قرارم ، مرا بی قرار خودت کن
مرا خوب بی اختیار خودت کن
نگارم نگاهی بر این صورت زشت
مرا چهره ی ماندگار خودت کن
اسیر تو بودن کمال رهایی ست
همیشه مرا در حصار خودت کن
الا سفره دار این گدا زاده ات را
پس از مرگ هم ریزه خوار خودت کن
بدون تو از عمر آزار دیدم
به گلزار ، آزار از خار دیدم
مرا بی قرار خودت کن به هستی
تو که بی تکلف به قلبم نشستی
نشسته به رخ برف پیری و شادم
پس از این زمستان بهارم تو هستی
زبان الکن از شکر آقاییِ توست
که در اوج غفلت بمن در نبستی
زمین گیر گشتم در این خواب غفلت
که عمرم شده وقف در خود پرستی
مرا بی قرار خودت کن و بیدار
که آثار مرگ است کم کم پدیدار
به جسم یتیم حسن تا که ج
- دوشنبه
- 17
- مهر
- 1396
- ساعت
- 05:23
- نوشته شده توسط
- ح.فیض











