قفس را بر کبوتر تنگ کردند
پذیرایی از او با سنگ کردند
به او گفتند زهرای سه ساله
سپس با فاطمه هم رنگ کردند
شاعر: عابدین کاظمی
- سه شنبه
- 21
- آذر
- 1391
- ساعت
- 06:14
- نوشته شده توسط
- سیده زینب فیض
قفس را بر کبوتر تنگ کردند
پذیرایی از او با سنگ کردند
به او گفتند زهرای سه ساله
سپس با فاطمه هم رنگ کردند
شاعر: عابدین کاظمی
درست مثل نفس های آخرت شده ام
به رسم زخم، پدر جان برابرت شده ام
زمین چقدر برای من و تو دلگیر است
به نیزه پر زده چشمم کبوترت شده ام
قرار بود که با هم به آسمان برویم
اگر چه بال نداری، خودم پرت شده ام
به نیزه رفته ای و سایۀ سرم شده ای
خرابه آمده ای سایۀ سرت شده ام
کبودی رخ من ارثی است بابا جان
عجیب نیست اگر مثل مادرت شده ام
کمر شکن شده داغ تو روی دوش زمین
شکسته قامت من، مثل خواهرت شده ام
ستاره های تنم را یکی یکی بشمار
به رسم زخم پدر جان برابرت شده ام
شاعر:حسین سنگری
بابا نگاه پر شررم درد می کند
قلب حزین و شعله ورم درد می کند
از بس برای دیدن تو گریه کرده ام
چشمان خیس و پلک ترم درد می کند
از بعد نیزه رفتن رأس عمو ببین
سر تا به پای اهل حرم درد می کند
آهسته بوسه گیرم از آن جای خیزران
دانم لبانت ای پدرم درد می کند
از کوچه های سنگی کوفه ز من مپرس
آخر هنوز بال و پرم درد می کند
با هر نوازشی که ز باد صبا رسد
این دسته موی مختصرم درد می کند
ناقه بلند بود و نگویم چه شد ولی...
چون فاطمه پدر، کمرم درد می کند
بابا ببین شبیه زنی سال خورده ام
دستم، تنم، سرم، جگرم درد می کند
مدیون عمه ام که نفس می کشم هنوز
جسم کبود همسفرم درد می کند
هر جا که گوشواره ببینم از این به بعد
زخم
سروش سرخ عاشورا، رقیه
تمام هستی مولا، رقیه
دوباره داغ زهرا گشت تازه
«مغیره»، «زجر» شد، «زهرا»، «رقیه»
شاعر:روح الله گائینی
ویرانه شد بهشت بیابان صفا گرفت
شهر گناه حال و هوای خدا گرفت
با سر دوید سوی طبق طفل بستری
زینب بیا بیا که مریضت شفا گرفت
این هم یکی ز معجزه های رقیه بود
بر دامنش بهشت خداوند جا گرفت
با اشک چشم راس پدر را گرفت پس
یعنی که انتقام ز تشت طلا گرفت
حاجیه سه ساله ولیمه گرفته بود
اما ولیمه حال و هوای منا گرفت
سُر خورد ناگهان سر بابا به روی خاک
دل های اهل بیت دوباره عزا گرفت
از چشم های فاطمه افتاد شهر شام
آه یتیم بی رمقی شهر را گرفت
آن کس که بود حضرت زهرای قافله
در شهر شام شُهرت ام البکا گرفت
...با زخم های کاری جسم نحیف خود
نیروی پیکر زن غساله را گرفت
شاعر:محمد حسین رحیمیان
من گل پرپر ثاراللهم
سورۀ کوثر ثاراللهم
پارۀ پیکر ثاراللهم
نازنین دختر ثاراللهم
من پیامآور عاشورایم
دختـر فاطمۀ زهرایم
من سفیر شهدا در شامم
پارهای از جگر اسلامم
خون دل موج زند در جامم
زینب و فاطمه را همگامم
گرچه خاموش شده زمزمهام
روز و شب باب مـراد همهام
نهضتی تازه به پا کردم من
شام را کربوبلا کردم من
یاری خونِ خدا کردم من
جان در این راه فدا کردم من
بسکه خون خوردهام و لب بستم
صبـر آمـد بـه امـان از دستم
شامیان بر جگرم چنگ زدند
