پیچد به هر سو بوی موی سوخته) زود می پیچد به هر سو بوی موی سوخته
بر مشامم می رسد هر لحظه بوی سوخته
ردّی از سیلی نمی ماند به روی آفتاب
محو می گردد کبودی های روی سوخته

آبله سر وا کند می سوزد از هر قطره آب
کار آتش می کند آب وضوی سوخته
سعی بیجا می کند وضع گره را کورتر
دست شانه می کَند از ریشه موی سوخته
دامن آتش گرفته سخت می چسبد به تن
دردسر ساز است دفن و شستشوی سوخته
سوخت لب هایت شبیه موی و رویت نیمه شب
تا گرفتی بوسه ای از آن گلوی سوخته
شاعر: محمد رسولی

  • یکشنبه
  • 19
  • آذر
  • 1391
  • ساعت
  • 09:42
  • نوشته شده توسط
  • سیده زینب فیض
ادامه مطلب

شعر حضرت رقیه (س) (سه سالش بود اما درد بسیار) *

2124
1

شعر حضرت رقیه (س) (سه سالش بود اما درد بسیار) سه سالش بود اما درد بسیار
نهالی بود و برگ زرد بسیار
شبیه پیرزن ها راه می رفت
دلش پر بود از آه سرد بسیار
میان گریه گاهی حرف می زد
شکایت از همه می کرد بسیار

اگر گاهی زمین می خورد آهش
همه را گریه می آورد بسیار
خدایی درد دارد مشت خوردن
برای بچه از نامرد بسیار
کشید آن قدر موی این پری را
که می ترسید از هر مرد بسیار
شبیه فاطمه بودن همین است
کمی عمر و به جایش درد بسیار
شاعر: مهدی صفی یاری

  • یکشنبه
  • 19
  • آذر
  • 1391
  • ساعت
  • 09:48
  • نوشته شده توسط
  • سیده زینب فیض
ادامه مطلب

شعر حضرت رقیه (س) (كرب دارم بلا نمی خواهم) *

1845
2

شعر حضرت رقیه (س) (كرب دارم بلا نمی خواهم) كرب دارم بلا نمی خواهم
سفر كربلا نمی خواهم
گیرم این پا برای من پا شد
چون نداری تو پا نمی خواهم

شهر باید بفهمد آمده ای
گریه ی بی صدا نمی خواهم
به خیالت نیاید ای بابا!
قهر كردم تو را نمی خواهم
از طبق چون كه بوی نان آمد
گفتم عمه غذا نمی خواهم
شاعر:حسین رستمی

  • یکشنبه
  • 19
  • آذر
  • 1391
  • ساعت
  • 09:51
  • نوشته شده توسط
  • سیده زینب فیض
ادامه مطلب

شعر حضرت رقیه (س) (ابر تیره روی ماه آسمانم را گرفت) *

1836
2

شعر حضرت رقیه (س) (ابر تیره روی ماه آسمانم را گرفت) ابر تیره روی ماه آسمانم را گرفت
کربلا از من عموی مهربانم را گرفت
وقت دلتنگی همیشه او کنارم می نشست
بی وفا دنیا انیس مهربانم را گرفت
از سر دوش عمویم عرش حق معلوم بود
«منکر معراج» از من نردبانم را گرفت

من به قول آن عمو فهمم ورای سنّم است
دیدن تنهایی بابا توانم را گرفت
روز عاشورا چه روزی بود؟! حیرانم هنوز
جان کوچک تا بزرگ خاندانم را گرفت
خرمن جسمی نحیف و آتش داغی بزرگ
درد رد شد از تنم، روح و روانم را گرفت
تار شد تصویر عمّه، از سفر بابا رسید!
«آن ملک» آهی کشید و بعد جانم را گرفت
شاعر: کاظم بهمنی

  • یکشنبه
  • 19
  • آذر
  • 1391
  • ساعت
  • 09:57
  • نوشته شده توسط
  • سیده زینب فیض
ادامه مطلب

شعر حضرت رقیه (س) (به هوای تو عجب حال و هوایی دارم) *

1849
3

شعر حضرت رقیه (س) (به هوای تو عجب حال و هوایی دارم) به هوای تو عجب حال و هوایی دارم
شکر لله در خَم موی تو جایی دارم
گر چه از کرببلا دور فتادم اما
کُنج ویرانۀ خود کرببلائی دارم
گو به جبریل به ویرانۀ من نازل شو
تا ببیند که چنین غار حرائی دارم

