درد كمر تمام توان مرا گرفت
این زخم سر قرار و امان مرا گرفت
بابا سرم هنوز كمی تیر می كشد
دستی رسید و روح و روان مرا گرفت
تا پیش من رسید دگر مهلتم نداد
انگار از سر تو نشان مرا گرفت
می خواستم كه رو سری اَم را گره زنم
گیسم كشید و نطق زبان مرا گرفت
چیزی نمانده بود كه زَهره تَرَك شوم
تهدید او صدای فغان مرا گرفت
دانی چرا یتیم تو لُكنَت گرفته است؟
با یك كشیده لفظِ لسان مرا گرفت
با دست و پا تمام تنم را كبود كرد
بر من امان نداد، امانِ مرا گرفت
دانی چگونه فاطمه آن شب مرا شناخت؟
از خود، نشان قدّ كمان مرا گرفت
شِكوه ز درد خار مغیلان نمی كنم
اما خرابه صبرِ گِران مرا گرفت
می خواستم كه بوسه ی جانانه ام كنی
ل
- یکشنبه
- 19
- آذر
- 1391
- ساعت
- 13:26
- نوشته شده توسط
- سیده زینب فیض


