آفتاب شیعه را مغرب درآ
بار دیگر سر زن از غار حرا
یا محمد تیغ برکش تا تماشایت کنند
تا که نتوانند هاشایت کنند
پاک کن از دامن دین ننگ را
این عروسک های رنگارنگ را
با تو در آینه ی لیل و نهار
باز تاب دیگری دارد بهار
ای تولایت پناه بی کسان
وارهان ما را ز چنگ کرکسان
ما کبوترهای محراب توئیم
در تب و تابیم و بی تاب توئیم
بنگر این مرغان خونین بال را
این سراسر رفتگان از حال را
هستی هستی بر افکن پوست را
تا ببیند شیعه روی دوست را
مهدی اگر از منتظرانت بودیم
چون دیده نرگس نگرانت بودیم
با این همه رو سیاهی و سنگ دلی
کاش که از هم سفر انت بودیم
ولی ظاهر و باطن کجایی
نقاب از چهره خود کی می گشای
- یکشنبه
- 12
- شهریور
- 1391
- ساعت
- 08:50
- نوشته شده توسط
- جواد