دیده بگشا و مکن ناز به من ای همه ناز!
من هم ای حُسن خداوند، خدائی دارم
با تو سربسته بگویم شده چشمم دستم
ای مسیحا ز تو امید شفائی دارم
من که چشمم شده دستم تو بگو دستت کو
من مجروح ز آه تو دوایی دارم
شاعر: سید محسن حسینی

  • یکشنبه
  • 19
  • آذر
  • 1391
  • ساعت
  • 10:01
  • نوشته شده توسط
  • سیده زینب فیض
ادامه مطلب

شعر حضرت رقیه (س) (خرابه است و شب و سینه ای كه پُر درد است) *

1730
2

شعر حضرت رقیه (س) (خرابه است و شب و سینه ای كه پُر درد است) ! خرابه است و شب و سینه ای كه پُر درد است
به عكس روز گذشته هوا عجب سرد است
ستاره ها همه از حال من خبر دارند
به قلب كوچك من آسمانی از درد است

گل بهشت حسینم ز بس نخوردم آب
خزان به دیدنم آمد كه چهره ام زرد است
به پیش ضربت دشمن سپر برایم شد
قسم به جان عمویم كه عمه ام مرد است
نسیم می وزد و صورتم چه می سوزد
خدا كند كه بمیرد سرم چه آورده است!
شاعر: سید محمد جوادی

  • یکشنبه
  • 19
  • آذر
  • 1391
  • ساعت
  • 10:06
  • نوشته شده توسط
  • سیده زینب فیض
ادامه مطلب

شعر حضرت رقیه (س) (خاك قدمِ رقیه باشی عشق است) *

4598
7

شعر حضرت رقیه (س) (خاك قدمِ رقیه باشی عشق است) خاك قدمِ رقیه باشی عشق است
زیر علمِ رقیه باشی عشق است
با مهدی صاحب الزمان از ره لطف
یك شب حرم رقیه باشی عشق است
هر جا سخن از رقیه جان می آید
صوت صلوات عرشیان می آید

در مجلس این سه ساله من معتقدم
عطر خوش صاحب الزمان می آید
امشب كرم رقیه را می بینیم
خیر قدم رقیه را می بینیم
این حرف تمام عاشقان است حسین
پس كی حرم رقیه را می بینیم؟
در محفل عشقتان ادب آوردم
غم از دلتان برده طرب آوردم
یادت نرود یك صلواتی بفرست
تا نام رقیه را به لب آوردم
شاعر:سیدمجتبی شجاع

  • یکشنبه
  • 19
  • آذر
  • 1391
  • ساعت
  • 10:22
  • نوشته شده توسط
  • سیده زینب فیض
ادامه مطلب

شعر حضرت رقیه (س) (داد زد ها سر ازین خاک کجا بردارد) *

2096
4

شعر حضرت رقیه (س) (داد زد ها سر ازین خاک کجا بردارد) داد زد ها سر ازین خاک کجا بردارد
کیست آیا قدمی سوی خدا بردارد
خیمه زد روی پدر، رو به جماعت پرسید
یک نفر نیست که بابای مرا بردارد
یک نفر نیست که مردی کند و برخیزد
حجم این داغ بزرگ از سر ما بردارد

یک نفر نیست از این قوم قدم بگذارد
و بیاید سر بابای مرا بردارد
یک نفر نیست به این مرد بگوید نامرد
که حیایی کند از حنجره پا بردارد
کسی از بین شما داغ برادر دیدست؟
یا کسی با غم من داغ برابر دارد؟
آفتاب از نفس افتاد و جماعت رفتند
خیمه زد روی پدر... خیمه... که تا... بردارد
شاعر: مریم سقلاطونی

  • یکشنبه
  • 19
  • آذر
  • 1391
  • ساعت
  • 10:27
  • نوشته شده توسط
  • سیده زینب فیض
ادامه مطلب

شعر حضرت رقیه (س) (امشب خرابه از رخ تو مثل گلشن شد) *

1595
2

شعر حضرت رقیه (س) (امشب خرابه از رخ تو مثل گلشن شد) امشب خرابه از رخ تو مثل گلشن شد
ویرانه روشن شد
شکر خدا دیدار رویت قسمت من شد
ویرانه روشن شد
کِی جای سلطانی شده در کنج ویرانه؟
ای جان و جانانه
کاشانه ی بی بام و در، وادی ایمن شد