دور من نای و دف و چنگ زدند
با من از کینه دم از جنگ زدند
از لب بام مرا سنگ زدند
شهدا جمله دعایم کردند
سنگها گریه برایم کردند
کودکم، لیک ز جان سیر شدم
اول کودکیام
یک نیمه شب بهانۀ دلبر گرفت و بعد
قلبش به شوق روی پدر پر گرفت و بعد
اما نیامده ز سفر مهربان او
یعنی دوباره هم دل دختر گرفت و بعد
آنقدر لاله ریخت به راه مسافرش
تا خواب او تجلی باور گرفت و بعد
آخر رسید از سفر، اما سر پدر
سر را چقدر غمزده در بر گرفت و بعد
گرد و غبار از رخ مهمان مهربان
با اشک چشم و گوشۀ معجر گرفت و بعد
انگار خوب او خبر از ماجرا نداشت
طفلک سراغی از علی اصغر گرفت و بعد
از روزهای بی کسی اش گفت با پدر
یعنی نبرد بغض و گلو در گرفت و بعد:
خورشید من به مغرب گودال رفتی و
باران تیر و نیزه و خنجر گرفت و بعد
معراج رفتی از دل گودال قتلگاه
نیزه سر تو را به روی سر گرفت و بعد
دلتنگ بود دخترت و سنگ
گفتم تویی بابای خوب و مهربان، زد
گفتم که من چیزی نگفتم، بی امان زد
تاریک بود چشمم و جایی را نمی دید
تا دید تنهایم، رسید و ناگهان زد
تا دست های کوچکم روی سرم بود
با ضربه ای محکم به ساق استخوان زد
قدّم فقط تا زیر زانویش می آمد
از کینه اما تا نفس تا داشت جان، زد
از پای تا ابرو تا به نزیکیِ شانه
شلاق و سیلی چهرۀ من را نشان زد
دیگر سیاهی دیدم و چیزی ندیدم
شب بود اما پیکرم رنگین کمان زد
این ها همه رد شد ولی داغ تو بابا
بر عمر ناچیز دلم رنگ خزان زد
شاعر:علیرضا لک
نیمۀ شب شده و خواب پریشان دارم
گوشۀ لعل لبم ذکر پدر جان دارم
بی جهت نیست که اندوه فراوان دارم
خواب دیدم که سری را روی دامان دارم
دیدم آن سر، سر باباست خدا رحم کند
عمّه ام گرم تماشاست خدا رحم کند
تا که از خواب پریدم همه جا روشن بود
طبق نور روی گوشه ای از دامن بود
کنج ویرانه پر از عطر و بوی گلشن بود
چشم های پدرم خیره به سوی من بود
تا که چشمم به سر افتاد زبانم وا شد
لیلۀ قدر من امشب چقدر زیبا شد
آمدی یوسف کنعان، چه عجب بابا جان
شده ویرانه گلستان، چه عجب بابا جان
به سر آمد غم هجران، چه عجب بابا جان
آمده بر تن من جان، چه عجب بابا جان
چند روزی است که از هجر تو بی تاب شدم
مثل شمعی زغم دوری تو آب شدم
کوچک ترین نبود ولی چند ساله بود
خونین ترین نبود ولی داغ لاله بود
هر کس که دید چهرهٔ او را قبول کرد
زهراترین کبودْ رخ بی قباله بود
صد بغض در گلوی خرابه شکفته شد
هر گوشهٔ خرابه خودش باغ ناله بود
سرمست می شد از طبق و نعره می کشید
انگار سر نبود به دستش، پیاله بود
از دامنش به جای کفن استفاده شد
این سهم پاره پاره عمر سه ساله بود
از روز دفن گشتن خود احتیاط کرد
آری فقیه بود ولی بی رساله بود
شعر: حجت الاسلام رضا جعفری
پیش طبق دق کردنم حتمی ست اما
در روضه مردن، اصلِ خوشبختی ست بابا
اما بگو از پیکرت کی سر بریده؟
درد یتیمی غصه سختی ست بابا
باید بدانی بر سر ما چه گذشته
خاک و خل ویران عجب تختی ست بابا
چشمم نمی بیند ولی حس می کنم که
روی لب خشکیده ات لختی ست بابا
بر دامنم راحت بخواب این جا اگر سنگ...