ویرانه روشن شد
از چه علیّ اصغر خود را نیاورده
پنهان کجا کرده
شاید که او هم کشته از بیداد دشمن شد
ویرانه روشن شد
خواهم بگویم با پدر عمه فداکارست
از بس وفادارست
با چلچراغ اشک او خانه مُزّیَن شد
ویرانه روشن شد
تا بوده گل در اختیار باغبان بوده
با او گل آسوده
من آن گلم که باغبانم زیبِ دامن شد
ویرانه روشن شد
شاعر:علی انسانی

  • یکشنبه
  • 19
  • آذر
  • 1391
  • ساعت
  • 12:52
  • نوشته شده توسط
  • سیده زینب فیض
ادامه مطلب

شعر حضرت رقیه (س) (عمه بیا که کوکب بختم بر آمده) *

1712
3

شعر حضرت رقیه (س) (عمه بیا که کوکب بختم بر آمده) عمه بیا که کوکب بختم بر آمده
تابیده صبح وصل و شب غم سرآمده
شام سیاه و کلبۀ ویران و بی چراغ
ما را چه میهمان عزیز از در آمده

ای غم رسیدگانِ دل افسرده مژده باد
کاینک مسیح با دم جان پرور آمده
بر گوی با کسی که یتیمم خطاب کرد
امشب ببین که باب مرا در بر آمده
گر پا برهنه در پی بابا دویده ام
امشب پدر به دیدن من با سر آمده
دیشب کجا بُد است که با روی غرق خون
آمیخته به خاک و به خاکستر آمده
شاعر:سید رضا موید

  • یکشنبه
  • 19
  • آذر
  • 1391
  • ساعت
  • 12:55
  • نوشته شده توسط
  • سیده زینب فیض
ادامه مطلب
 علی اکبر لطیفیان

شعر حضرت رقیه (س)-(بابا سرم، تنم، کمرم، پهلویم، پرم) * علی اکبر لطیفیان

2154
5

شعر حضرت رقیه (س)-(بابا سرم، تنم، کمرم، پهلویم، پرم) بابا سرم، تنم، کمرم، پهلویم، پرم
یکی دو تا که نیست کبودی پیکرم
بیش از همین مخواه و گر نه به جان تو
باید همین کنار تو تا صبح بشمرم
از تو چه مانده است؟ بگویم "که ای پدر"
از من چه مانده است؟ بگویی "که دخترم"

اندازه ی لب تو لبم شد ترک ترک
اندازه ی سر تو گرفتار شد سرم
از تو نمانده است به جز عکس مبهمت
از من نمانده است به جز عکس مادرم
از تو سوال می کنم انگشترت کجاست؟
كه تو سوال می کنی از حال معجرم
دیدم چگونه سرت را به طشت زد
حق می دهی بمیرم و طاقت نیاورم
مرد کنیززاده ای از ما کنیز خواست
بیچاره خواهر تو و بیچاره خواهرم
مرهم به درد این همه زخمی نمی خورد
بابا سرم، تنم، كمرم، پهلویم، پرم
شاعر:علی اکبر ل

  • یکشنبه
  • 19
  • آذر
  • 1391
  • ساعت
  • 13:09
  • نوشته شده توسط
  • سیده زینب فیض
ادامه مطلب

شعر حضرت رقیه (س) (با غم هجر جگرسوز مدارا بد نیست) *

2796
3

شعر حضرت رقیه (س) (با غم هجر جگرسوز مدارا بد نیست) با غم هجر جگرسوز مدارا بد نیست
شبِ بیداری و امّید به فردا بد نیست
دو سه باری شده یك جور پریدم از خواب
چون عمو نیست نخوابیدنِ این جا بد نیست
با همین گریه تو را پیش خودم آوردم
عمه می گفت كه گریه نكن اما بد نیست

دستگیرم شده دیوار به استقبالت
یاری ام گر بكند زانویِ این پا بد نیست
چه كسی گفته كه نشناختمت بابایی!
از تعجب كه دگر پرسشِ آیا بد نیست
زخم هایِ سرِ تو مثل تمام تن من
همه كاری ست و گر نه كه مداوا بد نیست
كهنه پوشیِ مرا دختركی زد به رُخَم
نرسیدم به خودم، پیشِ تو حالا بد نیست؟
بعد از آن ضربه دگر حرف بدی نشنیدم
وسطِ دشت بیفتی تك و تنها بد نیست
گره روسری ام هر چه كه زد باز نشد
تا بدانند همه دخت