آمد به سویت مانعش دستی ست بابا
جز من کسی پیش سر تو جان نداده
الحمدالله، این عجب بختی ست بابا
آرام میگیرم کنار تـــــــو موقت
آرامش قطعی من وقتی ست بابا...
که یوسف زهرا بگیرد انتقامت
وقتی بیاید، فصل خوشبختی ست بابا
شاعر: حسین ایمانی
گفتم عمویم هست، او اما کتک زد
هر گاه آمد بر لبم بابا، کتک زد
وقتی که افتادم به روی خار و خاشاک
آن نیمه شب حتی مرا صحرا کتک زد
مردی رسید و تا که چشمش بر من افتاد
من را به قصد کشت در آن جا کتک زد
هر بار که می خواست او عقده گشاید
من را کنار نیزۀ سقا کتک زد
آن مرد گفتم یا علی کفرش در آمد
من را شبیه مادرت زهرا کتک زد
افتاده بودم بر زمین از ضربه ای سخت
بی حال بودم من ولی با پا کتک زد
دستان عمه بسته بود و اشک می ریخت
آن بی حیا هر بار من را تا کتک زد
این که تمام پیکرم سرخ است او با...
سیلی، لگد، با کعب نی حتی کتک زد
از بس که لطمه خورده ام از این و از آن
احساس کردم که مرا دنیا کتک زد
امروز اگر جانم رسی
با این نفس زدن بدنم درد می کند
با هر تپش تمام تنم درد می کند
پروانه ام که بال به زنجیر بسته ام
تا انتهای سوختنم درد می کند
حالا رسیده ای که مرا با خودت بری؟
حالا که پای آمدنم درد می کند
آرام سر گذار به دوشم که شانه ام
در زیر بار پیرهنم درد می کند
می بوسمت دوباره و زخم گلوی تو
با بوسه های دل شکنم درد می کند
می بوسمت دوباره و حس می کنی تو هم
با بوسه ای لب و دهنم درد می کند
تقصیر باد نیست که آشفته زلف توست
انگشت های شانه زنم درد می کند
شاعر:حسن لطفی
این جا مزار کوثر دخت پیمبر است
یا تربت مقدس زهرای دیگر است؟
طوف حریم کوچک او کن که زائرش
با زائر حسین، شریک و برابر است
این چار ساله بهر چهل سالهها مراد
این آن یتیمه ایست که بر خلق، مادر است
این داغ دیده بر جگرش داغ روی داغ
این نازدانه وارث گلهای پرپر است
قرآنِ روی دست حسین است و زینبین
جایش به روی سینۀ عباس و اکبر است
با دست بسته از همه عالم گره گشا
با پای خستهاش به همه خلق، رهبر است
روی کبود، بوسهگه هر شب حسین
لبهای خشک، آب حیات برادر است
با اشک دیده حامل پیغام هر شهید
با سن کم شفیعۀ فردای محشر است
در زیر تازیانۀ دشمن یکی نگفت
این نازدانه پارۀ قلب پیمبر است
پیراهن سیاه اسیریش بر ب
سه ساله ای كه امیدش به نوجوانی بود
چقدر پیری او زود و ناگهانی بود
اگر چه گیسوی او مثل برف روشن بود
ولی تمام تنش سرخ و ارغوانی بود
قسم به تاول پر خون روی لب هایش
كسی كه بر بدنش نیزه زد روانی بود
زكات پیرهن كهنه ای كه بر تن داشت
دو گوش پاره و یك قامت كمانی بود
طریق لطمه زدن را ز عمه یاد گرفت
كه گونه هاش خراشیده و خزانی بود
ز ساعتی كه پدر را به ذوالجناح ندید
مدام ملتهب و غرق نوحه خوانی بود
غرور هاشمی اش فوق العاده بود ولی
نگاش ملتمسِ چوبِ خیزرانی بود
میان طشت سری را برایش آوردند
كه صاحبش پدر خوب و مهربانی بود
ز مرگ او زن غساله هم تعجب كرد
چرا كه بر بدنش جای صد نشانی بود
طلوع فجر دمشق آمد و همه دی
نشان دست ضعیفش به هیچ بالی نیست
شکست خورده تر از ساقه اش نهالی نیست
به اشک آینه ی او در این شب آبی
قسم که چشمه زمزم به این زلالی نیست
ز بس فرشته نشسته در این بهشت خراب
برای آمدن عشق جای خالی نیست
بگو که گریه کند هر چقدر می خواهد
که تازیانه وحشی در این حوالی نیست
شاعر:حجت الاسلام رضا جعفری
از درد بی حساب سرم را گرفته ام
با دستمال بال و پرم را گرفته ام
از صبح تا غروب نشسته ام یکی یکی...
این خارهای موی سرم را گرفته ام
دردم زیاد بود طبیبم جواب کرد
یعنی اجازه ی سفرم را گرفته ام
مانند من ز ناقه نیفتاد هیچ کس
این جا منم فقط کمرم را گرفته ام
خوشحال بودنم ز سر اتفاق نیست
از دست این و آن پدرم را گرفته ام
خیلی تلاش کرده ام از دست بچه ها
این چند موی مختصرم را گرفته ام
آیینه نیست که ببینم جمال خویش
از چشم های تو خبرم را گرفته ام
تصمیم من گرفته شده پس مرا ببر
امروز از خودم نظرم را گرفته ام
این شهر را به پای تو ویرانه می کنم
مثل خلیل ها تبرم را گرفته ام
شاعر:علی اکبر لطیفیان
دوش وقت سحر از یار خبر می آمد
وندر آن ظلمت شب داشت پدر می آمد
بی خود از خویش، دگر درد فراموشش شد
داشت از اوج فلك، قرص قمر می آمد
چه مبارك سحری بود و چه فرخنده شبی
آن شب قدر كه با سوز جگر می آمد
هاتف آن روز بدو مژده دیدار نمود
كه سری در پی او داشت به سر می آمد
همت عمه و انفاس پدر شد ور نه
در همان كوچه دگر حوصله سر می آمد
شاعر:علی لواسانی
شناخت چشم تر عمه این حوالی را
شناخت تك تك این قوم لا ابالی را
چقدر خون جگر خورد مرتضی شب ها
ز یادشان ببرد سفره های خالی را
هنوز عمه برایم به گریه می گوید
حكایت تو و آن فصل خشكسالی را
نمی شود كه دگر سمت معجرش نروی؟
به باد گفته ام این جمله ی سوالی را
عطش به جای خودش، كعب نی به جای خودش
شكسته سنگ ملامت دل سفالی را
دلم برای رباب حزینه می سوزد
گرفته در بغلش كودك خیالی را
شبیه مادرتان زخمی ام، زمین گیرم
بگو چه چاره نمایم شكسته بالی را؟
شاعر:وحید قاسمی
یاسم ولی نشسته ز پا باغبان من
چندیست لاله فام شده آسمان من
دیروز دست های توام بستر و کنون
این گوشه ی خرابه شده آشیان من
عمری تو قصه گفتی و من پا به سر به گوش
اکنون تو راست تا شنوی داستان من
بر خاک ها دویدم و ذکرم حسین بود
جز نام تو شنیده نشد از دهان من
گشته شبیه مادر پهلو شکسته ات
روی کبود و قامت هم چون کمان من
کی دیده با یتیم بدین سان جفا کنند
از فرط درد سو ندهد دیدگان من
در وصف ضرب دست عدو این کفایت است
کز ضربه ای فتاده به لکنت زبان من
بابا به گوش تا که وصیت کنم تو را
هرگز به طشت، آیه مخوان مهربان من
دشمن حیا ز آیه ی قرآن نمی کند
با خیزران دهد لب لعلت نشان من
لازم نبود بعد تو ای راحت دلم
با
لب بسته است، بی رمق و خسته، بی شکیب
لبریز اشک و آه ولی ، فاطمی، نجیب
دنیای شیون است، سکوت دمادمش
باران روضه است همین اشک نم نمش
زهرائی است، شکوه ز غم ها نمیکند
جز آرزوی دیدن بابا نمیکند
حرفی نمی زند ز کبودی پیکرش
از سنگ های کینه و گُل های معجرش
با بیکسی قافله خو کرده آه آه
با طعنه های آبله و زخم گاه گاه
آری نمک به زخم دل غم نمی زند