  • یکشنبه
  • 19
  • آذر
  • 1391
  • ساعت
  • 13:15
  • نوشته شده توسط
  • سیده زینب فیض
ادامه مطلب

شعر حضرت رقیه (س) (مثل قدیم آمده ای باز در برم *

2200
3

شعر حضرت رقیه (س) (مثل قدیم آمده ای باز در برم مثل قدیم آمده ای باز در برم
با بوی سیب گیسوی خود در برابرم
مثل قدیم آمدی امّا نمی شود
تا سوی دامنت بِدَوم پر در آورم
این چشم وا نمی شود اما تو باز کن
سیرم ببین و بعد بگو وای مادرم

دستی برای شانه زدن نیست با تو و
زلفی برای شانه زدن نیست در سرم
من را ببر کنار عمویم که حس کنم
بر روی شانه های بلندش کبوترم
باید مرا شبیه خودت بوریا کنی
از بس که زخم خورده ام از بس که پرپرم
شاعر:حسن لطفی

  • یکشنبه
  • 19
  • آذر
  • 1391
  • ساعت
  • 13:18
  • نوشته شده توسط
  • سیده زینب فیض
ادامه مطلب

شعر حضرت رقیه (س) (كم آمده است مرغ دلم آب و دانه اش) *

3741
7

شعر حضرت رقیه (س) (كم آمده است مرغ دلم آب و دانه اش) كم آمده است مرغ دلم آب و دانه اش
خال لبت كجاست كه گیرم نشانه اش
دستت نرفت در كمرم آنقدر كه شمر
پیچید دور گردن من تازیانه اش
آتش بگیرد ای پدر ای كاش سر به سر

بازار شام و روسری بچه گانه اش
سنگ عقیق تو به دكّانِ كوفه بود
بر سنگ بسته باد دكان و دهانه اش
نیمی به شعله سوخت و نیمی به باد رفت
زلفی كه بود دست ابالفضل شانه اش
دختر پدر پرست بُوَد منع من نكن
دختر دلش خوش است به بوس شبانه اش
یادم نرفته است درختی كه بین راه
رخساره ی تو بود چراغ شبانه اش
یادم نرفته است كه راهب مسیح شد
زآن كُنج لب به كُنج كلیسا و خانه اش
از راهب و درخت چه كم داشت دخترت
آویز این دلی و بهای بهانه اش
روز جزا كه هر كه بیارد عباد

  • یکشنبه
  • 19
  • آذر
  • 1391
  • ساعت
  • 13:22
  • نوشته شده توسط
  • سیده زینب فیض
ادامه مطلب

شعر حضرت رقیه (س) (آه پدر جان جگرم سوخته) *

2029
6

شعر حضرت رقیه (س) (آه پدر جان جگرم سوخته) آه پدر جان جگرم سوخته
خاطره های سفرم سوخته
تار اگر دیدمت امشب ببخش
گوشه ای از پلک ترم سوخته
از تو ندیدم به جز این سر ولی
من همه ی بال و پرم سوخته

قول بده عمه نفهمد ولی
هم سر و پا و کمرم سوخته
آمدی از راه رسیدن به خیر
از سر تو با خبرم... سوخته
خانۀ خولی چه خبر از تنور؟
من که شنیدم جگرم سوخته
شانه به مویم بزنم ریخته
صورت مثل قمرم سوخته
دختر زهرا شده ات دیدنی ست
کم شده ام، بیشترم سوخته
پلک بزن عمه نگاهت کند
غصۀ این یک نفرم سوخته...
شاعر:مهدی صفی یاری

  • دوشنبه
  • 20
  • آذر
  • 1391
  • ساعت
  • 06:28
  • نوشته شده توسط
  • سیده زینب فیض
ادامه مطلب
راهنمای علائم موجود در فهرست:
عدد کنار این علامت نشانگر تعداد کاربرانی ست که این مطلب را پسندیده و به دفترچه شعر خود افزوده اند
عدد کنار این علائم نشانگر میزان محبوبیت شعر یا سبک از نظر کاربران می باشد
اشعار ویژه در سایت برای کاربران قابل دسترس نیست و فقط از طریق خرید اپلیکیشن مورد نظر این اشعار در داخل اپلیکیشن اندرویدی قابل رویت خواهند بود
این علامت نشانگر تعداد کلیک یا بازدید این مطلب توسط کاربران در سایت یا اپلیکیشن می باشد