از گوشواره پیش کسی دم نمی زند
هرگز نگفته از غم و درد اسیری اش
از ماجرای سیلی و دندان شیری اش
سنگ صبور هر دل بی تاب میشود
لب بسته و در آتش غم آب میشود
اوقات ابری اش بوی غربت گرفته اند
حالا که واژه ها همه لکنت گرفته اند
آه های شعله ورش حرف می زند
او با اشارهی نظ
تو را آورده ام این جا که مهمان خودم باشی
شب آخر روی زلف پریشان خودم باشی
من از تاریکی شب های این ویرانه می ترسم
تو را آورده ام خورشید تابان خودم باشی
فراقت گر چه نابینام کرده باز می ارزد
که یوسف باشی و در راه کنعان خودم باشی
پدر نزدیک بود امشب کنیز خانه ای باشم
به تو حق می دهم پاره گریبان خودم باشی
اگر چه عمه دل تنگ است اما عمه هم راضی ست
که تو این چند ساعت را به دامان خودم باشی
از این پنجاه سال تو سه سالش قسمت ما شد
یک امشب را نمی خواهی پدر جان خودم باشی
سرت افتاد و دستی از محاسن ها بلندت کرد
بیا خب میهمان کنج ویران خودم باشی
سرت را وقت قرآن خواندنت بر طشت کوبیدند
تو باید بعد از این قاری قرآن
ابر مستی تیره گون شد باز بی حد گریه کرد
با غمت گاهی نباید ساخت باید گریه کرد
امتحان کردم ببینم سنگ می فهمد تو را
از تو گفتم با دلم کوتاه آمد گریه کرد
ای که از بوی طعام خانه ها خوابت نبرد
مادرم نذر تو را هر وقت «هم زد» گریه کرد
با تمام این اسیران فرق داری قصه چیست؟
هر کسی آمد به احوالت بخندد گریه کرد
از سر ایمان به داغت گاه می گویم به خویش
شاید آن شب «زجر» هم وقتی تو را زد گریه کرد
وقت غسلت هم به زخم تو نمک پاشیده شد
آن زن غساله هم اشکش در آمد گریه کرد
شاعر: کاظم بهمنی
از بوی سیب سرخ طبق مرده جان گرفت
زخمی ترین یتیم خرابه توان گرفت
باران چشم های رقیه شروع شد
از بس که گریه کرد دل آسمان گرفت
طرفند گریه هاش به داد پدر رسید
سر را ز دست بی ادب خیزران گرفت
رو پوش را ز روی طبق تا کنار زد
لب را که دید طفلک لکنت زبان گرفت
«بابا» یکی دو بار بریده بریده گفت
با هر نفس نفس که یکی در میان گرفت
می گفت گوشواره فدای سرت ولی
دیدم عقیق دست تو را ساربان گرفت
حالا گرسنگی به سراغم که آمده
آغوشم از محاسن تو بوی نان گرفت
آخر طلوع داغ تو کنج تنور بود
در شام زخم های تو خورشیدمان گرفت
شاعر:علی ناظمی
«ماهی به جای حوض درون پیاله است
گر چه بدون دست و تن و پای آمده
هرگز گمانه نیست که محتاج باله است
انگار تیغ سخت عدو کُند بوده است
بابا! هنوز پلک دو چشمت مچاله است
گویا فشار زانوی دشمن زیاد بود
عکس دهان باز تو هم شکل ناله است
از نعل اسب و چکمه سراغت گرفته ام
ای ماه من تمام تنت جای چاله است
قربان زخم های لبِ لب پریده ات
سویی به دیده ام بده، لب هات هاله است
افتاده بود چوب به جان لبان تو...
آیات از لبان تو هم رنگ ژاله است
پایت کشاند عدو سوی مقتل به زور دست
چینِ جبینت از سرِ دردِ کشاله است
طوفان هجوم برده و این گونه گشته ای
پرپر شدن نوشته و تقدیر لاله است»
شاعر: شاکر
این همه درد دلم چشم تری می خواهد
آتش سینه ام امشب جگری می خواهد
قصه های شب یلدای فراق من و تو
تا كه پایان بپذیرد سحری می خواهد
باز خاكسترم از شوق تو پروانه شده
شمع من شعله تو بال و پری می خواهد
مگر احوال دلم با تو به سامان برسد
سینه آرام ندارد كه سری میخواهد
دخترت را چه شد اینبار نبردی بابا؟
هر سفر قاعدتاً همسفری میخواهد
حال من حال یتیمی است كه هر شب تا صبح
دامن عمه گرفته پدری می خواهد
خون پیشانی تو آتش این دل شده است
لاله تا داغ ببیند شرری می خواهد
نكند باز هم این زخم دهن باز كند
لب تو بوسه آهسته تری می خواهد
چادرم سوخته فكر كفنم باش پدر
قامتم پوشش نوع دگری می خواهد
این شب آخری ای كاش عمو پیش
آسمان دلش از غصه حکایت می کرد
با پدر داشت که از کوفه شکایت می کرد
مو به مو، لحظه به لحظه همه ی واقعه را
با اشارات نظر بر تو روایت می کرد
دختر عاطفه با چوبِ سراسر کینه
سر یک بوسه ز لب هات رقابت می کرد
از همان وقت که بر نیزه سواری رفتی
دشمنت هر چه که می خواست جنایت می کرد
دل شکسته، سر بشکسته در آغوش گرفت
ولی آهسته که حال تو رعایت می کرد
به سر زلف پریشان تو بسته است دخیل
حاجتی داشت زمانی که صدایت می کرد
در دلش گفت خدایا بروم همره او
باید این بار که بابایم عنایت می کرد
شاعر: یاسر مسافر
آمدی تازه ز ره، خسته نباشی بابا
باقی ام نیست توان بهر تلاشی بابا
وقتْ کوته، سخنِ مانده به دل بسیار است
پس نگیر هیچ سراغی ز حواشی بابا
کو عمو؟ آن که سپاه از علمش بر پا بود
قول دادی که سپه را تو نپاشی بابا
هر کسی رفت سفر، همره او سوغات است
بر لبت خرده ی چوب است و خراشی بابا
دیدم از دور ،سگان دور و برت حلقه زدند
راست گفتند؟ تنت شد متلاشی بابا...
گر تو باشی کسی آزار نخواهد دادم
من دعا می کنمت تا که تو پاشی بابا
شاعر:شاکر
آیینه دار قافله ی بی قراری ام
آیینه ام شکسته و گرد و غباری ام
بیچاره می کنم همه ی شهر شام را
از ناله ها و گریه ی شب زنده داری ام
حرفی بزن برای دلم، صحبتی بکن
یک مرهمی گذار بر این زخم کاری ام!
بابا مگر لبان تو آسیب دیده اند؟
صحبت نمی کنی پدر لب اناری ام؟
شانت به نیزه نیست بیا روی دامنم!
دستم نمی کند که در این کار یاری ام!
بالای نیزه بودی و دیدم به چشم خود
سنگت زدند تا شکنند استواری ام
این نیزه نیست رحل کتاب رقیه است
جبریل آمده به ملاقات قاری ام!
کوه وقار بودم و مملو از غرور
حالا ببین تو وسعت این شرمساری ام
شاعر:امیر حسین محمود پور
با سر رسیدهای بگو از پیکری که نیست
از مصحف ورق ورق و پرپری که نیست
شبها که سر به سردی این خاک می نهم
کو دست مهربان نوازش گری که نیست
باید برای شستن گل زخمهای تو
باشد گلاب و زمزمی و کوثری که نیست
آزاد شد شریعه همان عصر واقعه
یادش به خیر ساقی آب آوری که نیست
تشخیص چشم های تو در این شب کبود
می خواست روشنایی چشم تری که نیست
دستی کشید عمّه به این پلکها و گفت:
حالا شدی شبیه همان مادری که نیست
دیروز عصر داخل بازار شامیان
معلوم شد حکایت انگشتری که نیست
حتّی صبورِ قافله بیصبر میشود
با خاطرات خستهترین دختری که نیست
شاعر:یوسف رحیمی